📝پیشنهاد فیلم «بچههای آسمان» مجید مجیدی در کتاب آمریکایی «۱۰۱ فیلمی که قبل از بزرگ شدن باید ببینید»
@ehsanname
فهرست کامل فیلمهای پیشنهادی این کتاب در اینجا
goo.gl/LZC3uK
@ehsanname
فهرست کامل فیلمهای پیشنهادی این کتاب در اینجا
goo.gl/LZC3uK
📖 در «همشهری جوان» شماره ۶۰۸ از اهالی ادبیات و نویسندگان مجله پرسیدهاند کدام کتاب بوده که وقتی شروع به خواندنش کردید نتوانستید آن را زمین بگذارید؟ چندتایی از جوابها را میبینید @ehsanname
احساننامه
📖 در «همشهری جوان» شماره ۶۰۸ از اهالی ادبیات و نویسندگان مجله پرسیدهاند کدام کتاب بوده که وقتی شروع به خواندنش کردید نتوانستید آن را زمین بگذارید؟ چندتایی از جوابها را میبینید @ehsanname
📗سلام آقای دورانت
احسان رضایی
@ehsanname
دکتر شفیعیکدکنی جایی شاعران معاصر را دستهبندی کرده و گفته است از نظرش شاعران سه دستهاند، آنهایی که شعرشان را نشسته میخواند و آنهایی از فرط هیجان، شعرشان را ایستاده میخواند و بالاخره یک دسته سوم تکنفره که متعلق به اخوانثالث است. حالا آن دسته سوم که به کنار، کتابهای محبوب و دوستداشتنی من هم همینطورند: آنهایی که نشسته نمیتوانم ببندمشان و آنهایی که ایستاده نمیتوانم زمینشان بگذارم. دسته اول آنهایی هستند که یا داستان هیجانانگیزی دارند، یا حرفشان را به شیوه یک داستان هیجانانگیز روایت کردهاند (مثلا «اینترنت با مغز ما چه میکند؟» نوشته نیکلاس کار، یک مطلب علمی پیچیده را به شکل داستانی جذاب تعریف کرده است). دسته دوم آنهایی هستند که علاوه بر ساختار روایت، زبان خوب و روان هم داشته باشند. خیلی از داستانهای خوب و درجه یک هستند که با ترجمه نهچندان خوب، بخش زیادی از کیف و مزه و لذتشان میرود. برعکس تسلط زبانی نویسنده و مترجم، داستان یا متن داستانیِ خوب را خواندنیتر هم میکند (دیگر مثال لازم ندارد، خودتان ترجمههای محمد قاضی را در نظر بیاورید). البته بجز تسلط زبانی، لحن هم مهم است. فرض کنید در مورد کتاب زندگینامهای، ژانری که معمولا بنایش بر منزه جلوه دادن نویسندهاش است، آن دسته از آثاری لحن متفاوت دارند که با خواننده صادق و صمیمی هستند و چیزی را پنهان نمیکنند (از این دست، «حدیث نفس» حسن کامشاد یا «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی را میشود مثال زد). همه اینها که باشد، دیگر نمیشود کتاب را در هیچ حالتی، نشسته و ایستاده و درازکش، بست و کنار گذاشت. منتها یک وقتهایی هم هست که خاطرات و ملاحظات شخصی به این ملاکها اضافه میشود و باعث میشود واکنشهای هر کداممان به یک کتاب متفاوت باشد (مثلا حس کتاب «خداحافظ پدربزرگ» آلفی دونلی برای خواننده معمولی، با کسی که تازه پدربزرگش را از دست داده متفاوت است). در مورد خود من هم از این دست اتفاقات کتابی زیاد افتاده. مثلا یک بار کتاب را تا سر جلسه امتحان بردم («نیروی اهریمنیاش» فیلیپ پولمن) چون طاقت نداشتم صبر کنم ببینم باقی ماجرا چی میشود. کتابهایی هست که موقع خواندنشان راه میروم (سعدی چنین حالی دارد. یا مثلا وقت کشته شدن دامبلدور در جلد ۵ «هری پاتر» نمیتوانستم یکجا بایستم). کتابهای زیادی هم بودهاند که هر کدام مدتها کتاب بالینیام بودند و شبها