قصد دارم یه روز که حوصله داشتم لینک ناشناس بذارم و ازتون بپرسم : "برای چه چیزی زندگی میکنید؟" که شاید من هم متوجه بشم این مردم برای کجای این زندگی مسخره بال بال میزنن
توانایی اینو دارم که از خستگی و بیحوصلگی بیش از حد درجا خودم رو حلق آویز کنم.
وقتی تو بالشو بغل کرده بودی و من داشتم برات داستان میگفتم ، از پنجره بیرونو نگاه می کردیم. یه تیشرت آستین کوتاه تنت بود و دو سه تا تتو رو بازوهات داشتی. یکی سه تا دایره دور پایین آرنجت. یکی دیالوگ موردعلاقت و اون یکی؟ مهم نیست.
انگار یه بیمار روانی رو از آسایشگاه خلوت و ساکتش برده باشن مهدکودک بچه های بیش فعال
هی میام با خودم فکر میکنم و رفتن رو برای خودم صرف میکنم. زیبایی ، خشم ، غم رو هم همینطور ، ولی تهش با خستگی به این نتیجه میرسم هیچکسی برای هیچکس دیگه بوجود نیومده ، پس این بحثها بیفایدهست. باید رفت، هرچه زودتر، بهتر.
الان میرم دست راستم رو جلوی دست چپم میندازم تو چرخ گوشت تا بفهمه یه دست خوب نباید ۲۴/۷ درد بکنه.
حقیقتا بعضی وقتها دوست دارم راجع به روزی که گذروندم و تک تک اتفاقاتی که افتاد حرف بزنم ولی درآخر میبینم که نه تنها لزومی نداره بلکه برای کسی مهم نیست.
نه توان حرف زدن دارم، نه بهنظرم چیزی مهم میاد و نه نیازی میبینم برای گفتن.
قراره این لباس مثبت نگری رو دربیارم بذارم کنار ، قوارهاش به تن من زار میزنه. آب دادن به این گل خشک شده هم کار من نیست ، میذارم پنجره باز بمونه. میخواد باد بیاد بارون بیاد سیل بیاد. به جهنم.
حرف نمیزنم ، سکوت میکنم ، حرف نمیزنم ، سکوت میکنم ، سربالا جواب میدم ، درآخر همه احساساتمو یه جا بالا میارم.
چقدر انجام کوچکترین کارها برام سخت و دشواره ، فقط توانایی این رو دارم که دراز بکشم و هیچکاری نکنم.جز این بقیه کارا سخت و دشواره.