Ghazal 3
Mehdi Akhavan Sales
❤️«ای تکیهگاه و پناهِ
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای خودش و موسیقی مجید درخشانی @ehsanname
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای خودش و موسیقی مجید درخشانی @ehsanname
Shatte Shirin
Forough Farrokhzad
❤️«ای تکیهگاه و پناهِ
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای #فروغ_فرخزاد و موسیقی مجید انتظامی @ehsanname
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای #فروغ_فرخزاد و موسیقی مجید انتظامی @ehsanname
Forwarded from احساننامه
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
🔺در روزهای گذشته خبری در فضای مجازی منتشر شد که استاد محمدعلی اسلامی ندوشن، پژوهشگر نامدار ادبیات، مبتلا به بیماری آلزایمر شده است. خانم دکتر شیرین بیانی، استاد تاریخ و همسر اسلامی ندوشن اما این خبر را تکذیب کرده و به ایرنا گفته وضعیت استاد از شش ماه گذشته تاکنون فرقی نکرده است و «او دچار ضعف و ناتوانی است که به خاطر کهولت ایجاد شده». استاد ندوشن زادهٔ ۱۳۰۴ است و نویسندۀ آثار معروفی مثل «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه»، «داستان داستانها» (دربارۀ رستم و اسفندیار)، «ماجرای پایانناپذیر حافظ»، «روزها» (زندگینامه خودنوشت) و «ایران را از یاد نبریم» (مجموعه مقاله) @ehsanname
🔹چرا دل نازک از رستم آید به خشم؟
✍احسان رضایی: «یکی داستان است پر آب چشم/دل نازک از رستم آید به خشم». این بیت را پدربزرگم زیاد میخواند. انگار یکجورهایی بیت محبوبش باشد. گاهی وسط نقل قصهای که به نیت ساکت کردن بچههای فامیل داشت تعریف میکرد، گاهی هم وسط حرفهای معمولی و روزمره. میخواست بگوید فلانی کار خوبی نکرد، این را میخواند. یا وسط قصه امیرارسلان یا شمس وزیر یا کس دیگری خبط و خطایی انجام داده بود، باز رستم باید جورشان را میکشید. الان که فکر میکنم، یادم نمیآید نقل رستم و سهراب را اینقدر برایمان تعریف کرده باشد که این بیت مربوط به مقدمۀ داستان را بارها از او شنیدم.
رستم، قهرمان ملی ماست و یکی از محبوبترین شخصیتها در تمام داستانهای ایرانی. خود استاد توسی هم از بین همه شخصیتهای کتابش به این یکی پهلوان خیلی علاقه داشت و برایش سنگ تمام گذاشت. معتقد بود رستم «تن پهلوان و روانی خردمند» داشته. یک جای دیگر در وصفش گفته صاحب «تن پیل و هوش و دلِ موبدان» بوده. یعنی درست است که زورش خیلی زیاد و خفن بود، دستتنها میتوانست جلوی هر دشمن و اهریمنی دربیاید و عین خیال هم نباشد، درست است که زرهش پوست یک هیولایی به اسم ببربیان بود و اسبش خودش یکپا نفربر زرهی به حساب میآمد، از گرزی مثل خلال دندان استفاده میکرد که دیگران نمیتوانستند حتی بلندش کنند، ... اما تنها دلیل اهمیتش زور بازو و سر نترسش نبود. بلکه رستم از هوش و فکرش هم برای حل مسأله استفاده میکرد. وقتی راه افتاد برود با لشگر دیوهای مازندران بجنگد و سپاه ایران را نجات دهد، در هفت خوان دشوارش، سه مرحله را با هوش و تدبیرش رد کرد. برای همین بود که پادشاهان وقت، شاهزادههایشان را برای مشقِ پهلوانی و مملکتداری پیش او میفرستادند. رستم، معلم سیاوش بود. حتی اسفندیار هم وقتی به دست او ناکار شد، باز پسرش بهمن را پیش رستم گذاشت و سفارشش را به جهانپهلوان کرد... آن وقت چنین آدمی، یک کار هم کرده که «دل نازک از رستم آید به خشم». رستم، پسرش را کشته است.