قبل از خواب باید حتما چند صفحهای از آنها را میخواندم (از «سیاوش خوانی» بهرام بیضایی تا «اسطوره» دیوید گمل توی این فهرست هستند، اما پای ثابت ماجرا دیوان خواجه حافظ است). با این حال وقتی که خواستند فقط یک کتاب را معرفی کنم، انتخاب برایم خیلی سخت نبود و فوری اسم «تاریخ تمدن» ویل دورانت توی ذهنم آمد. کتابی که هر بار بازش میکنم، در آن غرق میشوم. خب این کتاب هم یک جور دایرةالمعارف است، هم روایت داستانی فوقالعادهای دارد، هم نویسنده جابهجا طنازیهای زیرپوستی میکند، هم اینکه مترجمها و ویراستارها متنی کاملا یکدست تحویل دادهاند، ... هم اینکه این کتاب برایم یادآور روزگار عاشقی و جوانی است و اولین چیزی که به اتفاق مهربانهمسر خریدیم، دوره «تاریخ تمدن» بود که آن ایام نایاب بود. فقط نکتهاش این است که جلدهای «تاریخ تمدن» قطور است و باید نشسته آنها را خواند.
📌 از «همشهری جوان» شماره ۶۰۸
احسان رضایی
@ehsanname
دکتر شفیعیکدکنی جایی شاعران معاصر را دستهبندی کرده و گفته است از نظرش شاعران سه دستهاند، آنهایی که شعرشان را نشسته میخواند و آنهایی از فرط هیجان، شعرشان را ایستاده میخواند و بالاخره یک دسته سوم تکنفره که متعلق به اخوانثالث است. حالا آن دسته سوم که به کنار، کتابهای محبوب و دوستداشتنی من هم همینطورند: آنهایی که نشسته نمیتوانم ببندمشان و آنهایی که ایستاده نمیتوانم زمینشان بگذارم. دسته اول آنهایی هستند که یا داستان هیجانانگیزی دارند، یا حرفشان را به شیوه یک داستان هیجانانگیز روایت کردهاند (مثلا «اینترنت با مغز ما چه میکند؟» نوشته نیکلاس کار، یک مطلب علمی پیچیده را به شکل داستانی جذاب تعریف کرده است). دسته دوم آنهایی هستند که علاوه بر ساختار روایت، زبان خوب و روان هم داشته باشند. خیلی از داستانهای خوب و درجه یک هستند که با ترجمه نهچندان خوب، بخش زیادی از کیف و مزه و لذتشان میرود. برعکس تسلط زبانی نویسنده و مترجم، داستان یا متن داستانیِ خوب را خواندنیتر هم میکند (دیگر مثال لازم ندارد، خودتان ترجمههای محمد قاضی را در نظر بیاورید). البته بجز تسلط زبانی، لحن هم مهم است. فرض کنید در مورد کتاب زندگینامهای، ژانری که معمولا بنایش بر منزه جلوه دادن نویسندهاش است، آن دسته از آثاری لحن متفاوت دارند که با خواننده صادق و صمیمی هستند و چیزی را پنهان نمیکنند (از این دست، «حدیث نفس» حسن کامشاد یا «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی را میشود مثال زد). همه اینها که باشد، دیگر نمیشود کتاب را در هیچ حالتی، نشسته و ایستاده و درازکش، بست و کنار گذاشت. منتها یک وقتهایی هم هست که خاطرات و ملاحظات شخصی به این ملاکها اضافه میشود و باعث میشود واکنشهای هر کداممان به یک کتاب متفاوت باشد (مثلا حس کتاب «خداحافظ پدربزرگ» آلفی دونلی برای خواننده معمولی، با کسی که تازه پدربزرگش را از دست داده متفاوت است). در مورد خود من هم از این دست اتفاقات کتابی زیاد افتاده. مثلا یک بار کتاب را تا سر جلسه امتحان بردم («نیروی اهریمنیاش» فیلیپ پولمن) چون طاقت نداشتم صبر کنم ببینم باقی ماجرا چی میشود. کتابهایی هست که موقع خواندنشان راه میروم (سعدی چنین حالی دارد. یا مثلا وقت