The Catcher in the Rye – Telegram
The Catcher in the Rye
31.6K subscribers
8.64K photos
398 videos
34 files
2.32K links
تبلیغات ندارم.

کانال‌های آرشیو:
@caulfild2
@caulv
Download Telegram
© Still life of fish with a candlestick, 1611. by Clara Peeters
© Still Life with Flowers and Gold Cups of Honour, 1612. by Clara Peeters
یک نفر قبلا پرتزل رو گاز زده.


© Still life with flowers, goblet and dainties, 1611. by Clara Peeters
آوریل سال ۱۹۴۵، زندانیانِ نجات‌یافته‌ی اردوگاه کار اجباری برگن-بلزن پس از آزادسازی اردوگاه شست‌وشو داده می‌شن تا بعدش به بیمارستان منتقل بشن. مردگان هم در گورهای جمعی دفن شدند.
آنه فرانک در این اردوگاه کُشته شد.


© Belsen, April 1945, 1945. by Doris Zinkeisen
«پیلاتُس [از عیسی] پرسید: "حقیقت چیست؟"» [یوحنا ۱۸: ۳۸]


© What is truth? Christ before Pilate, 1890. by Nikolai Ge
«وقتی در راه دمشق بودم، نزدیک ظهر ناگهان نور خیره‌کننده‌ای از آسمان گرداگرد من تابید، به‌طوری که بر زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من می‌گفت: "شائول! شائول! چرا به من جفا می‌کنی؟" پرسیدم: "خداوندا، تو کیستی؟" فرمود: "من عیسای ناصری هستم، همان‌که تو به او جفا می‌رسانی!" همراهان من نور را دیدند، اما گفته‌های کسی را که با من سخن می‌گفت، درک نکردند. گفتم: "خداوندا، حالا چه کنم؟" خداوند فرمود: "برخیز و به دمشق برو. در آنجا آنچه لازم است به تو گفته خواهد شد." من از شدّت آن نور نابینا شدم. پس همراهانم دستم را گرفتند و به دمشق بردند.» [اعمال رسولان ۲۲: ۶-۱۱]


© The Conversion of Saint Paul, 1470. by Benozzo Gozzoli
👍1
The Catcher in the Rye
«وقتی در راه دمشق بودم، نزدیک ظهر ناگهان نور خیره‌کننده‌ای از آسمان گرداگرد من تابید، به‌طوری که بر زمین افتادم و صدایی شنیدم که به من می‌گفت: "شائول! شائول! چرا به من جفا می‌کنی؟" پرسیدم: "خداوندا، تو کیستی؟" فرمود: "من عیسای ناصری هستم، همان‌که تو به او…
کاراواجو و این صحنه

اسکورسیزی: «لحظاتی از داستان که کاراواجو برای نقاشی انتخاب می‌کرد من را مجذوب کرد. او لحظاتی را انتخاب نکرده بود که دقیقاً شروع حادثه باشند. شما در میانه‌ی حادثه با آن مواجه و ناگهان به درون آن کشیده می‌شوید. اینها آثار متفاوتی با نقاشی‌های پیش از او بودند. درست مثل صحنه‌ای از یک فیلم مدرن، صریح و قدرتمند. کاراواجو بی‌تردید فیلمساز درخشانی می‌شد.»


