Forwarded from احساننامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📕از چخوف چه چیزهایی میتوان آموخت - قسمت دوم گپ و گفت احسان رضایی و سروش صحت در برنامه «کتاب باز» (۲۱ بهمن ۹۷) دربارۀ آنتون چخوفِ بزرگ @ehsanname
احساننامه
🔺شورای شهر تهران امروز تصویب کرد: تغییر نام خیابان فلامک (شمالی و جنوبی) در شهرک غرب به نام استاد محمدرضا شجریان؛ تغییر نام کوچههایی در حد فاصل خیابان کلاهدور (دولت) و بزرگراه صدر به نام #مهدی_اخوان_ثالث، هوشنگ ابتهاج #سایه، #حسین_منزوی، #فروغ_فرخزاد، #سیمین_بهبهانی،…
🔺نام شاعران بزرگ معاصر بر کوچههای خیابان نعمتی (حد فاصل خیابان کلاهدوز و بزرگراه صدر، جنب خانه شاعران). شورای شهر تهران در فروردینماه تغییر نام این معابر را تصویب کرده بود. البته در مصوبۀ شورای شهر، نامگذاری خیابانهایی به نام استاد شجریان، #فروغ_فرخزاد و #سیمین_بهبهانی هم بود که ظاهراً فرمانداری با آنها مخالفت کرده و مسکوت مانده است. (عکسها از ایسنا) @ehsanname
📚از امروز (۲۵تیر) تا ۳ مرداد میتوانید از تخفیف طرح تابستانه کتاب استفاده کنید (در تهران، طرح از پنجشنبه ۲۷تیر شروع میشود) . ۲۵٪ تخفیف برای کتاب ایرانی و ۱۵٪ برای آثار ترجمه، هر نفر تا ۱۲۰هزار تومان خرید و در کتابفروشی های عضو این طرح (فهرست این کتابفروشیها را اینجا + پیدا کنید) @ehsanname
⬅️ سه روایت از یک دیدار
@ehsanname
اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۸۸ درگذشت. نویسندۀ پرکار و کمحرفی که نویسندگیاش تاثیر دیدارش با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی بود. این دیدار، چنان در زندگی فصیح تعیینکننده بود که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریباً کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قویهیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجایین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضدامریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش؟
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهروآبان ۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹و۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از ۱۵ سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکاییها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالاً منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷فروردین۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
@ehsanname
🔹روایت سوم، از دفتر یادداشتهای فصیح است و در ماهنامه «اندیشه پویا» مرداد ۹۶ (شماره ۴۴) منتشر شد. در این روایت، همینگوی در جواب lran (آی رَن) فصیح پرسیده: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟» فصیح از «پیرمرد و دریا» تعریف کرده و همینگوی پرسید «با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت Right. همه دست زدند. آنابل [همسرم] برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. نمیدانستم همینگوی به من گفته Right یعنی درست است، یا Write یعنی بنویس.
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد.» 👇
khabgard.com/2534/
@ehsanname
اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۸۸ درگذشت. نویسندۀ پرکار و کمحرفی که نویسندگیاش تاثیر دیدارش با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی بود. این دیدار، چنان در زندگی فصیح تعیینکننده بود که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریباً کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قویهیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجایین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضدامریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش؟
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهروآبان ۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹و۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از ۱۵ سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکاییها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالاً منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷فروردین۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
@ehsanname
🔹روایت سوم، از دفتر یادداشتهای فصیح است و در ماهنامه «اندیشه پویا» مرداد ۹۶ (شماره ۴۴) منتشر شد. در این روایت، همینگوی در جواب lran (آی رَن) فصیح پرسیده: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟» فصیح از «پیرمرد و دریا» تعریف کرده و همینگوی پرسید «با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت Right. همه دست زدند. آنابل [همسرم] برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. نمیدانستم همینگوی به من گفته Right یعنی درست است، یا Write یعنی بنویس.