خب البته در طول تاریخ، برای این ماجرا دلایلی هم جور کردهاند. گفتهاند رستم بین آرمان و عاطفه گیر کرده بوده. گفتهاند او پدر بوده، اما پدری که نمیتوانست پیش حلال و همسرش بماند، نمیتوانست به دنیا آمدن دلبندش را ببیند، نمیتوانست بزرگ شدن پسر و تکزبانی حرف زدن او را تجربه کند، نمیتوانست به پسرش دیکته بگوید، اسم پسرش را در مدرسه بنویسد، دستش را بگیرد و با هم بروند بقالی یا نانوایی یا هر جای دیگر، نمیتوانست حتی گوشش را بپیچاند و تنبیهش کند، چون که این پدر یک مشکل کوچک داشت. او پهلوان و اسطوره بود. او حق نداشت مردمش را از زور و هنرش محروم کند. همین یک مشکل کوچک را اگر میشد حل کرد، اگر پدر تصمیم میگرفت دیگر قهرمان یک ملت نباشد، دیگر سرنوشت کشوری که پادشاهش حتی یک قلپ نوشدارو را هم از او دریغ میکند برایش مهم نباشد، شاید آن وقت این پدر و پسر هم مثل بقیه پدرها و پسرها، زندگی معمولشان را داشتند و هرچقدر هم که شکاف نسلها عمیق بود، باز کار به اینجا نمیرسید. اما خب، بالاخره شد چیزی که نباید.
رستم، قهرمان محبوب «شاهنامه» است اما معروفترین ماجرای این کتاب، داستان رستم و سهراب است. در این تناقض، نکتهای پنهان است. بعدها برای رستم و سهراب چندتایی دنباله هم نوشته/سروده شده که همۀ آنها تم مشابهی دارد. سهراب خودش سر راه حمله به ایران، ماجرایی مثل رستم و تهمینه پیدا میکند و پسری از او به دنیا میآید به اسم برزو، که او هم ندانسته با پدربزرگش روبرو میشود ولی این بار رستم مهرۀ سرخ روی بازو را میشناسد و داستان «هپی اِند» تمام میشود. بعد خود این برزو صاحب پسری میشود به اسم شهریار که باز او هم ندیده و نشناخته به جنگ جدش میآید و باز هم پایان خوش. معلوم میشود شاعران بعدی خواستهاند برای قهرمان ملی مملکت یک کاری کنند. اما درست همینجاست که فرق بزرگ فردوسی و بقیه معلوم میشود. استاد توسی، هیچ نگرانی نداشت که شخصیت محبوب و جوان اولِ قصهاش، سفیدِ سفید هم نباشد. فردوسی میدانست که آدمها جایی بین دو سر طیف هستند و این تلاششان برای نزدیک شدن به خیر و سفیدی یا فرار از شر و سیاهی است که ارزش دارد. او ابایی نداشت که در کارنامۀ رستم نقطه ضعف هم بگذارد. فردوسی هم آنقدر رستم را دوست داشت که برایش چنین دیالوگی بسازد: «ببینیم تا اسب اسفندیار/ سوی آخور آید همی بیسوار/ ویا بارۀ رستم جنگجوی/ به ایوان نهد بیخداوند روی» هم آنقدر واقعبین بود که او را گاهی عصبانی و زودرنج نشان بدهد، گاهی توی دردسر بیاندازدش، یک بار هم او را روبهروی جگرگوشهاش قرار دهد و بگوید «دل نازک از رستم آید به خشم». فردوسی میدانست که اینطوری قهرمانش باورپذیرتر و در نتیجه محبوبتر میشود. فردوسی، چیزهای زیادی میدانست و برای همین، رستمی خلق کرد که ما هم زیاد دوستش داریم.
@ehsanname
✍احسان رضایی: «یکی داستان است پر آب چشم/دل نازک از رستم آید به خشم». این بیت را پدربزرگم زیاد میخواند. انگار یکجورهایی بیت محبوبش باشد. گاهی وسط نقل قصهای که به نیت ساکت کردن بچههای فامیل داشت تعریف میکرد، گاهی هم وسط حرفهای معمولی و روزمره. میخواست بگوید فلانی کار خوبی نکرد، این را میخواند. یا وسط قصه امیرارسلان یا شمس وزیر یا کس دیگری خبط و خطایی انجام داده بود، باز رستم باید جورشان را میکشید. الان که فکر میکنم، یادم نمیآید نقل رستم و سهراب را اینقدر برایمان تعریف کرده باشد که این بیت مربوط به مقدمۀ داستان را بارها از او شنیدم.
