و دوباره روند همیشگی. یک صفحه رو برای ثبت چیزهای به اتمام رسیده – که فقط میخوام جایی جز ذهنم زنده نگهشون داره – باز میکنم، مینویسم و مینویسم و مینویسم. این بین چند قطره اشک روی پلکهام سنگینی میکنه، کاغذ خیس میشه و جوهر خودکار مثل تیکههای من، پخش. لبخندی از روی حسرت و آستین لباس آشفتهم به کمک چشمهام میره. به دیوار سفید چشم میدوزم و بار دیگه، آهی از سر حسرت میکشم چون میدونم آرزوی "کاش اینجا بودی" دیگه تکراری و به درد نخور شده. کاغذ رو مچاله میکنم و سطل زباله پُر تر از روز قبل میشه. طبق معمول، این روند چیزیه که هیچوقت تغییر نمیکنه.
· ۲۹ جولای
· ۲۹ جولای
هرگز برای رفتنت گریه نکردم، نه حتی یک قطره. اما بهم بگو چطور میتونم فراموش کنم لبخندی که کنارِ تو شکل میگرفت رو؟ روزی میرسه که چمباتمه زده روی چمنهایی که آخرین بار لمسشون کردیم، با فریاد اعتراف میکنم که چقدر از خداحافظی بیزارم. به هر شکل و زبانی، خصوصاً اگر از سمت چشمهای تو باشه. گریه نکردم، چون هرگز به چشمهام اجازه ندادم رفتنت رو باور کنن. نیازی به گول زدن نیست، مغزم فهمید که شخصی بهتر از من بوده. شاید گوشه کناری از قلبمهم فهمید، اما چشمهام نه. میگفتیم چشمها دروغ نمیگن، پس نذاشتم باور کنن چیزی رو که از نظرِ حرفهات، دروغ بود.
· ۱۴ اکتبر
· ۱۴ اکتبر
Lines and colors couldn't describe. Words were never loud enough. Tunes would get it better, but never clear to perform and everyone named my walks "running away", so i had to stand on my toes and make myself go along. Hands in the air, falling down like tears. Head up, but my neck wanted to tilt a bit. I never said i'm dancing, but you can hear my soul sniffing every step my flesh takes.
· march 11
· march 11
روزهایی که باید میگذشتن، گذشتن. ساعتهای زیادی با پرسش سوال «آیا واقعاً لایق این بودم؟» سپری شد. آهنگهای بیشتری روی ریپیت رفتن تا دوره بشه چیزی که در خاطرِ من، متعلق به ما بود. تک تک جاهایی که پاهای مشتاقمون قدم برداشتن رو با چشمهای خیسم بوسیدم و الان، میتونم بگم که وقت خداحافظی رسیده. نه خداحافظیهای الکی، مثل سریهای قبل که از روی اجبار بود. میتونم بگم که از تو دست کشیدم و میتونم برای همیشه حسهای خوب و بدی که شکل گرفت رو داخل تابوت بذارم تا شاید روزی نیاز شد. پس تا اونموقع، سایونارا عزیزِ من.
· ۱۷ مِی
· ۱۷ مِی
فکر میکنم یک روزی برمیگردی که ببینی آیا چیزی از ما باقی مونده یا نه و من با آخرین قطره اشک، جونم رو روی بالشت خیس رها میکنم. من تمام این مدت، همینجا بودم. نشسته روی این مبلی که احتمالاً فنرش بیرون زده، با همون بالشت خیس همیشگیم که رد اشک خشکهم روش دیده میشه. نشسته بودم در انتظار و تو چقدر خوب میدونستی که از چشم به در بودن چقدر نفرت دارم. حالا از بین رفتم، اما کاش میشد بهت بگم که من تا آخرین قطره اشکم سعی کردم چیزی از خودم و خودت رو به هم چسبونده نگه دارم. دیر رسیدی.
· ۱۹ اپریل
· ۱۹ اپریل
صبر کن. باید یادم بیاد صادقانه نوشتن چطوری بود. این کلمههای قلمبه سلمبه و ادبی، فقط برای محو شدنت در هالهای از زیبایی خوبه. موقعی که میخوای همه رو با غرق کردن گول بزنی. ولی منو نگاه کن، چیزی که میبینی یه چشم خون افتادهست. یه گلوی باد کرده، دوتا دست مشت شده. میبینی؟ این منم. حاصل تلاشهای تو. چیزی که میخواستی آمادهست. قوی، مستقل، بی نیاز. هرکی بخواد اذیتم کنه جلوشو میگیرم. یادته؟ حالا دیگه بهم نگاه نکن. این قطره اشک هم اثر بیخوابی بود. اینجام که بگم مجبورم کردی با روش خودت، به خودت آسیب بزنم. مجبورم کردی. مجبور شدم.