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد.» 👇
khabgard.com/2534/
احساننامه
زِ خردهگیریِ روزِ حساب باکم نیست ورق سیاه چنان کردهام که نتوان خواند #طالب_آملی @ehsanname 📝 از سیاهمشقهای دوران زندان عمادالکتّاب
🔺نقل قولهایی از تولستوی به خط عمادالکتّاب. این آخرین استاد بزرگ خوشنویسی ایران در چنین روزی (۲۶ تیر ۱۳۱۵) درگذشت. خط خوش عماد الکتّاب بر کتیبههای آرامگاه فردوسی، دارالفنون، دانشسرای عالی و دانشگاه تهران به جا مانده. نکتۀ خاص زندگی او، عضویتش در یک انجمن مخفی مسلحانه به نام «کمیته مجازات» است. عمادالکتاب اعلامیههای این کمیته را به خط خوش مینوشت و برای همین خیلی زود دستگیر شد و ۵ سال (تا ۱۳۰۰) زندانی بود. سیاهمشقهای دوران زندان عمادالکتّاب جزو شاهکارهای تاریخ خوشنویسی است. شخصیت رضا خوشنویس/تفنگچی (با بازی جمشید مشایخی) در سریال «هزاردستان» برداشتی از زندگی عمادالکتّاب است @ehsanname
رمان نوشتن با ایموجی
@ehsanname
✍احسان رضایی: ظاهراً ۱۷ جولای، روز جهانی ایموجی است. کلمۀ ایموجی (Emoji) از زبان ژاپنی آمده و به معنی تصویرنگاشت است: ترکیبی از تصویر (e) + شخصیت (moji). اغلب این شکلکها هم متعلق به فرهنگ ژاپنی هستند مثل 🙏 به علامت تشکر. با این حال در دهۀ ۲۰۱۰ این علایم جهانی و به یک زبان مشترک بین همۀ فرهنگها تبدیل شدند. روزانه بیشتر از ۶ میلیارد ایموجی میان افراد مختلف رد و بدل میشود و سال ۲۰۱۵ هم لغتنامۀ آکسفورد 😂 را که پرکاربردترین ایموجی است، به عنوان لغت سال انتخاب کرد.
هستند کسانی که با ایموجیها مخالفت میکنند و آن را پسرفتی در رشد و تکامل زبانها میدانند. از آن طرف هم کسانی از ایموجیها دفاع میکنند و استفاده از این علایم تصویری مشترک را گام بزرگی در برقراری ارتباط غیرکلامی میدانند و در دفاع از ایموجیها، به این نکته اشاره میکنند که بخش عمدهای از ارتباطات شخصی ما هم غیرکلامی و مثلاً با حالت چهره یا حرکات دستها انجام میشود.
اما بجز بحثهای زبانشناسی، یک ماجرای ادبی در مورد ایموجیها، تلاش برای تعریف کردن داستان با آنهاست. این تلاشها معمولاً داستانهای کوتاه و چند کلمهای است. اما سال ۲۰۱۳ فرِد بنسون نامی، رمان «موبیدیک» هرمان ملویل را با علایم ایموجی بازنویسی کرد و اسم آن را Emoji Dick 🐳 گذاشت. البته این کار دقیقاً رماننویسی با ایموجی نبود و بازنویسی به زبان ایموجیها محسوب میشد. سال ۲۰۱۴ انتشارات دانشگاه MIT کتابی منتشر کرد از ژو بینگ، یک هنرمند چینی که تمامش از ایموجیها تشکیل شده. این هنرمند قبلاً نمایشگاهی از حروف چینی با عنوان «کتابی از آسمان» داشت و برای همین اسم کتابش را گذاشت «کتابی از زمین» (Book from the Ground). این کتاب، داستان اتفاقات روزانه یک مرد ۲۸ساله مجرد است که محل کارش طبقه ۸۹ یک آسمانخراش است. این کاراکتر 🚶♂ را «آقای سیاه» صدا میکنند (صفحات کتاب سیاه و سفید است). ماجراهای کتاب خیلی ساده است: آقای سیاه صبحانه میپزد، اما بیکن و تخممرغها میسوزند و او قهوه رویشان میریزد تا آتش خاموش شود. آقای سیاه با مترو به محل کارش میرود، اما کسی پایش را له میکند و دردش میگیرد. آقای سیاه در جلسهای سخنرانی میکند؛ اما تنگش میگیرد و به سمت دستشویی میدود، اما لیز میخورد و زمین میافتد... و چیزهایی از این دست. از این کتاب استقبال نشد.