کشته شدن دامبلدور در جلد ۵ «هری پاتر» نمیتوانستم یکجا بایستم). کتابهای زیادی هم بودهاند که هر کدام مدتها کتاب بالینیام بودند و شبها قبل از خواب باید حتما چند صفحهای از آنها را میخواندم (از «سیاوش خوانی» بهرام بیضایی تا «اسطوره» دیوید گمل توی این فهرست هستند، اما پای ثابت ماجرا دیوان خواجه حافظ است). با این حال وقتی که خواستند فقط یک کتاب را معرفی کنم، انتخاب برایم خیلی سخت نبود و فوری اسم «تاریخ تمدن» ویل دورانت توی ذهنم آمد. کتابی که هر بار بازش میکنم، در آن غرق میشوم. خب این کتاب هم یک جور دایرةالمعارف است، هم روایت داستانی فوقالعادهای دارد، هم نویسنده جابهجا طنازیهای زیرپوستی میکند، هم اینکه مترجمها و ویراستارها متنی کاملا یکدست تحویل دادهاند، ... هم اینکه این کتاب برایم یادآور روزگار عاشقی و جوانی است و اولین چیزی که به اتفاق مهربانهمسر خریدیم، دوره «تاریخ تمدن» بود که آن ایام نایاب بود. فقط نکتهاش این است که جلدهای «تاریخ تمدن» قطور است و باید نشسته آنها را خواند.
📌 از «همشهری جوان» شماره ۶۰۸
📸 در سالگرد درگذشت عباس کیارستمی (۱۴ تیر) تصویری از جوانی او ببینید در جشنواره فیلمهای کانون پرورش فکری، سال ۱۳۵۳. از چپ: مسعود کیمیایی، عباس کیارستمی، علیاکبر صادقی و نورالدین زرینکلک @ehsanname
Kiarostami - pas az baran.pdf
1.7 MB
📝 «پس از باران» داستانی از عباس کیارستمی، به نقل از ماهنامه «فیلم» شماره ۱۸۳ (دی ۱۳۷۴)
@ehsanname
ترجمه این داستان در شماره زمستان۲۰۰۳ نشریه Zoetrope (مجله ادبی فرانسیس فورد کاپولا)👇
goo.gl/UGzGew
@ehsanname
ترجمه این داستان در شماره زمستان۲۰۰۳ نشریه Zoetrope (مجله ادبی فرانسیس فورد کاپولا)👇
goo.gl/UGzGew
📖 «صد سال تنهایی» مارکز در ۱۹۷۲ (۵سال بعد از انتشار) به ژاپنی ترجمه شد. از آن موقع این کتاب ۹۶نوبت در ژاپن چاپ شده، که فقط تیراژ یک چاپش (در سال ۲۰۰۶) عدد عجیبِ ۲۷۵هزار نسخه است @ehsanname
📚برگزیدگان پانزدهمین دوره جایزه قلم زرین: کتاب شعر «گلهای تاریکی» و آثار پژوهشی «داستان سیاسی، داستان انقلاب» و «صد سال عشق مجازی». از آثار بخش کودک تقدیر شد. داستان بزرگسال هم معرفی نشد @ehsanname
🔸مدال طلای کلاسیکهای ادبی آمریکا۲۰۱۷ برای یک ایرانی. هدا حدادی با تصویرگری «دختر طبلزن» اثر هیبا مسعودِ پاکستانی این جایزه را برد. داستان دختری که با طبل شهررا برای سحر رمضان بیدار میکند @ehsanname
📝 کاور آلبوم موسیقی فیلم «قیصر» مسعود کیمیایی، ۱۳۴۸، کاری از عباس کیارستمی
@ehsanname
تیتراژ و پوستر این فیلم معروف را هم کیارستمی طراحی کرده بود
@ehsanname
تیتراژ و پوستر این فیلم معروف را هم کیارستمی طراحی کرده بود
📊 یک کم آمار
@ehsanname
فکر می کنید ایرانیها هر سال چندتا کتاب داستان مینویسند و چندتا دفتر شعر میدهند بیرون؟ صد تا؟ دویست تا؟ هزار تا؟... درستش را بخوانید:
طبق آمار رسمی، در سال ۱۳۹۵ در حوزه شعر بزرگسال ۳هزار و ۵۰۰ عنوان، در حوزه شعر کودک و نوجوان ۸۸۴ عنوان، در حوزه داستان بزرگسال ۲هزار و ۳۱۷ عنوان، در حوزه داستان کودک و نوجوان هزار و ۸۳۷ عنوان و در حوزه نقد و پژوهش ادبی قریب هزار عنوان کتاب چاپ اول منتشر شده است.
