ویکتور یادت نره.یادت نره میتونی غمگین باشی، میتونی بدت بیاد، میتونی عصبانی باشی، میتونی پنهان شی، میتونی رها کنی،میتونی اهمیت ندی،ویکتور ولی یادت نره باید با مهربونی رفتار کنی،یکسری هم شاد کنی، مبادا یادت بره زندگی کنی،ویکتور تو باید زندگی کنی.
-تاحالا به این دقت کردی که هیچچیز پایانی نداره؟
ویکتور پرسید و به دستهاش نگاه کرد.صادقانه میشد گفت زیبا ترین دستهارو داشت.تاریک بود.پوست دستهاش با بنفش کثیفی رنگ شده بود،دستهاش میلرزید.
+نه
-هیچی پایان نداره.هیچی.من به ابد اعتقاد دارم.
+حتی درد ها؟!
پرسید و ویکتور لبخند زد.عجیب بود.اینکه لبخند زده عجیب بود.اما لبخند زد.
-حتی درد ها پسر جون.دردها بیشتر از اون چیزی ادامه پیدا میکنن که میشن بخشی از وجود لعنتیت.انگار که وقتی به دنیا اومدی همراهت بدنیا اومده.
ویکتور پرسید و به دستهاش نگاه کرد.صادقانه میشد گفت زیبا ترین دستهارو داشت.تاریک بود.پوست دستهاش با بنفش کثیفی رنگ شده بود،دستهاش میلرزید.
+نه
-هیچی پایان نداره.هیچی.من به ابد اعتقاد دارم.
+حتی درد ها؟!
پرسید و ویکتور لبخند زد.عجیب بود.اینکه لبخند زده عجیب بود.اما لبخند زد.
-حتی درد ها پسر جون.دردها بیشتر از اون چیزی ادامه پیدا میکنن که میشن بخشی از وجود لعنتیت.انگار که وقتی به دنیا اومدی همراهت بدنیا اومده.
فرانچسکای عزیزم
امیدوارم در شرایط خوبی باشی و حال خوبی نیز داشته باشی.
بیمارانت در چه اوضاعی بهسرمیبرند؟
هنوز ادعا دارند سالم هستند و به اشتباه بر تخت های زمخت و فکسنی بسته شدهاند؟
نمیخواهم با سوالهایم خستهات کنم.
امروز خستهتر و شکسته تر از معمول به نظر میرسم و با این حال، آفتاب ماه اگوست طوری میتابد که گویی قصد دارد انزجار مرا نسبت به همهچیز بیشتر کند.
اطرافیانم بر این قضیه که در حال از دست دادن ثبات رفتاری و شخصیتیام هستم،پافشاری میکنند و قصد دارند تا در اسرع وقت من را به دیدار تو بیاورند.
حال ویکتور عزیزم چطور است؟
هنوز منتظر خانواده از دست رفتهاش است؟
دلم برایش میسوزد ، آخر یادش نیست چطور آخرین بار پدر ، مادر و خواهرش را به وحشتناک ترین نحوه ممکن به قتل رساند.
آنتونی چطور؟!
آخرین چیزی که از آخرین مکالمهام با او بهیاد میآورم این بود که تلویزیون قدیمیاش را از پنجره طبقه پنجم بر سر رهگذری انداخت.
آه...مرد دوستداشتنی بود.
گلهای آفتاب گردان خانهام من را به یاد آفتابگردان های ونگوگ میاندازد،ولی همانطور که گفتم این خورشید لعنتی همهچیز را ویران کرده و حالا، آنها خشک شدهاند.
حدس میزنم این نفرین اگوست باشد.
فرانچسکا ، اگوست برای شماهم اینگونه میگذرد؟
نمیخواهم با حرفهایم سرت را به درد بیاورم ، پس زودتر بحث را به اتمام میرسانم.
به امید دیدار .
پینوشت : دیدی؟!
هنوز نتوانستم عادتِ بدِ "از یک بحث پریدن به بحث دیگر "ام را ترک کنم .
امیدوارم در شرایط خوبی باشی و حال خوبی نیز داشته باشی.
بیمارانت در چه اوضاعی بهسرمیبرند؟
هنوز ادعا دارند سالم هستند و به اشتباه بر تخت های زمخت و فکسنی بسته شدهاند؟
نمیخواهم با سوالهایم خستهات کنم.
امروز خستهتر و شکسته تر از معمول به نظر میرسم و با این حال، آفتاب ماه اگوست طوری میتابد که گویی قصد دارد انزجار مرا نسبت به همهچیز بیشتر کند.
اطرافیانم بر این قضیه که در حال از دست دادن ثبات رفتاری و شخصیتیام هستم،پافشاری میکنند و قصد دارند تا در اسرع وقت من را به دیدار تو بیاورند.