دربارۀ دلایل عدم موفقیت «کتابی از زمین» بحثهای زیادی شده. یکیاش اینکه ایموجیها وقتی ضمن گفتگو و از طرف یک شخص معین که از او سابقه ذهنی داریم میآید، ممکن است معانی متعددی را حمل کنند، اما آنها برای انتقال معانی و مفاهیم انتزاعی که سبب همدلی ما با شخصیتهای داستانها هستند، چندان کارآیی ندارند. برای نمونه، چند سطر ابتدایی ایموجیدیک را با متن «موبیدیک» مقایسه کنید. عنوان بخش اول کتاب (در ترجمۀ پرویز داریوش) «پندارها» است. در برگردان به ایموجی، این عنوان میشود:
1️⃣👀👇👎☁️☁️
جملۀ اول کتاب هست: «اسماعيل خطابم کنید». که در انگلیسی بوده: Call me Ishmael. برای همین از ایموجی تلفن (یکی از معانی call) استفاده شده و اسماعیل را هم که نمیشده تبدیل کرد، به جایش نهنگ و دریا آمده که موضوع داستان است:
☎️👱⛵️🐳👌
حالا جمله بعدی را داشته باشید: «سالها پیش (کاری نداریم درست چند سال پیش) از آنجا که چندان پولی در جیب نداشتم و چیز خاصی هم در ساحل مرا جذب نمیکرد، انديشيدم اندکی به کشتی بنشینم و آن قسمت جهان را که آب گرفته به تماشا گیرم.» همۀ این عبارت در ایموجیدیک شده سه کاراکتر: علامت قمار، مربعی که در فرهنگ ایموجیها «مقصد» معنی میدهد و علامت کشتی.
🎰🈁🚤
شخصیت داستان «موبیدیک» ادامه میدهد: «این راهی است که من برای برطرف کردن سودا و تنظیم جریان خون در پیش میگیرم.» که در تبدیل به ایموجی شده:
5️⃣❌👃💹❓💪🌻
کل عبارت بعدی هم شده ۱۰ ایموجی: «هر وقت احساس کنم کامم ناخوش شده، هرگاه ببینم روحم دچارخزان نمناک و بارانی شده، هر موقع ببینم بی اراده برابر مردهشويخانه ایستاده مردهها را تشییع میکنم، و بهخصوص هر وقت خونم چنان به غليان بیاید که بر من چیره شود و باید به اصول اخلاقی محکمی متوسل شوم تا به این قصد به کوچه نروم که با عزم جزم کلاه مردم را از سرشان بیندازم - در این مواقع به نظرم وقت آن شده که هرچه زودتر خود را به دریا برسانم.»
😣👄☔️💦☕️✋️🌃❌🍔🌅
محدودیت ایموجیها را در سطرهای بالا میشود دید. حرفهایی که چندان هم پیچیده نیست، در انتقال با ایموجی از بین میرود. در سالهای اخیر تلاشهایی برای قصه گفتن توسط هوش مصنوعی شروع شده، اما هنوز این کار به نتیجه مطلوب نرسیده. داستان گفتن، یکی از چیزهایی است که هنوز هم خاص ذهن بشر است و میتوانیم به آن افتخار کنیم.
@ehsanname
📌این مطلب در روزنامه «اعتماد» ۲۷تیر۹۸ منتشر شده
@ehsanname
✍احسان رضایی: ظاهراً ۱۷ جولای، روز جهانی ایموجی است. کلمۀ ایموجی (Emoji) از زبان ژاپنی آمده و به معنی تصویرنگاشت است: ترکیبی از تصویر (e) + شخصیت (moji). اغلب این شکلکها هم متعلق به فرهنگ ژاپنی هستند مثل 🙏 به علامت تشکر. با این حال در دهۀ ۲۰۱۰ این علایم جهانی و به یک زبان مشترک بین همۀ فرهنگها تبدیل شدند. روزانه بیشتر از ۶ میلیارد ایموجی میان افراد مختلف رد و بدل میشود و سال ۲۰۱۵ هم لغتنامۀ آکسفورد 😂 را که پرکاربردترین ایموجی است، به عنوان لغت سال انتخاب کرد.
