Das erst – Telegram
Forwarded from MY
Audio
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

یکی از چیزهایی که دمجنبونک 🐒 تو سفرهاش دنبالشونه، شنیدن بوهای جدید و چشیدن طعم های تازه اس.
بوهای تازه، ذهنش رو غافلگیر میکنن، جوری که تا چند لحظه فقط می ایسته و فکر میکنه، کجا این بو رو شنیدم؟ بهترین قسمت ماجرا وقتیه که ذهن میگه هیچ حافظه ای برای این بو وجود نداره ، اونوقته که با لبخند، بو رو ذخیره میکنه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 به ویترین شیرینی فروشی نگاه کرد، یه تیکه شیرینی توت فرنگی باقی مونده بود، به فروشنده نشونش داد و گفت با خودش میبردش. یه لیوان قهوه هم گرفت و زد بیرون.
هوا سرد بود و گرما و عطر و طعم قهوه حالش رو خوب کرد.
شیرینی چند قسمت داشت. لایه پایین محکم بود، بعد یه لایه خامه بود که روش پر از توت فرنگی بود و با لایه ژله قرمز رنگ و ترش پوشیده شده بود. 🐒 یه تیکه از شیرینیش خورد و به شباهت زندگی و این شیرینی فکر کرد. بعضی ها اول توت فرنگی های لایه بالا رو‌میخوردن و میرسیدن به لایه خشک پایین، بعضی ها همه رو با هم میخوردن و تا آخر شیرینی طعم خوشش رو داشتن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

وقت خوابه و دمجنبونک 🐒 طبق معمول یه چیزی باید گوش کنه و فکر کنه.امشب یه فایل میشنوه به اسم دلدادگی. یه آقایی صحبت میکنه، پس زمینه صدا سه تار زیبایی پخش میشه. 🐒 بیشتر حواسش به موسیقیه تا سخنران به این جمله میرسه که ، پیامبر ظهر موقع اذان رو به بلال میکرده و می گفته: ارهنا یا بلال. بلال پاشو رهامون کن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 صبح که بیدار شد، شنید leonard cohen جاودانه شد. صدای این آدم جادو می کرد. با صدای پخته اش، فقط کلمات رو ادا نمیکرد، کلام و موسیقی رو زندگی میکرد.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 به یه خانه سالمندان سر زد. اکثر آدم ها بالای ۹۰ سال سن داشتن. بوی تند سالن و راهروها، یادآوری میکرد، که زندگی تو هر دوره ای بوی خاص خودش رو داره.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

و آدم تنها زاده شد و تنها از دنیا خواهد رفت. از ترس تنهایی، در گذرگاه زندگی به جمع پناه خواهد برد. اما تنها چاره، آزمودن تنهایی خود خواسته است خارج از هر جمعی. غم تنهایی را شاید، شادی آگاهی مرهم باشد.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 سالها وقتی ترانه گوش میکرد، فقط ریتم و موسیقی رو میشنید. یه مدت هم به شعر دقت می کرد، جوری که دیگه موسیقی رو نمیشنید. لذت واقعی زمانی بود که آمیزه ریتم و معنا رو با هم شنید.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 بارها دیده که عرب ها کنار خواننده عرب جمع شدن و باهاش همنوا شدن، یا ترکها که با آکاردئون نوازنده زدن و رقصیدن. 🐒 فکر میکنه موسیقی مثل پرچم، مردم کشورها رو دور هم جمع میکنه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

نزدیکهای ظهر بود ودمجنبونک 🐒 سرخوش برای خودش قدم میزد، که روبروش مردی قد بلند‌با قیافه ای آشنا رو دید. نیاز نبود زیاد فکر کنه، نوازنده آکاردئون ایستگاه مترو بود، فقط لبخند بزرگش رو همراه نداشت.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

