بریده بریده 📚📖 – Telegram
بریده بریده 📚📖
214 subscribers
93 photos
14 videos
4 files
84 links
دست بر‌ گلویم گرفته‌ام و با کتاب‌ها بریده بریده حرف می‌زنم ...

انتقادات و پیشنهادات:
https://news.1rj.ru/str/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0

جهان نخواست مرا، بخت شاعری فرمود :)
Download Telegram
سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد
چیست حال خضر یا رب زیر بار زندگی؟

#صائب_تبریزی
3
ما را نه زری است، نی نثار ِ سیمی
جز تحفه‌ی عجز بندگی، تقدیمی
چون شاخ ِ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و زما تسلیمی

#بیدل
ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟
ای تماشاگاه عالم، در تماشای که ای؟

عالمی را روی دل در قبله ابروی توست
تو چنین حیران ابروی دلارای که ای؟

شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند
ای بهار زندگی آخر تو شیدای که ای؟

نعل در آتش ز سودای تو دارد آفتاب
ای سمن سیما تو سرگردان سودای که ای؟

چون دل عاشق نداری یک نفس یک جا قرار
سر به صحرا داده زلف چلیپای که ای؟

تلخی زهر از حلاوت های عالم می کشی
چاشنی گیر لب لعل شکرخای که ای؟

چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشت
در کمین جلوه سرو دلارای که ای؟

نشکنی از چشمه کوثر خمار خویش را
از خمارآلودگان جام صهبای که ای؟

نیست غمازی طریق عاشقان پرده پوش
ورنه صائب خوب می داند که رسوای که ای

#صائب_تبریزی
رنج‌های گذشته پیش نهاد
چنگ را بر کنار خویش نهاد

ناله چنگ را چو پیدا کرد
عاشقان را ز ناله شیدا کرد

گفت کز چنگ من به ناله رود
باد بر خستگان عشق درود

عاشق آن شد که خستگی دارد
به درستی شکستگی دارد

عشق پوشیده چند دارم چند
عاشقم عاشقم به بانگ بلند

مستی و عاشقیم برد ز دست
صبر ناید ز هیچ عاشق مست

گرچه بر جان عاشقان خواریست
توبه در عاشقی گنه کاریست

عشق با توبه آشنا نبود
توبه در عاشقی روا نبود

عاشق آن به که جان کند تسلیم
عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم

#هفت_پیکر
#نظامی
یک صلوات برای من بفرستید لطفا.
12
شراب کهنه و یار کهن را
غنیمت دان چو ایام جوانی

اگر عاشق نمی‌بودیم صائب
چه می‌کردیم با این زندگانی؟

#صائب_تبریزی
1
دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل به زبان حال با او می‌گفت
من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار

#خیام
1
ای شمع طور از آتش حسنت زبانه‌ای
عالم به دور زلف تو زنجیرخانه‌ای

شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت
زین بیشتر چگونه کند سعی، دانه‌ای؟

از هر ستاره چشم بدی در کمین ماست
با صدهزار تیر چه سازد نشانه‌ای؟

چون سر برون برد به سلامت سپند ما؟
زین بحر آتشین که ندارد کرانه‌ای

چون باد صبح رزق من از بوی گل بود
مرغ قفس نیم که بسازم به دانه‌ای

عاشق کسی بود که درین دشت آتشین
پروانه‌وار خوش نکند آشیانه‌ای

ناف مرا به نغمهٔ عشرت بریده‌اند
چون نی نمی‌زنم نفس بی‌ترانه‌ای

صائب فسرده‌ایم، بیا در میان فکن
از قول مولوی غزل عاشقانه‌ای


#صائب_تبریزی
هرکسی در بهانه تیزهش است
کس نگوید که دوغ من تُرُش است

#هفت_پیکر
#نظامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧 «در اضطراب وطن»، قسمت جدید پادکست شعر پارسی، منتشر شد.

🎙در این قسمت به احیاگر قالب قصیده، کسی که مضامین اجتماعی و سیاسی را با قالب قصیده در آمیخت، «ملک‌الشعراء بهار» می‌پردازیم. برای شنیدن نسخه کامل این قسمت، به کانال کست‌باکس شعر پارسی سر بزنید.

🔹️لینک کانال شعر پارسی در کست‌باکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast

🔹️لینک نصب نرم‌افزار کست‌باکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall


🔸️درصورت بازنشدن لینک‌ها، از فیلترشکن استفاده کنید.