هستند کسانی که با ایموجیها مخالفت میکنند و آن را پسرفتی در رشد و تکامل زبانها میدانند. از آن طرف هم کسانی از ایموجیها دفاع میکنند و استفاده از این علایم تصویری مشترک را گام بزرگی در برقراری ارتباط غیرکلامی میدانند و در دفاع از ایموجیها، به این نکته اشاره میکنند که بخش عمدهای از ارتباطات شخصی ما هم غیرکلامی و مثلاً با حالت چهره یا حرکات دستها انجام میشود.
اما بجز بحثهای زبانشناسی، یک ماجرای ادبی در مورد ایموجیها، تلاش برای تعریف کردن داستان با آنهاست. این تلاشها معمولاً داستانهای کوتاه و چند کلمهای است. اما سال ۲۰۱۳ فرِد بنسون نامی، رمان «موبیدیک» هرمان ملویل را با علایم ایموجی بازنویسی کرد و اسم آن را Emoji Dick 🐳 گذاشت. البته این کار دقیقاً رماننویسی با ایموجی نبود و بازنویسی به زبان ایموجیها محسوب میشد. سال ۲۰۱۴ انتشارات دانشگاه MIT کتابی منتشر کرد از ژو بینگ، یک هنرمند چینی که تمامش از ایموجیها تشکیل شده. این هنرمند قبلاً نمایشگاهی از حروف چینی با عنوان «کتابی از آسمان» داشت و برای همین اسم کتابش را گذاشت «کتابی از زمین» (Book from the Ground). این کتاب، داستان اتفاقات روزانه یک مرد ۲۸ساله مجرد است که محل کارش طبقه ۸۹ یک آسمانخراش است. این کاراکتر 🚶♂ را «آقای سیاه» صدا میکنند (صفحات کتاب سیاه و سفید است). ماجراهای کتاب خیلی ساده است: آقای سیاه صبحانه میپزد، اما بیکن و تخممرغها میسوزند و او قهوه رویشان میریزد تا آتش خاموش شود. آقای سیاه با مترو به محل کارش میرود، اما کسی پایش را له میکند و دردش میگیرد. آقای سیاه در جلسهای سخنرانی میکند؛ اما تنگش میگیرد و به سمت دستشویی میدود، اما لیز میخورد و زمین میافتد... و چیزهایی از این دست. از این کتاب استقبال نشد.
دربارۀ دلایل عدم موفقیت «کتابی از زمین» بحثهای زیادی شده. یکیاش اینکه ایموجیها وقتی ضمن گفتگو و از طرف یک شخص معین که از او سابقه ذهنی داریم میآید، ممکن است معانی متعددی را حمل کنند، اما آنها برای انتقال معانی و مفاهیم انتزاعی که سبب همدلی ما با شخصیتهای داستانها هستند، چندان کارآیی ندارند. برای نمونه، چند سطر ابتدایی ایموجیدیک را با متن «موبیدیک» مقایسه کنید. عنوان بخش اول کتاب (در ترجمۀ پرویز داریوش) «پندارها» است. در برگردان به ایموجی، این عنوان میشود:
1️⃣👀👇👎☁️☁️
جملۀ اول کتاب هست: «اسماعيل خطابم کنید». که در انگلیسی بوده: Call me Ishmael. برای همین از ایموجی تلفن (یکی از معانی call) استفاده شده و اسماعیل را هم که نمیشده تبدیل کرد، به جایش نهنگ و دریا آمده که موضوع داستان است:
☎️👱⛵️🐳👌
حالا جمله بعدی را داشته باشید: «سالها پیش (کاری نداریم درست چند سال پیش) از آنجا که چندان پولی در جیب نداشتم و چیز خاصی هم در ساحل مرا جذب نمیکرد، انديشيدم اندکی به کشتی بنشینم و آن قسمت جهان را که آب گرفته به تماشا گیرم.» همۀ این عبارت در ایموجیدیک شده سه کاراکتر: علامت قمار، مربعی که در فرهنگ ایموجیها «مقصد» معنی میدهد و علامت کشتی.
