پوست. – Telegram
پوست.
74 subscribers
11 photos
2 videos
2 links
کبود، لَک، نازک. @Whosdisbot
Download Telegram
همه چیز خفه کننده به نظر می‌رسه. ساعت ۳ ظهره. برق نیست. هوا خیلی‌ گرمه و حتی پوست خودمم به نظر اضافی و سنگین میاد. صدای قاشق چنگال‌ها و جویدن غذا باعث می‌شه بخوام همین پوست اضافی رو هم طی یک ثانیه از روی تنم بِکَنَم. کوچک‌ترین کارهای روتینم به خاطر جنگ و موشک زیر سوال رفتن درحالی که یک هفته پیش هم اوضاع خوب نبود، زن‌ها دزدیده و کشته می‌شدن و همه عصبی و سرخورده روزها رو سپری می‌کردیم. حتی وقتی می‌نویسم به این فکر می‌کنم که "توی این شرایط واقعاً نوشتن نیازه؟" و به جوابی نمی‌رسم. موهام رو می‌بندم که کمتر گرمم بشه اما درواقع می‌خوام تک تکشون رو از پوست سرم جدا کنم. برای بیرون قدم گذاشتن دو به شک می‌شم و از خونه موندن بیزار. خواهرم می‌خواد بغلم کنه، تنها کاری که می‌تونم انجام بدم پس زدنشه. اتاقم شلوغه، نمی‌تونم درس بخونم، آهنگ‌ها آزار دهنده‌تر از همیشه‌ان، بی‌قرار و کلافه‌ام. غذا خوردن حالم رو بهم می‌زنه و غذا نخوردن جونم رو می‌گیره. ارتباطم با دوست‌هام از gossip شبانه روزی به ۴ تا "زنده‌ و سالمی؟" در روز تبدیل شده. اینترنت به سختی وصل می‌شه، هزاران پروکسی و کانفیگ و وی‌پی‌ان هم پایدار نیستن. نمی‌دونم چقدر قراره این وضع ادامه پیدا کنه. انگار در زنده‌ترین حالت درون یه تابوت قرار گرفتم. یک تابوتی که حتی از اندازه واقعیم کوچیک‌تره.

· ۱۵ ژوئن رقت‌انگیز
گذر زمان من رو می‌ترسونه. مواقعی بود که با هر سانحه‌ی تراژدیک، روزها از سر غم اشک می‌ریختم. عمق وجود ناراحتی رو با دست‌های خودم لمس می‌کردم و خالص بودنش رو تا مدت‌ها به درونم تزریق می‌کردم. حالا خودم رو جلوی چشم‌هام تیکه تیکه می‌کنم، ارزشمندترین چیزها رو از دست می‌دم و احتمالاً خیلی چیزها رو زیر پام لِه می‌کنم تا جایی که هرچیزی در درونشون هست، منفجر شه. نمی‌تونم گریه کنم. غمی که سالیان سال به خودم تزریق کرده بودم، گندیده بود. هیچ‌ احساس خالصی وجود نداشت. من فقط می‌خواستم با همون گند و کثافت و ناخالصی، تنها باشم. شاید تغییرات من در گذر زمان، ترسناک‌تر از خود گذر زمان باشه.

· ۶ سپتامبر
مثل پادشاه دو سرزمین از هم دور افتاده بودیم که قصد تصاحب وجب به وجب هم‌ رو داشتن اما برای رسیدن به نقطه‌ای که باید، زیادی خسته و لاجون بودن. مطمئنم تو هم نمی‌دونی چی باک قوت ما رو پر می‌کرد، همونطور که من نمی‌دونم چطور پاهام رو برای دوییدن تکون بدم. می‌ترسم تا یک قدمی صورتت برسم و بعد، تو اونی نباشی که باید. دوباره من می‌مونم و یک راه دراز برای برگشت و دو پای خسته و صفر جا برای نفس گرفتن. دروغ نمی‌گم، به همون اندازه‌ای که می‌تونم با خریت کامل ریسک پروازِ بدون بال رو به جون بخرم، احتمالاً دو برابرش بزدل باشم برای طی کردن مسیری که به خوب بودنِ پایانش شک دارم. بیا این بار، فراموش کنیم هر چیزی که از هم به یاد داریم رو. تو می‌ری به سمت سرزمین‌های نزدیک‌تر و من هم سر قولم نمی‌مونم و به نسل‌های بعد هم راجع به داستانِ سد اندینگِ دو پادشاه با اقلیم‌های دور از هم می‌گم.