حال ویکتور عزیزم چطور است؟
هنوز منتظر خانواده از دست رفتهاش است؟
دلم برایش میسوزد ، آخر یادش نیست چطور آخرین بار پدر ، مادر و خواهرش را به وحشتناک ترین نحوه ممکن به قتل رساند.
آنتونی چطور؟!
آخرین چیزی که از آخرین مکالمهام با او بهیاد میآورم این بود که تلویزیون قدیمیاش را از پنجره طبقه پنجم بر سر رهگذری انداخت.
آه...مرد دوستداشتنی بود.
گلهای آفتاب گردان خانهام من را به یاد آفتابگردان های ونگوگ میاندازد،ولی همانطور که گفتم این خورشید لعنتی همهچیز را ویران کرده و حالا، آنها خشک شدهاند.
حدس میزنم این نفرین اگوست باشد.
فرانچسکا ، اگوست برای شماهم اینگونه میگذرد؟
نمیخواهم با حرفهایم سرت را به درد بیاورم ، پس زودتر بحث را به اتمام میرسانم.
به امید دیدار .
پینوشت : دیدی؟!
هنوز نتوانستم عادتِ بدِ "از یک بحث پریدن به بحث دیگر "ام را ترک کنم .
فقط آدم های ضداجتماعی میرن به مهمونیهایی که اجتماعی حساب میشه.
طرد شدن ;
آیا ترسناک است؟ بله! هست. کجاست آن فیلسوف بی درد و غمی که میگفت: "زندگی پس از طرد شدن هنوز هم زیباست؟ حتی در بارانِ ماه سپتامبر.
آن فیلسوف باهوش را به کتابخانه برگردانید و خوشحال باشید از اینکه تا به حال عنوانی با نام 'محبوبیت' جلویِ چشم هایتان ، بر روی تابوتی خوابیده در آغوش خاک حکاکی نشده است.
آیا ترسناک است؟ بله! هست. کجاست آن فیلسوف بی درد و غمی که میگفت: "زندگی پس از طرد شدن هنوز هم زیباست؟ حتی در بارانِ ماه سپتامبر.
آن فیلسوف باهوش را به کتابخانه برگردانید و خوشحال باشید از اینکه تا به حال عنوانی با نام 'محبوبیت' جلویِ چشم هایتان ، بر روی تابوتی خوابیده در آغوش خاک حکاکی نشده است.
اگر تو بخواهی میتوانیم باهم ، به کافه ای در پاریس برویم و فقط بگذاریم صدایی که از گرامافون گوشه سالن بیرون میآید گوش هایمان را نوازش دهد .
و من هم با قلمی که از نظر تو زیباست و به دل مینشیند ، با کلماتم ، جهانی سفید بر کاغذه روبرویم خلق کنم و بعد تو آن کلمات را تبدیل به رنگ و طرح و شور و شوق و آزادی کنی .
حتی میتوانیم آن پیانوی قدیمی و خاکخوردهای که در زیرزمین بهسر میبرد ، را دوباره زنده کنیم و تو ، انگشتان زندگیبخشت رو بر کلیدهای مُرده سیاه و سفید بکوبی و زندگی را بار دیگر بر پیانوی از یاد رفته برگردانی .
و من؟ من هم میتوانم برایت از پلشتیها و زیبایی ها بنویسم . از مکبثی بنویسم که چطور در خویِ خودخواهی مهار نشدنیاش غرق شد و دیگر نجات نیافت ، یا از دخترکی بنویسم که در یکی از شبهای گرم جولای پا به دنیا گذاشت .
و من هم با قلمی که از نظر تو زیباست و به دل مینشیند ، با کلماتم ، جهانی سفید بر کاغذه روبرویم خلق کنم و بعد تو آن کلمات را تبدیل به رنگ و طرح و شور و شوق و آزادی کنی .
حتی میتوانیم آن پیانوی قدیمی و خاکخوردهای که در زیرزمین بهسر میبرد ، را دوباره زنده کنیم و تو ، انگشتان زندگیبخشت رو بر کلیدهای مُرده سیاه و سفید بکوبی و زندگی را بار دیگر بر پیانوی از یاد رفته برگردانی .
و من؟ من هم میتوانم برایت از پلشتیها و زیبایی ها بنویسم . از مکبثی بنویسم که چطور در خویِ خودخواهی مهار نشدنیاش غرق شد و دیگر نجات نیافت ، یا از دخترکی بنویسم که در یکی از شبهای گرم جولای پا به دنیا گذاشت .
اون چشمها...یادته سالیوان میگفت لیاقت همچین چشمهایی رو نداری؟
آره..،بالاخره یه روز دست میکنم توی چشمهات و اونارو از توی کاسهاش درمیارم و بعد به گردنم آویزون میکنم.
آره..،بالاخره یه روز دست میکنم توی چشمهات و اونارو از توی کاسهاش درمیارم و بعد به گردنم آویزون میکنم.