© The Conversion of Saint Paul, 1600. by Caravaggio
با ف. در بادنباخ. فکر می‌کنم وصلت برای ما غیر ممکن است، اما نه جرئت دارم این را به او بگویم و نه در لحظه‌ی تصمیم، به خودم. بنابراین دوباره به او امید بسته‌ام، ابلهانه، چون هر روزش مرا فرسوده‌تر و بی‌حوصله‌تر می‌کند. وقتی می‌کوشم درک کنم که او رنج می‌کشد و در عین حال آرام و شاد است، سردردهای کهنه‌ام عود می‌کند. ما دیگر نباید همدیگر را با نامه‌نگاری مفصل عذاب بدهیم، بهتر این است که این دیدار را به عنوان یک رویداد منحصر به فرد تلقی کنیم؛ یا این که خیال می‌کنم در اینجا آزادی نصیبم می‌شود، با نوشتنم زندگی می‌کنم، به خارج می‌روم، مهم نیست کجا، و پنهانی با ف. زندگی می‌کنم؟
ما یکدیگر را هم کاملا تغییر نکرده یافته‌ایم. هر کدام‌مان زیر لبی به خود می‌گوییم که دیگری غیر قابل تغییر و سنگدل است. من از خواست خود برای یک زندگی خیالی‌ای که منحصرا بر دلبستگی به کار نوشتنم استوار باشد ذره‌ای کوتاه نمی‌آیم؛ او بی‌تفاوت نسبت به هر خواست شخصی، طالب یک زندگی متوسط است: یک خانه‌ی راحت، علاقه‌ی من به شغلم در کارخانه، غذای خوب، خواب در ساعت یازده، اتاق گرم و نرم؛ ساعتم را - که در سه ماه گذشته روی ساعت یک و نیم مانده بود - دقیق میزان کردم. و دست آخر حق با اوست و همچنان تا آخر هم حق با او خواهد بود؛ وقتی او آلمانی مرا در موقع صحبت‌کردن با پیشخدمت تصحیح می‌کند حق دارد، و موقعی که از «نیازهای شخصی»اش (آن را به هیچ وجه دیگری جز به همین ناهنجاری نمی‌شود گفت) در مورد مبلمان خانه حرف می‌زند، من نمی‌توانم چیزی را تصحیح کنم. او دو خواهر بزرگ‌تر مرا «سطحی» می‌خواند، سراغ خواهر کوچک‌تر را اصلا نمی‌گیرد، درباره‌ی کارم تقریبا چیزی نمی‌پرسد و هیچ درک واضحی از آن ندارد. این یک طرف قضیه است.
من مثل همیشه بی‌لیاقت و کسل‌کننده هستم و واقعا هیچ وقت ندارم که درباره‌ی چیز دیگری جز این فکر کنم که چگونه کسی می‌تواند حتی کم‌ترین میلی داشته باشد تا انگشت اتهامش را به طرف من بگیرد. من سه جور آدم مختلف را پی‌درپی با دَمِ سردم از خود رانده‌ام. آدم‌های اهل هِلِراو، خانواده‌ی ر. در بودنباخ، و ف. ف. گفت: «چه خوب شد که دور هم جمع شدیم.» من ساکت هستم، انگار که طی این اظهار شگفتی شنوایی‌ام را ناگهان از دست داده بودم. ما دو ساعت در اتاق تنها بودیم. برای من فقط ملال بود و یأس. ما هنوز یک لحظه‌ی خوب هم با هم نداشته‌ایم که در آن من بتوانم آزادانه نفس بکشم. با ف. (مگر در نامه‌نگاری) هرگز آن تجربه‌ی شیرینی را نداشته‌ام که یک آدم در رابطه با زنی احساس می‌کند که دوستش دارد، مثل تجربه‌ای که با تسوکمانتل در ریوا داشتم - فقط تحسین نامحدود، فروتنی، همدردی، ناامیدی، و احساس تنفر از خود. همچنین با صدای بلند جملاتی را خواندم که در یک آشفتگی مشمئزکننده ادامه یافت، بی‌آن که ارتباطی با مخاطب داشته باشد، مخاطبی که با چشم‌های بر هم نهاده روی کاناپه لمیده بود و در سکوت به آنها گوش می‌داد. با اظهار علاقه‌ی نیم‌بندی به این که دست‌نوشته را با خود ببرد و یک کپی از آن بردارد. طی خواندن داستان سرایدار، دقت بیشتر بود و توجه بهتر شد. اهمیت داستان برای نخستین بار برای خودم آشکار شد؛ او هم آن را دریافت، بعد البته با اظهارنظرهای نامطبوع به آن پرداختیم؛ من شروعش کردم.
مشکلاتی که من در حرف‌زدن با آدم‌ها دارم (که مسلما به نظر آدم‌های دیگر باورنکردنی می‌آید) ناشی از این واقعیت است که شیوه‌ی تفکر من، یا شاید رضایت خاطر من، کاملا گنگ و مبهم است، که من از آن، تا آن جا که فقط به خودم مربوط می‌شود، پریشان حال نمی‌شوم، و حتی گهگاه احساس رضایت خاطر هم می‌کنم؛ با این همه گفتگو با مردم مستلزم صراحت، استحکام، و به هم پیوستگی مداوم است، یعنی ویژگی‌هایی که در من پیدا نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌خواهد که در میان ابرهای ابهام با من به سر ببرد، و حتی اگر هم چنین کسی باشد، من نمی‌توانم آن اوهام را از سرم بیرون کنم؛ وقتی دو نفر با هم یکی می‌شوند آن ابهام از میان می‌رود و هیچ‌چیز نمی‌ماند.
ف. برای آمدن به بودنباخ خیلی دردسر باید می‌کشید، زحمت گرفتن گذرنامه‌ای برای خودش را تحمل می‌کرد، پس از آن باید تحمل می‌داشت تا شبی را در حال نشستن با من بگذراند، حتی باید به روخوانی نوشته‌ام گوش می‌کرد، و همه‌ی اینها بی‌معناست. آیا او هم آن را همان‌طور که من احساس می‌کنم یک عذاب می‌داند؟ مسلما نه، حتی اگر همان درجه از حساسیت را هم بروز بدهد. به هر حال او هیچ احساس گناه نمی‌کند.
آن‌چه گفتم حقیقت بود و باید هم حقیقت به‌حساب بیاید: هرکس دیگری را چنان که هست دوست بدارد. اما فکر نکند ممکن است با او چنان که هست زندگی کند.
جماعت این‌جا هستند: دکتر و. می‌کوشد مرا قانع کند که ف. سزاوار است که منفور باشد، ف. می‌کوشد مرا قانع کند که و. سزاوار است که منفور باشد. من هردوشان را قبول دارم و هردوشان را هم دوست دارم، یا چنین می‌کوشم.


