ما کور نیستیم، پروفسور
احسان رضایی
@ehsanname
نه سال پیش و در همین مجله (در شماره 72) یادداشتی نوشتم و در آن از برانکو که آن موقع سرمربی تیم ملی فوتبال بود، انتقاد کردم که چرا تیمش اینقدر محتاط بازی میکند و شور و هیجان ندارد و سرد است بازیاش. این روزها که برانکو و تیمش، بیشترین ضربههای ممکن –و چه بسا ناممکن، قبل از شروع این لیگ- را از داوری خوردهاند، دیدم اخلاقیاش این است که در همین مجله بنویسم که برانکو ایوانکوویچ، این بار تیمی ساخته که هیچکدام از آن عیب و ایرادهایی را که گفتم ندارد. پرسپولیس برانکو، هم جسور است و هجومی بازی میکند، هم هیجانانگیزترین بازیهای این فصل را به نمایش گذاشته و هم پرشور و احساساتی است. عجیب اینکه آن نوبت، برانکو در تیمش هیچ مشکل و معضل بخصوصی نداشت و این بار، با تمام بلاهایی که میشده، یکباره مواجه شده است: تعویض مدیرعامل، نداشتن اسپانسر، عدم موفقیت کامل در نقل و انتقالات، محرومیت و مصدومیت مکرر بازیکنان، اشتباههای داوری تاثیرگذار که همهشان هم علیه تیم بودهاند، ... و از همه بدتر، از دست دادن ناگهانی کاپیتان و رهبر تیم. هر کدام از این مشکلات، میتوانست برای از هم پاشیدن هر تیمی کافی باشد. یادم هست بعد از درگذشت هادی نوروزی، سایت ورزش3 سراغ چند روانشناس رفته بود و آنها گفته بودند این خلا عاطفی میتواند ضربههای شدیدی به پرسپولیس بزند. اما برانکو با هوشمندی، از همین عامل هم برای احیای تیمش استفاده کرد و به شاگردانش آموخته که باید برای شادی روح کاپیتان بجنگند. او در تمام این مدت بر سر اصولش ایستادگی کرد، تمرینهایش را به صورت علمی دنبال کرد، برای هر بازی یک نقشه جدید طراحی کرد و در عین حال همبستگی تیمی را در حد اعلا تقویت کرد. طوری که در تصویرها دیدیم که جری بنگستون در سر تمرین تیم ملی کشورش، با پیراهن پرسپولیس ظاهر میشود. اعتراف میکنم که سالهاست پرسپولیسی به این زیبایی و شادابی و برازندگی ندیده بودم. آقای برانکو، داورها حق تیمت را پایمال میکنند؟ سرت سلامت باشد، ما هوادارها حق تو را در ساختن یکی از بهترین تیمهای تاریخ لیگ برتر، انکار نمیکنیم و ممنونت هستیم. متشکر، آقای پروفسور.
یادداشت منتشر شده در شماره 529 «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
نه سال پیش و در همین مجله (در شماره 72) یادداشتی نوشتم و در آن از برانکو که آن موقع سرمربی تیم ملی فوتبال بود، انتقاد کردم که چرا تیمش اینقدر محتاط بازی میکند و شور و هیجان ندارد و سرد است بازیاش. این روزها که برانکو و تیمش، بیشترین ضربههای ممکن –و چه بسا ناممکن، قبل از شروع این لیگ- را از داوری خوردهاند، دیدم اخلاقیاش این است که در همین مجله بنویسم که برانکو ایوانکوویچ، این بار تیمی ساخته که هیچکدام از آن عیب و ایرادهایی را که گفتم ندارد. پرسپولیس برانکو، هم جسور است و هجومی بازی میکند، هم هیجانانگیزترین بازیهای این فصل را به نمایش گذاشته و هم پرشور و احساساتی است. عجیب اینکه آن نوبت، برانکو در تیمش هیچ مشکل و معضل بخصوصی نداشت و این بار، با تمام بلاهایی که میشده، یکباره مواجه شده است: تعویض مدیرعامل، نداشتن اسپانسر، عدم موفقیت کامل در نقل و انتقالات، محرومیت و مصدومیت مکرر بازیکنان، اشتباههای