· ۵ جولای
من اونقدر دلتنگ آدم‌ها نمی‌شم، انگار درک زیادی از دلتنگ شدن برای یک شخص خاص رو ندارم. اما دلتنگ چیزهایی که از دست دادم چرا. از اون جنس دلتنگی‌هایی که انگار با یک لبخند غمگین به یک عکس قدیمی نگاه می‌کنی و با صدا نفست رو بیرون می‌دی و ته ذهنت یک "کاش" شکل می‌گیره. نمی‌دونی کاش چی؟ اما یک چیزی خواستار برگشت اون لحظه‌ست تا دوباره بتونی اون حس رو داشته باشی. من فکر می‌کنم آدم ناسپاسی‌ام. خیلی وقت‌ها متوجه نمی‌شم که توی شرایط خیلی خوبی قرار دارم و گاهاً(؟) زیاد غر می‌زنم و می‌ذارم هرچیز کوچیکی عصبانیم کنه. اما وقتی زمان می‌گذره و اون لحظه‌ها هم همراهش می‌رن، به عقب نگاه می‌کنم و می‌گم "پسر، از دستش دادم" شاید چون تغییر من رو نا امن می‌کنه. تغییر آدم‌ها، زمان و مکان می‌تونه یک دلیل بزرگی باشه که اون لحظه خوب در گذشته، دیگه هرگز قرار نیست تکرار بشه. همه چیز همونجا مونده و مطلقاً هیچ راه برگشتی نیست. فکر می‌کنم ترسناک‌ترین چیز توی زندگیِ من گذر زمانه. آدم‌ها تغییر می‌کنن، احساسات تغییر می‌کنن، من‌هم تغییر می‌کنم و متاسفانه علاوه بر تغییر پذیر بودن، مقداری فراموش‌کارم. اگر یک لحظه‌ای بگذره، هرگز نمی‌تونم دوباره حتی توی خیال حسش کنم.

· ۱۵ مارچ
به سرعت حل شدن شکر در آب گرم می‌تونستی از یادم بری اما تلاش می‌کردم که نشه. ذهن فراموشکارم رو بابت هرثانیه فراموشیت کتک می‌زدم، چرا که نه؟ مستحق تنبیه و شکنجه‌ست هرچیزی که بخواد ما رو از هم دور کنه. جای جایِ دنیای اطرافم رو از وجودت پر می‌کردم. روی آینه می‌نوشتم که وجود داری، پوست شکلاتی که خواستی دور بندازی رو زیر بالشتم گذاشتم، کنار اُپن آشپزخونه ظرفی که فراموش کردی ببری رو جاساز کردم. اونقدر برای استحکامِ بودنت سگ دو زدم که یکهو به خودم اومدم و دیدم تو خیلی وقته رفتی و حالا؟ از اول. همه جا رو برق بندازم تا اثری از کثافتِ وجودت نمونه، وسایل رو آتیش بزن، خاکسترشون رو توی هوا فوت کن، اما ذهن رو که نمی‌شه جاروبرقی کشید. نه؟ اونقدر درگیر جزئیاتت شدم که یادم رفت کلیَتت رو برانداز کنم. عیبی نداره، توی تایم‌لاین بعدی.

· ۲۸ اپریل
نه این‌که سطحی نگر و بدجنس باشم. من فقط ترجیح می‌دم دیگه کسی رو نشنوم، درک نکنم. باور کن اینطوری بیشتر دلت می‌خواد زنده بمونی. یادمه که گوش شنوا بودم و شاید یک صندوقچه برای نگهداری از استفراغِ غرغرهای دیگران. اما صندوقچه‌ها همیشه توی زیرزمین نگهداری می‌شن بچه جان. اگر هوس فداکاری کنی، باید بری یه گوشه‌ای پیش موش‌ها، شانس بیاری موریانه‌ها کبابت نکنن. پس برو، آزادانه بخند، فریاد بکش، بد و بیراه بگو. بذار قطره‌های بارون خاک گرفتگی‌هات رو بشوره. رها باش، رها.