رستم، قهرمان ملی ماست و یکی از محبوبترین شخصیتها در تمام داستانهای ایرانی. خود استاد توسی هم از بین همه شخصیتهای کتابش به این یکی پهلوان خیلی علاقه داشت و برایش سنگ تمام گذاشت. معتقد بود رستم «تن پهلوان و روانی خردمند» داشته. یک جای دیگر در وصفش گفته صاحب «تن پیل و هوش و دلِ موبدان» بوده. یعنی درست است که زورش خیلی زیاد و خفن بود، دستتنها میتوانست جلوی هر دشمن و اهریمنی دربیاید و عین خیال هم نباشد، درست است که زرهش پوست یک هیولایی به اسم ببربیان بود و اسبش خودش یکپا نفربر زرهی به حساب میآمد، از گرزی مثل خلال دندان استفاده میکرد که دیگران نمیتوانستند حتی بلندش کنند، ... اما تنها دلیل اهمیتش زور بازو و سر نترسش نبود. بلکه رستم از هوش و فکرش هم برای حل مسأله استفاده میکرد. وقتی راه افتاد برود با لشگر دیوهای مازندران بجنگد و سپاه ایران را نجات دهد، در هفت خوان دشوارش، سه مرحله را با هوش و تدبیرش رد کرد. برای همین بود که پادشاهان وقت، شاهزادههایشان را برای مشقِ پهلوانی و مملکتداری پیش او میفرستادند. رستم، معلم سیاوش بود. حتی اسفندیار هم وقتی به دست او ناکار شد، باز پسرش بهمن را پیش رستم گذاشت و سفارشش را به جهانپهلوان کرد... آن وقت چنین آدمی، یک کار هم کرده که «دل نازک از رستم آید به خشم». رستم، پسرش را کشته است.
خب البته در طول تاریخ، برای این ماجرا دلایلی هم جور کردهاند. گفتهاند رستم بین آرمان و عاطفه گیر کرده بوده. گفتهاند او پدر بوده، اما پدری که نمیتوانست پیش حلال و همسرش بماند، نمیتوانست به دنیا آمدن دلبندش را ببیند، نمیتوانست بزرگ شدن پسر و تکزبانی حرف زدن او را تجربه کند، نمیتوانست به پسرش دیکته بگوید، اسم پسرش را در مدرسه بنویسد، دستش را بگیرد و با هم بروند بقالی یا نانوایی یا هر جای دیگر، نمیتوانست حتی گوشش را بپیچاند و تنبیهش کند، چون که این پدر یک مشکل کوچک داشت. او پهلوان و اسطوره بود. او حق نداشت مردمش را از زور و هنرش محروم کند. همین یک مشکل کوچک را اگر میشد حل کرد، اگر پدر تصمیم میگرفت دیگر قهرمان یک ملت نباشد، دیگر سرنوشت کشوری که پادشاهش حتی یک قلپ نوشدارو را هم از او دریغ میکند برایش مهم نباشد، شاید آن وقت این پدر و پسر هم مثل بقیه پدرها و پسرها، زندگی معمولشان را داشتند و هرچقدر هم که شکاف نسلها عمیق بود، باز کار به اینجا نمیرسید. اما خب، بالاخره شد چیزی که نباید.
رستم، قهرمان محبوب «شاهنامه» است اما معروفترین ماجرای این کتاب، داستان رستم و سهراب است. در این تناقض، نکتهای پنهان است. بعدها برای رستم و سهراب چندتایی دنباله هم نوشته/سروده شده که همۀ آنها تم مشابهی دارد. سهراب خودش سر راه حمله به ایران، ماجرایی مثل رستم و تهمینه پیدا میکند و پسری از او به دنیا میآید به اسم برزو، که او هم ندانسته با پدربزرگش روبرو میشود ولی این بار رستم مهرۀ سرخ روی بازو را میشناسد و داستان «هپی اِند» تمام میشود. بعد خود این برزو صاحب پسری میشود به اسم شهریار که باز او هم ندیده و نشناخته به جنگ جدش میآید و باز هم پایان خوش. معلوم میشود شاعران بعدی خواستهاند برای قهرمان ملی مملکت یک کاری کنند. اما درست همینجاست که فرق بزرگ فردوسی و بقیه معلوم میشود. استاد توسی، هیچ نگرانی نداشت که شخصیت محبوب و جوان اولِ قصهاش، سفیدِ سفید هم نباشد. فردوسی میدانست که آدمها جایی بین دو سر طیف هستند و این تلاششان برای نزدیک شدن به خیر و سفیدی یا فرار از شر و سیاهی است که ارزش دارد. او ابایی نداشت که در کارنامۀ رستم نقطه ضعف هم بگذارد. فردوسی هم آنقدر رستم را دوست داشت که برایش چنین دیالوگی بسازد: «ببینیم تا اسب اسفندیار/ سوی آخور آید همی بیسوار/ ویا بارۀ رستم جنگجوی/ به ایوان نهد بیخداوند روی» هم آنقدر واقعبین بود که او را گاهی عصبانی و زودرنج نشان بدهد، گاهی توی دردسر بیاندازدش، یک بار هم او را روبهروی جگرگوشهاش قرار دهد و بگوید «دل نازک از رستم آید به خشم». فردوسی میدانست که اینطوری قهرمانش باورپذیرتر و در نتیجه محبوبتر میشود. فردوسی، چیزهای زیادی میدانست و برای همین، رستمی خلق کرد که ما هم زیاد دوستش داریم.
