موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
745 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
حالا مغزم خالی‌تر از اونیه که حتی یک گلوله حرومش بشه. انقدر خالیه که برای تایپ هر کلمه چند دقیقه زمان صرف می‌شه و مابینش هی به تاریکی خیره می‌شم ، سکوت رو گوش میدم و به هرچیزی که فکر می‌کنم پوچ و بی‌معنی بنظرم میاد. خب که چی؟
Just fuck off with your "Too Weird to Live, Too Rare to Die" trust me bitch , you can die.
می‌تونم ساعت‌ها درباره‌ش حرف بزنم. از زشتیت ، از زشتیت ، از زشتیت ، از زشت بودنت. می‌تونم ساعت‌ها بهش فکر کنم ، به این فکر کنم چطور یک قطره خون روی پوستت سر می‌خوره ، به خنده‌ت فکر کنم، به این فکر کنم چطور ممکنه همچین چیزی برای من که بنده‌ی زیبایی بصری هستم، اتفاق بیوفته. اصلا هر انسانی عاشق زیباییه، کدوم احمقی اینطور به دنبال پستی می‌افته. فکر کن یک ردیف نوشیدنی برات چیدن و تو میری و ظرف سرکه رو باز می‌کنی و بو می‌کشی ، تمام تنت می‌سوزه ، سرت سنگین می‌شه. این، همچین حسیه.
قصد دارم یه روز که حوصله داشتم لینک ناشناس بذارم و ازتون بپرسم : "برای چه چیزی زندگی میکنید؟" که شاید من هم متوجه بشم این مردم برای کجای این زندگی مسخره بال بال میزنن
توانایی اینو دارم که از خستگی و بی‌حوصلگی بیش از حد درجا خودم رو حلق آویز کنم.
وقتی تو بالشو بغل کرده بودی و من داشتم برات داستان می‌گفتم ، از پنجره بیرونو نگاه می کردیم. یه تیشرت آستین کوتاه تنت بود و دو سه تا تتو رو بازوهات داشتی. یکی سه تا دایره دور پایین آرنجت. یکی دیالوگ موردعلاقت و اون یکی؟ مهم نیست.
انگار یه بیمار روانی‌ رو از آسایشگاه خلوت و ساکتش برده باشن مهدکودک بچه های بیش فعال
هی میام با خودم فکر می‌کنم و رفتن رو برای خودم صرف می‌کنم. زیبایی ، خشم ، غم رو هم همینطور ، ولی تهش با خستگی به این نتیجه میرسم هیچکسی برای هیچکس دیگه بوجود نیومده ، پس این بحث‌ها بی‌فایده‌ست. باید رفت، هرچه زودتر، بهتر.
الان میرم دست راستم رو جلوی دست چپم میندازم تو چرخ گوشت تا بفهمه یه دست خوب نباید ۲۴/۷ درد بکنه.
حقیقتا بعضی وقت‌ها دوست دارم راجع به روزی که گذروندم و تک تک اتفاقاتی که افتاد حرف بزنم ولی درآخر می‌بینم که نه تنها لزومی نداره بلکه برای کسی مهم نیست.
نه توان حرف زدن دارم، نه به‌نظرم چیزی مهم میاد و نه نیازی می‌بینم برای گفتن.
قراره این لباس مثبت نگری رو دربیارم بذارم کنار ، قواره‌اش به تن من زار میزنه. آب دادن به این گل خشک شده هم کار من نیست ، میذارم پنجره باز بمونه. میخواد باد بیاد بارون بیاد سیل بیاد. به جهنم.