پوست. – Telegram
پوست.
74 subscribers
11 photos
2 videos
2 links
کبود، لَک، نازک. @Whosdisbot
Download Telegram
هزار و یک خوشبو کننده از فرق سر تا نوک پا ولی در انتها بوی گند گمشدگی می‌‌دم. نمی‌دونم چه خبره. گُمم. خوش می‌گذره بهم اما یک چیزی می‌لنگه اینجا. یک چیزی کمه و به جای لذت بردن از ثانیه ها کل وجودم درگیر اون تیکه پازل گمشده‌ست. هزار تکه ی چشم نواز رو می فروشم به اون بند انگشتیِ حقیر چون جایی از ذهنم ثبت شده که "دل نبند به این ولوم زیادِ خوشحالیت" و منزجرم از این مدارک. متاسفانه اثبات شده‌ست اما من دوست دارم گول زدن خودم رو. ترجیح می‌دم همیشه سگ دو بزنم برای آخرین تیکه پازلم ولی صبر کن ببینم. اصلاً اون بیرون چیزی هست یا من دارم فرار می‌کنم؟

· ۴ دسامبر
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
گیلتی پلرژم احتمالاً دوست داشتن آدم‌هاست. بله لزوماً پاک و منزه نیستن اما کی نیاز به پاک بودن چیزی برای دوست داشتنش داره. نمی‌شه برق چشم‌هام رو‌ موقع ارتباط گرفتن نادیده گرفت. می‌میرم تا بدونم تو چی تجربه کردی بین این سال‌ها. درد داشت؟ ساختت؟ بهت اضافه کرد؟ مثل چاشنی‌ای که غذا رو خوشمزه‌تر می‌کنه؟ صدای زیاد روی مغزته؟ از کیک لیمویی خوشت میاد؟ عموماً بداخلاقی؟ خب این‌ها واقعاً جالبن. می‌خوام بدونم، بشنوم، لزوماً نشناسم اما همراه باشم حتی چند ساعتی رو. قلبم ترمیم می‌شه وقتی می‌بینم چطور همه برای زنده موندن تلاش می‌کنیم. انگار توی خونه و زیر یک سقف یک خانواده تلاش می‌کنن باهم آش درست کنن.

· ۱۲ دسامبر
everything's romantic.
"scream letter"
با هر کلمه‌ای که از پوزه‌ دیگران به بیرون پرتاب می‌شه زجر می‌کشم. انگار در حالی که همه چیز رو می‌دونم، هیچی نمی‌دونم. نود درصد جملات یک سری دیتیل اضافی برای مغزمه. شاید جمعاً نمی‌خوام که بشنوم، ترجیح می‌دم مثل عروسک یک‌جا بذارمشون و منحصر به فرد بودن پوستشون رو تحسین کنم چون وقتی شروع به صحبت می‌کنن همه چیز یونیک بودنش رو از دست می‌ده. ناراحت کننده‌ست که انسان بیشتر اوقات جسارتِ ابراز خودِ زننده‌اش رو نداره. بهتر بگم، "خود" بدون ادویه‌ش رو. منظورم اینه که خب، چرا تبلیغ می‌کنی خودت رو؟ کی اهمیت می‌ده که چقدر خفن به نظر می‌رسی. واقعاً شنونده خوبی نیستم برای پُز دادن‌ و عاقل بازی‌های این و اون. ترجیح می‌دم بریزن سر همدیگه و تیکه‌ گوشت‌ِ هم‌دیگه رو به دندون بکشن چون احتمالاً زننده بودنِ بکر بهتر از چشم اندازهای تصنعی با رنگ افزودنی ئه.

· ۵ سپتامبر، عصبانی
dirty dirty.
snowman.
"خیلی قوی‌ام خدایی. نه تو دست بزن به بازوهام، تیربرق بهش سجده می‌کنه. توی ذاتمه اصلاً اینهمه محکم بودن. نیازی هم ندارم به چیزی، حالا اگر خواستی بهم تکیه کنی راحت باش. من نمی‌کنم. نزول درجه و کسر شأنه" و همینجوری پشت هم می‌بافتم زمانی که جسمم کوچیک‌تر از حالا بود. قد کشیدم کمی، شمع‌ها رو چندتا بیشتر خاموش کردم. الان ولی شکننده‌ام. یکم موقع حرف زدن نفست رو تندتر کن و من پرتاب می‌شم اونور جاده. بینگو، فوتم کردی. یک میلی‌متر ضخامت دارم. تَرَک برمی‌دارم زود. سیله پشت ماهیچه‌های چشمم، سوزن رو نزدیکش ببری تَقّی سرازیر می‌شه. غر نمی‌زنم بابتش هرچند. وقتی بغلی‌تر و "توی کمد جاشو"تر بودم ادعای بی‌خود داشتم. الان بیشترم، حجیم‌تر و همون‌طور که انتظار می‌ره کمی ضخیم‌تر اما این یک مورد رو پیچیدم به بازی. الان دیگه وقت اکت نیست، مچاله‌ام متاسفانه. حتی اگر نازم کنی گاز نمی‌گیرم. فعلاً مراعاتم رو کن تا ببینیم به کجا می‌رسم. شاید یک روز دوباره از سر بگیرم استحکامم رو.

