پوست.
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه میخوریم ولی اینبار بدون تو. همه میدونن که بادمجون سرخ شده و خورشتهای آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونهتون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتکهای مبل بغل…
امروز شد ۴۰ روز. صبح کذایی و صورت رنگ پریده مامان، زمین افتادنِ من، "من نمیتونم بیام ممکنه باباجی مریض شه" درحالی که تو مُرده بودی. برات سنگ گذاشتن، فقط چند سانته اما انگار جدی جدی یک دنیا جدامون کردن. توی کل این ۴۰ روز هر ثانیهای که برات گریه نکردم خودمو زده بودم به نفهمی، وقتی امروز دیدمت واقعیت خودش رو کوبید تو صورتم. یادته وقتی ۵ سالم بود با یه مدرسهای من رو بردی کارخونه فرمند؟ گفتم بدون باباجی نمیام داخل ولی من رو به زور بردن. یک قطره اشک بیصدا از چشمهام چکید روی دست خانمِ مدیر و بدو بدو صدات زدن تا بیای باهم بریم داخل. امروز هم اون قطره اشک بیصدا چکید، این بار روی سنگ قبرت. میخوای دستم رو بگیری کجا ببری این بار؟ حتی نیستی که بگیری، جایی بردن پیشکش.
· ۲۱ نوامبر
· ۲۱ نوامبر
پوست.
"مامان"
مامان. مامان. ما ما ن. به زبون آوردنشم نرمه. من میتونم مثل کاموا گوله بشم زیر پاش بدون اینکه نگران لگد شدنم باشم، چون نمیکنه. بین اینهمه گهی که روزانه زندگی میکنم نجاتم میده. زیاد نمیگم چون چشمم شوره گویا ولی خب انقدری دوستش دارم که در کلمات نمیگنجه وسعتش، کثیف نمیکنم قداست حسم رو با حروف، اما هزار بار دیگه زاده شم با هر رنگ چشم و پوست و روحی هم که شده دنبال مامان میگردم.
· ۲۵ نوامبر
· ۲۵ نوامبر
"آدم جالبی هستی" آخ. متاسفم، دیگه نه اونقدر. یعنی هنوز هم جایی از خودمه اون جالب بودن و شخصیتِ characterized شدهم، ولی اونقدر به دفعات عیانش کردم که الان مثل آبیه که هزار بار توی دهنت چرخوندیش، اونقدر زلال و دلچسب نیست. تصحیح میکنم، ممکنه برای شنوندهای که به تازگی من رو میشنوه جالب به نظر برسه ولی گویندهای که من باشم خیلی مایل به گفتنش نیست. غذای مورد علاقهم فلان چیزه خب به درک. اینها رو مینویسم درحالی که با گذشت روزها بیشتر ناراحت sparkهای از دست رفتهم میشم. یعنی خودمم فکر نمیکردم روزی برسه که موهام رو رنگ کنم و از هیجان نتیجهش بالا و پایین نپرم ولی خب، هست دیگه. فکر نمیکنم زندگی رو بشه کاریش کرد.
· ۱۸ نوامبر
· ۱۸ نوامبر
هزار و یک خوشبو کننده از فرق سر تا نوک پا ولی در انتها بوی گند گمشدگی میدم. نمیدونم چه خبره. گُمم. خوش میگذره بهم اما یک چیزی میلنگه اینجا. یک چیزی کمه و به جای لذت بردن از ثانیه ها کل وجودم درگیر اون تیکه پازل گمشدهست. هزار تکه ی چشم نواز رو می فروشم به اون بند انگشتیِ حقیر چون جایی از ذهنم ثبت شده که "دل نبند به این ولوم زیادِ خوشحالیت" و منزجرم از این مدارک. متاسفانه اثبات شدهست اما من دوست دارم گول زدن خودم رو. ترجیح میدم همیشه سگ دو بزنم برای آخرین تیکه پازلم ولی صبر کن ببینم. اصلاً اون بیرون چیزی هست یا من دارم فرار میکنم؟
· ۴ دسامبر
· ۴ دسامبر
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
گیلتی پلرژم احتمالاً دوست داشتن آدمهاست. بله لزوماً پاک و منزه نیستن اما کی نیاز به پاک بودن چیزی برای دوست داشتنش داره. نمیشه برق چشمهام رو موقع ارتباط گرفتن نادیده گرفت. میمیرم تا بدونم تو چی تجربه کردی بین این سالها. درد داشت؟ ساختت؟ بهت اضافه کرد؟ مثل چاشنیای که غذا رو خوشمزهتر میکنه؟ صدای زیاد روی مغزته؟ از کیک لیمویی خوشت میاد؟ عموماً بداخلاقی؟ خب اینها واقعاً جالبن. میخوام بدونم، بشنوم، لزوماً نشناسم اما همراه باشم حتی چند ساعتی رو. قلبم ترمیم میشه وقتی میبینم چطور همه برای زنده موندن تلاش میکنیم. انگار توی خونه و زیر یک سقف یک خانواده تلاش میکنن باهم آش درست کنن.