@ehsanname
🔺گروهی از علما در نامه به حسن روحانی، رییس شورايعالی انقلاب فرهنگی، خواستهاند منابع درسی رشتۀ فلسفه غرب همراه با پاسح یا ردیه منتشر شود. متن نامه را اینجا + و نقد عباس عبدی بر آن را اینجا + بخوانید. فردریک کاپلستون که از کتاب مشهور «تاریخ فلسفه» او مثالهایی آورده شده خودش کشیش است @ehsanname
🔸۴۶۷ میلیون تومان جریمه و ۳ سال زندان برای مشارکت در انتشار بدون اجازۀ فایل ۷ عنوان کتاب در سایت اینترنتی. انتشار نسخه pdf کتابها در صفحات مجازی بدون اجازۀ مولفان و ناشران، یکی از مشکلات نشر ماست که به فروش کتاب آسیب زیادی میزند @ehsanname
➖تصویر حکم از کانال @WhatWentWrong
➖تصویر حکم از کانال @WhatWentWrong
📊یک کم آمار: تعداد نویسندگان زن چقدر است؟
صالحی، وزیر ارشاد: در ۱۰ ماهه اول سال ۹۸ بر اساس اعلام خانه کتاب ۱۹هزار و ۵۰۰ نفر مؤلف زن کتاب منتشر کردند. در حوزه ترجمه هم بیش از ۵هزار زن مترجم داریم. (ایبنا)
@ehsanname
صالحی، وزیر ارشاد: در ۱۰ ماهه اول سال ۹۸ بر اساس اعلام خانه کتاب ۱۹هزار و ۵۰۰ نفر مؤلف زن کتاب منتشر کردند. در حوزه ترجمه هم بیش از ۵هزار زن مترجم داریم. (ایبنا)
@ehsanname
Forwarded from احساننامه
🔸نظر بزرگ علوی درباره آثارش
@ehsanname
۲۸ بهمن سالروز درگذشت آقابزرگ علوی (۱۳۷۵)، داستاننویس معاصر است. علوی نویسندهٔ پرکاری بود و آثار داستانی و غیرداستانی و ترجمه فراوان دارد. علوی خودش یکبار در نظرسنجی مجله «راهنمای کتاب» سال۴ شماره ۳ (خرداد ۱۳۴۰) صفحه ۲۰۹و۲۱۰ دربارهٔ بهترین اثرش اینطوری نوشته بود:
@ehsanname
✍"هیچ یک از آثار خودم را نمیپسندم. هر یک از آنها دارای معایب و نقایصی است که سازنده آنها بهتر از هر کس دیگر آنها را میبیند و بازمیشناسد. يقين دارم اگر قهرمانان مخلوق من زبان گویا داشتند ایرادهای فراوان به من میگرفتند. حق هم داشتند و اگر من آثار خود را منتشر نکرده بودم امروز بیرحمانه با قلم سرخ به جانشان میافتادم و سر و دست میشکستم. اما دیگر دیر شده است. آثار من از خالقشان انتقام میکشند. داغ آنها به صورت من خورده است و من نویسندهٔ آنها هستم.
از یک اصل کلی گذشته «چشمهایش» را بیشتر از دیگران میپسندم. با وجود بعضی خطوط ناشیانهای که در قیافههای فرنگیس و ماکان دیده میشود هنوز هم من عاشق زیبایی این زن هستم و به یکدندگی استاد احترام میگذارم. به نظرم چوببست تمام داستان استوار و پابرجاست.
این کتاب چه در ایران و چه در اروپا مکرر مورد انتقاد قرار گرفته است و اغلب منقدین نظر خطاپوش داشتهاند و کمتر ایراد به پایههای داستان گرفتهاند.
استقبال خوانندگان نیز نظر مرا تأیید میکند. تا آنجا که من اطلاع دارم این کتاب در عرض ده سال چهار بار در ایران منتشر شده است و تعداد نسخ آن در اروپا تا سال ۱۹۶۲ به صدهزار خواهد رسید.
