ذرهای توان و انرژی برای بلند شدن و انجام کارهام رو ندارم. میخوام انقدر تو تخت بمونم تا بپوسم.
خیلی بیمار هستم که میخوام برم ببینم چه گندی زدم و بابتش خودم رو از پنجره به بیرون پرتاب کنم
از وقتی یادم میآد همیشه وضع همین بوده، هیچ وقت هیچ کدوم از کارهایی که میکردم کافی به حساب نمیومدن و من تمام تلاشم رو میکردم که کافی باشه، که کافی باشم، که به اندازه کافی خوب باشم اما نمیتونستم. اون موقع ۸ ۷ سالم بود و نمیتونستم اما الان ۱۸ سالمه و هنوز هم نمیتونم.
Forwarded from Indigo! (Nila)
چایی واقعاً هرچی غم و خستگی و بدبختی هست رو میشوره میبره.
نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم، نمیدونم قراره در آینده با زندگیم چیکار کنم و حتی نمیدونم دوست دارم با زندگیم چیکار کنم.
بخشی از من فکر میکنه که شاید به دوستهای جدید نیاز داشته باشم اما متاسفم عزیزم، من خیلی خستهتر از این حرفها هستم و در روابط فعلیای که دارم هم چندان موفق نیستم.