داوری تاثیرگذار که همهشان هم علیه تیم بودهاند، ... و از همه بدتر، از دست دادن ناگهانی کاپیتان و رهبر تیم. هر کدام از این مشکلات، میتوانست برای از هم پاشیدن هر تیمی کافی باشد. یادم هست بعد از درگذشت هادی نوروزی، سایت ورزش3 سراغ چند روانشناس رفته بود و آنها گفته بودند این خلا عاطفی میتواند ضربههای شدیدی به پرسپولیس بزند. اما برانکو با هوشمندی، از همین عامل هم برای احیای تیمش استفاده کرد و به شاگردانش آموخته که باید برای شادی روح کاپیتان بجنگند. او در تمام این مدت بر سر اصولش ایستادگی کرد، تمرینهایش را به صورت علمی دنبال کرد، برای هر بازی یک نقشه جدید طراحی کرد و در عین حال همبستگی تیمی را در حد اعلا تقویت کرد. طوری که در تصویرها دیدیم که جری بنگستون در سر تمرین تیم ملی کشورش، با پیراهن پرسپولیس ظاهر میشود. اعتراف میکنم که سالهاست پرسپولیسی به این زیبایی و شادابی و برازندگی ندیده بودم. آقای برانکو، داورها حق تیمت را پایمال میکنند؟ سرت سلامت باشد، ما هوادارها حق تو را در ساختن یکی از بهترین تیمهای تاریخ لیگ برتر، انکار نمیکنیم و ممنونت هستیم. متشکر، آقای پروفسور.
یادداشت منتشر شده در شماره 529 «همشهری جوان»
از عجایب بازار نشر ما، چاپ کتابهای 20 و 30 نسخه ای است، آن هم از نویسندگان معروف و برجسته
@ehsanname
@ehsanname
متنی که عتیق رحیمی، درباره ترجمه آثار فارسیاش از روی ترجمه انگلیسی آنها در ایسنا منتشر کرده، چقدر غمانگیز است: «من هم از این تمدنم، از این زبان فرهنگی و از این فرهنگ زبانی» @ehsanname
قدر من، همین است
احسان رضایی
@ehsanname
خیام و عطار نزدیک هم هستند. بین آرامگاههایشان فقط یک بلوار سرسبز است که از بین مزارع گندم میگذرد. پیاده هم میشود رفت. اما معمولا مسافران از کالسکههای تکاسبی استفاده میکنند که پانصد تومان کرایه میگیرند. باغ آرامگاه عطار، سبز و فیروزهای است. گنبد کوچک آرامگاه، از همان جلوی باغ، پیداست. یک دکة کتابفروشی کوچک، قبر کمالالملک و یک حوض را باید رد کرد تا به آرامگاه رسید. آرامگاه یک اتاق هشتضلعی است که در بالا به گنبد ختم می شود. انگار که این هشت ضلع دارند به وحدت و یگانگی میرسند؛ شبیه چیزی که خود عطار آموزش میداد. قبر عطار همان وسط اتاق زیر مرکز گنبد است. میگویند اینجا درست همان جایی است که عطار به دست سرباز مغول کشته شد و به خاک افتاد.
درباره عطار (مثل تمام بزرگان) افسانهها و داستانهای زیادی وجود دارد که هرچند بیشترشان را محققان نادرست می دانند، ولی به هر حال تصویر عطار در ذهن عامه مردم را همین قصهها میسازند. مثلا درباره علت روی آوردن عطار به عالم عرفان، میگویند که روزی درویشی سراغ داروخانه (عطاری) او رفت و چیزی خواست. عطار به او محل نگذاشت. درویش گفت: مرد، آخر تو [با این خسّت] چطور خواهی مُرد؟ عطار هم جواب داد: همانطور که تو میمیری. درویش گفت: اگر میتوانی، مثل من بمیر. و همانجا کفشش را گذاشت زیر سرش و دراز کشید و مرد. حالا هر چقدر هم که استادان بگویند این داستان درست نیست و عطار از بچگی و از طریق پدرش با عوالم عرفان آشنایی داشته است، باز هم نمیتوان انکار کرد که تصویر آن عارف بزرگی که در ذهن همه ماست، نیاز به چنین شروع تکاندهندهای هم دارد.