من سعی کردهام در «چشمهایش» یک خاصیت نژاد خودمان را که نتیجهٔ موقع جغرافیایی و سیاسی و اقتصادی ایران است و کوشش پایانناپذیر مردم کشورمان را در طلب کمال و جمال و ستیز با معاندین بیان کنم. این آرزوی من بوده است."
goo.gl/PZQ9pu
@ehsanname
۲۸ بهمن سالروز درگذشت آقابزرگ علوی (۱۳۷۵)، داستاننویس معاصر است. علوی نویسندهٔ پرکاری بود و آثار داستانی و غیرداستانی و ترجمه فراوان دارد. علوی خودش یکبار در نظرسنجی مجله «راهنمای کتاب» سال۴ شماره ۳ (خرداد ۱۳۴۰) صفحه ۲۰۹و۲۱۰ دربارهٔ بهترین اثرش اینطوری نوشته بود:
@ehsanname
✍"هیچ یک از آثار خودم را نمیپسندم. هر یک از آنها دارای معایب و نقایصی است که سازنده آنها بهتر از هر کس دیگر آنها را میبیند و بازمیشناسد. يقين دارم اگر قهرمانان مخلوق من زبان گویا داشتند ایرادهای فراوان به من میگرفتند. حق هم داشتند و اگر من آثار خود را منتشر نکرده بودم امروز بیرحمانه با قلم سرخ به جانشان میافتادم و سر و دست میشکستم. اما دیگر دیر شده است. آثار من از خالقشان انتقام میکشند. داغ آنها به صورت من خورده است و من نویسندهٔ آنها هستم.
از یک اصل کلی گذشته «چشمهایش» را بیشتر از دیگران میپسندم. با وجود بعضی خطوط ناشیانهای که در قیافههای فرنگیس و ماکان دیده میشود هنوز هم من عاشق زیبایی این زن هستم و به یکدندگی استاد احترام میگذارم. به نظرم چوببست تمام داستان استوار و پابرجاست.
این کتاب چه در ایران و چه در اروپا مکرر مورد انتقاد قرار گرفته است و اغلب منقدین نظر خطاپوش داشتهاند و کمتر ایراد به پایههای داستان گرفتهاند.
استقبال خوانندگان نیز نظر مرا تأیید میکند. تا آنجا که من اطلاع دارم این کتاب در عرض ده سال چهار بار در ایران منتشر شده است و تعداد نسخ آن در اروپا تا سال ۱۹۶۲ به صدهزار خواهد رسید.
من سعی کردهام در «چشمهایش» یک خاصیت نژاد خودمان را که نتیجهٔ موقع جغرافیایی و سیاسی و اقتصادی ایران است و کوشش پایانناپذیر مردم کشورمان را در طلب کمال و جمال و ستیز با معاندین بیان کنم. این آرزوی من بوده است."
goo.gl/PZQ9pu
🔹کرونا هم آمد و وضعیت فعلی ما شبیه یک فیلم علمی-تخیلی است؛ مبارزهای بین انسان و موجودات میکروسکوپی که بقای ما بر روی این کره خاکی را به چالش کشیدهاند. خوشبختانه دستورات بهداشتی ساده برای پیشگیری از شیوع 19-COVID یا همان ویروس کرونا بسیار کارآمد هستند، اما این ماجرا احتمالا عواقبی هم خواهد داشت. یک اتفاق محتمل، تعطیلی یا حداقل کمرونق شدن نمایشگاه کتاب تهران است. اگر همهگیری کرونا کنترل نشود، نمایشگاه کتاب هم که امسال قرار بود زودتر از همیشه (۲۶فروردین) شروع شود تحت تاثیر قرار خواهد گرفت. این که مسئولان فرهنگی آمادگی و پیشبینی لازم برای چنین وضعیتی را دارند یا نه، یک بحث است این که شاید ما هم در این اوضاع نباید خیلی چشمانتظار نمایشگاه بمانیم و کتابهای مورد علاقه را از کتابفروشیهای محلی و خلوتتر بخریم، یک نکته دیگر.
