پادکست جدیدی پیدا کردم به اسم آدمیزاد. شنیدنش رو به شدت پیشنهاد میکنم. خصوصا اپیزود فروغ.
-give me a reason to wake up in the morning.
+Don't have a clue. I'm waiting for the dog(cat) to die so I can shoot myself.
+Don't have a clue. I'm waiting for the dog(cat) to die so I can shoot myself.
Forwarded from Chinawhite With Fully Mature Frontal Lobe
فکر میکنم حالم خوبه. از بیرون به نظر نمیرسه حالم خوب باشه. نمیشه گفت آرومم. بیشتر راکدم. نمیشه گفت سِر شدم، بیشتر تهنشینم. در نسبت ارتباط با بقیه تصمیم میگیرم کجای آزمایش شیمیام. منظورم وانمود کردن نیست. در من و اون، من و آنها، من و شما به سیالترین حالت ممکن درمیام. تا وقتی بقیه شاهد وجود داشتنم باشن، موجودیت دارم. جا اشغال میکنم، نظرات سیاسی درمورد مرگ چارلی کرک میدم، به انقلاب نپال مشکوکم و میتونم درمورد بقالی سر کوچه جوک بسازم. ولی وقتی تنهام و سکوته، هیچ اتفاقی تو سرم نمیافته و حتی درمورد پلک زدن خودم هم مطمئن نیستم. در انتظار یه-چیزیتر-شدن زندگیام. نه امید بهتر و نه اطمینان بدتر. نه اصرار به آسونتر و نه انکار سختتر. نه تمایلی به زیباتر و نه ترسی از زشتتر. فقط یک چیزی. یک چیز صفر و صدی. یه چیزی مثل اینکه حاضر نیستم تراپی رو دوباره شروع کنم ولی از خدامه همین فردا بستری بشم. به نوک قله و ته دره عادت داشتم و تازه یه دشت حوصلهسربر بین "همه کیرین جز من" و "کیر تو من" رو کشف کردم به اسم کیر. الان فقط کیر.
شاید حد وسط داشتن درستم میکرد. ندارم. نمیتونم هم داشته باشم. از توانم خارجه. یا بیاندازه عاشق زنده بودن و تجربیات جدیدم یا مشتاق به تموم کردن زندگیم در زودترین حالت ممکن.
باورم نمیشه به مرحلهای رسیدم که دارم توایلایت ریواچ میکنم. خدایا شکرت.