پوست. – Telegram
پوست.
74 subscribers
11 photos
2 videos
2 links
کبود، لَک، نازک. @Whosdisbot
Download Telegram
Channel created
بذار ببینم بر می‌گردن این کلمات یا نه.
اول قبلی‌ها رو بخونیم.
ازت خواستم اونقدر محکم بغلم کنی تا لباس‌هام، برای چند روزی رایحه‌ت رو حمل کنه. اونقدر محکم که به بخش بزرگی از خاطراتِ همیشگی‌م نفوذ کنی. نیاز داشتم سر گذاشته به روی شونه‌هات، چشم‌هام رو از شر سوزشِ اشک خلاص کنم. شاید همیشگی نه، اما حداقل برای الان می‌دونستی که زنده‌م کردی.

· ۲۶ فوریه
فکر می‌کنم در انتهای این تیرگی، تصمیم می‌گیرم صلحِ از دست رفته‌ با خودم رو پیدا کنم. پس شاید آینه قدیمی‌ای رو از زیر تخت بیرون بکشم تا چشم‌های درونم، نیم نگاهی به تصویرم بندازن که رصد کنن این همه مدت، با کی سر جنگ داشتن. من خودم رو می‌بینم. شاید کمی اشک بریزم، تا جایی که می‌فهمم در این‌همه مدت، خودم رو پس زده بودم. منِ واقعی زیر انبوهی از نادیده گرفته شدن و گرد و خاک، راکد شده بود و در آستانه پوسیدگی، روزهاش رو به انتها می‌رسوند. این کاری بود که من با خودم کردم. پس فکر می‌کنم بابت زجر دادنِ خودِ واقعی‌ای که آخرهای عمرش رو برای همیشه فراموش شدن می‌گذروند، بازهم از خودم بیزار شم. این‌بار کل وجودم رو داخل مرداب غرق می‌کنم. این‌بار سخت‌تر از قبل خواهد بود. وقتی حقیقتِ همیشگی از بین می‌ره، دیگه چیزی برای انکار کردن نمی‌مونه.

· ۲۲ ژانویه
به امید مهربون‌تر بودنِ فردا پلک بر روی هم می‌ذاشتم تا شاید طغیانِ درونی به خواب بره. رویا می‌دیدم از خوابِ بین چمن‌زار، جایی بینِ نسیمی که لای گل‌برگ دِیزی ها می‌پیچید. منی که عقب رفت و دستی که به سمتت برای دعوت به همراهی دراز شد. یادم اومد نیستی، پس دوییدم اونقدر که چمن‌زار هم فراموشم کنه.

· ۲۱ مارچ
heather.
و دوباره روند همیشگی. یک صفحه رو برای ثبت چیزهای به اتمام رسیده – که فقط می‌خوام جایی جز ذهنم زنده نگهشون داره – باز می‌کنم، می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم. این بین چند قطره اشک روی پلک‌هام سنگینی می‌کنه، کاغذ خیس می‌شه و جوهر خودکار مثل تیکه‌های من، پخش. لبخندی از روی حسرت و آستین‌ لباس آشفته‌م به کمک چشم‌هام می‌ره. به دیوار سفید چشم می‌دوزم و بار دیگه، آهی از سر حسرت می‌کشم چون می‌دونم آرزوی "کاش اینجا بودی" دیگه تکراری و به درد نخور شده. کاغذ رو مچاله می‌کنم و سطل زباله پُر تر از روز قبل می‌شه. طبق معمول، این روند چیزیه که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه.

· ۲۹ جولای
هرگز برای رفتنت گریه نکردم، نه حتی یک قطره. اما بهم بگو چطور می‌تونم فراموش کنم لبخندی که کنارِ تو شکل می‌گرفت رو؟ روزی می‌رسه که چمباتمه زده روی چمن‌هایی که آخرین بار لمسشون کردیم، با فریاد اعتراف می‌کنم که چقدر از خداحافظی بیزارم. به هر شکل و زبانی، خصوصاً اگر از سمت چشم‌های تو باشه. گریه نکردم، چون هرگز به چشم‌هام اجازه ندادم رفتنت رو باور کنن. نیازی به گول زدن نیست، مغزم فهمید که شخصی بهتر از من بوده. شاید گوشه کناری از قلبم‌هم فهمید، اما چشم‌هام نه. می‌گفتیم چشم‌ها دروغ نمی‌گن، پس نذاشتم باور کنن چیزی رو که از نظرِ حرف‌هات، دروغ بود.

· ۱۴ اکتبر
Lines and colors couldn't describe. Words were never loud enough. Tunes would get it better, but never clear to perform and everyone named my walks "running away", so i had to stand on my toes and make myself go along. Hands in the air, falling down like tears. Head up, but my neck wanted to tilt a bit. I never said i'm dancing, but you can hear my soul sniffing every step my flesh takes.

· march 11
روزهایی که باید می‌گذشتن، گذشتن. ساعت‌های زیادی با پرسش سوال «آیا واقعاً لایق این بودم؟» سپری شد. آهنگ‌های بیشتری روی ری‌پیت رفتن تا دوره بشه چیزی که در خاطرِ من، متعلق به ما بود. تک تک جاهایی که پاهای مشتاقمون قدم برداشتن رو با چشم‌های خیسم بوسیدم و الان، می‌تونم بگم که وقت خداحافظی رسیده. نه خداحافظی‌های الکی، مثل سری‌های قبل که از روی اجبار بود. می‌تونم بگم که از تو دست کشیدم و می‌تونم برای همیشه حس‌های خوب و بدی که شکل گرفت رو داخل تابوت بذارم تا شاید روزی نیاز شد. پس تا اون‌موقع، سایونارا عزیزِ من.