@ehsanname
📖 اما برای چنین وضعیتی هم میشود پیشنهاد کتاب داشت. «جنگ جهانی ز» اثر مکس بروکس (ترجمۀ حسین شهرابی، کتابسرای تندیس) ماجرایی شبیه به همین کرونا است. ویروسی از چین پیدا و در جهان منتشر میشود که آدمها را تبدیل به زامبی میکند، اما عاقبت بشر در این جنگ پیروز میشود. «ایستگاه ۱۱» اثر امیلی سنت جان مندل (ترجمۀ پگاه صمدزاده، نشر نیماژ) داستان دیگری است که فردای یک اپیدمی وحشتناک نوعی ویروس بسیار قویتر از کرونا را روایت میکند که باعث نابودی بخش عمدهای از جمعیت جهان شده و حالا ۲۰سال بعد از فاجعه، گروهی دارند سفر میکنند تا آثار شکسپیر را اجرا کنند و از فکر و فرهنگ مراقبت کنند.
@ehsanname
@ehsanname
📖 اما برای چنین وضعیتی هم میشود پیشنهاد کتاب داشت. «جنگ جهانی ز» اثر مکس بروکس (ترجمۀ حسین شهرابی، کتابسرای تندیس) ماجرایی شبیه به همین کرونا است. ویروسی از چین پیدا و در جهان منتشر میشود که آدمها را تبدیل به زامبی میکند، اما عاقبت بشر در این جنگ پیروز میشود. «ایستگاه ۱۱» اثر امیلی سنت جان مندل (ترجمۀ پگاه صمدزاده، نشر نیماژ) داستان دیگری است که فردای یک اپیدمی وحشتناک نوعی ویروس بسیار قویتر از کرونا را روایت میکند که باعث نابودی بخش عمدهای از جمعیت جهان شده و حالا ۲۰سال بعد از فاجعه، گروهی دارند سفر میکنند تا آثار شکسپیر را اجرا کنند و از فکر و فرهنگ مراقبت کنند.
@ehsanname
احساننامه
🔸سیداحمدرضا طهوری، مدیر کتابفروشی طهوری به ایبنا گفته از شرایط حوزۀ نشر و کتاب خسته شده و میخواهد این کتابفروشی ۶۶ساله را بفروشد. طهوری جزو معدود فروشگاههایی است که فقط آثار مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران را میفروشد و از کتابهای درسی و کمکدرسی در آن…
🔹کتابفروشی، یا درستتر بگوییم کتابخانه طهوری، یکی از اولین و قدیمیترین کتابفروشیهای خیابان انقلاب که از ۱۳۴۳ دایر بود و در همه این سالها کار نشر هم انجام داده و آثار مهمی در حوزۀ تاریخ و فرهنگ ایران منتشر کرده، عاقبت تعطیل شد. قرار است طهوری فعالیت انتشاراتی خودش را ادامه دهد و خریدار مغازه هم از اهالی نشر است، اما همۀ اینها از تلخی تعطیلی این کتابفروشی کم نمیکند - عکس از محمدامین اکبری @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▪️هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق. چه اخبار تلخی از وضعیت سلامتی استاد محمدرضا شجریان، در بیمارستان جم تهران میشنویم! @ehsanname
Sedaye To Ra Doost Daram
Homayoun Shajarian
🎼 «صدای تو را دوست دارم» شعری از #اسماعیل_خویی با موسیقی مجید درخشانی که همایون و مژگان شجریان برای پدر نامدارشان خواندهاند @ehsanname
🔺آیا آثار علمی-تخیلی میتوانند پیشرفتهای علمی یا وقایع بعدی جهان را حدس بزنند؟ نمونهای که این روزها سوژۀ توییتر شده، حضور یک ویروس مشابه کرونا در رمانی برای ۴۰ سال پیش است. رمان «چشمان تاریکی» توسط دین کونتز، نویسنده پرفروش آمریکایی سال ۱۹۸۱ نوشته و در آن به یک ویروس مرگبار به نام «ووهان-۴۰۰» به عنوان یک سلاح بیولوژیک اشاره کرده بود. این رمان دربارۀ مادری است که فرزندش ناپدید شده، مادر در حین جستجو برای یافتن پسرش به شهر ووهان چین (منشأ ویروس کرونا) میرسد و سر از کار ویروس خطرناک ووهان-۴۰۰ درمیآورد که در آزمایشگاه ساخته شده و افراد زیادی را مبتلا کرده است. ویروس ووهان-۴۰۰ هم مثل کرونا علایم تنفسی دارد ولی بسیار خطرناکتر از کروناست، چون همه مبتلایان را ۲۴ساعته میکشد؛ درحالیکه کرونا علایم غیرتنفسی هم دارد و باعث مرگ حدود ۳درصد از مبتلایان است. این را هم داشته باشید که عمر ویروس داستان به اندازۀ خود رمان نیست و در نسخههای اولیه رمان، اسم ویروس گورکی-۴۰۰ بوده و در روسیه ساخته شده بوده که ظاهراً بعد از جنگ سرد، عوض شده @ehsanname
📚کرونا و کتاب
🔹ورود ویروس کرونا به ایران، بازار کتاب را هم مثل باقی چیزها تحت تأثیر خودش قرار داده. این هفته تمام برنامههای فرهنگی و کتابی تعطیل اعلام شدند و کتابخانههای عمومی اغلب استانها هم تعطیل هستند. اختتامیه جوایز ادبی مثل کتاب سال شهید حبیب عنیپور یا لاکپشت پرنده به سال آینده موکول شد. ایبنا گزارش داده کتابفروشیهای شهر تهران هم به طرز محسوسی کاهش فعالیت داشتهاند. البته قرار است طرح عیدانه و تحفیفهایش در اواخر اسفند برگزار شود. از طرف دیگر نمایشگاههای کتاب استانی در قزوین و ارومیه لغو شد؛ اما نمایشگاه کتاب استانی زاهدان برقرار است.