· ۲۷ مِی
· ۲۷ مِی
فکر کردی آسون بود؟ سیلی زدن به تو، مثل چاقو زدن به خودم میمونه. درد داره، زجر میده. ولی چیکار میکردم؟ تقریباً مثل یه تیکه پارچه پوسیده کثیف شدم. چیزی ندارم که تقدیمت کنم و تیکه تیکه تحویلم بدی. این کثافت رو تویی ساختی که اگر زودتر میاومدی، احتمالاً دوباره با نوازشت خام میشدم. حالا باید برای آخرین بار بجنگیم، و برای آخرین بار با استخونهات خداحافظی و رهاشون کنم. تو هم میری، اما بدون نگرانی. تو وحشتناکترین ورژن خودت رو درونم کاشتی که بابتش ممنون نیستم. اما یادگاری حذف نشدنیایه. درست مثل خودت.
· ۲۷ می
· ۲۷ می
هرموقع به ذهنت رسید که ممکنه من رو بشناسی، فکرت رو تف کن. هرموقع به ذهنت رسید من رو با چند جمله توصیف کنی، کلماتت رو قورت بده. سایه پشت سرت رو میبینی؟ چه شکلی داره؟ میتونی تشخیص بدی که قدش بلنده یا کوتاه؟ اون چیزی که تو دستاشه، آبنبات چوبیه یا سیگار؟ اون منم. به چشمهات نباید اعتماد کنی، من میتونم تو فاصله به هم برخورد کردن پلکهات، تغییر کنم. اون کسی که در حال نوازش موهات بهت لبخند میزد، چند ساعت بعد درحال سگلرز زدن توی کمد تاریک، در تلاش برای پاک کردن اشکهاش با دستهای نیمچه خونی پیدا شد. اگر صدام رو نمیشنوی، خودم نمیخوام که بشنوی. من حتی بلدم صدای زجر رو با پاره کردن تک تک تارهای صوتی و شاید حتی پرده گوش تو، بهت برسونم. توی چشمهام زل بزن، میتونی ببینی چی میگم؟ نه. خودت رو گول نزن، چیزی که ممکنه بفهمی، یه دروغ ساختگیه. اون خنده گوشخراشی که از روی ذوق زدگی شنیدی، سه ثانیه پیش با قورت دادن کلی نشخار از بین رفت. قبل بشکن زدن، بهم بگو دوست داری بعد صدای ترقاش، از من چی ببینی.
حالا با یک لبخندِ امیدوارانه و همراهی گودال سیاه زیر چشمهام، ازت میخوام یک قدم عقب بری. عقب، عقب و عقبتر تا جایی که چشمهات برای دیدنم ریز و ریزتر شه. تا جایی که ندونی منی بود برای شناختن.
· ۱۳ ژانویه
من توی بودنِ همه چیز خوبم. همه چیز، اِلا خودم.
حالا با یک لبخندِ امیدوارانه و همراهی گودال سیاه زیر چشمهام، ازت میخوام یک قدم عقب بری. عقب، عقب و عقبتر تا جایی که چشمهات برای دیدنم ریز و ریزتر شه. تا جایی که ندونی منی بود برای شناختن.
· ۱۳ ژانویه
دلم میخواد انقدر بنویسم که مچ دستم یکهو بشکنه و مفاصل انگشتام از هم جدا بشه. ولی چیکار میشه کرد؟ نه اونقدر کلمه دارم و نه قدرت تموم کردن چیزی رو. بارها در روز به خودم میگم که "فلان کار رو بکن" ولی فقط گوشهای از ذهنم بین نویزهای افکار دیگه میمونه. اونقدر نشخارها اون گوشه زیادن که من هم برای فرار ازشون، گوشهای دیگه پناه گرفتم و دستهام رو روی گوشهام فشردم، بلکه چیزی نشنوم. اصلاً چه نیازی به شنیدن بود؟ اونها که در هر صورت آزار دهندهان.
· ۲۹ اکتبر
· ۲۹ اکتبر
آخرین بارِ ما، در بی حسیِ مطلق بود. حداقل من تلاش میکردم اینطور جلوه کنه. میدونم، از چشمهات دلخوری رو میخوندم. فکر میکردی ناراحت نیستم، مگه نه؟ فکر میکردی تکههای وجودم همونقدر محکم مثل قبل به هم چسبیده. فکر میکردی تنها شخصِ آزرده، تو بودی. میدونم. مطمئن شدم اونقدر دلخور شده باشی که هرگز پشت سرت رو نگاه نکنی، چون من رفتنت رو در سکوت نگاه میکردم. مطمئن شدم به اندازهای دور شدی که نه تنها پلکهای اشکآلود، بلکه حتی اثری از من و سایهام رو نخواهی دید. بهت گفته بودم چقدر از واژه خداحافظ و پدیدهای به نام دور شدن و از بین رفتن فراریام. تنها وقتی از نبودت به گریه میافتم که مطمئن باشم تو اثری از من رو حس نخواهی کرد. در نهایت در خاطر تو فراموش میشم، اما تو با کلمات من زنده خواهی موند. تا ابد، تا روزی که کاغذها بپوسن و رد اشکها از روی جوهرِ مشکی بره.