🎰🈁🚤
شخصیت داستان «موبیدیک» ادامه میدهد: «این راهی است که من برای برطرف کردن سودا و تنظیم جریان خون در پیش میگیرم.» که در تبدیل به ایموجی شده:
5️⃣❌👃💹❓💪🌻
کل عبارت بعدی هم شده ۱۰ ایموجی: «هر وقت احساس کنم کامم ناخوش شده، هرگاه ببینم روحم دچارخزان نمناک و بارانی شده، هر موقع ببینم بی اراده برابر مردهشويخانه ایستاده مردهها را تشییع میکنم، و بهخصوص هر وقت خونم چنان به غليان بیاید که بر من چیره شود و باید به اصول اخلاقی محکمی متوسل شوم تا به این قصد به کوچه نروم که با عزم جزم کلاه مردم را از سرشان بیندازم - در این مواقع به نظرم وقت آن شده که هرچه زودتر خود را به دریا برسانم.»
😣👄☔️💦☕️✋️🌃❌🍔🌅
محدودیت ایموجیها را در سطرهای بالا میشود دید. حرفهایی که چندان هم پیچیده نیست، در انتقال با ایموجی از بین میرود. در سالهای اخیر تلاشهایی برای قصه گفتن توسط هوش مصنوعی شروع شده، اما هنوز این کار به نتیجه مطلوب نرسیده. داستان گفتن، یکی از چیزهایی است که هنوز هم خاص ذهن بشر است و میتوانیم به آن افتخار کنیم.
@ehsanname
📌این مطلب در روزنامه «اعتماد» ۲۷تیر۹۸ منتشر شده
🔸در دادگاه محمدعلی نجفی، یک نویسنده هم حضور دارد. وکیل نجفی، حمیدرضاگودرزی است که سالها بازپرس ویژه قتل بوده و حالا در دوران بازنشستگی به وکالت مشغول است. حمیدرضا گودرزی و احمد محققی، دو نویسندۀ پرطرفدار ژانر پلیسی در دهۀ هفتاد بودند. گودرزی نوشتن خاطرات دوران خدمتش را از هفتهنامه «حوادث» شروع و بعداً ۲۲ عنوان کتاب جنایی (در فاصله سالهای ۷۲ تا ۷۷) منتشر کرد @ehsanname
🔺رمان معروف «چراغها را من خاموش میکنم» خانم زویا پیرزاد در بهار امسال به چاپ صدم رسید. جلد چاپ اول رمان (اسفند ۸۰) را در کنار طرح جلد ترجمههای آلمانی، انگلیسی، ترکی استانبولی، چینی (ماندراین)، عربی، فرانسوی، نروژی، یونانی آن ببینید @ehsanname
🎧 شعر و شکیبایی
@ehsanname
امروز (۲۸ تیر) سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی است. اصلیترین ویژگی بازی زندهیاد شكیبایی صدای منحصر به فرد او بود (آن تکه از فیلم «مزاحم» سیروس الوند را به یاد بیاورید که امین حیایی ادای شکیبایی را درمیآورد). شکیبایی در سالهای کار تئاتر و همینطور دوبله، این صدا را حسابی تمرین داده بود. در اواخر دهه ۴۰ شکیبایی در فیلمهای زیادی کار دوبله کرده و نقشهای فرعی را گفته بود. حتی بعدها و در سریال «روزی روزگاری» که خودش هم بازی کرده بود، محمد فیلی را به عنوان نسیمبیگ دوبله کرد. در بازیهایش هم این صدا، عنصر اصلی بود. صدایی که توانایی ادای مونولوگ طولانی (سریال «مدرس»)، گفتار متن (سریال «خانه سبز»)، ترانهخوانی (فیلم «خواهران غریب») و ... را داشت. بجز اینها، از صدای خسرو شکیبایی خاطره دیگری هم داریم. سال ۷۳ بود که کاستی از شعرهای #سهراب_سپهری با صدای او آمد که خیلی زود تبدیل به موج شد. آنقدر شعرها با حس خوانده شده بود که شایعه شد که این، صدای خود سهراب سپهری است. تا اینکه کاستهای دیگری هم از شعرخوانی شکیبایی آمد و تسلط او را در این زمینه هم نشان داد. خسرو شکیبایی دکلمه شعرهایی از سهراب سپهری (آلبومهای «حجم سبز»، «سهراب»، «صدای پای آب» و «مسافر»)، افسانه شعباننژاد (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سیدعلی صالحی (آلبومهای «نامهها» و «نشانیها»)، محمدرضا عبدالملکیان (آلبوم «مهربانی»)، فروغ فرخزاد (آلبوم «پریخوانی»)، گلچین گیلانی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سهیل محمودی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، یوسفعلی میرشکاک (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، نیما یوشیج (آلبوم «شباهنگام») را دکلمه کرده و از «گلستان سعدی» هم بخشهایی را (دو آلبوم «۴۰حکایت از گلستان سعدی» و «۱۲حکایت از گلستان سعدی») خوانده است.