🎧 @shearparsipod
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان

دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
می‌باید این نصیحت کردن به دلستانان

دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان

من ترک مهر اینان در خود نمی‌شناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان

روشن روان عاشق از تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان

باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان

چشم از تو برنگیرم ور می‌کشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان

من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان

شکرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر وان آستین فشانان

شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان
 
#سعدی
گر درد طلب رهبر این قافله بودی
کی پای ترا پرده خواب آبله بودی؟

زود این ره خوابیده به انجام رسیدی
گر ناله شبگیر درین مرحله بودی

دل چاک نمی گشت ز فریاد جرس را
بیداری اگر در همه قافله بودی

شوق است درین وادی اگر راحله ای هست
در راه نمی ماندی اگر راحله بودی

می بود اگر مغز ترا پرده هوشی
آسوده ازین عالم پرمشغله بودی

از خون جگر کام کسی تلخ نگشتی
گر در خور این باده مرا حوصله بودی

دریای وجود از تو شدی مخزن گوهر
رزق تو اگر از کف پرآبله بودی

شیرازه جمعیتش از هم نگسستی
با بلبل ما غنچه اگر یکدله بودی

چون آب روان می گذرد عمر و تو غافل
ای وای درین قافله گر فاصله بودی

صائب سر زلف سخن از دخل حسودان
آشفته نشد تا تو درین سلسله بودی

#صائب_تبریزی
آن مفرح که لعل دارد و دُر
خنده‌ی کم شده‌ست و گریه‌ی پُر

هر کسی را نهفته یاری هست
دوستی هست و دوستداری هست

خرد است آن کز او رسد یاری
همه داری اگر خرد داری

هرکه داد خرد نداند داد
آدمی صورتست و دیو نهاد

#هفت_پیکر
#نظامی
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

#خاقانی
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی

مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را
چمن را پاک کن از سبزه بیگانه ای ساقی

خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را
مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی

اگر چه آب و خاک من عمارت برنمی دارد
ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی

یک امشب ساغر اندازه را بر طاق نسیان نه
که دارم آرزوی گریه مستانه ای ساقی

برآر از پرده مینا شراب آشنارو را
خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی

به خورشید سبک جولان فلک بسیار می نازد
به دورانداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی

حریف باده بیغش ز غش ها پاک می باید
جدا کن عقل را از ما چو کاه از دانه ای ساقی

به چرخ آور مرا چون شعله جواله از مستی
که می خواهم کنم خون در دل پروانه ای ساقی

کشاکش می برد هر ذره خاکم را به صحرایی
ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی

مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟
بریز از پرتو می رنگ آتشخانه ای ساقی

نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را
به راهی می رود هر خشت این غمخانه ای ساقی

اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را
چه کم می گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟

#صائب_تبریزی
💔1
خلاصه که ساقیا 🚶🏻‍♀️
رفتن مهدی از مسجد یک خاصیت داشت: فهمیدم چقدر بزرگ شده‌ایم؛ آن‌قدر بزرگ که می‌گذاریم و می‌رویم.

#رستخیز
#علی_رمضان
ولی من از صبح این غزل حافظ توی سرم می‌چرخه:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود

گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دستِ غم خلاصِ من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیثِ ما بَرِ دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیایِ مِهر تو زر گشت رویِ من
آری به یُمْنِ لطفِ شما خاک زر شود

در تنگنایِ حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیرِ حُسن بِباید که تا کسی
مقبولِ طبعِ مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخِ وصل راست
سرها بر آستانهٔ او خاک در شود

حافظ چو نافهٔ سرِ زلفش به دستِ توست
دم درکش ار نه بادِ صبا را خبر شود

#حافظ
💔5
آنچنان زی که گر رسد خاری
نخوری طعن دشمنان باری

این نگوید سرآمد آفاتش
وان نخندد که هان مکافاتش

گرچه دست تو خود نگیرد کس
پای بر تو فرو نکوبد بس

آنکه رفق تواش به یاد بود
به از آن کز غم تو شاد بود

نان مخور پیش ناشتا منشان
ور خوری جمله را به خوان بنشان

پیش مفلس زر زیاده مسنج
تا نه پیچد چو اژدها بر گنج

گر بود باد باد نوروزی
به که پیشش چراغ نفروزی

#هفت_پیکر
#نظامی