این آمار در بیانیه پانزدهمین دوره جایزه «قلم زرین» قید شده. در این جشنواره هیچ داستانی در حوزه بزرگسال برگزیده نشد.
📌farsnews.com/newstext.php?nn=13960415000665
@ehsanname
فکر می کنید ایرانیها هر سال چندتا کتاب داستان مینویسند و چندتا دفتر شعر میدهند بیرون؟ صد تا؟ دویست تا؟ هزار تا؟... درستش را بخوانید:
طبق آمار رسمی، در سال ۱۳۹۵ در حوزه شعر بزرگسال ۳هزار و ۵۰۰ عنوان، در حوزه شعر کودک و نوجوان ۸۸۴ عنوان، در حوزه داستان بزرگسال ۲هزار و ۳۱۷ عنوان، در حوزه داستان کودک و نوجوان هزار و ۸۳۷ عنوان و در حوزه نقد و پژوهش ادبی قریب هزار عنوان کتاب چاپ اول منتشر شده است.
این آمار در بیانیه پانزدهمین دوره جایزه «قلم زرین» قید شده. در این جشنواره هیچ داستانی در حوزه بزرگسال برگزیده نشد.
📌farsnews.com/newstext.php?nn=13960415000665
✍️یک انجمن صنفی برای داستان
@ehsanname
انجمن صنفی داستاننویسان تهران (یا دقیقترش را بخواهید: «انجمن صنفی کارگری داستاننویسان استان تهران») که اواخر سال گذشته ثبت شده بود، اولین مجمع عمومی خود را برگزار کرد. در این جلسه که چهارشنبهشب برگزار شد، اعضای هیأت مدیره انجمن برای دو سال انتخاب شدند.
goo.gl/5yMBPT
در این انتخابات (به ترتیب) احمد پوری، فرخنده آقایی، محمدحسن شهسواری، مهدی افروزمنش، کامران محمدی، محمد حسینی و محسن حکیممعانی به عنوان هیأت مدیره رای آوردند.
شرط عضویت در این انجمن، داشتن ۲ کتاب داستانی بزرگسال و سکونت در استان تهران است. فعلا این انجمن ۱۲۶ عضو دارد.
درباره این انجمن و اینکه چرا کارگری؟ اینجا بخوانید👇
ibna.ir/fa/doc/naghli/246447/
درباره انتخابات انجمن و اینکه برنامههایش چیست؟ اینجا 👇
ana.ir/News/233531
@ehsanname
انجمن صنفی داستاننویسان تهران (یا دقیقترش را بخواهید: «انجمن صنفی کارگری داستاننویسان استان تهران») که اواخر سال گذشته ثبت شده بود، اولین مجمع عمومی خود را برگزار کرد. در این جلسه که چهارشنبهشب برگزار شد، اعضای هیأت مدیره انجمن برای دو سال انتخاب شدند.
goo.gl/5yMBPT
در این انتخابات (به ترتیب) احمد پوری، فرخنده آقایی، محمدحسن شهسواری، مهدی افروزمنش، کامران محمدی، محمد حسینی و محسن حکیممعانی به عنوان هیأت مدیره رای آوردند.