· ۱۲ مِی
· ۱۲ مِی
در واقع من همیشه دلتنگ بودم. از ابتدای کودکی که ذهنم قادر به بازگردانی خاطرات هست گرفته تا الان که بدنم برای میلی متری تکون خوردن هم خستهست. انگار یاد گرفتم که حتی وقتی شخصی برای دلتنگی وجود نداره، من چیزی در ذهنم بسازم که دلتنگی رو تمام و کمال به وجود بیاره. هم زمان با موقعی که مغزم درحال گردگیری آدمهای قبلی و پر کردن کیسههای زباله بود من یاد میگرفتم که خاطراتی رو بدزدم تا حتی اگر اون شخص از یاد من پاک بشه، در مواقع بیکاری بهشون زل بزنم.
· ۱۲ اکتبر
· ۱۲ اکتبر
غرق شده بینِ تودهای از تاریکی، اما نذاشتی بمیرم. به خونه برگشتی تا نجاتم بدی، دستم رو گرفته و با قدم های بزرگی بیرونم کشیدی. حالا که برگشتی، چراغ ها رو خاموش کن. میخوام با نور تو زنده بمونم.
· ۵ اپریل
· ۵ اپریل
همه چیز خفه کننده به نظر میرسه. ساعت ۳ ظهره. برق نیست. هوا خیلی گرمه و حتی پوست خودمم به نظر اضافی و سنگین میاد. صدای قاشق چنگالها و جویدن غذا باعث میشه بخوام همین پوست اضافی رو هم طی یک ثانیه از روی تنم بِکَنَم. کوچکترین کارهای روتینم به خاطر جنگ و موشک زیر سوال رفتن درحالی که یک هفته پیش هم اوضاع خوب نبود، زنها دزدیده و کشته میشدن و همه عصبی و سرخورده روزها رو سپری میکردیم. حتی وقتی مینویسم به این فکر میکنم که "توی این شرایط واقعاً نوشتن نیازه؟" و به جوابی نمیرسم. موهام رو میبندم که کمتر گرمم بشه اما درواقع میخوام تک تکشون رو از پوست سرم جدا کنم. برای بیرون قدم گذاشتن دو به شک میشم و از خونه موندن بیزار. خواهرم میخواد بغلم کنه، تنها کاری که میتونم انجام بدم پس زدنشه. اتاقم شلوغه، نمیتونم درس بخونم، آهنگها آزار دهندهتر از همیشهان، بیقرار و کلافهام. غذا خوردن حالم رو بهم میزنه و غذا نخوردن جونم رو میگیره. ارتباطم با دوستهام از gossip شبانه روزی به ۴ تا "زنده و سالمی؟" در روز تبدیل شده. اینترنت به سختی وصل میشه، هزاران پروکسی و کانفیگ و ویپیان هم پایدار نیستن. نمیدونم چقدر قراره این وضع ادامه پیدا کنه. انگار در زندهترین حالت درون یه تابوت قرار گرفتم. یک تابوتی که حتی از اندازه واقعیم کوچیکتره.
· ۱۵ ژوئن رقتانگیز
· ۱۵ ژوئن رقتانگیز
گذر زمان من رو میترسونه. مواقعی بود که با هر سانحهی تراژدیک، روزها از سر غم اشک میریختم. عمق وجود ناراحتی رو با دستهای خودم لمس میکردم و خالص بودنش رو تا مدتها به درونم تزریق میکردم. حالا خودم رو جلوی چشمهام تیکه تیکه میکنم، ارزشمندترین چیزها رو از دست میدم و احتمالاً خیلی چیزها رو زیر پام لِه میکنم تا جایی که هرچیزی در درونشون هست، منفجر شه. نمیتونم گریه کنم. غمی که سالیان سال به خودم تزریق کرده بودم، گندیده بود. هیچ احساس خالصی وجود نداشت. من فقط میخواستم با همون گند و کثافت و ناخالصی، تنها باشم. شاید تغییرات من در گذر زمان، ترسناکتر از خود گذر زمان باشه.