به سالن که رسید، جشن تازه شروع شده بود. دمجنبونک 🐒، یه صندلی برداشت ،اجازه گرفت و کنار یکی از میزها نشست. لکه بزرگ خون مردگی روی صورت خانم مسن توجهش رو جلب کرد. شروع به تعریف که کرد،فهمید که همین تازگی ها خورده زمین و کتفش شکسته. خاطرات سالهای بعد از جنگ و هشت سال مخفی شدن تو یه خانه کوچک تو لهستان و سالها کلم شور خوردن.سالهایی که با لبخند ازشون تعریف میکرد. اشک هاش اما زمانی سرازیر شدن، که از دختر و نوه اش گفت، که قرار بود بهش سر بزنن و نیومده بودن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

خبر فوت آقای هاشمی بهت زده اش کرد. اول باورش نشد، اما خبر صحت داشت. همه سالهای جوانی، تو همه بحث ها ایشون رو محکوم میکرد و تا همین سالهای آخر هم ازش ناراحت بود. هاشمی آدم بزرگی بود.دفاع از حق و چرخش از مواضعش، مرگ با عزتی رو براش رقم زد. خدایش بیامرزد 😔.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 این روزا خیلی زوج هایی میبینه، که یکی سیاه پوسته و یکی سفید پوست. دختر بچه هایی که شبیه مادراشون نیستن.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 سی سالش که بود یه کتاب خرید به اسم «سی سالگی» ولی هیچ وقت فرصت نکرد بخوندش. امشب یادش به کتابه افتاد و تصمیم گرفت سال دیگه خودش یه کتاب بنویسه به نام «چهل سالگی».

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

صبح بود و هوا سرد. سوار آسانسور شد و روز بخیر گفت. عطر آقای مسنی که داخل آسانسور بود توجه اش رو جلب کرد. حدود ۷۰سال سن داشت. کت و شلوار شیک، کفش های واکس زده تمیز، پیراهن و کراوات اتو خورده ، دستکش های چرمی و موهای مرتب. برق چشم ها و لبخندش موقع پیاده شدن،این نمایش زیبا رو تکمیل کردن.


👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

ساعت ۴ صبح بود که دمجنبونک 🐒 از قطار پیاده شد. اینجا شهر Passau نزدیک مرز اتریشه. تو ایستگاه کسی نبود. چمدونش رو کشید و رفت به سمت ایستگاه. برف میبارید و هوا سرد بود. گوشیش رو چک کرد. دما ۱۷- درجه. ایستاد و به تاریکی و برف خیره شد و خندید. به خودش گفت این وقت شب، اینجا چکار میکنی؟ به این فکر کرد که اگه اینجا نبود، لابد ایران بود و تو تختش خوابیده بود! خوشحال چمدون رو هل داد سمت ایستگاه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

تابلو سر در ساختمون رو که دید کنجکاو شد و رفت داخل. اما چیز خاصی اونجا نبود. از مردی که اونجا بود پرسید کجا باید بره؟ جوابی نشنید، دوباره پرسید و به چشم هاش نگاه کرد. نگاهش میگفت، نمی بینمت!
درباره این مدل آدم ها شنیده بود، اما تاحالا برخورد نکرده بود باهاشون. به این فکر کرد که قبلا هجوم خشم، غم و تعجب را با هم تجربه کرده یا نه؟

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 چند روز به زندگی و مرگ فکر می کنه و اینکه چرا فرشته رهایی رو فرشته مرگ نامیدن؟
مگرنه که بارها و بارها، تا لحظه آخر رفته و برگشته. انگار دستی گرفته و نگهش داشته، چون زمانش نبوده. فرشته زندگی، اسم قشنگتریه.

👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈

دمجنبونک 🐒 از همکارش پرسید، چرا اینقدر آدم های مسن اینجا تنها هستن؟ چرا بچه هاشون کنارشون نیستن؟
گفت: مثل خودت که آمدی اینجا، بچه های ما هم برای کار مجبورن برن جاهای دیگه.
🐒 دیگه هیچی نگفت.

👉 @domgadan 👈