🔸در مورد نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران که بزرگترین رویداد فرهنگی و کتابی در کشور است هم اعلام شد تعویق زمان برگزاریاش در دست بررسی است. نمایشگاه کتاب سال بعد، قرار بود به خاطر ماه مبارک رمضان زودتر از همیشه و در روزهای ۲۶ فروردین تا ۵ اردیبهشت ۹۹ برگزار شود، اما احتمالاً به بعد از ماه رمضان موکول خواهد شد. امروز خبر آمد سفر هیأت ترکیهای به تهران برای امضای تفاهمنامه لغو شده، قرار است ترکیه مهمان ویژه نمایشگاه باشد. مدیر نشر مرکز نامهای به وزیر ارشاد نوشت و مدیر نشر ثالث هم مصاحبه کرد و خواستار تعویق زمان نمایشگاه شدند. ناشرها معمولاً روی فروش نمایشگاه حساب میکنند ولی معلوم است که ماجرای کرونا جدیتر از این حرفهاست.
🔹نمایشگاه کتاب کودک بولونیا هم که قرار بود ۱۱ تا ۱۴ فروردین برگزار شود، به خاطر شیوع کرونا در ایتالیا ۳۵ روز به تعویق افتاده است. این نمایشگاه برای ما از آن جهت مهم است که برندۀ مدال هانس کریستین آندرسن ۲۰۲۰ هم دی این نمایشگاه اعلام خواهد شد. این جایزۀ جهانی معتبرترین جایزۀ ادبیات کودک و نوجوان است و به «نوبل کوچک» شهرت دارد. فرهاد حسنزاده، نویسندۀ خوب کشورمان یکی از ۶ نویسنده نامزد نهاییِ این جایزه است.
@ehsanname
🔹ورود ویروس کرونا به ایران، بازار کتاب را هم مثل باقی چیزها تحت تأثیر خودش قرار داده. این هفته تمام برنامههای فرهنگی و کتابی تعطیل اعلام شدند و کتابخانههای عمومی اغلب استانها هم تعطیل هستند. اختتامیه جوایز ادبی مثل کتاب سال شهید حبیب عنیپور یا لاکپشت پرنده به سال آینده موکول شد. ایبنا گزارش داده کتابفروشیهای شهر تهران هم به طرز محسوسی کاهش فعالیت داشتهاند. البته قرار است طرح عیدانه و تحفیفهایش در اواخر اسفند برگزار شود. از طرف دیگر نمایشگاههای کتاب استانی در قزوین و ارومیه لغو شد؛ اما نمایشگاه کتاب استانی زاهدان برقرار است.
🔸در مورد نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران که بزرگترین رویداد فرهنگی و کتابی در کشور است هم اعلام شد تعویق زمان برگزاریاش در دست بررسی است. نمایشگاه کتاب سال بعد، قرار بود به خاطر ماه مبارک رمضان زودتر از همیشه و در روزهای ۲۶ فروردین تا ۵ اردیبهشت ۹۹ برگزار شود، اما احتمالاً به بعد از ماه رمضان موکول خواهد شد. امروز خبر آمد سفر هیأت ترکیهای به تهران برای امضای تفاهمنامه لغو شده، قرار است ترکیه مهمان ویژه نمایشگاه باشد. مدیر نشر مرکز نامهای به وزیر ارشاد نوشت و مدیر نشر ثالث هم مصاحبه کرد و خواستار تعویق زمان نمایشگاه شدند. ناشرها معمولاً روی فروش نمایشگاه حساب میکنند ولی معلوم است که ماجرای کرونا جدیتر از این حرفهاست.
