پوست. – Telegram
پوست.
74 subscribers
11 photos
2 videos
2 links
کبود، لَک، نازک. @Whosdisbot
Download Telegram
نمی‌خواستم امروز بمیرم. شاید فردا و روزهای بعدش؛ اما امروز نه. باهام بخون. اهمیتی نداشت اگر نمی‌دونستیم کی هستیم. بی‌اطلاع از هویتِ مخصوصمون، پای کوبی توی چاله های آب رو ادامه می‌دیم. آهنگ رو عوض نکن، بذار لایف‌لس استارز بخونه برای مایی که ممکنه در روز های آتی بمیریم، اما امروز نه.

· ۱۵ فوریه
مدت زیادی گذشت و موانع زیادی رو رد کردم. شاید هرگز نتونم مثل قبل حس کنم، شاید خنده‌ها دیگه اونقدر ریشه در واقعیت نداشته باشه. تکیه‌‌گاه ها رو از گچ درست کردم تا اگر بار دیگه‌ای تکیه دادم، سقوط کنم. اشک‌ها زمانی ادامه دار می‌شن که قسمتی از گذشته رو به روم ری‌پیت شه. دایره دوست‌ها تنگ‌تر، سلف کنترل سخت‌تر و کلمات کمتر بیرون می‌اومدن، اما اگر می‌خواستن بیرون بیان وحشیانه می‌پاچیدن. این‌ها رو "من" زندگی کردم. خیلی وقت‌ها فقط توی ذهنم زندگی می‌کردم، خیلی وقت‌ها فقط توی اتاقم و گاهی بیرون از خونه. اما هنوز اون جملات هر لحظه توی مغزم می‌پیچه. "تنها ترسم خودم بودم. می‌دونستم اشتباه ترین کار ممکن اعتماد به خودمه"

· ۲ اکتبر
sonne.
کاش دست‌هایم نلرزند پلی می‌شه و محدوده دید من تار. سرگیجه، انگار که هیچ عنصری از بیرون نمی‌خواد من رو همراهی کنه. لطفاً، لطفاً یکی با من بمونه. نیاز دارم در مقابل حمله، یک دفاع –به جز تعادلِ نداشته‌ام– داشته باشم. نمی‌خوام این بار هم به همون شدت قبلی به جسم سردی کوبیده بشم که تا مدت‌ها بعد از به هوش اومدن، کبودی و کوفتگی‌اش رو حمل کنم. می‌شه باهام بمونی؟ می‌شه کمکم کنی جایی مخفی شم؟ من می‌ترسم. نمی‌دونم اونطور که خودم می‌خوام موفق و خوشحال می‌شم یا نه. اونطور که تو می‌خوای هم هرگز نخواهم شد. من شکست خوردم. من هیچ چیز برای نوشتن ندارم، رمقی برای دست گرفتن قلم هم ندارم، من می‌خوام مدتی حواس پنجگانه رو از دست بدم. به خواب طولانی ای برم که بیرون اومدن ازش دشوار باشه. می‌تونی دفنم کنی؟

· ۹ آگوست
"مگه بهت نگفتم با دقت بیشتری راه برو؟ داشتی می‌افتادی. اگر پرت می‌شدی چی‌کار می‌کردم؟ نمی‌تونستم خودم رو پرت کنم چون قبلاً بهم گفته بودی مراقب باشم. می‌بینی فرقمون رو؟ من باورت می‌کنم چون انقدر با دقت می‌شنومت که تک تک سلول‌هام از کلماتت اطاعت می‌کنن، اما تو انگار حواس پنجگانه‌ت موقع رویارویی با من از کار می‌افته. هرچیزی رو می‌بینی و می‌شنوی و پردازش می‌کنی جز چیزی که باید رو. من همیشه برات دعا می‌کنم، می‌بینی چه خنده داره؟ باور کردن تو باعث می‌شه ناخواسته چیزهای دیگه رو هم باور کنم. البته بهتر بگم، بهشون چنگ می‌زنم که شاید تو بیشتر در امان باشی. در هر صورت که نمی‌ذاشتی مراقبت باشم، خودت هم برای انجام دادنش تلاشی نمی‌کردی."

· ۱۱ ژوئن
در نهایت، همه ما تبدیل به داستان خواهیم شد. یک پاراگراف از یک کتاب، شاید هم پایه و اساسِ یک رمان. کسی نمی‌دونست، اما در این لحظه ازت می‌خوام زمانی که پایانمون فرا رسید، دست‌هام رو بگیری تا داستانمون با انگشت‌های چفت شده در هم تموم بشه. نمی‌خوام حتی کلمه‌ای بدونِ توصیف‌ـت هدر بره. می‌خوام که آخرین چیزهای باقی مونده از ما، سطر آخر داستان رو تشکیل بده. پس دست‌هات رو بده، باید آخرین پاراگراف رو تموم کنیم.