· ۲۵ آگوست
تنها چیزی که مختل نشد پیام‌های اسکجول شده این چنل بود فکر کنم.
همه‌اش رو یادمه. هر لحظه‌اش رو. حاضر بودم دار و ندارم رو با چند لحظه از بین رفتن عوض کنم. فقط خاموش بشم، از بین برم، با یه جرقه دیگه نباشم. اما آدم‌ها بودن، من هم در ذهنشون وجود داشتم. چطور می‌تونستم از زیر بار نفس کشیدن شونه خالی کنم؟ ضجه می‌زدم. با هر نگاه به آینه، یک دور گوشت تنم رو می‌جویدم. متنفر بودم از چیزی که من رو با خودم مواجه می‌کنه. می‌خواد آینه باشه یا یک عکس داخل گوشی یا حتی گربه سیاه کنار خیابون. اما باید می‌موندم، اینطور نبود؟ با تمام ذرات باقی مونده‌ام می‌گشتم. همه جا رو، زیر خاک، بین کلمات جدید، درون ملودی‌های از قبل ساخته شده. چنگ می‌زدم. با لرز و اشک و خون جای جای دنیا رو می‌گشتم تا ببینم می‌تونم دلیلی برای موندن پیدا کنم یا نه. به هرچیز قابل دیدن‌ای التماس می‌کردم "من رو از دست خودم نجات بده، داره من رو می‌کشه" به در و دیوار قول می‌دادم که "می‌مونم، آره می‌مونم" حتی اگر قولی ازم گرفته نمی‌شد.
لحظه به لحظه‌اش رو یادمه. هیچ‌وقت هم قرار نیست با یک لبخند ازش یاد کنم و بگم "قدر نمی‌دونستم" نه، هرگز. اما فکر می‌کنم بهش نگاه کنم و صرفاً یک سوال بپرسم, "چی باعثش شد؟"

· ۳۱ مِی
last flowers.
نمی‌خواستم امروز بمیرم. شاید فردا و روزهای بعدش؛ اما امروز نه. باهام بخون. اهمیتی نداشت اگر نمی‌دونستیم کی هستیم. بی‌اطلاع از هویتِ مخصوصمون، پای کوبی توی چاله های آب رو ادامه می‌دیم. آهنگ رو عوض نکن، بذار لایف‌لس استارز بخونه برای مایی که ممکنه در روز های آتی بمیریم، اما امروز نه.

· ۱۵ فوریه
مدت زیادی گذشت و موانع زیادی رو رد کردم. شاید هرگز نتونم مثل قبل حس کنم، شاید خنده‌ها دیگه اونقدر ریشه در واقعیت نداشته باشه. تکیه‌‌گاه ها رو از گچ درست کردم تا اگر بار دیگه‌ای تکیه دادم، سقوط کنم. اشک‌ها زمانی ادامه دار می‌شن که قسمتی از گذشته رو به روم ری‌پیت شه. دایره دوست‌ها تنگ‌تر، سلف کنترل سخت‌تر و کلمات کمتر بیرون می‌اومدن، اما اگر می‌خواستن بیرون بیان وحشیانه می‌پاچیدن. این‌ها رو "من" زندگی کردم. خیلی وقت‌ها فقط توی ذهنم زندگی می‌کردم، خیلی وقت‌ها فقط توی اتاقم و گاهی بیرون از خونه. اما هنوز اون جملات هر لحظه توی مغزم می‌پیچه. "تنها ترسم خودم بودم. می‌دونستم اشتباه ترین کار ممکن اعتماد به خودمه"

· ۲ اکتبر
sonne.
کاش دست‌هایم نلرزند پلی می‌شه و محدوده دید من تار. سرگیجه، انگار که هیچ عنصری از بیرون نمی‌خواد من رو همراهی کنه. لطفاً، لطفاً یکی با من بمونه. نیاز دارم در مقابل حمله، یک دفاع –به جز تعادلِ نداشته‌ام– داشته باشم. نمی‌خوام این بار هم به همون شدت قبلی به جسم سردی کوبیده بشم که تا مدت‌ها بعد از به هوش اومدن، کبودی و کوفتگی‌اش رو حمل کنم. می‌شه باهام بمونی؟ می‌شه کمکم کنی جایی مخفی شم؟ من می‌ترسم. نمی‌دونم اونطور که خودم می‌خوام موفق و خوشحال می‌شم یا نه. اونطور که تو می‌خوای هم هرگز نخواهم شد. من شکست خوردم. من هیچ چیز برای نوشتن ندارم، رمقی برای دست گرفتن قلم هم ندارم، من می‌خوام مدتی حواس پنجگانه رو از دست بدم. به خواب طولانی ای برم که بیرون اومدن ازش دشوار باشه. می‌تونی دفنم کنی؟