بزرگی و عظمت عطار در روحیۀ معلمی اوست. عطار بیشتر از تمام عرفای قبل از خودش، در انتقال آموزهها و مفاهیم عرفانی به مردم عادی کوشید. عرفای قبلی و حتی بعدی، میگفتند مفاهیم والا و الهی را نباید در دسترس عموم و کسانی که ارزش آن را نمیفهمند، گذاشت. اما عطار معتقد بود که همه میتوانند این مفاهیم را درک کنند و فقط باید این آموزهها را درست و کامل منتقل کرد.
کار دیگری که عطار کرد، این بود که شعر را از دربار شاهان به میان مردم آورد. پیش از عطار اغلب شخصیتهای شعر فارسی، یا شاهان و شاهزادگان مورد مدح بودند و یا قهرمانان حماسه ملی و داستان های مذهبی. اما عطار، مردم عادی را به شعرش راه داد. تمام عمر عطار در میان همین مردم گذشت. او راه میرفت و درس توحید می داد. میگویند آخرین درس عطار، درسی بود که در هنگام مرگش داد. وقتی که نیشابور به چنگ مغولان افتاد، سربازی عطار را به اسارت گرفت تا اهالی شهر برای آزادی شیخشان به او پول بدهند. اما هر کس که پول میآورد، عطار به سرباز میگفت: ارزش من بیش از اینهاست، مرا به کم نفروش. تا اینکه مردی آمد که تمام داراییاش را که یک کیسه کاه بود، با خود آورده بود. عطار خندید و گفت: بله، قیمت من همین قدر است. سرباز مغول که راز درس عطار را نگرفته بود، عصبانی شد و عطار را کشت و عارف بزرگ نیشابوری، همان جایی به خاک افتاد که حالا آرامگاهاش است.
@ehsanname
یادداشت منتشره در شماره 62 هفته نامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
خیام و عطار نزدیک هم هستند. بین آرامگاههایشان فقط یک بلوار سرسبز است که از بین مزارع گندم میگذرد. پیاده هم میشود رفت. اما معمولا مسافران از کالسکههای تکاسبی استفاده میکنند که پانصد تومان کرایه میگیرند. باغ آرامگاه عطار، سبز و فیروزهای است. گنبد کوچک آرامگاه، از همان جلوی باغ، پیداست. یک دکة کتابفروشی کوچک، قبر کمالالملک و یک حوض را باید رد کرد تا به آرامگاه رسید. آرامگاه یک اتاق هشتضلعی است که در بالا به گنبد ختم می شود. انگار که این هشت ضلع دارند به وحدت و یگانگی میرسند؛ شبیه چیزی که خود عطار آموزش میداد. قبر عطار همان وسط اتاق زیر مرکز گنبد است. میگویند اینجا درست همان جایی است که عطار به دست سرباز مغول کشته شد و به خاک افتاد.
درباره عطار (مثل تمام بزرگان) افسانهها و داستانهای زیادی وجود دارد که هرچند بیشترشان را محققان نادرست می دانند، ولی به هر حال تصویر عطار در ذهن عامه مردم را همین قصهها میسازند. مثلا درباره علت روی آوردن عطار به عالم عرفان، میگویند که روزی درویشی سراغ داروخانه (عطاری) او رفت و چیزی خواست. عطار به او محل نگذاشت. درویش گفت: مرد، آخر تو [با این خسّت] چطور خواهی مُرد؟ عطار هم جواب داد: همانطور که تو میمیری. درویش گفت: اگر میتوانی، مثل من بمیر. و همانجا کفشش را گذاشت زیر سرش و دراز کشید و مرد. حالا هر چقدر هم که استادان بگویند این داستان درست نیست و عطار از بچگی و از طریق پدرش با عوالم عرفان آشنایی داشته است، باز هم نمیتوان انکار کرد که تصویر آن عارف بزرگی که در ذهن همه ماست، نیاز به چنین شروع تکاندهندهای هم دارد.
بزرگی و عظمت عطار در روحیۀ معلمی اوست. عطار بیشتر از تمام عرفای قبل از خودش، در انتقال آموزهها و مفاهیم عرفانی به مردم عادی کوشید. عرفای قبلی و حتی بعدی، میگفتند مفاهیم والا و الهی را نباید در دسترس عموم و کسانی که ارزش آن را نمیفهمند، گذاشت. اما عطار معتقد بود که همه میتوانند این مفاهیم را درک کنند و فقط باید این آموزهها را درست و کامل منتقل کرد.