🔹نمایشگاه کتاب کودک بولونیا هم که قرار بود ۱۱ تا ۱۴ فروردین برگزار شود، به خاطر شیوع کرونا در ایتالیا ۳۵ روز به تعویق افتاده است. این نمایشگاه برای ما از آن جهت مهم است که برندۀ مدال هانس کریستین آندرسن ۲۰۲۰ هم دی این نمایشگاه اعلام خواهد شد. این جایزۀ جهانی معتبرترین جایزۀ ادبیات کودک و نوجوان است و به «نوبل کوچک» شهرت دارد. فرهاد حسنزاده، نویسندۀ خوب کشورمان یکی از ۶ نویسنده نامزد نهاییِ این جایزه است.
@ehsanname
🔹خبر رسمی شد. ایوب دهقانکار، سخنگوی سیوسومین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران اعلام کرد نمایشگاه بعد از ماه مبارک رمضان برگزار خواهد شد. زمان دقیق برگزاری هنوز اعلام نشده است ولی بعد از عید فطر (۴ خرداد ۹۹) خواهد بود @ehsanname
💔عشق سالهای کرونا / عاشقانههای کرونازده
در بهای بوسهای جانی طلب
میکنند این مبتلایان، الغیاث!
حافظ و #اسماعیل_امینی
در گردش چشم تو گمم، باور کن!
انگشتنمای مردمم، باور کن!
عشق تو شیوع کرده در شهرِ دلم
چشمت کرونا و من قمم، باور کن!
#سیدعلی_نقیب
دستان پر از محبتت ما را کشت
آغوش پر از حرارتت ما را کشت
اینها به کنار، چشم بادامی من
تست کرونای مثبتت ما را کشت !
#سعید_بیابانکی
باید پس از این فرارِ معکوس کنم
جای رؤسا تکیه به ویروس کنم
مأیوس از آیندهام و میخواهم
هر کس کرونا گرفته را بوس کنم!
#شروین_سلیمانی
هی بست به کار همّتش را نامرد
تا نشر دهد محبتش را نامرد
بوسید مرا، سپس نشان داد به من
تست کرونای مثبتش را نامرد!
#شیخ_غیرمفید
@ehsanname
🔻این هم رباعی علیمدد رضوانی با خط مهدی میرزایی
در بهای بوسهای جانی طلب
میکنند این مبتلایان، الغیاث!
حافظ و #اسماعیل_امینی
در گردش چشم تو گمم، باور کن!
انگشتنمای مردمم، باور کن!
عشق تو شیوع کرده در شهرِ دلم
چشمت کرونا و من قمم، باور کن!
#سیدعلی_نقیب
دستان پر از محبتت ما را کشت
آغوش پر از حرارتت ما را کشت
اینها به کنار، چشم بادامی من
تست کرونای مثبتت ما را کشت !
#سعید_بیابانکی
باید پس از این فرارِ معکوس کنم
جای رؤسا تکیه به ویروس کنم
مأیوس از آیندهام و میخواهم
هر کس کرونا گرفته را بوس کنم!
#شروین_سلیمانی
هی بست به کار همّتش را نامرد
تا نشر دهد محبتش را نامرد
بوسید مرا، سپس نشان داد به من
تست کرونای مثبتش را نامرد!
#شیخ_غیرمفید
@ehsanname
🔻این هم رباعی علیمدد رضوانی با خط مهدی میرزایی
🔹استاد هوشنگ ابتهاج #سایه امروز (۶ اسفند) ۹۲ساله شد. برای گرامیداشت آقای شاعر، چند اجرا از اشعار او را با صدای استاد محمدرضا شجریان بشنویم، با آرزوی سلامت هر دو بزرگ @ehsanname
Geryeh Bid
Sheida & Aref Group
🎼 «گریۀ بید» شعر #سایه با آواز شجریان و موسیقی محمدرضا لطفی از آلبوم «به یاد عارف» (چاووش ۱) @ehsanname
Irani
Mohammad Reza Shajarian
🎼 تصنیف «ایرانی» شعر #سایه با آواز شجریان و موسیقی محمدرضا لطفی از آلبوم سپیده (چاووش ۶). در این آلبوم تصنیف «سپیده» (از دیگر کارهای مشترک این دو استاد) بسیار مشهور است @ehsanname
Namadegano Raftegan
Shajarian
🎼 «نامدگان و رفتگان» شعر #سایه با آواز شجریان و موسیقی محمدرضا لطفی از آلبوم «جانِ جان» (چاووش ۹) @ehsanname