· ۳ مارچ
یادم رفته نوشتن رو. دقیق مثل روزهای اولی که نگاه کردن به چشم‌هات رو بلد نبودم، انگار پلک‌هام برای باز موندن مقاومت می‌کردن. خون توی رگ‌هام یخ می‌زد، الان هم جوهر قلمم روی میز. اونقدر مایل به بازگردوندن این یکی نیستم. مشتاقانه از هرچیزی که یادت رو دور نگه می‌داره استقبال می‌کنم. می‌خواد ننوشتن باشه یا نگاه نکردن به یک قسمت دنج از خونه و گرفتن گوش‌ها زمانی که یک آهنگ خاص پلی می‌شه. نه این‌که کلمات نباشن، هستن. بیشتر از اون چیزی که باید. توی گوشه‌ترین نقطه ذهنمم که پناه بگیرم نمی‌تونم نشنوم چیزی که داد زده می‌شه رو. چه کور و چه کر، می‌شه حس کرد هنوز. مچاله شو، خشک شو، از کار بیوفت، پوسیده شو، بی‌ حس، بی‌ حواس، بی‌ در و پیکر اونقدر که رهگذر سر کوچه هم بفهمه از قبل خمیده‌تر شدی. می‌ارزه اما. هرچیزی که به دوری از تو کمک کنه، می‌ارزه. می‌خواد ساعت‌ها اشک ریختن باشه یا به خواب مرگ رفتن. دور بمون. اونقدر که هیچ چشم و گوش و دستی قادر به پیدا کردنت نباشه.

· ۲۸ مِی (cloudy but not sad)
می‌دونی این همه اصرار برای نادیده گرفتن زشتی‌ها چی بود؟ این که می‌خواستم کمی ازم زنده بمونه. با کشف هر زشتی جدید از جهان و آدم‌های اطراف، یک قسمتی از برق و تازگی زنده بودنم خاک می‌گرفت. عدد شمع‌های روی کیک تولد هرسال بیشتر می‌شد و شاید گاهاً شعله‌های شمع، اما انگار که هرسال قسمت جدیدی از من می‌مرد. نمی‌خوام جسمم زنده بمونه درحالی که بخش زنده درونم از کار افتاده. نمی‌خوام به زشتی‌ها عادت کنم و هرروز فقط از گرونی و بد بودن هوا و هدر رفتن عمرم افسوس بخورم. من خیلی مشتاق بودم، هنوز هم می‌خوام باشم، برای هرچیزی. نمی‌خوام اشتیاقم فلج بشه و دود و خاکستر و یکنواختی چشم‌هام‌ رو کور کنه.

· ۲۸ ژوئن
از برگشتنش می‌ترسم. من هنوز هم بهم ریخته‌ام. اتاقم گاهاً بیشتر از کل خونه خاک داره و برنامه‌هام مرتب پیش نمی‌رن، اما از برگشتن "اون" می‌ترسم. فرسودگی، غرق شدن توی یک کپه گه، دیوانگی در سکوت. انگار که گوشت تنت له و فاسد بشه، مغزت رو کرم بخوره و ناخن‌های پات به اندازه یک جسدِ یک هفته مونده چرک و سبز و لجنی. یک کوه از مسئولیت، یک خروار کار، یک کامیون ارتباط انجام نشده و من کجا بودم؟ گوشه تختم بیشتر و بیشتر رنگ می‌باختم تا وقتی تنِ کرم زده‌م کل ساختمون رو به نق نق بندازه. من از برگشتنِ "اون" می‌ترسم، و گرنه که مدتیه ابایی از روند زندگی ندارم.

· ۱۵ اگست
بهش فکر می‌کنم وحشت می‌کنم. یکهو تصمیم گرفتم که دیگه ندونم کشور مورد علاقم کجاست، آخه چه فرقی می‌کنه؟ هرجایی جز اینی که هستم. غذای مورد علاقه؟ نمی‌دونم، خب غذا تا وقتی منزجر کننده نباشه که مشکلی نیست. توی تایم آزادم کار چشمگیری نمی‌کنم، احتمالاً یکم اسکرول و مرتب کردن اتاقی که هیچ‌وقت مرتب نمی‌شه. این‌ها رو یادم میاد و می‌خوام بالا بیارم. به خودت بیا، بیدار شو، برگرد به چیزی که بودی. تو داری فراموش می‌کنی زندگی کردن رو. کل دیتیل‌های زرق برقیت رو ول کردی و چسبیدی به چند تا باور مسخره بزرگسالانه‌ای که دنیا ازش استفاده می‌کنه تا آدم‌ها کمتر به بهبود امیدوار باشن.