شرط عضویت در این انجمن، داشتن ۲ کتاب داستانی بزرگسال و سکونت در استان تهران است. فعلا این انجمن ۱۲۶ عضو دارد.
درباره این انجمن و اینکه چرا کارگری؟ اینجا بخوانید👇
ibna.ir/fa/doc/naghli/246447/
درباره انتخابات انجمن و اینکه برنامههایش چیست؟ اینجا 👇
ana.ir/News/233531
🗞بازتاب عزل امیرکبیر در «نیویورکتایمز» ۱۸۵۲: «میگویند او از شاه خواست دلیل نارضایتیاش را بگوید، شاه گفت: من اشکالی در سیاست تو نمیبینم، از خودت خوشم نمیآید!»
@ehsanname
از توئیتر دانیال امیدوار
@ehsanname
از توئیتر دانیال امیدوار
📖 در سالگرد کشتار سربرنیتسا چی بخوانیم؟ رمان «انگار آنجا نیستم» روایتی است از رنج زنان مسلمان بوسنیایی. از اسلاونکا دراکولیچ، نویسنده زن کروات «بالکان اکسپرس» هم در همین موضوع ترجمه شده @ehsanname
🔍امروز (۷ جولای) سالمرگ دکتر آرتور کانندویل، خالق شرلوک هولمز است. این تصویر اولین داستان شرلوک (A Study in Scarlet، در ترجمه خانم دقیقی «اتود در قرمزِ لاکی») است در یک سالنامه در ۱۸۸۷ @ehsanname
🔍راهنمای سریع شرلوک هولمز
@ehsanname
یک راهنمای جمعوجور درباره اینکه بدانیم در داستانهای کانندویل دقیقا کی به کی هست؟
goo.gl/1GWZPc
@ehsanname
یک راهنمای جمعوجور درباره اینکه بدانیم در داستانهای کانندویل دقیقا کی به کی هست؟
goo.gl/1GWZPc
Telegraph
راهنمای سریع شرلوک هولمز
🔹ایرنه آدلر (۱۸۵۸ تا ۱۹۰۳): شرلوک از زنها میترسید. تنها زنی که دوست داشت، یک خواننده اپرای آمریکایی بود که بارها به خاطرش توی دردسر افتاد. آدلر در ۵داستان حضور دارد و بعد از مرگش، هولمز دیگر کار نمیکند. کانندویل وضعیت دقیق این دو نفر را روشن نکرده، اما…
🔍اولین ترجمه شرلوک هولمز به فارسی، همزمان با مشروطه منتشر شد: ۱۳۲۳ قمری یا ۱۲۸۴ شمسی. چون این ترجمه از متن روسی بود، شده است «شرلوک خلمس». کانندویل تا ۱۲سال بعد ماجراهای شرلوک را مینوشت @ehsanname
🔍اولین داستان پلیسی مدرن سال ۱۳۰۴ شمسی نوشته شد. آن موقع، شرلوک هولمز آنقدر در ایران محبوب بود که نویسنده قهرمان خودش را «شرلوک هلمس ایران» معرفی کند. هولمز وطنی، اسمش «صادق ممقلی» است @ehsanname
احساننامه
سهراب سپهری، باز هم رکورددار شد. تابلوی بدون عنوان او، لحظاتی پیش در پنجمین حراج تهران ۳میلیارد تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۲میلیارد و ۸۰۰میلیون تومان هم برای آقای شاعر بود @ehsanname
💵رکورد جدیدِ سهراب سپهری: تابلوی بدون عنوان او، در هفتمین حراج تهران ۳میلیارد و ۱۰۰میلیون تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۳میلیارد تومان (خرداد۹۵) هم برای آقای شاعر و درختهایش بود @ehsanname
📚ماریو وارگاس یوسا: آینده کتاب عصبی و نگرانم میکند. کتاب در زندگی من خیلی مهم بوده. آنچنان من را غنی کرده که وقتی درباره احتمال از بین رفتن کتابها فکر میکنم، خیلی ناراحت میشوم. این واقعیتی است که نمیتوانیم رهایش کنیم. آیا کتاب ابزار اصلی شکلدهی ذهن بشر باقی میماند و زندگی را مثل قبل غنا میبخشد یا اینکه تصاویر، صفحههای نمایش و انقلاب بزرگ صوتی ـ تصویریِ دوران ما، جایگزینش میشود و کتاب روزبهروز به حاشیه رانده میشود؟ این یک واقعیت کاملا محتمل است که وجود انسانها را خیلی تضعیف میکند. معتقد نیستم رسانههای صوتی ـ تصویری که برای اطلاعات و ارتباطات فوقالعاده هستند، بتوانند جایگزین آنچه ادبیات نمایندگیاش میکند، شوند. فکر نمیکنم این رسانهها انسان را شکل دهند، حساسیت و ابداعات او و از همه بالاتر روحیه انتقادی او را ارتقا ببخشند، همان کاری که ادبیات کرد.
