آه، ولی زندگی اینطوری است! به آدم اجازه نمیدهد آن را به دلخواه مرتب و منظم کند. به آدم اجازه نمیدهد از عواطف بگریزد، با عقل و منطق زندگی کند! نمیتوانی بگویی "همینقدر احساس میکنم و نه بیشتر". زندگی، آقای ولمن، هر چیزی باشد، معقول نیست!
#سرو_غمگین
#آگاتا_کریستی
#سرو_غمگین
#آگاتا_کریستی
عمیقتر از این حرفهاست ... گاهی شکاف عمیقی میان گذشته و آینده وجود دارد. وقتی یک نفر پا به درون درهی تاریکی مرگ میگذارد، و بعد از خروج از آن به روشنایی بازمیگردد، آن موقع، mon cher، زندگی تازهای آغاز میشود ... گذشته دیگر به درد نمیخورد ...
#سرو_غمگین
#آگاتا_کریستی
[اتمام کتاب]
#سرو_غمگین
#آگاتا_کریستی
[اتمام کتاب]
اممممم
طبق گفتهی گودریدز تا پایان سال میلادی ۹۳ روز باقی مونده.
اگه روزی ۳۰ صفحه بخونیم، میشه ۲۷۹۰ صفحه.
خب واقعا بیاین بخونیم دیگه. تنبلی نکنیم 🚶🏻♀️
طبق گفتهی گودریدز تا پایان سال میلادی ۹۳ روز باقی مونده.
اگه روزی ۳۰ صفحه بخونیم، میشه ۲۷۹۰ صفحه.
خب واقعا بیاین بخونیم دیگه. تنبلی نکنیم 🚶🏻♀️
👍3❤1
بریده بریده 📚📖 pinned «🪓 📚 لیست برترین کتابهای ملکۀ جنایت، «آگاتا کریستی» بر اساس امتیازات سایت گودریدز: ۱- ده بچه زنگی ۲- قتل در قطار سریعالسیر شرق ۳- قتل راجر آکروید ۴- شبح مرگ بر فراز نیل ۵- قتلهای الفبایی ۶- ماجرای اسرارآمیز در استایلز ۷- اعلام یک قتل ۸- قطار ساعت ۰۴:۵۰…»
ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده
صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت
هم پوست بردریده هم استخوان شکسته
دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک
وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
ای بنده کمینت گشته چو آبگینه
بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته
در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم
زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته
#مولانا
وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده
صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته
از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت
هم پوست بردریده هم استخوان شکسته
دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک
وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته
ای بنده کمینت گشته چو آبگینه
بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته
در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم
زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته
#مولانا
من به هیچ چیز دیگری که برای سرشت یا ماهیت من ضروری باشد قائل نیستم، مگر به این صفت که من موجودی اندیشندهام. پس به درستی نتیجه میگیرم که ماهیت من صرفا عبارت از این است که من موجودی اندیشندهام.
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
[اینو خود دکارت میگه]
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
[اینو خود دکارت میگه]
از جهان نومید گشتم، چون ز تو غایب شدم
هر که گفت، از اصل گفتهست، این مَثَل: "مَن غابَ خاب"
لایق حال خود، از شعر مُعِزّی، یک دو بیت
شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب:
"اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب؛
بود اشکم چون شراب لعل، در زرین قدح،
ناله چون زیرِ رباب و دل بر آتش چون کباب."
#مفلس_کیمیافروش
#انوری
هر که گفت، از اصل گفتهست، این مَثَل: "مَن غابَ خاب"
لایق حال خود، از شعر مُعِزّی، یک دو بیت
شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب:
"اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب؛
بود اشکم چون شراب لعل، در زرین قدح،
ناله چون زیرِ رباب و دل بر آتش چون کباب."