میدانی چقدر زننده میتواند باشد وقتی آدم برای کسی حرف میزند و و او برای احساس همدردی در جواب بگوید "میدانم"؟ میشود گفت میفهمم و نمیدانم.
اما تو همین را هم نگفتی،فقط گفتی نمیدانی،هیچگاه نگفتی که میفهمی.
واقعا من را نمیفهمیدی؟
اما اگر تو من را نفهمی... پس چه کسی قرار است بفهمد؟
اما تو همین را هم نگفتی،فقط گفتی نمیدانی،هیچگاه نگفتی که میفهمی.
واقعا من را نمیفهمیدی؟
اما اگر تو من را نفهمی... پس چه کسی قرار است بفهمد؟
فکر میکنی اینها چرندیاتِ تو نیستند؟فکر میکنی من تو ذهنت خودم رو جا کردهام و مجبورت میکنم اینها را بنویسی؟ میترسی که من درون تو را ببینم؟ چون دیدم و خالی بود؟خالی بودنت تاریک و وهمآور بود؟
با اینحال دلم برایت سوخت.
فکر میکنی که نتوانستی تاریکیات رو از من پنهان کنی؟
حالت را بهم میزنم؟این نوع موسیقی حوصلهات را سرمیبرد؟
اما تو همیشه این نوع موسیقی را دوست داشتی.حالا هم دوستش داری...اما از شنیدنش بیزاری؟آه..تو هیچوقت دوستش نداشتی.
با اینحال دلم برایت سوخت.
فکر میکنی که نتوانستی تاریکیات رو از من پنهان کنی؟
حالت را بهم میزنم؟این نوع موسیقی حوصلهات را سرمیبرد؟
اما تو همیشه این نوع موسیقی را دوست داشتی.حالا هم دوستش داری...اما از شنیدنش بیزاری؟آه..تو هیچوقت دوستش نداشتی.
فرانچسکا میگه"راستشو بخوای دکترا هنوز نفهمیدن با چه پدیدهای سر و کله میزنن،منم نمیدونم حقیقتا،اسم خاصی رو نمیشه براش انتخاب کرد.عین زمانیِ که رنگهات رو گم کردی.وجودت رو گم کردی و در به در دنبال خوده واقعیتی ولی انگار ازت دزدینش،انگار خوده واقعیت رو مچاله کردن و بعد داخل سطلزباله انداختن.حس طرد شدن رو میده."
ویکتور مُرد.
اون شجاع نبود.
فقط یه آدم بزدل و تنها بود.
و من؟!
من هیچکس نیستم.
اون شجاع نبود.
فقط یه آدم بزدل و تنها بود.
و من؟!
من هیچکس نیستم.
+ Do you believe you could change me the I've changed you?
- I already did.
: Hannibal
- I already did.
: Hannibal
و احساسات اعجابآور و بدمزهای به نام ترس ، در تالار وجودم به رقص پرداختند.
تاریکیِ مهارنشدنیِ رخنه کرده در وجود غمزده من و جسم هزاران رنگ تو هرگز نتوانست از این مرداب زندگی نجاتمان دهد.
دیگر حتی آسمان پر ستاره ونگوگ عزیز هم رنگ باخته بود. آفتاب گردانهایش پلاسیده و پژمرده شده بود.گرامافون گوشه کافه قدیمی که خاطرههایمان در انجا نقش بسته بود نیز صدای دلنوازی نمیداد و پیانوی قدیمیِ خاکخورده تو هم کنج زیرزمین درحال غرق شدن بود.
گلها پژمرده، رنگینکمان مرده،آسمان افتابیِ جولای به تاریکی تابوتی زیر انبوهی خاک، ماه له شده و خورشید سرد بود.طوری که گویا پایانمان فرا رسیده باشد.
بگذار روح خسته و ناامید منِ ناتوان در روح چند رنگِ تو به رقص دربیاید و در آخر قطرات باران ، این لجنزار درونمان را بشوید و خاکستر وجودمان با خیالی خوش به دست زجههای باد سپرده شود.
دیگر حتی آسمان پر ستاره ونگوگ عزیز هم رنگ باخته بود. آفتاب گردانهایش پلاسیده و پژمرده شده بود.گرامافون گوشه کافه قدیمی که خاطرههایمان در انجا نقش بسته بود نیز صدای دلنوازی نمیداد و پیانوی قدیمیِ خاکخورده تو هم کنج زیرزمین درحال غرق شدن بود.
گلها پژمرده، رنگینکمان مرده،آسمان افتابیِ جولای به تاریکی تابوتی زیر انبوهی خاک، ماه له شده و خورشید سرد بود.طوری که گویا پایانمان فرا رسیده باشد.
بگذار روح خسته و ناامید منِ ناتوان در روح چند رنگِ تو به رقص دربیاید و در آخر قطرات باران ، این لجنزار درونمان را بشوید و خاکستر وجودمان با خیالی خوش به دست زجههای باد سپرده شود.