زندگیم وقتی استادهای موردعلاقم نادیدهام میگیرن سیاه و سیاهتر میشه.
هیچچیز اندازه گریه کردن از فرط غمگین و عصبانی بودنِ همزمان کلافهم نمیکنه.
طرح نمایشنامه مینویسم درحالی که تنها چیزی که تو مغزم بهصورت rent free پخش میشه اینه که: آدما دنبال لبوبو ان ولی ما، دنبال چایی. چایی کجایی؟