کار دیگری که عطار کرد، این بود که شعر را از دربار شاهان به میان مردم آورد. پیش از عطار اغلب شخصیتهای شعر فارسی، یا شاهان و شاهزادگان مورد مدح بودند و یا قهرمانان حماسه ملی و داستان های مذهبی. اما عطار، مردم عادی را به شعرش راه داد. تمام عمر عطار در میان همین مردم گذشت. او راه میرفت و درس توحید می داد. میگویند آخرین درس عطار، درسی بود که در هنگام مرگش داد. وقتی که نیشابور به چنگ مغولان افتاد، سربازی عطار را به اسارت گرفت تا اهالی شهر برای آزادی شیخشان به او پول بدهند. اما هر کس که پول میآورد، عطار به سرباز میگفت: ارزش من بیش از اینهاست، مرا به کم نفروش. تا اینکه مردی آمد که تمام داراییاش را که یک کیسه کاه بود، با خود آورده بود. عطار خندید و گفت: بله، قیمت من همین قدر است. سرباز مغول که راز درس عطار را نگرفته بود، عصبانی شد و عطار را کشت و عارف بزرگ نیشابوری، همان جایی به خاک افتاد که حالا آرامگاهاش است.
@ehsanname
یادداشت منتشره در شماره 62 هفته نامه «همشهری جوان»
رباعی برای ۴تاییها 😄
@ehsanname
دیدیم به چشم خویش افسردنتان
چون باغچهی بنفشه پژمردنتان
آغاز دو نیمه چارقل خواندنتان
پایان دو نیمه چار گل خوردنتان...!
#سعید_بیابانکی
@ehsanname
دیدیم به چشم خویش افسردنتان
چون باغچهی بنفشه پژمردنتان
آغاز دو نیمه چارقل خواندنتان
پایان دو نیمه چار گل خوردنتان...!
#سعید_بیابانکی
شیطنتهای دانشجویی در قدیمیترین نشریه دانشجویی دانشگاه تهران. بریدهای از «آئین دانشجویان»، شماره 4، تیر 1324 @ehsanname
این داستانم را شب چله سال گذشته، برای کانال دوست داشتنی داستان شب @Dastaneshab خوانده بودم، عجالتا همین را گوش بدهید 👇
جزوه نوشتن دانشجویان پزشکی، هفتاد سال قدمت دارد
احسان رضایی
@ehsanname
قدیمیترین نشریه دانشجویی تاریخ ایران برای چه زمانی است؟ کتاب «آئین دانشجویان» که به تازگی به این سوال جواب میدهد. «آئین دانشجویان» نام نشریهای است که در سال تحصیلی 24-1323 توسط دو دانشجوی حقوق، رحیم ایروانی و عباس اردوبادی منتشر میشد (ایروانی بعدها مؤسس کفش ملی شد) و قدیمیترین نمونه از فعالیت های اینچنینی دانشجویی است. کتاب «آئین دانشجویان» که با همت محمد توکلی و توسط نشر پردیس دانش منتشر شده، دوره کامل این نشریه را با مقدمه و ضمایم لازم منتشر کرده است. شماره 1 این نشریه تاریخ بهمن 1323 دارد و شماره 4 آن، تیر و مرداد 1324. این نشریه، علیرغم پیشگامی، از کیفیت بالایی برخوردار بوده و از کسانی چون محمد مصدق (نماینده مردم تهران در مجلس چهاردهم)، نصرالله انتظام (وزیر خارجه وقت)، ابوالحسن ابتهاج (رییس وقت بانک مرکزی)، احمد متیندفتری (نخستوزیر سابق)، ملکالشعراء بهار و ... مطلب میگرفته. از نکات جالب این نشریه، داستانی است که در شماره چهارم از جلال آلاحمد که آن زمان دانشجوی سال سوم ادبیات بود چاپ کرده و پیشبینی کرده که او بهزودی نویسنده معروفی بشود. همچنین در شماره سوم مجله، گزارشی از سرکوب خونین تظاهرات 15 اسفند 1323 دانشجویان در میدان بهارستان درج شده. یک مطلب جالب توجه دیگر، بخش ثابتی به نام «خردهگیری» است که در شمارههای اول تا سوم، به انتقادهایی از باشگاه دانشگاه، دانشکده حقوق و دانشکده فنی اختصاص دارد. در شماره چهارم، این بخش به انتقاد از دانشکده پزشکی پرداخته و دورنمایی از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در سال 1324 به دست میدهد. در این مطلب که در صفحات 62 تا 64 شماره 4 «آئین دانشجویان» (صفحات 268 تا 270 کتاب) منتشر شده، ابتدا از ظرفیت پذیرش کم دانشکده پزشکی با توجه به نیاز جامعه آن روز انتقاد شده و خواسته تا دانشکده «دستکم هر ساله 300 نفر پزشک لایق