· ۲۸ ژوئن
کل روز رو نفس عمیق می‌کشی و پاهات رو تند تند تکون می‌دی، آب بیشتری می‌نوشی، فعالیت بیشتری می‌‌کنی که لرزش پات گم بشه بین آشوب تنت. شب برمی‌گردی و توی اتاقت قدم می‌ذاری، با اولین آهنگی که پلی می‌شه بقچه اشکت باز می‌شه. اونقدری محکم گره‌ش نزده بودی که بسته بمونه. اکثر گوشه‌های اتاق ردش رو گذاشتی که مثل آینه دق بهت یادآوری بشه کی هستی، کی بود و کی بودید. حس گناه مثل سیم خاردار از گلوت بالا می‌ره، نمی‌دونی چی هستی. نیازی هم نیست بدونی، گم شده‌ها معمولاً بی‌نام و نشون تردد می‌کنن. متاسفی، گُمی، تشنه‌ای، سنگین، خفه، کز کرده، عاجز. در تموم ثانیه‌های اخیر این‌ها تنها چیزیه که تو هستی.

· ۲۳ آگوست
اه. ناامیدم کردی باز. البته تو که نه، توقعاتم. درس نمی‌گیرم آخه. کار من اینه که صدها بار یک واقعیت رو بخونم و‌ تجربه کنم و تجربه کنم و تجربه کنم و بعد بهش ایمان نیارم. انگار بعد از گره خوردن شادی‌م با یک جسم دیگه، از سر می‌گیرم تمام اشتیاق و ناپختگیم رو. دوباره دوست دارم امیدوار باشم به چیزهایی که هیچ مخلوقی قادر به انجامش نیست. نه این‌که واقع‌بین نباشم، فکر کنم صرفاً دوپامین‌اش رو نیاز دارم. یادم نبود تو در تامین دوپامین خودت موندی، چیزی برای من نداری.

· ۳ ژوئن
کبود، لَک، نازک
متاسفانه فعلاً اونقدر جسورانه دوستت ندارم که بتونم با عامیانه‌ترین حالت، زیبا بیانش کنم. اما خب چیزهایی حس می‌کنم. مثل زمانی که بعد از شروع ملودی یک آهنگ، تصویر تو اولین چیزی هست که تو ذهنم نقش می‌بنده. یا بین کارهای روزمره‌ام، تصورت می‌کنم که اگر بعدها اینجا بودی، چطور می‌گذشت. بخوایم صادقانه برخورد کنیم day dreamingهای کودکانه‌ست، اما حس می‌کنم برای زنده بودن و زندگی کردنت باید کودک باشم. خام و بی‌منطق نه، بلکه واقعی‌تر و قابل زندگی در لحظه.

· ۲۰ ژوئن
از حالت موهام خسته‌ام، از ۱۹ ساله بودن، از جنس پوستم، اجزای صورتم، ملیتی که بخش جدا نشدنی از هویت منه، از اخبار جنگ، سِر شدن نسبت به قیمت دلار، خندیدن به چیزهایی که آدم‌های خارج از این مرز بابتش گریه می‌کنن، از هوای گرم خسته‌ام، از این یارویی که تو کوچه داد می‌زنه، از کپک زدن میوه‌ها، از چشم غره آدم‌ها، از اتفاق‌های طبیعی و غیرطبیعی، از ایران خسته‌ام. کاش ایران هرگز برای هیچکس اتفاق نمی‌افتاد. همه چیز توی ایران زشت‌تره.

· ۲۹ آگوست
forbidden fruit.
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه می‌خوریم ولی اینبار بدون تو. همه می‌دونن که بادمجون سرخ شده و خورشت‌های آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونه‌تون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتک‌های مبل بغل نشدن و من دلم برای تو تنگ شده. کفن رو باز کردن، دیدمت. تازه متوجه شدم کی رو دارن به خاک می‌سپارن. نون سنگک‌های تازه ساختمون وصال، پیازچه‌های جدا شده، علاقه به موی بلند و لخت و ادکلن‌هایی که پیف پاف خطاب می‌شن همیشه متعلق به باباجی می‌مونن. کاناپه خونه‌تون هم بدون حس کردن جسم خوابیده تو ناراحته. کل این خونه خاموش شده. لامپ‌ها روشنن ولی صورت باباجی نیست. دست‌های باباجی نیست، صدای باباجی نیست. ناراحتم که رفتی. خداحافظی رو دوست ندارم. کاش برمی‌گشتی و یکبار دیگه می‌تونستم از دستت ناراحت بشم، نه برای اینکه موهای رنگ شده‌مو دوست نداری. اینبار برای اینکه بدون خبر رفتی.

· ۱۲ اکتبر
in the stars.
labour.