Forwarded from روزنامهٔ مهرزاد
اکنون انسان بودن برایم از همیشه سختتر است. چه میدانم دوست دارم به گوشه بینور اتاق پناه ببرم و سعی کنم باور کنم که به گلدان تبدیل شدهام. اگر دیگران هم باورم نکنند اهمیتی ندارد؛ من که میدانم گلدانم! آن لحظه که دیدند سبز نمیشوم و برگ نمیدهم هم میآیند و من را دور میاندازنند و آن لحظه است که از انسان بودن نجات مییابم.
فردا اولین روز کاریای هست که قراره داشته باشم و نمیدونم از شدت اضطراب میخوام سر به کوه و دشت و بیابون بذارم یا اینکه فقط پنجمین لیوان چای رو بخورم و امیدوار باشم که فردا قرار نیست از شدت استرس درجا سکته کنم.
جدی واقعا I was looking for a job, and then I found a job
And heaven knows I'm miserable now
And heaven knows I'm miserable now
اولین روز کاری جوری بود که الان میخوام بخاطر تمام تغییراتی که ممکنه بوجود بیاد گریه کنم و فروپاشی روانی رو در آغوش بگیرم