#مفلس_کیمیافروش
#انوری
جبرئیلی که از او جلوه ی رب می ریزد
به زمین آمده و نُقل طرب می ریزد
دارد از نخل خبرهاش رُطب می ریزد
خنده از لعل لب «بنت وهب» می ریزد
آمنه ! پرچم توحید برافراشته ای
آفرین ! دست مریزاد ! که گل کاشته ای
پیش گهواره ی خورشید ، قمرها جمع اند
ملک و حور و پری ، جن و بشرها جمع اند
بعد تو شاید و امّا و اگرها جمع اند
جلوی بتکده ها باز تبرها جمع اند
ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند
لات و عزّی و هبل ، سجده کنان افتادند
«یوسف مکّه» شدی بس که جمالت زیباست
چه قدَر ای پسر آمنه ! خالت زیباست
رحمت واسعه ای ، خلق و خصالت زیباست
چه کسی گفته که زشت است بلالت ؟! زیباست
ای که در دلبری از ما ید طولی داری
«آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری»
هدف خلقتی و «خواجه ی لولاک» شدی
«انّما» خواندی و از رجس و بدی پاک شدی
یکی یک دانه ی حق ، محور افلاک شدی
در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی
ما که از باده ی پیغمبری ات مدهوشیم
فقط از جام تولای تو مِی می نوشیم
تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد
از کرمخانه ی تو هیچ زمان کم نرسد
به مقام تو که درک بنی آدم نرسد
پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد
شب معراج ، تو از عرش فراتر رفتی
به ملاقات علی ـ ساقی کوثر ـ رفتی
آمدی امر نمایی که امیر است علی
ولی الله وَ مولای غدیر است علی
اوج فتنه بشود باز بصیر است علی
صاحب تیغ دو دم ، شیر دلیر است علی
چه بلایی به سر اهل هنر آورده
ذوالفقارش که دمار از همه در آورده
به زمین آمده و نُقل طرب می ریزد
دارد از نخل خبرهاش رُطب می ریزد
خنده از لعل لب «بنت وهب» می ریزد
آمنه ! پرچم توحید برافراشته ای
آفرین ! دست مریزاد ! که گل کاشته ای
پیش گهواره ی خورشید ، قمرها جمع اند
ملک و حور و پری ، جن و بشرها جمع اند
بعد تو شاید و امّا و اگرها جمع اند
جلوی بتکده ها باز تبرها جمع اند
ماه و خورشید و فلک مژده به عالم دادند
لات و عزّی و هبل ، سجده کنان افتادند
«یوسف مکّه» شدی بس که جمالت زیباست
چه قدَر ای پسر آمنه ! خالت زیباست
رحمت واسعه ای ، خلق و خصالت زیباست
چه کسی گفته که زشت است بلالت ؟! زیباست
ای که در دلبری از ما ید طولی داری
«آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری»
هدف خلقتی و «خواجه ی لولاک» شدی
«انّما» خواندی و از رجس و بدی پاک شدی
یکی یک دانه ی حق ، محور افلاک شدی
در جنان صاحب یک باغ پر از تاک شدی
ما که از باده ی پیغمبری ات مدهوشیم
فقط از جام تولای تو مِی می نوشیم
تا تو هستی به دل هیچ کسی غم نرسد
از کرمخانه ی تو هیچ زمان کم نرسد
به مقام تو که درک بنی آدم نرسد
پر جبریل به گرد قدمت هم نرسد
شب معراج ، تو از عرش فراتر رفتی
به ملاقات علی ـ ساقی کوثر ـ رفتی
آمدی امر نمایی که امیر است علی
ولی الله وَ مولای غدیر است علی
اوج فتنه بشود باز بصیر است علی
صاحب تیغ دو دم ، شیر دلیر است علی
چه بلایی به سر اهل هنر آورده
ذوالفقارش که دمار از همه در آورده
❤1
«اوّل ما خلق الله» فقط نور تو بود
حامل وحی خدا خادم و مأمور تو بود
یکی از معجزه ها سبحه ی انگور تو بود
دوستی علی و فاطمه منشور تو بود
ما گرفتار تو و دختر و داماد توایم
تا قیامت همگی نوکر اولاد توایم
پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند
اهل نجران ، همه در کار شما در ماندند
نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند
نوه هایت همگی سیّد و سرور ماندند
ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری ؟
صاحب کوثری و حضرت زهرا داری
ای عبای نبوَی ! پنج تنت را عشق است
ای اولوالعزم ! علی ـ بت شکنت ـ را عشق است
یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است
می نویسم که اویس قرنت را عشق است
بُرده هوش از سر ما عطر اویس قرنی
حرف من حرف اویس است : تو در قلب منی
زندگی تو که انواع بلاها را داشت
با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت
خم به ابروت نیامد ، لب تو نجوا داشت
صبرت ایّوب نبی را به تعجّب وا داشت
بُت پرستی که برای تو رجز می خواند
به خدا مال زدن نیست خودش می داند
ای که در شدّت غم «چهره ی بازی» داری
چون مسیحا چه دم روح نوازی داری
تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری
به فلانی و فلانی چه نیازی داری ؟!