@ehsanname
goo.gl/F2BPU3
📌بخشی از یک مصاحبه بلند. ترجمه این مصاحبه خواندنی در اینجا:
isna.ir/news/96041407331/
@ehsanname
goo.gl/F2BPU3
📌بخشی از یک مصاحبه بلند. ترجمه این مصاحبه خواندنی در اینجا:
isna.ir/news/96041407331/
✍️مارکز به روایت یوسا
@ehsanname
بالاخره طلسم شکست و یوسا، پنجشنبه گذشته در برنامهای که به مناسبت پنجاهمین سال انتشار «صد سال تنهایی» در دانشگاه کامپلوتنس مادرید برگزار شد، درباره مارکز حرف زد. دو غول ادبیات آمریکای لاتین، یوسا و مارکز زمانی بهترین دوستها بودند تا اینکه سال ۱۹۷۶ در افتتاحیه جشنواره فیلمی در مکزیکوسیتی، یوسا سر ماجرایی ظاهراً ناموسی، مشتی حواله صورت مارکز کرد و رفاقت به پایان رسید. بعد از آن، نه یوسا درباره مارکز و این درگیری حرفی زد و نه مارکز از یوسا چیزی گفت. حتی میگویند جلد دوم زندگینامه خودنوشت مارکز، یعنی «زندهام که روایت کنم» به خاطر همین که باید به دوران رفاقت با یوسا میپرداخت هرگز منتشر نشد. حالا خبر این است که یوسا بالاخره سه سال بعد از درگذشت مارکز درباره او و کارهایش حرف زده.
goo.gl/Sm1ucF
یوسا در این برنامه گفت نخستین بار در ۱۹۶۶ و با خواندن «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» با مارکز آشنا شد و «از این کتاب خیلی خوشم آمد.» آنها اولین بار همدیگر را سال ۱۹۶۷ در هواپیمایی به مقصد کاراکاس دیدند، سالی که مارکز «صد سال تنهایی» را منتشر کرده بود و یوسا برای رمان «خانه سبز» حسابی تحسین شد. دیدار بعدی در دانشگاه مهندسیِ لیما رخ داد که آنجا با هم یک نشست عمومی داشت. چندماه بعد، مارکز و همسرش مرسدس به بارسلونا رفتند که یوسا و همسرش پاتریشیا هم آنجا بودند و «من فکر میکنم آنچه بیش از همه به دوستی ما کمک کرد، مطالعات ما بود. هر دو فاکنر را میستودیم و در دیدارهایمان نظراتمان درباره فاکنر را با هم در میان میگذاشتیم. مارکز بهشدت تحت تأثیر ویرجینیا وولف بود. او زیاد درباره وولف حرف میزد و من از سارتر. مارکز اما فکر میکرد من هرگز سارتر را نخواندهام. آن زمان دیگر مثل اوایل علاقهای به اگزیستانسیالیستهای فرانسوی نداشتم.»