· ۹ آگوست
"مگه بهت نگفتم با دقت بیشتری راه برو؟ داشتی می‌افتادی. اگر پرت می‌شدی چی‌کار می‌کردم؟ نمی‌تونستم خودم رو پرت کنم چون قبلاً بهم گفته بودی مراقب باشم. می‌بینی فرقمون رو؟ من باورت می‌کنم چون انقدر با دقت می‌شنومت که تک تک سلول‌هام از کلماتت اطاعت می‌کنن، اما تو انگار حواس پنجگانه‌ت موقع رویارویی با من از کار می‌افته. هرچیزی رو می‌بینی و می‌شنوی و پردازش می‌کنی جز چیزی که باید رو. من همیشه برات دعا می‌کنم، می‌بینی چه خنده داره؟ باور کردن تو باعث می‌شه ناخواسته چیزهای دیگه رو هم باور کنم. البته بهتر بگم، بهشون چنگ می‌زنم که شاید تو بیشتر در امان باشی. در هر صورت که نمی‌ذاشتی مراقبت باشم، خودت هم برای انجام دادنش تلاشی نمی‌کردی."

· ۱۱ ژوئن
در نهایت، همه ما تبدیل به داستان خواهیم شد. یک پاراگراف از یک کتاب، شاید هم پایه و اساسِ یک رمان. کسی نمی‌دونست، اما در این لحظه ازت می‌خوام زمانی که پایانمون فرا رسید، دست‌هام رو بگیری تا داستانمون با انگشت‌های چفت شده در هم تموم بشه. نمی‌خوام حتی کلمه‌ای بدونِ توصیف‌ـت هدر بره. می‌خوام که آخرین چیزهای باقی مونده از ما، سطر آخر داستان رو تشکیل بده. پس دست‌هات رو بده، باید آخرین پاراگراف رو تموم کنیم.

· ۳ مارچ
یادم رفته نوشتن رو. دقیق مثل روزهای اولی که نگاه کردن به چشم‌هات رو بلد نبودم، انگار پلک‌هام برای باز موندن مقاومت می‌کردن. خون توی رگ‌هام یخ می‌زد، الان هم جوهر قلمم روی میز. اونقدر مایل به بازگردوندن این یکی نیستم. مشتاقانه از هرچیزی که یادت رو دور نگه می‌داره استقبال می‌کنم. می‌خواد ننوشتن باشه یا نگاه نکردن به یک قسمت دنج از خونه و گرفتن گوش‌ها زمانی که یک آهنگ خاص پلی می‌شه. نه این‌که کلمات نباشن، هستن. بیشتر از اون چیزی که باید. توی گوشه‌ترین نقطه ذهنمم که پناه بگیرم نمی‌تونم نشنوم چیزی که داد زده می‌شه رو. چه کور و چه کر، می‌شه حس کرد هنوز. مچاله شو، خشک شو، از کار بیوفت، پوسیده شو، بی‌ حس، بی‌ حواس، بی‌ در و پیکر اونقدر که رهگذر سر کوچه هم بفهمه از قبل خمیده‌تر شدی. می‌ارزه اما. هرچیزی که به دوری از تو کمک کنه، می‌ارزه. می‌خواد ساعت‌ها اشک ریختن باشه یا به خواب مرگ رفتن. دور بمون. اونقدر که هیچ چشم و گوش و دستی قادر به پیدا کردنت نباشه.

· ۲۸ مِی (cloudy but not sad)
می‌دونی این همه اصرار برای نادیده گرفتن زشتی‌ها چی بود؟ این که می‌خواستم کمی ازم زنده بمونه. با کشف هر زشتی جدید از جهان و آدم‌های اطراف، یک قسمتی از برق و تازگی زنده بودنم خاک می‌گرفت. عدد شمع‌های روی کیک تولد هرسال بیشتر می‌شد و شاید گاهاً شعله‌های شمع، اما انگار که هرسال قسمت جدیدی از من می‌مرد. نمی‌خوام جسمم زنده بمونه درحالی که بخش زنده درونم از کار افتاده. نمی‌خوام به زشتی‌ها عادت کنم و هرروز فقط از گرونی و بد بودن هوا و هدر رفتن عمرم افسوس بخورم. من خیلی مشتاق بودم، هنوز هم می‌خوام باشم، برای هرچیزی. نمی‌خوام اشتیاقم فلج بشه و دود و خاکستر و یکنواختی چشم‌هام‌ رو کور کنه.

