صدا زد خادمش رو ظرف آبی براش بیاره،میگه: ظرف آب رو برداشت آورد، داد دستِ امام حسن، اینقدر این آقا ضعیف شده، دستها میلرزه، بدن داره میلرزه، ظرف آب رو که به دست امام حسن داد، اینقدر که دست ها میلرزید، ظرف آب رها شد، ریخت رو زمین،صدا زد: آی خادم! برو پسرم مهدی رو خبر کن، مهدیم بیاد .. اینجا امام حسن پسرش مهدی رو صدا زد، یه مادری هم من میشناسم، پسرش مهدی رو صدا زد، ما بینِ در و دیوار قرار گرفت، صدا زد: مهدی جان! بیا.. کمکِ مادرت کن ..
اومد امام زمانِ من و تو .. کنار پدرش، ظرف آبی رو برداشت، با دستای مبارکِ خودش نزدیکِ دهان امام حسن .. اینقدر امام حسن ضعیف شده، دندانها بهم میخوره، میلرزه، ظرف رو آورد جلو .. میگه: امام حسن شروع کرد گریه کردن، صدا زد: بابا! چرا گریه میکنید؟ گفت: برای تو گریه میکنم، خیلی غریبی، بعد از من بیابون گرد میشی .. بعد از من خیلی بیکس میشی ..
من میگم: شاید ظرف آب رو جلو امام حسن آوردن، یاد لب های خشک حسین هم افتاده باشه، یاد اون لحظه ای که راوی میگه: دیدم لبهای حسین داره بهم میخوره .. از لبها داره خون جاری میشه .. لبها خشکیده است .. ظرفِ آب رو برداشتم برا حسین آب ببرم، تا اومدم تویِ گودال دیدم اون نانجیب داره بالا میاد، ظرفِ آب رو ازم گرفت، برای کی داری آب میبری؟ گفتم: مگه نمیبینی حسینِ فاطمه تشنه است؟ گفت: نمیخواد آب ببری! الان خودم سیرابش کردم .. اما دیدم بدنش داره میلرزه، چرا بدنت داره میلرزه؟ صدا زد: آخه اون لحظهای که نشستم رو سینهی حسین، دیدم یه صدایی داره میاد، یکی هی داره میگه: " بُنیّ! " پسرم .. حسین ..
@Dellrish
اومد امام زمانِ من و تو .. کنار پدرش، ظرف آبی رو برداشت، با دستای مبارکِ خودش نزدیکِ دهان امام حسن .. اینقدر امام حسن ضعیف شده، دندانها بهم میخوره، میلرزه، ظرف رو آورد جلو .. میگه: امام حسن شروع کرد گریه کردن، صدا زد: بابا! چرا گریه میکنید؟ گفت: برای تو گریه میکنم، خیلی غریبی، بعد از من بیابون گرد میشی .. بعد از من خیلی بیکس میشی ..
من میگم: شاید ظرف آب رو جلو امام حسن آوردن، یاد لب های خشک حسین هم افتاده باشه، یاد اون لحظه ای که راوی میگه: دیدم لبهای حسین داره بهم میخوره .. از لبها داره خون جاری میشه .. لبها خشکیده است .. ظرفِ آب رو برداشتم برا حسین آب ببرم، تا اومدم تویِ گودال دیدم اون نانجیب داره بالا میاد، ظرفِ آب رو ازم گرفت، برای کی داری آب میبری؟ گفتم: مگه نمیبینی حسینِ فاطمه تشنه است؟ گفت: نمیخواد آب ببری! الان خودم سیرابش کردم .. اما دیدم بدنش داره میلرزه، چرا بدنت داره میلرزه؟ صدا زد: آخه اون لحظهای که نشستم رو سینهی حسین، دیدم یه صدایی داره میاد، یکی هی داره میگه: " بُنیّ! " پسرم .. حسین ..
@Dellrish