یوسا کلاسهای مختلفی در پورتوریکو، انگلستان و بارسلونا درباره آثار مارکز گذاشت و در نهایت تز دکترایش را هم به بررسی آثار دوستش اختصاص داد. این تحقیق سال ۱۹۷۱ و با عنوان «سرگذشت یک تصمیم» منتشر شد. آنجا یوسا درباره «صد سال تنهایی» نوشت: «کاری که صد سال تنهایی با بقیه داستانها و رمانهای بعد از خودش میکند، تقلیل دادن آنها در حد آگهیهای بازگانی است.» ده سال پیش یوسا اجازه داد بخش مربوط به «صد سال تنهایی»اش در این کتاب، به عنوان مقدمه چاپ ویژه چهلمین سال این کتاب منتشر شود.
به گفته یوسا این دو نویسنده بزرگ زمانی سعی کردند کتاب مشترکی درباره پرو و کلمبیا در منطقه آمازون بنویسند که در نهایت به نتیجهای نرسید. و البته اختلافاتی هم داشتند، مثلا در مورد فیدل کاسترو و انقلاب کوبا که «تاثیری عمیق برهمه ما داشت». یوسا گفت: «اول من بودم که هوادار و مشتاق انقلاب کوبا بودم و او علاقهای به این موضوع نداشت.» اما بعد از ماجرای دستگیری هربرتو پادیلا، شاعر کوبایی به جرم خیانت به انقلاب کوبا در ۱۹۷۱ «من به منتقد کوبا بدل شدم و گابو به این نتیجه رسید که بهتر است در کنار کوبا بماند.»
یوسا در این گفتگو باز هم از «صد سال تنهایی» و حیرتش درباره آن گفت و «پاییز پدرسالار» را کاریکاتوری از آن خواند. و در پاسخ به سوالی درباره ماجرای آن مشت معروف در ۱۹۷۶ با «نه» قاطع نشان داد که هنوز هم دوست ندارد در آن باره حرف بزند. و بالاخره جواب او در مورد لحظه شنیدن خبر درگذشت مارکز: «مسلما ناراحتکننده بود. دورهای است که به پایان میرسد، همانطور که مرگ کورتاسار یا کارلوس فوئنتس سررسید. آنها نویسندگان بزرگی بودند، اما در عین حال دوستان خیلی خوبی هم بودند. ما در دورهای زندگی کردیم که ادبیات آمریکای لاتین بسیار معتبر بود. بعد ناگهان کشف کردم که من آخرین بازمانده آن نسل هستم و آخرین فردی که میتواند از آن تجربهها به عنوان اول شخص صحبت کند و این، خیلی غمانگیز است.»
mehrnews.com/news/4024211/
isna.ir/news/96041708799/
@ehsanname
بالاخره طلسم شکست و یوسا، پنجشنبه گذشته در برنامهای که به مناسبت پنجاهمین سال انتشار «صد سال تنهایی» در دانشگاه کامپلوتنس مادرید برگزار شد، درباره مارکز حرف زد. دو غول ادبیات آمریکای لاتین، یوسا و مارکز زمانی بهترین دوستها بودند تا اینکه سال ۱۹۷۶ در افتتاحیه جشنواره فیلمی در مکزیکوسیتی، یوسا سر ماجرایی ظاهراً ناموسی، مشتی حواله صورت مارکز کرد و رفاقت به پایان رسید. بعد از آن، نه یوسا درباره مارکز و این درگیری حرفی زد و نه مارکز از یوسا چیزی گفت. حتی میگویند جلد دوم زندگینامه خودنوشت مارکز، یعنی «زندهام که روایت کنم» به خاطر همین که باید به دوران رفاقت با یوسا میپرداخت هرگز منتشر نشد. حالا خبر این است که یوسا بالاخره سه سال بعد از درگذشت مارکز درباره او و کارهایش حرف زده.
