Das erst – Telegram
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 به یه خانه سالمندان سر زد. اکثر آدم ها بالای ۹۰ سال سن داشتن. بوی تند سالن و راهروها، یادآوری میکرد، که زندگی تو هر دوره ای بوی خاص خودش رو داره.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

و آدم تنها زاده شد و تنها از دنیا خواهد رفت. از ترس تنهایی، در گذرگاه زندگی به جمع پناه خواهد برد. اما تنها چاره، آزمودن تنهایی خود خواسته است خارج از هر جمعی. غم تنهایی را شاید، شادی آگاهی مرهم باشد.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 سالها وقتی ترانه گوش میکرد، فقط ریتم و موسیقی رو میشنید. یه مدت هم به شعر دقت می کرد، جوری که دیگه موسیقی رو نمیشنید. لذت واقعی زمانی بود که آمیزه ریتم و معنا رو با هم شنید.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 بارها دیده که عرب ها کنار خواننده عرب جمع شدن و باهاش همنوا شدن، یا ترکها که با آکاردئون نوازنده زدن و رقصیدن. 🐒 فکر میکنه موسیقی مثل پرچم، مردم کشورها رو دور هم جمع میکنه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

نزدیکهای ظهر بود ودمجنبونک 🐒 سرخوش برای خودش قدم میزد، که روبروش مردی قد بلند‌با قیافه ای آشنا رو دید. نیاز نبود زیاد فکر کنه، نوازنده آکاردئون ایستگاه مترو بود، فقط لبخند بزرگش رو همراه نداشت.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

به سالن که رسید، جشن تازه شروع شده بود. دمجنبونک 🐒، یه صندلی برداشت ،اجازه گرفت و کنار یکی از میزها نشست. لکه بزرگ خون مردگی روی صورت خانم مسن توجهش رو جلب کرد. شروع به تعریف که کرد،فهمید که همین تازگی ها خورده زمین و کتفش شکسته. خاطرات سالهای بعد از جنگ و هشت سال مخفی شدن تو یه خانه کوچک تو لهستان و سالها کلم شور خوردن.سالهایی که با لبخند ازشون تعریف میکرد. اشک هاش اما زمانی سرازیر شدن، که از دختر و نوه اش گفت، که قرار بود بهش سر بزنن و نیومده بودن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

خبر فوت آقای هاشمی بهت زده اش کرد. اول باورش نشد، اما خبر صحت داشت. همه سالهای جوانی، تو همه بحث ها ایشون رو محکوم میکرد و تا همین سالهای آخر هم ازش ناراحت بود. هاشمی آدم بزرگی بود.دفاع از حق و چرخش از مواضعش، مرگ با عزتی رو براش رقم زد. خدایش بیامرزد 😔.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 این روزا خیلی زوج هایی میبینه، که یکی سیاه پوسته و یکی سفید پوست. دختر بچه هایی که شبیه مادراشون نیستن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 سی سالش که بود یه کتاب خرید به اسم «سی سالگی» ولی هیچ وقت فرصت نکرد بخوندش. امشب یادش به کتابه افتاد و تصمیم گرفت سال دیگه خودش یه کتاب بنویسه به نام «چهل سالگی».

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

صبح بود و هوا سرد. سوار آسانسور شد و روز بخیر گفت. عطر آقای مسنی که داخل آسانسور بود توجه اش رو جلب کرد. حدود ۷۰سال سن داشت. کت و شلوار شیک، کفش های واکس زده تمیز، پیراهن و کراوات اتو خورده ، دستکش های چرمی و موهای مرتب. برق چشم ها و لبخندش موقع پیاده شدن،این نمایش زیبا رو تکمیل کردن.


👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

ساعت ۴ صبح بود که دمجنبونک 🐒 از قطار پیاده شد. اینجا شهر Passau نزدیک مرز اتریشه. تو ایستگاه کسی نبود. چمدونش رو کشید و رفت به سمت ایستگاه. برف میبارید و هوا سرد بود. گوشیش رو چک کرد. دما ۱۷- درجه. ایستاد و به تاریکی و برف خیره شد و خندید. به خودش گفت این وقت شب، اینجا چکار میکنی؟ به این فکر کرد که اگه اینجا نبود، لابد ایران بود و تو تختش خوابیده بود! خوشحال چمدون رو هل داد سمت ایستگاه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

تابلو سر در ساختمون رو که دید کنجکاو شد و رفت داخل. اما چیز خاصی اونجا نبود. از مردی که اونجا بود پرسید کجا باید بره؟ جوابی نشنید، دوباره پرسید و به چشم هاش نگاه کرد. نگاهش میگفت، نمی بینمت!
درباره این مدل آدم ها شنیده بود، اما تاحالا برخورد نکرده بود باهاشون. به این فکر کرد که قبلا هجوم خشم، غم و تعجب را با هم تجربه کرده یا نه؟

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 چند روز به زندگی و مرگ فکر می کنه و اینکه چرا فرشته رهایی رو فرشته مرگ نامیدن؟
مگرنه که بارها و بارها، تا لحظه آخر رفته و برگشته. انگار دستی گرفته و نگهش داشته، چون زمانش نبوده. فرشته زندگی، اسم قشنگتریه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 از همکارش پرسید، چرا اینقدر آدم های مسن اینجا تنها هستن؟ چرا بچه هاشون کنارشون نیستن؟
گفت: مثل خودت که آمدی اینجا، بچه های ما هم برای کار مجبورن برن جاهای دیگه.
🐒 دیگه هیچی نگفت.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

زمستانه و درختها هنوز خوابن. دمجنبونک 🐒 اما تو مسیر کارخونه درختهایی میبینه که توپهای سبز رنگی رو شاخهاشونه. اول فکر میکنه برگ درختهاست، اما وقتی میپرسه، متوجه میشه اسم اینها پارازیته و یه نوع گیاه هستن که به درخت میچسبن و از شیره تنه اش استفاده میکنن تا جایی که درخت رو خشک کنن. 🐒 درختهای خشکی میبینه، که پارازیتهاش هم خشک شدن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 و دوستاش رفته بودن دوچرخه سواری. سر راه یه سری هم به پدر و مادر یکی از دوستها زدن. خونه قدیمی با یه باغ پر از گل ، درخت و پدر و مادری که میگفتن امسال نود ساله میشن. وقت رفتن، مادر پیر یه حرفی زد که مدتها ذهنش رو مشغول کرد. گفت ببین ما این گوشه قشنگ رو داریم، اما با این زیبایی هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 یه دوچرخه خرید ۵۰ یورو. تا الان ۱۲۰ یورو براش هزینه کرده. دوستش 🐗 میگه ، داستان اینه که کلی براش هزینه میکنی، آخرشم یه دوچرخه نو میخری.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

بدن لاغر و عینک گردش آدم رو یاد آخر فیلم پاپیون میندازه. برعکس اکثر آدم های اینجا بیشتر از سنش بنظر میرشه.
همیشه لبخند میزنه، اما چشم هاش غمگینن.
امروز برای دمجنبونک 🐒، از ماجرای ازدواج، ساخت خونه، جدا شدن و اینکه دادگاه خونه رو به خانمش داده گفت. بعد از این ماجرا سرطان گرفته و شیمی درمانی شده. بیماری اما امسال دوباره آمده دیدنش و باز هم شیمی درمانی.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

🐒داشت از سرکار برمیگشت. دیروقت بود و بارون شدیدی میبارید. چترش رو باز کرد و دوچرخه بدست حرکت کرد سمت خونه. نرسیده به رود، چشمش افتاد به یه حلزون که داشت آروم وسط جاده حرکت میکرد.
یادش رفت که سرتاپاش خیسه خیسه، نشست کنارش و یه دل سیر به صبر حلزون نگاه کرد.

👉@domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

تورستن اولین دوست دمجنبونک🐒 تو این شهره. امروز دعوتش کرده تا باهم فیلم کنسرت رامشتین رو ببینن. تورستن رفت قهوه درست کنه و 🐒 به قاب عکسها نگاه میکرد. از چیزی که دید شکه شد. تورستن کارت تبریکی رو که 🐒 براش از برلین آورده بود، قاب کرده بود و کنار عکسهای خانوادگیش گذاشته بود.

👉 @domgadan 👈