چیزهایی که درحال حاضر نیاز دارم :
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن
نمیدونم چطور میشه آدم بعد از مدتی، هی نگاهش میوفته به بقیه، هی نگاه میکنه به خودش.
بعد از اینکه خوب نگاه کرد، با سر میپره تو عسلی که بقیه توش هستن اما دیگه براش شیرین نیست.
براش تلخه، حوصله سربره، دست و پا گیره.
بعد هم سعی میکنه مشابه احساسات بقیه رو داشته باشه.
سعی میکنه از توجه، شاد بشه. سعی میکنه حسادت کنه،فکر کنه چیز بهتری هم وجود داره، یه امیدی هست، رقابت رو با ذرات وجودش حس کنه، لبریز از تنفر بشه، برای شهرت تلاش کنه، برای مزهها لبخند بزنه، برای آیندهای بهتر تلاش کنه، سعی میکنه اسمش رو جاودانه کنه و سعی میکنه از در و دیوار ایراد بگیره. ولی خب کی رو میخوای گول بزنی؟
بعد از اینکه خوب نگاه کرد، با سر میپره تو عسلی که بقیه توش هستن اما دیگه براش شیرین نیست.
براش تلخه، حوصله سربره، دست و پا گیره.
بعد هم سعی میکنه مشابه احساسات بقیه رو داشته باشه.
سعی میکنه از توجه، شاد بشه. سعی میکنه حسادت کنه،فکر کنه چیز بهتری هم وجود داره، یه امیدی هست، رقابت رو با ذرات وجودش حس کنه، لبریز از تنفر بشه، برای شهرت تلاش کنه، برای مزهها لبخند بزنه، برای آیندهای بهتر تلاش کنه، سعی میکنه اسمش رو جاودانه کنه و سعی میکنه از در و دیوار ایراد بگیره. ولی خب کی رو میخوای گول بزنی؟
ولی کل این مسئله زندگی رو زیادی جدی گرفتین. یکم شل کن، نیاز نیست انقدر زحمت بدی به خودت
من همچنان هرروز منتظرم یکی از نسخههام توی دنیاهای دیگه بیاد و من رو در این ورژن از خودم، بکُشه تا راحت بشم.
Forwarded from خاطرات یه بچه چلمن.
That's your cat!
https://news.1rj.ru/str/EmptyCreature
https://news.1rj.ru/str/EmptyCreature
اینکه خانواده غر میزنن چرا خودت رو توی اتاق حبس میکنی، خستهم میکنه. حوصلهتون رو ندارم، سر و صدا میکنید. نمیتونم تحملتون کنم.
من معمولا فردی نیستم که حرف میزنه، اونیام که گوش میده. پس وقتی خوب نیستم فقط میرم. ساکت میمونم، گوش میدم. هر بار رفتنمم بیشتر دورم میکنه از همه چیز. انقدر که وقتی برمیگردم فقط غریبم. نمیدونم واقعا کسی هم مونده از دستش بدم؟ چیزی هم دارم از دست بدم؟ نمیدونم. فراموش شدن حس بدی نیست، اصلا نیست. اما انگار اصلا هیچوقت به یاد سپرده نشده بودم که حالا فراموش شدن حس بدی نداشته باشه. انگار یهو به خودم اومدم و دیدم حتی خودم هم نمیدونم کجام.
وقتی غمگینی و میشینی نقاشی میکنی، آروم مداد رو حرکت میدی. طوریه که انگار کاغذ فقط وقتی که غمگینی دوستت داره، نمیدونم میدونی چی میگم یا نه. ولی مداد باهات راه میاد. نرم و قشنگ میشینه روی کاغذ، بعدش دیگه هیچ فکری نیست، فکر نمیکنی. خوبه که فکر نکنی.
آدم فکر میکنه دور خودش حصار کشیده، بعد بلند میشه اطرافش رو نگاه میکنه میبینه حصارش یه تپهی شنی کوچیکه. همین، همینقدر مسخره و قابل نفوذ
همه ناامیدم میکنین، ترجیح میدم به دیوارای اتاقم و یه مشت کاغذ و کتاب پناه ببرم.