goo.gl/Sm1ucF
یوسا در این برنامه گفت نخستین بار در ۱۹۶۶ و با خواندن «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» با مارکز آشنا شد و «از این کتاب خیلی خوشم آمد.» آنها اولین بار همدیگر را سال ۱۹۶۷ در هواپیمایی به مقصد کاراکاس دیدند، سالی که مارکز «صد سال تنهایی» را منتشر کرده بود و یوسا برای رمان «خانه سبز» حسابی تحسین شد. دیدار بعدی در دانشگاه مهندسیِ لیما رخ داد که آنجا با هم یک نشست عمومی داشت. چندماه بعد، مارکز و همسرش مرسدس به بارسلونا رفتند که یوسا و همسرش پاتریشیا هم آنجا بودند و «من فکر میکنم آنچه بیش از همه به دوستی ما کمک کرد، مطالعات ما بود. هر دو فاکنر را میستودیم و در دیدارهایمان نظراتمان درباره فاکنر را با هم در میان میگذاشتیم. مارکز بهشدت تحت تأثیر ویرجینیا وولف بود. او زیاد درباره وولف حرف میزد و من از سارتر. مارکز اما فکر میکرد من هرگز سارتر را نخواندهام. آن زمان دیگر مثل اوایل علاقهای به اگزیستانسیالیستهای فرانسوی نداشتم.»
یوسا کلاسهای مختلفی در پورتوریکو، انگلستان و بارسلونا درباره آثار مارکز گذاشت و در نهایت تز دکترایش را هم به بررسی آثار دوستش اختصاص داد. این تحقیق سال ۱۹۷۱ و با عنوان «سرگذشت یک تصمیم» منتشر شد. آنجا یوسا درباره «صد سال تنهایی» نوشت: «کاری که صد سال تنهایی با بقیه داستانها و رمانهای بعد از خودش میکند، تقلیل دادن آنها در حد آگهیهای بازگانی است.» ده سال پیش یوسا اجازه داد بخش مربوط به «صد سال تنهایی»اش در این کتاب، به عنوان مقدمه چاپ ویژه چهلمین سال این کتاب منتشر شود.
به گفته یوسا این دو نویسنده بزرگ زمانی سعی کردند کتاب مشترکی درباره پرو و کلمبیا در منطقه آمازون بنویسند که در نهایت به نتیجهای نرسید. و البته اختلافاتی هم داشتند، مثلا در مورد فیدل کاسترو و انقلاب کوبا که «تاثیری عمیق برهمه ما داشت». یوسا گفت: «اول من بودم که هوادار و مشتاق انقلاب کوبا بودم و او علاقهای به این موضوع نداشت.» اما بعد از ماجرای دستگیری هربرتو پادیلا، شاعر کوبایی به جرم خیانت به انقلاب کوبا در ۱۹۷۱ «من به منتقد کوبا بدل شدم و گابو به این نتیجه رسید که بهتر است در کنار کوبا بماند.»
یوسا در این گفتگو باز هم از «صد سال تنهایی» و حیرتش درباره آن گفت و «پاییز پدرسالار» را کاریکاتوری از آن خواند. و در پاسخ به سوالی درباره ماجرای آن مشت معروف در ۱۹۷۶ با «نه» قاطع نشان داد که هنوز هم دوست ندارد در آن باره حرف بزند. و بالاخره جواب او در مورد لحظه شنیدن خبر درگذشت مارکز: «مسلما ناراحتکننده بود. دورهای است که به پایان میرسد، همانطور که مرگ کورتاسار یا کارلوس فوئنتس سررسید. آنها نویسندگان بزرگی بودند، اما در عین حال دوستان خیلی خوبی هم بودند. ما در دورهای زندگی کردیم که ادبیات آمریکای لاتین بسیار معتبر بود. بعد ناگهان کشف کردم که من آخرین بازمانده آن نسل هستم و آخرین فردی که میتواند از آن تجربهها به عنوان اول شخص صحبت کند و این، خیلی غمانگیز است.»
mehrnews.com/news/4024211/
isna.ir/news/96041708799/