به کشور تحویل دهد.» موارد انتقادی بعدی، محتوای دروس آموزشی است: «لازم است بعضی دروس جدید که علم پزشکی امروز را بدون وجود آن نمیتوان کامل تصور نمود در دانشکده تدریس شود. برای مثال فیزیوپاتولوژی را ذکر میکنم که این درس با وجود اینکه امروز اساس پزشکی را تشکیل میدهد در برنامه دانشکده موجود نیست». از آن جالبتر، انتقاد به نبود کتاب آموزشی و جزوه نوشتن است، مسالهای که هنوز هم در دانشکدههای پزشکی رایج است: «در این دانشکده که باید بیشتر اوقات دانشجو به تحقیق و تعمق در مطالب بگذرد، جزوه نوشتن آن هم بهطرز ناقص مخصوصاً در کلاسهای بالا چندان خوشایند نیست.» انتقاد از سیستم امتحانی تشریحی دانشکده با سوالات محدود، نامنظم چاپ شدن نشریه دانشکده و تذکر درباره تجهیزات بیمارستانی و آزمایشگاهی، نکات دیگر این انتقاد است.
@ehsanname
یادداشت منتشرشده در شماره امروز روزنامه «سپید»
احسان رضایی
@ehsanname
قدیمیترین نشریه دانشجویی تاریخ ایران برای چه زمانی است؟ کتاب «آئین دانشجویان» که به تازگی به این سوال جواب میدهد. «آئین دانشجویان» نام نشریهای است که در سال تحصیلی 24-1323 توسط دو دانشجوی حقوق، رحیم ایروانی و عباس اردوبادی منتشر میشد (ایروانی بعدها مؤسس کفش ملی شد) و قدیمیترین نمونه از فعالیت های اینچنینی دانشجویی است. کتاب «آئین دانشجویان» که با همت محمد توکلی و توسط نشر پردیس دانش منتشر شده، دوره کامل این نشریه را با مقدمه و ضمایم لازم منتشر کرده است. شماره 1 این نشریه تاریخ بهمن 1323 دارد و شماره 4 آن، تیر و مرداد 1324. این نشریه، علیرغم پیشگامی، از کیفیت بالایی برخوردار بوده و از کسانی چون محمد مصدق (نماینده مردم تهران در مجلس چهاردهم)، نصرالله انتظام (وزیر خارجه وقت)، ابوالحسن ابتهاج (رییس وقت بانک مرکزی)، احمد متیندفتری (نخستوزیر سابق)، ملکالشعراء بهار و ... مطلب میگرفته. از نکات جالب این نشریه، داستانی است که در شماره چهارم از جلال آلاحمد که آن زمان دانشجوی سال سوم ادبیات بود چاپ کرده و پیشبینی کرده که او بهزودی نویسنده معروفی بشود. همچنین در شماره سوم مجله، گزارشی از سرکوب خونین تظاهرات 15 اسفند 1323 دانشجویان در میدان بهارستان درج شده. یک مطلب جالب توجه دیگر، بخش ثابتی به نام «خردهگیری» است که در شمارههای اول تا سوم، به انتقادهایی از باشگاه دانشگاه، دانشکده حقوق و دانشکده فنی اختصاص دارد. در شماره چهارم، این بخش به انتقاد از دانشکده پزشکی پرداخته و دورنمایی از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در سال 1324 به دست میدهد. در این مطلب که در صفحات 62 تا 64 شماره 4 «آئین دانشجویان» (صفحات 268 تا 270 کتاب) منتشر شده، ابتدا از ظرفیت پذیرش کم دانشکده پزشکی با توجه به نیاز جامعه آن روز انتقاد شده و خواسته تا دانشکده «دستکم هر ساله 300 نفر پزشک لایق به کشور تحویل دهد.» موارد انتقادی بعدی، محتوای دروس آموزشی است: «لازم است بعضی دروس جدید که علم پزشکی امروز را بدون وجود آن نمیتوان کامل تصور نمود در دانشکده تدریس شود. برای مثال فیزیوپاتولوژی را ذکر میکنم که این درس با وجود اینکه امروز اساس پزشکی را تشکیل میدهد در برنامه دانشکده موجود نیست». از آن جالبتر، انتقاد به نبود کتاب آموزشی و جزوه نوشتن است، مسالهای که هنوز هم در دانشکدههای پزشکی رایج است: «در این دانشکده که باید بیشتر اوقات دانشجو به تحقیق و تعمق در مطالب بگذرد، جزوه نوشتن آن هم بهطرز ناقص مخصوصاً در کلاسهای بالا چندان خوشایند نیست.» انتقاد از سیستم امتحانی تشریحی دانشکده با سوالات محدود، نامنظم چاپ شدن نشریه دانشکده و تذکر درباره تجهیزات بیمارستانی و آزمایشگاهی، نکات دیگر این انتقاد است.