· ۲۹ دسامبر
صدای یک قطره وقتی می‌افته توی کاسه آب چطوریه؟ همون صدا، پشت هم، بی وقفه. برای چند ساعتی مهمون گوشمه. فقط یک تجربه نبود، بخش بزرگی از زندگی بود. باور کردن حرف‌های یه عوضی سخته ولی داشتم راست می‌گفتم. نه کلمه‌ای هدر رفت نه نفسی، فقط اعتماد تو از دستم سر خورد و افتاد شکست‌. نمی‌دونستم چیزی که توی دستمه اعتماد توئه، باور کن. اعتمادها رو دیدم ولی مال تو فرق داشت. از دو سمت کشیده می‌شم، به قصد نصف شدن کشیده می‌شم. شاید تایم‌لاین بعدی ولی مزخرفه. اتمام هرچیزی مزخرفه، چه خودِ زندگی، چه بخشی از زندگی، چه تو، چه من، چه ما.

· آخرین روز ۲۰۲۵
hear my hope.
کهیر زده پوستم. مجبور شدم به همه بگم کره بادوم زمینی باعثش شده. همیشه دردسری، تازه صبحونه مورد علاقه‌مو پیدا کرده بودم. تو طی‌العرض نمی‌کنی ولی بوی گندت چرا. می‌سوزونه دماغمو، نفوذ می‌کنه زیر پوستم، مریضم می‌کنه، بالا میارم. بیشتر که بهش نگاه می‌کنم آرزو می‌کنم کاش کره بادوم زمینی انجامش می‌داد. خوشمزه‌ست، با مربای توت فرنگی بهتر هم می‌شه، پیشنهادش می‌کنم. تورو اما هرگز. به سگ آشفته کثیف دست شکسته خیس ته کوچه‌هم پیشنهادت نمی‌کنم. رقت انگیزی. باعث کهیر و خارش و انزجاری. کاش بمیری که من بتونم دوباره کره بادوم زمینی بخورم.

· ۲۲ ژانویه
باید بخونم. می‌تونم بخونم؟ فضایی برای خوندن ندارم. حنجره‌م از کار افتاده. صدام میاد؟ خفه‌م کردن. اون آدم، خونه، کوچه، خیابون، شهر، استان، کشور، ایران. خفه‌م می‌کنن. یه طناب کلفت می‌پیچن دور گردنم. "هیس، صدات در نیاد" و من کی باشم که بتونم طناب رو با دندون پاره کنم. تلاش کردم هرچند، دندونای شکسته‌م حاصل زحمتِ آزاد سازی حنجرمه. چه گلی به سر بگیرم؟ زاده شدم که بخونم، بنویسم، برقصم، خلق کنم و زنده باشم و در کنارش جایی‌هم زاده شدم که دست‌هام دستبند زده، گلوم طناب پیچیده و پاهام قطع شده‌ست برای هرگونه حرکت. دیروز داد زدم، امروز زبونم بریده شده‌ست. پریروزش دوییدم و دیروز زانو به بالام رو داشتم. تو قفسم، منی که برای جهیدن تو جهان‌های مختلف مقدر شدم. حبسم، مچاله‌ام، محدودم، پر از خشمم. راهی نبوده که طی نکرده باشم، پس خون گریه می‌کنم. اونقدر زیاد که غرق بشه هرکی که خواست من رو خفه نگه داره.

· ۱۶ ژانویه، هنوز در ایران لعنت شده.
اومدم برای ظرافت بیشتر انگلیسی بنویسم ولی بیخیال. غمم با چیزی جز زبان مادری توصیف ناپذیره. می‌تونیم بگیم "کلمات ناکافی‌ان" ولی جدی بسه این جمله تکراری بی‌خود. با فارسی داد می‌زنم این دفعه. هرچی کلمه زشت ته گلوم مونده رو با فشار زیاد تف می‌کنم بیرون، هرکی بی‌راه بگه هم با کلمات زشت‌تر کتکش می‌زنم. اگر همراهیم نمی‌کنی پس گمشو بیرون. سرم درد می‌کنه. بهش فکر می‌کنم چشمام از شدت خشمگینی باد می‌کنه، انگار که هر لحظه بخواد بترکه، یکهو ناخن‌هام نیم متر رشد کنه و تیز بشه اونقدری که بتونم توی گوشت کسی فرو کنمش. زمین رو بشکافم و تک تک ذرات خاک رو به خرد کسایی بدم که عصبانیم کردن. بین این همه چیزی که نوشتم خیلی کلمات تکراریِ "نفرت، انزجار، تنفر، رفت‌انگیز" رو می‌بینم و امیدوارم که مثل یک نوجوون ۱۵ ساله به نظر نرسه و باور کن که من خودمم از آرایه تکرار بیزارم. از تکرار واژه‌ها به صورت مداوم خوشم نمیاد ولی با چی خطاب کنم حسم رو؟ زندگی می‌کنم این کلمات رو. تجربه زیستی من آمیخته شده‌ست با خشم از چیزهایی که برام مقدر شده.

· ۲۷ ژانویه
مریضی یقه‌م رو چسبیده، غم تنم رو.

· ۲۸ ژانویه
تموم شو ژانویه نحس. تموم شو.
leaving tonight.