موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
746 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
من همچنان هرروز منتظرم یکی از نسخه‌هام توی دنیاهای دیگه بیاد و من رو در این ورژن از خودم، بکُشه تا راحت بشم.
Forwarded from خاطرات یه بچه چلمن.
افسردگی شبانگاهی، آهنگ‌های قدیمی و تکراری، شب و تنهایی
اینکه خانواده غر می‌زنن چرا خودت رو توی اتاق حبس می‌کنی، خسته‌م می‌کنه. حوصله‌تون رو ندارم، سر و صدا می‌کنید. نمیتونم تحملتون کنم.
من معمولا فردی نیستم که حرف می‌زنه، اونی‌ام که گوش میده. پس وقتی خوب نیستم فقط میرم. ساکت می‌مونم، گوش میدم. هر بار رفتنمم بیشتر دورم می‌کنه از همه چیز. انقدر که وقتی برمیگردم فقط غریبم. نمی‌دونم واقعا کسی هم مونده از دستش بدم؟ چیزی هم دارم از دست بدم؟‌‌ نمی‌دونم. فراموش شدن حس بدی نیست، اصلا نیست. اما انگار اصلا هیچوقت به یاد سپرده نشده بودم که حالا فراموش شدن حس بدی نداشته باشه. انگار یهو به خودم اومدم و دیدم حتی خودم هم نمی‌دونم کجام.
I wish I was dead
I wish I was dead and cold
yeah physically i’m weak but emotionally i’m weaker.
وقتی غمگینی و می‌شینی نقاشی می‌کنی، آروم مداد رو حرکت میدی. طوریه که انگار کاغذ فقط وقتی که غمگینی دوستت داره، نمی‌دونم می‌دونی چی میگم یا نه. ولی مداد باهات راه میاد. نرم و قشنگ می‌شینه روی کاغذ، بعدش دیگه هیچ فکری نیست، فکر نمی‌کنی. خوبه که فکر نکنی.
آدم فکر می‌کنه دور خودش حصار کشیده، بعد بلند می‌شه اطرافش رو نگاه می‌کنه می‌بینه حصارش یه تپه‌ی شنی کوچیکه. همین، همینقدر مسخره و قابل نفوذ
همه ناامیدم می‌کنین، ترجیح میدم به دیوارای اتاقم و یه مشت کاغذ و کتاب پناه ببرم.
فکر می‌کنم و می‌بینم تنها جوابی که برای همه این‌ها دارم خستگی و بی‌حوصلگی بیش از حده. قائدتا وقتی با آدم‌ها حرف می‌زنی باید انتظار پاسخی هم داشته باشی و من اصلا حوصله این رو ندارم که شروع کنن باهام صحبت کنن. همچنین وقتی کسی در سکوت بهم نگاه می‌کنه معذب میشم، پس سکوت می‌کنم. سکوته همیشه بهترین گزینه‌ست.
کاش ادم می‌تونست وقتی که خودش مُرد، بره بالای سر جنازه‌ش بنزین بریزه آتیشش بزنه.
افسردگی شکل خاصی نداره، من هرروز نمی‌زنم تو سر و صورتم و گریه نمی‌کنم، فقط نیاز دارم گم و گور شم چون مردم مدام زندگی رو واسم سخت‌تر می‌کنن.
Forwarded from Ashes
از چندشخصیتی شدیدی رنج می‌برم.
دلتنگی اذیتم کرد. عجیبه، احتمالا فردا یادم میره. شاید رعد و برق یک جای دنیا الان می‌زنه و قارچ‌ها در میان، این ساعت حتما یک جای دنیا یکی تنها شفق قطبی رو نگاه می‌کنه، یکی دیگه‌ هم توی‌ قبرستون داره یه جنازه رو دفن می‌کنه، این ساعت رنگین کمون درمیاد، یک لاکپشت لاکش می‌شکنه، یه بچه از بالکن می‌افته و پخش زمین می‌شه، این ساعت روز و شب توی جهان در روز و شب‌ترین حالتشونن و من گوشه‌ی تختم جمع شدم و اشک می‌ریزم. من اون آدمی‌ام که به سادگی از این جادو باخبرم اما ارزشی ندارم بینشون گفته بشم، فقط دلتنگی توی این شلوغی اذیتم کرد.