· ۱۲ دسامبر
· ۱۲ دسامبر
با هر کلمهای که از پوزه دیگران به بیرون پرتاب میشه زجر میکشم. انگار در حالی که همه چیز رو میدونم، هیچی نمیدونم. نود درصد جملات یک سری دیتیل اضافی برای مغزمه. شاید جمعاً نمیخوام که بشنوم، ترجیح میدم مثل عروسک یکجا بذارمشون و منحصر به فرد بودن پوستشون رو تحسین کنم چون وقتی شروع به صحبت میکنن همه چیز یونیک بودنش رو از دست میده. ناراحت کنندهست که انسان بیشتر اوقات جسارتِ ابراز خودِ زنندهاش رو نداره. بهتر بگم، "خود" بدون ادویهش رو. منظورم اینه که خب، چرا تبلیغ میکنی خودت رو؟ کی اهمیت میده که چقدر خفن به نظر میرسی. واقعاً شنونده خوبی نیستم برای پُز دادن و عاقل بازیهای این و اون. ترجیح میدم بریزن سر همدیگه و تیکه گوشتِ همدیگه رو به دندون بکشن چون احتمالاً زننده بودنِ بکر بهتر از چشم اندازهای تصنعی با رنگ افزودنی ئه.
· ۵ سپتامبر، عصبانی
· ۵ سپتامبر، عصبانی
"خیلی قویام خدایی. نه تو دست بزن به بازوهام، تیربرق بهش سجده میکنه. توی ذاتمه اصلاً اینهمه محکم بودن. نیازی هم ندارم به چیزی، حالا اگر خواستی بهم تکیه کنی راحت باش. من نمیکنم. نزول درجه و کسر شأنه" و همینجوری پشت هم میبافتم زمانی که جسمم کوچیکتر از حالا بود. قد کشیدم کمی، شمعها رو چندتا بیشتر خاموش کردم. الان ولی شکنندهام. یکم موقع حرف زدن نفست رو تندتر کن و من پرتاب میشم اونور جاده. بینگو، فوتم کردی. یک میلیمتر ضخامت دارم. تَرَک برمیدارم زود. سیله پشت ماهیچههای چشمم، سوزن رو نزدیکش ببری تَقّی سرازیر میشه. غر نمیزنم بابتش هرچند. وقتی بغلیتر و "توی کمد جاشو"تر بودم ادعای بیخود داشتم. الان بیشترم، حجیمتر و همونطور که انتظار میره کمی ضخیمتر اما این یک مورد رو پیچیدم به بازی. الان دیگه وقت اکت نیست، مچالهام متاسفانه. حتی اگر نازم کنی گاز نمیگیرم. فعلاً مراعاتم رو کن تا ببینیم به کجا میرسم. شاید یک روز دوباره از سر بگیرم استحکامم رو.
· ۲۹ دسامبر
· ۲۹ دسامبر
صدای یک قطره وقتی میافته توی کاسه آب چطوریه؟ همون صدا، پشت هم، بی وقفه. برای چند ساعتی مهمون گوشمه. فقط یک تجربه نبود، بخش بزرگی از زندگی بود. باور کردن حرفهای یه عوضی سخته ولی داشتم راست میگفتم. نه کلمهای هدر رفت نه نفسی، فقط اعتماد تو از دستم سر خورد و افتاد شکست. نمیدونستم چیزی که توی دستمه اعتماد توئه، باور کن. اعتمادها رو دیدم ولی مال تو فرق داشت. از دو سمت کشیده میشم، به قصد نصف شدن کشیده میشم. شاید تایملاین بعدی ولی مزخرفه. اتمام هرچیزی مزخرفه، چه خودِ زندگی، چه بخشی از زندگی، چه تو، چه من، چه ما.
· آخرین روز ۲۰۲۵
· آخرین روز ۲۰۲۵
کهیر زده پوستم. مجبور شدم به همه بگم کره بادوم زمینی باعثش شده. همیشه دردسری، تازه صبحونه مورد علاقهمو پیدا کرده بودم. تو طیالعرض نمیکنی ولی بوی گندت چرا. میسوزونه دماغمو، نفوذ میکنه زیر پوستم، مریضم میکنه، بالا میارم. بیشتر که بهش نگاه میکنم آرزو میکنم کاش کره بادوم زمینی انجامش میداد. خوشمزهست، با مربای توت فرنگی بهتر هم میشه، پیشنهادش میکنم. تورو اما هرگز. به سگ آشفته کثیف دست شکسته خیس ته کوچههم پیشنهادت نمیکنم. رقت انگیزی. باعث کهیر و خارش و انزجاری. کاش بمیری که من بتونم دوباره کره بادوم زمینی بخورم.
· ۲۲ ژانویه
· ۲۲ ژانویه