کوری چشم حسودان زمین خورده و پست
افتخار تو همین بس که کلامت وحی است
عشق تو عاشق بی تاب عمل می آرد
قمر روی تو مهتاب عمل می آرد
خم ابروی تو محراب عمل می آرد
خاک پای تو زر ناب عمل می آرد
همه ی عشق من این است مسلمان توام
عجمی زاده و همشهری سلمان توام
#محمد_فردوسی
حامل وحی خدا خادم و مأمور تو بود
یکی از معجزه ها سبحه ی انگور تو بود
دوستی علی و فاطمه منشور تو بود
ما گرفتار تو و دختر و داماد توایم
تا قیامت همگی نوکر اولاد توایم
پشت تو فاطمه و حضرت حیدر ماندند
اهل نجران ، همه در کار شما در ماندند
نسل تو سبز و حسودان تو ابتر ماندند
نوه هایت همگی سیّد و سرور ماندند
ای پیمبر چه نیازی به پسرها داری ؟
صاحب کوثری و حضرت زهرا داری
ای عبای نبوَی ! پنج تنت را عشق است
ای اولوالعزم ! علی ـ بت شکنت ـ را عشق است
یاس خوشبو و حسین و حسنت را عشق است
می نویسم که اویس قرنت را عشق است
بُرده هوش از سر ما عطر اویس قرنی
حرف من حرف اویس است : تو در قلب منی
زندگی تو که انواع بلاها را داشت
با وجودی که ابوجهل سر دعوا داشت
خم به ابروت نیامد ، لب تو نجوا داشت
صبرت ایّوب نبی را به تعجّب وا داشت
بُت پرستی که برای تو رجز می خواند
به خدا مال زدن نیست خودش می داند
ای که در شدّت غم «چهره ی بازی» داری
چون مسیحا چه دم روح نوازی داری
تا که چون شیر خدا شیر حجازی داری
به فلانی و فلانی چه نیازی داری ؟!
کوری چشم حسودان زمین خورده و پست
افتخار تو همین بس که کلامت وحی است
عشق تو عاشق بی تاب عمل می آرد
قمر روی تو مهتاب عمل می آرد
خم ابروی تو محراب عمل می آرد
خاک پای تو زر ناب عمل می آرد
همه ی عشق من این است مسلمان توام
عجمی زاده و همشهری سلمان توام
#محمد_فردوسی
❤2
Forwarded from آنتی هیستامین
نقل است که همیانی (کیسهای) زَر از یکی برده بودند. آنکس در صادق آویخت (تهمت زد) که تو بردی و او را نشناخت. صادق گفت: چند بود؟
گفت: هزار دینار.
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. بعد از آن، آن مرد زَر خود بازیافت و زَر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم (اشتباه کرده بودم).
صادق گفت:« ما هرچه دادیم باز نگیریم».
بعد از آن، مرد از یکی پرسید که او کیست؟ گفتند: جعفر صادق.
آن مرد خجل شد و برفت.
( تذکرة الاولیاء، فریدالدین عطار نیشابوری، ذکر ابی محمد جعفر صادق علیهالسلام)
گفت: هزار دینار.
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. بعد از آن، آن مرد زَر خود بازیافت و زَر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم (اشتباه کرده بودم).
صادق گفت:« ما هرچه دادیم باز نگیریم».
بعد از آن، مرد از یکی پرسید که او کیست؟ گفتند: جعفر صادق.
آن مرد خجل شد و برفت.
( تذکرة الاولیاء، فریدالدین عطار نیشابوری، ذکر ابی محمد جعفر صادق علیهالسلام)
❤1💔1
[نویسنده با روایت دروننگرانهی حالات ذهنی توسط دکارت مخالقه و بیشتر تحلیل علی ذهن رو قبول داره. ولی من بیشتر به حرف دکارت مایلم. نمیدونم چرا🚶🏻♀️]
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
#فلسفه_دکارت
#گرت_تامسون
❤2
بریده بریده 📚📖
[نویسنده با روایت دروننگرانهی حالات ذهنی توسط دکارت مخالقه و بیشتر تحلیل علی ذهن رو قبول داره. ولی من بیشتر به حرف دکارت مایلم. نمیدونم چرا🚶🏻♀️] #فلسفه_دکارت #گرت_تامسون
خب دو نفر دیگه هم این رو قبول داشته باشن میتونیم هیئت بزنیم.