استایل خوشگل طرفداران موسیقی راکابیلی.
فضای عکسها شبیه دههی پنجاه میلادیه اما در سال ۱۹۸۲ گرفته شدهان.
© Rockabilly, 1982. by Gil Rigoulet
فضای عکسها شبیه دههی پنجاه میلادیه اما در سال ۱۹۸۲ گرفته شدهان.
© Rockabilly, 1982. by Gil Rigoulet
شِکوهکردن، بهنظرم بیفایدهترین کار دنیاست. با اینهمه، این همهی چیزی است که من برایش انرژی دارم.
[کافکا - نامه به گرته بلوخ]
[کافکا - نامه به گرته بلوخ]
از بس عکس و نقاشی دیدم، حالم بههم میخوره. باید مدتی از این چیزها بهدور باشم. خیلی دلم طبیعت و دوری از اینترنت و خانواده و نخوردن نودل و سکوت و یه حیوون و تنهایی و سیگار و نقاشیکردن میخواد.
اردیبهشت، دو هفته توی مسافرخونهای در تهران بودم. هوا خیلی گرم بود و نمیدونستم اتاق کولر هم داره، چون دریچهش جایی مخفی بود و نگهبان هم بعد از یک هفته دلاش سوخت و روشنش کرد. روز و شب کاملا برهنه توی اتاق راه میرفتم.
از یکی از این دکههای اطراف میدون انقلاب یک مداد سیاه، یک مداد سفید، پاککن، تراش و از این برگههای طراحی خریدم. شروع کردم به نقاشیکردن. از در و دیوار مسافرخونه، از پریز برق، کنترل تلویزیون، شیر حموم، اندام بدنام، سیگارم، حوله و پردهی اتاق، کاشی توالت، دستگیرهی در و... چیزی نموند که نکشم. خودم که از نقاشیها راضی بودم! و مهمتر اینکه از اون کار لذت میبردم. نزدیک پنجاه تایی نقاشی شد که همه رو جمع کردم توی یک نایلون و روز آخریکه داشتم برمیگشتم، بردم به یک دوست هدیه دادم.
از اون زمان، ۸۴ روز میگذره. از اون موقع تا الان یک نخ سیگار هم نکشیدم.
عدم تمرکز باعث شده به سختی فیلم ببینم و مدتهاست کتابی نخوندم. میخوام شروع کنم به دیدن سریال سوپرانوز. تموم که شد میخوام به این فکر کنم که چطوری باید نون دربیارم.
هوا همچنان گرمه و زن همسایه همچنان پشت در گیر کرده و من از خونه بیرون نمیام و خونه توی تهران گرونه و اینها هم میخوان صیانتمون بکنن.
فالی زدم به کتاب «گُلهای رنج» آقای بودلر، این اومد:
«شامگاهان، ای روح فرسوده و تنها چه خواهی گفت؟
ای قلب، ای قلبِ پژمرده و خاموش، چه جوابی خواهی داد؟
به او... به آن زیبای گرامی و عزیز،
که ناگهان با نگاهِ خدایی خود تو را چون گُلی شکفته میکند،
چه خواهی گفت؟»
اردیبهشت، دو هفته توی مسافرخونهای در تهران بودم. هوا خیلی گرم بود و نمیدونستم اتاق کولر هم داره، چون دریچهش جایی مخفی بود و نگهبان هم بعد از یک هفته دلاش سوخت و روشنش کرد. روز و شب کاملا برهنه توی اتاق راه میرفتم.
از یکی از این دکههای اطراف میدون انقلاب یک مداد سیاه، یک مداد سفید، پاککن، تراش و از این برگههای طراحی خریدم. شروع کردم به نقاشیکردن. از در و دیوار مسافرخونه، از پریز برق، کنترل تلویزیون، شیر حموم، اندام بدنام، سیگارم، حوله و پردهی اتاق، کاشی توالت، دستگیرهی در و... چیزی نموند که نکشم. خودم که از نقاشیها راضی بودم! و مهمتر اینکه از اون کار لذت میبردم. نزدیک پنجاه تایی نقاشی شد که همه رو جمع کردم توی یک نایلون و روز آخریکه داشتم برمیگشتم، بردم به یک دوست هدیه دادم.
از اون زمان، ۸۴ روز میگذره. از اون موقع تا الان یک نخ سیگار هم نکشیدم.
عدم تمرکز باعث شده به سختی فیلم ببینم و مدتهاست کتابی نخوندم. میخوام شروع کنم به دیدن سریال سوپرانوز. تموم که شد میخوام به این فکر کنم که چطوری باید نون دربیارم.
هوا همچنان گرمه و زن همسایه همچنان پشت در گیر کرده و من از خونه بیرون نمیام و خونه توی تهران گرونه و اینها هم میخوان صیانتمون بکنن.
فالی زدم به کتاب «گُلهای رنج» آقای بودلر، این اومد:
«شامگاهان، ای روح فرسوده و تنها چه خواهی گفت؟
ای قلب، ای قلبِ پژمرده و خاموش، چه جوابی خواهی داد؟
به او... به آن زیبای گرامی و عزیز،
که ناگهان با نگاهِ خدایی خود تو را چون گُلی شکفته میکند،
چه خواهی گفت؟»
چند تا از طرحهای ادوارد مونک
© Edvard Munch (1863-1944)
◾️Consolation, 1894.
◾️Encounter in Space, 1902.
◾️Genthinerstrasse in Berlin after the War, 1920.
◾️Salome, 1903.
◾️Study of a Model, 1894.
◾️The Hands, 1895.
◾️The Tree I, 1916.
◾️The Urn, 1896.
◾️The Woman and the Heart, 1896.
◾️Women Bathing, 1895.
© Edvard Munch (1863-1944)
◾️Consolation, 1894.
◾️Encounter in Space, 1902.
◾️Genthinerstrasse in Berlin after the War, 1920.
◾️Salome, 1903.
◾️Study of a Model, 1894.
◾️The Hands, 1895.
◾️The Tree I, 1916.
◾️The Urn, 1896.
◾️The Woman and the Heart, 1896.
◾️Women Bathing, 1895.