· ۶ سپتامبر
· ۶ سپتامبر
مثل پادشاه دو سرزمین از هم دور افتاده بودیم که قصد تصاحب وجب به وجب هم رو داشتن اما برای رسیدن به نقطهای که باید، زیادی خسته و لاجون بودن. مطمئنم تو هم نمیدونی چی باک قوت ما رو پر میکرد، همونطور که من نمیدونم چطور پاهام رو برای دوییدن تکون بدم. میترسم تا یک قدمی صورتت برسم و بعد، تو اونی نباشی که باید. دوباره من میمونم و یک راه دراز برای برگشت و دو پای خسته و صفر جا برای نفس گرفتن. دروغ نمیگم، به همون اندازهای که میتونم با خریت کامل ریسک پروازِ بدون بال رو به جون بخرم، احتمالاً دو برابرش بزدل باشم برای طی کردن مسیری که به خوب بودنِ پایانش شک دارم. بیا این بار، فراموش کنیم هر چیزی که از هم به یاد داریم رو. تو میری به سمت سرزمینهای نزدیکتر و من هم سر قولم نمیمونم و به نسلهای بعد هم راجع به داستانِ سد اندینگِ دو پادشاه با اقلیمهای دور از هم میگم.
· ۵ جولای
· ۵ جولای
من اونقدر دلتنگ آدمها نمیشم، انگار درک زیادی از دلتنگ شدن برای یک شخص خاص رو ندارم. اما دلتنگ چیزهایی که از دست دادم چرا. از اون جنس دلتنگیهایی که انگار با یک لبخند غمگین به یک عکس قدیمی نگاه میکنی و با صدا نفست رو بیرون میدی و ته ذهنت یک "کاش" شکل میگیره. نمیدونی کاش چی؟ اما یک چیزی خواستار برگشت اون لحظهست تا دوباره بتونی اون حس رو داشته باشی. من فکر میکنم آدم ناسپاسیام. خیلی وقتها متوجه نمیشم که توی شرایط خیلی خوبی قرار دارم و گاهاً(؟) زیاد غر میزنم و میذارم هرچیز کوچیکی عصبانیم کنه. اما وقتی زمان میگذره و اون لحظهها هم همراهش میرن، به عقب نگاه میکنم و میگم "پسر، از دستش دادم" شاید چون تغییر من رو نا امن میکنه. تغییر آدمها، زمان و مکان میتونه یک دلیل بزرگی باشه که اون لحظه خوب در گذشته، دیگه هرگز قرار نیست تکرار بشه. همه چیز همونجا مونده و مطلقاً هیچ راه برگشتی نیست. فکر میکنم ترسناکترین چیز توی زندگیِ من گذر زمانه. آدمها تغییر میکنن، احساسات تغییر میکنن، منهم تغییر میکنم و متاسفانه علاوه بر تغییر پذیر بودن، مقداری فراموشکارم. اگر یک لحظهای بگذره، هرگز نمیتونم دوباره حتی توی خیال حسش کنم.
· ۱۵ مارچ
· ۱۵ مارچ
به سرعت حل شدن شکر در آب گرم میتونستی از یادم بری اما تلاش میکردم که نشه. ذهن فراموشکارم رو بابت هرثانیه فراموشیت کتک میزدم، چرا که نه؟ مستحق تنبیه و شکنجهست هرچیزی که بخواد ما رو از هم دور کنه. جای جایِ دنیای اطرافم رو از وجودت پر میکردم. روی آینه مینوشتم که وجود داری، پوست شکلاتی که خواستی دور بندازی رو زیر بالشتم گذاشتم، کنار اُپن آشپزخونه ظرفی که فراموش کردی ببری رو جاساز کردم. اونقدر برای استحکامِ بودنت سگ دو زدم که یکهو به خودم اومدم و دیدم تو خیلی وقته رفتی و حالا؟ از اول. همه جا رو برق بندازم تا اثری از کثافتِ وجودت نمونه، وسایل رو آتیش بزن، خاکسترشون رو توی هوا فوت کن، اما ذهن رو که نمیشه جاروبرقی کشید. نه؟ اونقدر درگیر جزئیاتت شدم که یادم رفت کلیَتت رو برانداز کنم. عیبی نداره، توی تایملاین بعدی.
· ۲۸ اپریل
· ۲۸ اپریل
نه اینکه سطحی نگر و بدجنس باشم. من فقط ترجیح میدم دیگه کسی رو نشنوم، درک نکنم. باور کن اینطوری بیشتر دلت میخواد زنده بمونی. یادمه که گوش شنوا بودم و شاید یک صندوقچه برای نگهداری از استفراغِ غرغرهای دیگران. اما صندوقچهها همیشه توی زیرزمین نگهداری میشن بچه جان. اگر هوس فداکاری کنی، باید بری یه گوشهای پیش موشها، شانس بیاری موریانهها کبابت نکنن. پس برو، آزادانه بخند، فریاد بکش، بد و بیراه بگو. بذار قطرههای بارون خاک گرفتگیهات رو بشوره. رها باش، رها.
· ۲۵ آگوست
· ۲۵ آگوست