نمونههای مختلف شعرخوانی آن زندهیاد را بشنویم👇
@ehsanname
امروز (۲۸ تیر) سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی است. اصلیترین ویژگی بازی زندهیاد شكیبایی صدای منحصر به فرد او بود (آن تکه از فیلم «مزاحم» سیروس الوند را به یاد بیاورید که امین حیایی ادای شکیبایی را درمیآورد). شکیبایی در سالهای کار تئاتر و همینطور دوبله، این صدا را حسابی تمرین داده بود. در اواخر دهه ۴۰ شکیبایی در فیلمهای زیادی کار دوبله کرده و نقشهای فرعی را گفته بود. حتی بعدها و در سریال «روزی روزگاری» که خودش هم بازی کرده بود، محمد فیلی را به عنوان نسیمبیگ دوبله کرد. در بازیهایش هم این صدا، عنصر اصلی بود. صدایی که توانایی ادای مونولوگ طولانی (سریال «مدرس»)، گفتار متن (سریال «خانه سبز»)، ترانهخوانی (فیلم «خواهران غریب») و ... را داشت. بجز اینها، از صدای خسرو شکیبایی خاطره دیگری هم داریم. سال ۷۳ بود که کاستی از شعرهای #سهراب_سپهری با صدای او آمد که خیلی زود تبدیل به موج شد. آنقدر شعرها با حس خوانده شده بود که شایعه شد که این، صدای خود سهراب سپهری است. تا اینکه کاستهای دیگری هم از شعرخوانی شکیبایی آمد و تسلط او را در این زمینه هم نشان داد. خسرو شکیبایی دکلمه شعرهایی از سهراب سپهری (آلبومهای «حجم سبز»، «سهراب»، «صدای پای آب» و «مسافر»)، افسانه شعباننژاد (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سیدعلی صالحی (آلبومهای «نامهها» و «نشانیها»)، محمدرضا عبدالملکیان (آلبوم «مهربانی»)، فروغ فرخزاد (آلبوم «پریخوانی»)، گلچین گیلانی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سهیل محمودی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، یوسفعلی میرشکاک (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، نیما یوشیج (آلبوم «شباهنگام») را دکلمه کرده و از «گلستان سعدی» هم بخشهایی را (دو آلبوم «۴۰حکایت از گلستان سعدی» و «۱۲حکایت از گلستان سعدی») خوانده است.
