کوچکترین میل و یا علاقهای در من برای ادامه بقا وجود نداره. ترجیح میدم این عینک روشنبینی رو دربیارم بذارم یکگوشه تا خاک بخوره و خودم هم برم سر به بیابون و کوه و دشت بذارم.
شاید تنها راه موجود این باشه که سرم رو قطع کنم بلکه کمتر درد بگیره ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چندبار دیدی؟ آره.
چیه این هوا دلانگیز و زیباست من نمیدونم. عزیزم داری زیر این خورشید میسوزی. حواست هست؟
Forwarded from داستایوفسکیِ دیوانه.
آدم های بدی که معلوم نیست آدم های بد هستند ، آدم های جالبی نیستند(خودم) از ارتباط باهاشون بپرهیزید
این زور زدن برای آدم بهتری بودن هم درنهایت به بنبست میخوره و دوباره وضعیت میشه همون آش و همون کاسه.
«والا من هم نمیدونم باید با زندگیم چهکار کنم. اصلا فکر نکنم کسی بدونه. آخه با زندگیت چهکار بکنی خوبه؟»
:جایی که ما تئاتر بازی میکنیم
:جایی که ما تئاتر بازی میکنیم
دلم میخواست گریه کنم اما نمیتوانستم. دو سه باری ادایش را درآوردم اما نشد. لابد واقعا غمگین نبودم و فقط دلم میخواست غمگین باشم. هیچ از حال خودم سر درنمیآوردم. وقتی خودم نمیدانم چه مرگم است، چهطور از بقیه انتظار دارم درکم کنند؟ شاید هم درستش این است که بقیه به آدم بگویند چه مرگش است وقتی خودش نمیداند. آدم دوره بیفتد و هرکی را دید بگوید: «من نمیدونم با زندگیم چهکار کنم!»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببخشید ولی نیاز به صحبت کردن با ایشون رو دارم