[کافکا - یادداشت‌ها]
▫️Tokyo, 1958. by Marc Riboud
▫️Tokyo, 1971. by Michiko Takahashi
مِی‌گسار، باده‌پیما، باده‌گسار، خراباتی، دُردی‌کش، شراب‌خوار، قدح‌پیما، قدح‌نوش، مشروب‌خوار، مِی‌پرست.


© The Drinkers, 1861. by Honoré Daumier
این عکس‌های ماه جدید رو گذاشتم توی کانال آرشیو.
به این چرخه‌ی هرروزه و روزمرگی فکر می‌کردم. یک قوطی ملاتونین دارم با طعم بلوبری، نیم ساعت قبل‌از خواب چند دقیقه توی دهنم می‌چرخونم تا پلک‌هام سنگین شن. اگه نخورم تا سه چهار صبح خوابم نمی‌بره و بیدارشدن برای سر کاررفتن هم مکافاتیه.
صبح هم مجبورم قهوه‌ای چیزی بخورم تا سر کار چرت نزنم. بعدش هم که تپش قلب حاصل از خوردن کافئین گرفتم، یک پروپرانولول می‌خورم. خوب که پشت سیستم چشمام کاسه‌ی خون شدن قطره‌ی اشک مصنوعی رو می‌ریزم و بعد با چندتا پماد به جون جاهایی که اگزما به‌ خارش انداخته میفتم.
یک ساعت آخر هم مرخصی ساعتی می‌گیرم که برم بیرون از شهر یک سیگاری بکشم قبل از خونه‌رفتن. بعدش هم که همین، تکرار مکررات.