@ehsanname
یادداشت منتشرشده در شماره امروز روزنامه «سپید»
این روزها و لابهلای خبرهای ستایش، خواندن کتاب شعر «پیاده آمده بودم» و همین شعرش که سرود ملی مهاجران است، طعم دیگری دارد @ehsanname
مثنوی بازگشت
سروده محمدکاظم کاظمی
تقدیم شده به ملت ایران
@ehsanname
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عيد، همسايه!
صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه!
همان غريبه که قلک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت
📝
منم تمام افق را به رنج گرديده،
منم که هر که مرا ديده در گذر ديده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آينه، تصويری از شکست من است
به سنگ سنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم اين شهر، میشناسندم
من ايستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر شهر ابنملجم شد
📝
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهام ـ که تهی بود ـ بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
📝
چگونه بازنگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تيغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکستهبالیام اينجا، شکست طاقت نيست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگير خرده که يک پا و يک عصا دارم
مگير خرده، که آن پای ديگرم آنجاست
📝
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهيد دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از يک ستاره سر ديدی
پدر نديدی و خاکستر پدر ديدی
تويی که کوچهء غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
📝
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتۀ مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شيشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لايق سنگينی لحَد بودم
دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ، عزيزان! بِحل کنيد مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
به اين امام قسم! چيز ديگری نبرم
بجز غبار حرم، چيز ديگری نبرم
خدا زياد کند اجر دين و دنياتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
هميشه قلک فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد
@ehsanname
منبع: کتاب «پیاده آمده بودم»، صفحه 103 تا 107
سروده محمدکاظم کاظمی
تقدیم شده به ملت ایران
@ehsanname
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عيد، همسايه!
صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه!
همان غريبه که قلک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت
📝
منم تمام افق را به رنج گرديده،
منم که هر که مرا ديده در گذر ديده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آينه، تصويری از شکست من است
به سنگ سنگِ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم اين شهر، میشناسندم
من ايستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر شهر ابنملجم شد
📝
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهام ـ که تهی بود ـ بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
📝
چگونه بازنگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تيغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکستهبالیام اينجا، شکست طاقت نيست
کرانهای که در آن خوب میپرم، آنجاست
مگير خرده که يک پا و يک عصا دارم
مگير خرده، که آن پای ديگرم آنجاست
📝
شکسته میگذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهيد دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از يک ستاره سر ديدی
پدر نديدی و خاکستر پدر ديدی
تويی که کوچهء غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
📝
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بتۀ مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشهتان
اگرچه کودک من سنگ زد به شيشهتان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لايق سنگينی لحَد بودم
دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ، عزيزان! بِحل کنيد مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت
به اين امام قسم! چيز ديگری نبرم
بجز غبار حرم، چيز ديگری نبرم
خدا زياد کند اجر دين و دنياتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
هميشه قلک فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد
@ehsanname
منبع: کتاب «پیاده آمده بودم»، صفحه 103 تا 107
خوانش مثنوی بازگشت (پیاده آمده بودم ...) سروده محمدکاظم کاظمی را با صدای اسد بدیع، شاعر و آهنگساز افغان بشنوید 👇