اون چشمها...یادته سالیوان میگفت لیاقت همچین چشمهایی رو نداری؟
آره..،بالاخره یه روز دست میکنم توی چشمهات و اونارو از توی کاسهاش درمیارم و بعد به گردنم آویزون میکنم.
آره..،بالاخره یه روز دست میکنم توی چشمهات و اونارو از توی کاسهاش درمیارم و بعد به گردنم آویزون میکنم.
میدانی چقدر زننده میتواند باشد وقتی آدم برای کسی حرف میزند و و او برای احساس همدردی در جواب بگوید "میدانم"؟ میشود گفت میفهمم و نمیدانم.
اما تو همین را هم نگفتی،فقط گفتی نمیدانی،هیچگاه نگفتی که میفهمی.
واقعا من را نمیفهمیدی؟
اما اگر تو من را نفهمی... پس چه کسی قرار است بفهمد؟
اما تو همین را هم نگفتی،فقط گفتی نمیدانی،هیچگاه نگفتی که میفهمی.
واقعا من را نمیفهمیدی؟
اما اگر تو من را نفهمی... پس چه کسی قرار است بفهمد؟
فکر میکنی اینها چرندیاتِ تو نیستند؟فکر میکنی من تو ذهنت خودم رو جا کردهام و مجبورت میکنم اینها را بنویسی؟ میترسی که من درون تو را ببینم؟ چون دیدم و خالی بود؟خالی بودنت تاریک و وهمآور بود؟
با اینحال دلم برایت سوخت.
فکر میکنی که نتوانستی تاریکیات رو از من پنهان کنی؟
حالت را بهم میزنم؟این نوع موسیقی حوصلهات را سرمیبرد؟
اما تو همیشه این نوع موسیقی را دوست داشتی.حالا هم دوستش داری...اما از شنیدنش بیزاری؟آه..تو هیچوقت دوستش نداشتی.
با اینحال دلم برایت سوخت.
فکر میکنی که نتوانستی تاریکیات رو از من پنهان کنی؟
حالت را بهم میزنم؟این نوع موسیقی حوصلهات را سرمیبرد؟
اما تو همیشه این نوع موسیقی را دوست داشتی.حالا هم دوستش داری...اما از شنیدنش بیزاری؟آه..تو هیچوقت دوستش نداشتی.
فرانچسکا میگه"راستشو بخوای دکترا هنوز نفهمیدن با چه پدیدهای سر و کله میزنن،منم نمیدونم حقیقتا،اسم خاصی رو نمیشه براش انتخاب کرد.عین زمانیِ که رنگهات رو گم کردی.وجودت رو گم کردی و در به در دنبال خوده واقعیتی ولی انگار ازت دزدینش،انگار خوده واقعیت رو مچاله کردن و بعد داخل سطلزباله انداختن.حس طرد شدن رو میده."
ویکتور مُرد.
اون شجاع نبود.
فقط یه آدم بزدل و تنها بود.
و من؟!
من هیچکس نیستم.
اون شجاع نبود.
فقط یه آدم بزدل و تنها بود.
و من؟!
من هیچکس نیستم.
+ Do you believe you could change me the I've changed you?
- I already did.
: Hannibal
- I already did.
: Hannibal
و احساسات اعجابآور و بدمزهای به نام ترس ، در تالار وجودم به رقص پرداختند.
تاریکیِ مهارنشدنیِ رخنه کرده در وجود غمزده من و جسم هزاران رنگ تو هرگز نتوانست از این مرداب زندگی نجاتمان دهد.
دیگر حتی آسمان پر ستاره ونگوگ عزیز هم رنگ باخته بود. آفتاب گردانهایش پلاسیده و پژمرده شده بود.گرامافون گوشه کافه قدیمی که خاطرههایمان در انجا نقش بسته بود نیز صدای دلنوازی نمیداد و پیانوی قدیمیِ خاکخورده تو هم کنج زیرزمین درحال غرق شدن بود.
گلها پژمرده، رنگینکمان مرده،آسمان افتابیِ جولای به تاریکی تابوتی زیر انبوهی خاک، ماه له شده و خورشید سرد بود.طوری که گویا پایانمان فرا رسیده باشد.
بگذار روح خسته و ناامید منِ ناتوان در روح چند رنگِ تو به رقص دربیاید و در آخر قطرات باران ، این لجنزار درونمان را بشوید و خاکستر وجودمان با خیالی خوش به دست زجههای باد سپرده شود.
دیگر حتی آسمان پر ستاره ونگوگ عزیز هم رنگ باخته بود. آفتاب گردانهایش پلاسیده و پژمرده شده بود.گرامافون گوشه کافه قدیمی که خاطرههایمان در انجا نقش بسته بود نیز صدای دلنوازی نمیداد و پیانوی قدیمیِ خاکخورده تو هم کنج زیرزمین درحال غرق شدن بود.
گلها پژمرده، رنگینکمان مرده،آسمان افتابیِ جولای به تاریکی تابوتی زیر انبوهی خاک، ماه له شده و خورشید سرد بود.طوری که گویا پایانمان فرا رسیده باشد.
بگذار روح خسته و ناامید منِ ناتوان در روح چند رنگِ تو به رقص دربیاید و در آخر قطرات باران ، این لجنزار درونمان را بشوید و خاکستر وجودمان با خیالی خوش به دست زجههای باد سپرده شود.
-تو شیطانی!
+اگه تعریفت از شیطان این باشه...
تعریف ها فرق میکنه،کلمه ها فرق میکنه،دیدگاهها فرق میکنه، دنیا ها فرق میکنه...میدونی؟
-"تضاد."
+اگه تعریفت از شیطان این باشه...
تعریف ها فرق میکنه،کلمه ها فرق میکنه،دیدگاهها فرق میکنه، دنیا ها فرق میکنه...میدونی؟
-"تضاد."
Somethings, once you've loved them,become yours forever.
and if you try to let them go,they only circle back and return to you.
they become part of who you are...
or destroy you
and if you try to let them go,they only circle back and return to you.
they become part of who you are...
or destroy you
تنهایی همانند مایع لزج و بدمزهای در سرنگ غم به سیاهرگ های قلبش تزریق میشد.باد سردی درون مغز پوچ و توخالیاش میپیچید و خاطرات بجا مانده را کنار میزد. مرگ رنگینکمان وجودش ، و چشمانی که با خون تزئین شده بود و آخرین اشکهایش روی دیوار "من درد کشیدهام" را به رخ میکشید.