نمونههای مختلف شعرخوانی آن زندهیاد را بشنویم👇
name 1
Khosro Shakibayi
🎼 «حال همۀ ما خوب است، اما تو باور نکن» شعر سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «نامهها»، ۱۳۷۳ @ehsanname
Ziba
Khosro Shakibayi
🎼 «زیبا هوای حوصله ابری است» شعر #محمدرضا_عبدالملکیان با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «مهربانی»، ۱۳۷۴ @ehsanname
GhayeghBan
Khosro Shakibayi
🎼 «بر سر قایقش اندیشهکنان قایقبان...» شعر نیما با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «شباهنگام»، ۱۳۷۸ @ehsanname
Salaami Dobareh
Khosro Shakibayi
🎼 «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «پری خوانی»، ۱۳۸۲ @ehsanname
seda kon mara
Khosro Shakibayi
🎼 «صدا کن مرا، صدای خوب است» شعر سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «حجم سبز»، ۱۳۸۲ @ehsanname
Golestan 25
Khosro Shakibayi
🎼 بخشی از کتاب «گلستان» با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «۴۰ حکایت از گلستان سعدی»، ۱۳۹۱ @ehsanname
Naghse Ghali
Khosro Shakibayi
🎼 «نقش قالی»، شعری از افسانه شعباننژاد با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «سخاوت»، ۱۳۹۲ @ehsanname
Entezar
Khosro Shakibayi
🎼 «انتظار»، شعری از #یوسفعلی_میرشکاک با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «سخاوت»، ۱۳۹۲ @ehsanname
📖 شاهنامه شاهطهماسبی، شاهنامه منحصر به فردی است از عصر صفوی که با هنرمندی ۱۵ خوشنویس و نگارگر تهیه شده. اهمیت این شاهنامه در مینیاتورهای آن است. این کتاب ۲۵۸ مینیاتور دارد که ۱۱۸ نگاره آن در موزه هنرهای معاصر تهران نگهداری میشود، ۷۸ برگ از نگارهها در موزهٔ متروپولیتن نیویورک است، ۱۰ برگ در موزه آقاخان در ژنو، ۳ برگ در موزهٔ هنرهای اسلامی دوحه، یک برگ در موزهٔ بریتانیا، یک مینیاتور در موزه رضا عباسی و باقی صفحات در اختیار مجموعهداران خصوصی است. سال ۲۰۱۱ در حراجی ساتبی، یک برگ از این شاهنامه به قیمت ۷.۴میلیون پوند فروخته شد که رکورد فروش آثار هنری اسلامی است. حالا با این توضیحات، خاطرۀ حجتالله ایوبی را از این شاهنامه بخوانید. ایوبی که اغلب او را به ریاست سازمان سینمایی میشناسند، مدتی رایزن فرهنگی ایران در فرانسه بود و خاطرات این دوران را در کتاب «۱۹۷۰ روز در شماره شش ژان بارت» نوشته. خاطره زیر از آن کتاب است:
@ehsanname
«اواخر سال ۲۰۰۲ قرار شد نمایشگاهی درباره اسب و اسبسواری در ایما برگزار شود. آنها (ایما) آرزو داشتند تعدادی از صفحات شاهنامه شاهطهماسبی از موزه هنرهای معاصر آورده شود. رییس موزه هنرهای معاصر پذیرفت و مسئولان ایما را غرق در شادی کرد. هر برگ شاهنامه چندین میلیون دلار قیمت داشت. آنها ماشینهای مخصوص و اسکورت ویژه برای حمل شاهنامه پیشبینی کرده بودند. اما شاهنامه یک روز زودتر و بدون اطلاع هیچکس به پاریس رسید. شنبه آقای حسینی و رجبی نقاش در فرودگاه اورلی بودند. تلفنی گفتند بدون مشکلی از گیتها گذشته و چند میلیارد تومان در دست بیرون فرودگاه منتظرند.
به سرعت برق خودم را به فرودگاه رساندم. فرصت هیچ هماهنگی نبود. بیخبر به ایما رفتم. مدیران نمایشگاه با دیدن برگههای شاهنامه رنگ از رخسارشان پرید. باور نمیکردند. آنجا فهمیدند هنرهای مختلف نزد ایرانیان است و بس! خلاصه به خیر گذشت.»