· ۱۷ مِی
فکر می‌کنم یک روزی برمی‌گردی که ببینی آیا چیزی از ما باقی مونده یا نه و من با آخرین قطره اشک، جونم رو روی بالشت خیس رها می‌کنم. من تمام این مدت، همینجا بودم. نشسته روی این مبلی که احتمالاً فنرش بیرون زده، با همون بالشت خیس همیشگیم که رد اشک خشک‌هم روش دیده می‌شه. نشسته بودم در انتظار و تو چقدر خوب می‌دونستی که از چشم به در بودن چقدر نفرت دارم. حالا از بین رفتم، اما کاش می‌شد بهت بگم که من تا آخرین قطره اشکم سعی کردم چیزی از خودم و خودت رو به هم چسبونده نگه دارم. دیر رسیدی.

· ۱۹ اپریل
creep.
صبر کن. باید یادم بیاد صادقانه نوشتن چطوری بود. این کلمه‌های قلمبه سلمبه و ادبی، فقط برای محو شدنت در هاله‌ای از زیبایی خوبه. موقعی که می‌خوای همه رو با غرق کردن گول بزنی. ولی منو نگاه کن، چیزی که می‌بینی یه چشم خون افتاده‌ست. یه گلوی باد کرده، دوتا دست مشت شده. می‌بینی؟ این منم. حاصل تلاش‌های تو. چیزی که می‌خواستی آماده‌ست. قوی، مستقل، بی نیاز. هرکی بخواد اذیتم کنه جلوشو می‌گیرم. یادته؟ حالا دیگه بهم نگاه نکن. این قطره اشک هم اثر بی‌خوابی بود. اینجام که بگم مجبورم کردی با روش خودت، به خودت آسیب بزنم. مجبورم کردی. مجبور شدم.

· ۲۷ مِی
فکر کردی آسون بود؟ سیلی زدن به تو، مثل چاقو زدن به خودم می‌مونه. درد داره، زجر می‌ده. ولی چی‌کار می‌کردم؟ تقریباً مثل یه تیکه پارچه پوسیده کثیف شدم. چیزی ندارم که تقدیمت کنم و تیکه تیکه تحویلم بدی. این کثافت رو تویی ساختی که اگر زودتر می‌اومدی، احتمالاً دوباره با نوازشت خام می‌شدم. حالا باید برای آخرین بار بجنگیم، و برای آخرین بار با استخون‌هات خداحافظی و رهاشون کنم. تو هم می‌ری، اما بدون نگرانی. تو وحشتناک‌ترین ورژن خودت رو درونم کاشتی که بابتش ممنون نیستم. اما یادگاری حذف نشدنی‌ایه. درست مثل خودت.

· ۲۷ می
هرموقع به ذهنت رسید که ممکنه من رو بشناسی، فکرت رو تف کن. هرموقع به ذهنت رسید من رو با چند جمله توصیف کنی، کلماتت رو قورت بده. سایه پشت سرت رو می‌بینی؟ چه شکلی داره؟ می‌تونی تشخیص بدی که قدش بلنده یا کوتاه؟ اون چیزی که تو دستاشه، آب‌نبات چوبیه یا سیگار؟ اون منم. به چشم‌هات نباید اعتماد کنی، من می‌تونم تو فاصله به هم برخورد کردن پلک‌هات، تغییر کنم. اون کسی که در حال نوازش موهات بهت لبخند می‌زد، چند ساعت بعد درحال سگ‌لرز زدن توی کمد تاریک، در تلاش برای پاک‌ کردن  اشک‌هاش با دست‌های نیمچه خونی پیدا شد. اگر صدام رو نمی‌شنوی، خودم نمی‌خوام که بشنوی. من حتی بلدم صدای زجر رو با پاره کردن تک تک تارهای صوتی و شاید حتی پرده گوش تو، بهت برسونم. توی چشم‌هام زل بزن، می‌تونی ببینی چی می‌گم؟ نه. خودت رو گول نزن، چیزی که ممکنه بفهمی، یه دروغ ساختگیه. اون خنده گوش‌خراشی که از روی ذوق زدگی شنیدی، سه ثانیه پیش با قورت دادن کلی نشخار از بین رفت. قبل بشکن زدن، بهم بگو دوست داری بعد صدای ترق‌اش، از من چی ببینی.
من توی بودنِ همه چیز خوبم. همه چیز، اِلا خودم.

حالا با یک لبخندِ امیدوارانه و همراهی گودال سیاه زیر چشم‌هام، ازت می‌خوام یک قدم عقب بری. عقب، عقب و عقب‌تر تا جایی که چشم‌هات برای دیدنم ریز و ریزتر شه. تا جایی که ندونی منی بود برای شناختن.

· ۱۳ ژانویه
دلم می‌خواد انقدر بنویسم که مچ دستم یکهو بشکنه و مفاصل انگشتام از هم جدا بشه. ولی چی‌کار می‌شه کرد؟ نه اونقدر کلمه دارم و نه قدرت تموم کردن چیزی رو. بارها در روز به خودم می‌گم که "فلان کار رو بکن" ولی فقط گوشه‌ای از ذهنم بین نویزهای افکار دیگه می‌مونه. اونقدر نشخارها اون گوشه زیادن که من هم برای فرار ازشون، گوشه‌ای دیگه پناه گرفتم و دست‌هام رو روی گوش‌هام فشردم، بلکه چیزی نشنوم. اصلاً چه نیازی به شنیدن بود؟ اون‌ها که در هر صورت آزار دهنده‌ان.

· ۲۹ اکتبر