· ۲۸ ژوئن
از برگشتنش می‌ترسم. من هنوز هم بهم ریخته‌ام. اتاقم گاهاً بیشتر از کل خونه خاک داره و برنامه‌هام مرتب پیش نمی‌رن، اما از برگشتن "اون" می‌ترسم. فرسودگی، غرق شدن توی یک کپه گه، دیوانگی در سکوت. انگار که گوشت تنت له و فاسد بشه، مغزت رو کرم بخوره و ناخن‌های پات به اندازه یک جسدِ یک هفته مونده چرک و سبز و لجنی. یک کوه از مسئولیت، یک خروار کار، یک کامیون ارتباط انجام نشده و من کجا بودم؟ گوشه تختم بیشتر و بیشتر رنگ می‌باختم تا وقتی تنِ کرم زده‌م کل ساختمون رو به نق نق بندازه. من از برگشتنِ "اون" می‌ترسم، و گرنه که مدتیه ابایی از روند زندگی ندارم.

· ۱۵ اگست
بهش فکر می‌کنم وحشت می‌کنم. یکهو تصمیم گرفتم که دیگه ندونم کشور مورد علاقم کجاست، آخه چه فرقی می‌کنه؟ هرجایی جز اینی که هستم. غذای مورد علاقه؟ نمی‌دونم، خب غذا تا وقتی منزجر کننده نباشه که مشکلی نیست. توی تایم آزادم کار چشمگیری نمی‌کنم، احتمالاً یکم اسکرول و مرتب کردن اتاقی که هیچ‌وقت مرتب نمی‌شه. این‌ها رو یادم میاد و می‌خوام بالا بیارم. به خودت بیا، بیدار شو، برگرد به چیزی که بودی. تو داری فراموش می‌کنی زندگی کردن رو. کل دیتیل‌های زرق برقیت رو ول کردی و چسبیدی به چند تا باور مسخره بزرگسالانه‌ای که دنیا ازش استفاده می‌کنه تا آدم‌ها کمتر به بهبود امیدوار باشن.

· ۲۸ ژوئن
کل روز رو نفس عمیق می‌کشی و پاهات رو تند تند تکون می‌دی، آب بیشتری می‌نوشی، فعالیت بیشتری می‌‌کنی که لرزش پات گم بشه بین آشوب تنت. شب برمی‌گردی و توی اتاقت قدم می‌ذاری، با اولین آهنگی که پلی می‌شه بقچه اشکت باز می‌شه. اونقدری محکم گره‌ش نزده بودی که بسته بمونه. اکثر گوشه‌های اتاق ردش رو گذاشتی که مثل آینه دق بهت یادآوری بشه کی هستی، کی بود و کی بودید. حس گناه مثل سیم خاردار از گلوت بالا می‌ره، نمی‌دونی چی هستی. نیازی هم نیست بدونی، گم شده‌ها معمولاً بی‌نام و نشون تردد می‌کنن. متاسفی، گُمی، تشنه‌ای، سنگین، خفه، کز کرده، عاجز. در تموم ثانیه‌های اخیر این‌ها تنها چیزیه که تو هستی.

· ۲۳ آگوست
اه. ناامیدم کردی باز. البته تو که نه، توقعاتم. درس نمی‌گیرم آخه. کار من اینه که صدها بار یک واقعیت رو بخونم و‌ تجربه کنم و تجربه کنم و تجربه کنم و بعد بهش ایمان نیارم. انگار بعد از گره خوردن شادی‌م با یک جسم دیگه، از سر می‌گیرم تمام اشتیاق و ناپختگیم رو. دوباره دوست دارم امیدوار باشم به چیزهایی که هیچ مخلوقی قادر به انجامش نیست. نه این‌که واقع‌بین نباشم، فکر کنم صرفاً دوپامین‌اش رو نیاز دارم. یادم نبود تو در تامین دوپامین خودت موندی، چیزی برای من نداری.

· ۳ ژوئن