🔻برگی از شاهنامه شاه طهماسبی در موزۀ متروپولیتن نیویورک. تصویر شبیخون تورانیان است به سپاه ایران، مربوط به داستان فرود، پسر سیاوش
@ehsanname
«اواخر سال ۲۰۰۲ قرار شد نمایشگاهی درباره اسب و اسبسواری در ایما برگزار شود. آنها (ایما) آرزو داشتند تعدادی از صفحات شاهنامه شاهطهماسبی از موزه هنرهای معاصر آورده شود. رییس موزه هنرهای معاصر پذیرفت و مسئولان ایما را غرق در شادی کرد. هر برگ شاهنامه چندین میلیون دلار قیمت داشت. آنها ماشینهای مخصوص و اسکورت ویژه برای حمل شاهنامه پیشبینی کرده بودند. اما شاهنامه یک روز زودتر و بدون اطلاع هیچکس به پاریس رسید. شنبه آقای حسینی و رجبی نقاش در فرودگاه اورلی بودند. تلفنی گفتند بدون مشکلی از گیتها گذشته و چند میلیارد تومان در دست بیرون فرودگاه منتظرند.
به سرعت برق خودم را به فرودگاه رساندم. فرصت هیچ هماهنگی نبود. بیخبر به ایما رفتم. مدیران نمایشگاه با دیدن برگههای شاهنامه رنگ از رخسارشان پرید. باور نمیکردند. آنجا فهمیدند هنرهای مختلف نزد ایرانیان است و بس! خلاصه به خیر گذشت.»
🔻برگی از شاهنامه شاه طهماسبی در موزۀ متروپولیتن نیویورک. تصویر شبیخون تورانیان است به سپاه ایران، مربوط به داستان فرود، پسر سیاوش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺توضیحات اشرف غنی، رئیسجمهور افغانستان، دربارۀ تلاشهای ملکالشعرای بهار، دکتر عبدالحسین زرینکوب و کتاب «تاریخ ادبی ایران و قلمرو زبان فارسی» تالیف سیدمهدی زرقانی (نشر سخن، ۸۸) جالب است. فیلم مربوط به همایش «افغانستان گهواره زبان فارسی دری» در کابل است که روز جمعه برگزار شد.
@ehsanname
🔹فیلم و اطلاعات از کانال ادبیات ایرانی
@adabiatirani
@ehsanname
🔹فیلم و اطلاعات از کانال ادبیات ایرانی
@adabiatirani
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 قطعه El Sueño (رویا) با شعرهایی از نیما یوشیج («شب همه شب») و خورخه لوییس بورخس. کاری از علیرضا قربانی و سولانژ مردینیان خواننده ارمنیتبار با آهنگسازی احسان مطوری. بخشی از پروژه «صداها و پلها» که ۳۱ تیر ۹۸ منتشر میشود - از اینستاگرام قربانی @ehsanname
🗞در خبرها بود که در آتشسوزی میدان حسنآباد تهران، اسناد دفترخانه شماره ۳۹ هم که یکی از قدیمیترین دفترخانههای کشور بوده طعمۀ حریق شده و از جمله اسنادی از مصدق و ایتالله کاشانی سوخته. خبرنگار روزنامه «سازندگی» خبر را پیگیری و با علیرضا پناهی، سردفتر دفترخانه شماره ۳۹ مصاحبه کرده: دفترخانه شماره ۳۹ قدیمیترین دفتر ثبت اسناد تهران است و از ۱۳۰۹ فعال بوده. اولین سردفتر این دفترخانه حسن عنایت، باجناق مصدق بوده و برای همین، مصدق تمام اسناد ثبتی خود را اینجا تنظیم میکرده. از جمله وصیتنامۀ مصدق در این دفتر تنظیم شده و رونوشتی از آن در دفترخانه موجود بوده. [البته مصدق بعداً در ۱۳۴۴ و دوران تبعید وصیتنامه دیگری نوشت که تصویر این وصیت دومی در اینترنت هست.] علاوه بر نزدیکی به نخستوزیری، این دفترخانه به مسجد امام خمینی (شاهِ سابق) در بازار هم نزدیک بوده که چون آیتالله کاشانی متولی این مسجد بوده، اسناد مربوط به این مسجد هم در این دفترخانه ثبت بوده. دفترخانه چند بار از سازمان ثبت اسناد خواسته بوده تا اسناد قدیمی اسکن و بایگانی شوند، اما چون هزینۀ این کار ۸۰میلیون تومان برآورد شده بوده، از خیرش گذشتهاند! @ehsanname