Forwarded from 𝐧𝐚𝐧𝐚🌶 (𝐌𝐫𝐲🪁)
@EmptyCreature:
ساعت.
از این مچیهای چند میلیونی باکلاس که یه بچه پولدار دستش میکنه. الان نمیفهمه ولی احتمالاً بعداً ازت متنفر میشه. و گذشتن عمرشو از چشم تو میبینه.
میشه یکم آرومتر تکون بخوری؟ ما نیاز داریم از ثانیههایی که میان و میرن بیشتر لذت ببریم.
ساعت.
از این مچیهای چند میلیونی باکلاس که یه بچه پولدار دستش میکنه. الان نمیفهمه ولی احتمالاً بعداً ازت متنفر میشه. و گذشتن عمرشو از چشم تو میبینه.
میشه یکم آرومتر تکون بخوری؟ ما نیاز داریم از ثانیههایی که میان و میرن بیشتر لذت ببریم.
آقای عزیز ، آیا روزی فرا خواهد رسید که من خود را در این درهی تاریک ، احساس نکنم؟
دیشب که بیدار بودم ، صدای جاروی رفتگر از خیابان میآمد. دلم میخواستم به پشت پنجره بروم و نگاهش کنم. دلم میخواست پنجره را باز کنم و به او بگویم ببین ، من اینجا هستم و تو را نگاه میکنم. تو فراموش شده و تنها آدمِ بیدار این شهر نیستی.
دیشب که بیدار بودم ، صدای جاروی رفتگر از خیابان میآمد. دلم میخواستم به پشت پنجره بروم و نگاهش کنم. دلم میخواست پنجره را باز کنم و به او بگویم ببین ، من اینجا هستم و تو را نگاه میکنم. تو فراموش شده و تنها آدمِ بیدار این شهر نیستی.
در اين لحظه از بیحوصلگی ، بیخوابی ، بيخيالی و بيخودی شديد رنج میبرم.
شاید همه آدمها برای زندگی کردن ساخته نشده باشند.
منظورم برای زیاد زندگی کردن است. فرانچسکا، من به طور معمول آدم ناراحتی هستم. و این ناراحتی حتی دلیل مشخصی هم ندارد و توان مقابله با آن را هم ندارم...گویی بخشی از وجود من شده و از تولد همراهم بوده.
پذیرش آن نیز چیز سادهای نیست. نمیدانم این نوع ناتوانی را چطور میشود توضیح داد. اما میدانم یکی از بدترین انواع تلاش ، تلاش برای توضیح دادن چیزهای توضیحناپذیر است.
منظورم برای زیاد زندگی کردن است. فرانچسکا، من به طور معمول آدم ناراحتی هستم. و این ناراحتی حتی دلیل مشخصی هم ندارد و توان مقابله با آن را هم ندارم...گویی بخشی از وجود من شده و از تولد همراهم بوده.
پذیرش آن نیز چیز سادهای نیست. نمیدانم این نوع ناتوانی را چطور میشود توضیح داد. اما میدانم یکی از بدترین انواع تلاش ، تلاش برای توضیح دادن چیزهای توضیحناپذیر است.
بدگمانیهای عجیب و عذاب آوری دائم توی گوشهام زمزمه میکرد : تورو یادشون نیست ، هیچوقت یادشون نبوده.
یادمه گفته بودی " نباید زیاد از کسی انتظار داشته باشی."
ولی انگار من توقع دیگهای داشتم. دور و بر من هیچوقت آدمای زیادی نبوده ، ولی کیه که اهمیت بده؟ من فقط انکارش میکردم. ولی الان ، تحمل اینهارو ندارم. دلم نمیخواد انقدر عذاب بکشم.
یادمه گفته بودی " نباید زیاد از کسی انتظار داشته باشی."
ولی انگار من توقع دیگهای داشتم. دور و بر من هیچوقت آدمای زیادی نبوده ، ولی کیه که اهمیت بده؟ من فقط انکارش میکردم. ولی الان ، تحمل اینهارو ندارم. دلم نمیخواد انقدر عذاب بکشم.
اما شما به من بگویید ، چه کسی توانسته با فرار کردن زندگیاش را نجات دهد؟
من دارم با شما حرف میزنم. از شما سوال میپرسم. حتی میتوانم برایتان نامهای بنویسم. من برای کسانی که وجود ندارند یا شک دارم که وجود داشته باشند یا خیلی وقت است که مُردهاند یا احتمالا نامههای من برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد ، نامه مینوشتم و یا گاهی هنوز هم مینویسم. آقای عزیز خودتان را ناراحت نکنید ؛ شما اگر وجود داشتید هم نمیتوانستید کمکی به من بکنید.
کسی مثل شما تصمیم میگیرد که شادتر باشد و نیز باور دارد که تصمیمش همان مهره گمشدهایست که برای اندکی تغییر ، کفایت میکند.
اما کسی مثل من به راه چاره اعتقادی ندارد. ما فقط یادمیگیریم با شکستها دست و پنجه نرم کنیم یا در آخر ، فرار میتواند تنها راه حل باشد.
من دارم با شما حرف میزنم. از شما سوال میپرسم. حتی میتوانم برایتان نامهای بنویسم. من برای کسانی که وجود ندارند یا شک دارم که وجود داشته باشند یا خیلی وقت است که مُردهاند یا احتمالا نامههای من برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد ، نامه مینوشتم و یا گاهی هنوز هم مینویسم. آقای عزیز خودتان را ناراحت نکنید ؛ شما اگر وجود داشتید هم نمیتوانستید کمکی به من بکنید.
کسی مثل شما تصمیم میگیرد که شادتر باشد و نیز باور دارد که تصمیمش همان مهره گمشدهایست که برای اندکی تغییر ، کفایت میکند.
اما کسی مثل من به راه چاره اعتقادی ندارد. ما فقط یادمیگیریم با شکستها دست و پنجه نرم کنیم یا در آخر ، فرار میتواند تنها راه حل باشد.
من علیرغم اینکه از شهر و اوضاع احوالم خسته بودم ، از خودم هم خسته بودم.
تنهایی همانند ویروسی خطرناک به تک تک سلولهای سازندهام نفوذ کرده بود و چیزی جز یک روح ناچیز برایم بجا نگذاشته بود.
میخواستم از خودم فرار کنم ولی انگار فراموش کرده بودم هرچقدر هم که از خودم فرار کنم هر بار با دیدن آینه ، خودم رو میبینم.
تنهایی همانند ویروسی خطرناک به تک تک سلولهای سازندهام نفوذ کرده بود و چیزی جز یک روح ناچیز برایم بجا نگذاشته بود.
میخواستم از خودم فرار کنم ولی انگار فراموش کرده بودم هرچقدر هم که از خودم فرار کنم هر بار با دیدن آینه ، خودم رو میبینم.
اون میگفت خواب خوبه،
چون میتونستی آروم چشماتو روهم بذاری و فراموش کنی که به اینجا تعلق داری.
چون میتونستی نباشی...
حتی برای یه مدت کوتاه.
وقتی که رفت یه یادداشت گذاشته بود،
"منتظر بودم بخوابی و بعد رفتم. میدونستم موقع خواب درد نمیکشی."
خندیدم. اون موقع فهمیدم که خواب خیلی خوبه.
چون میتونستی آروم چشماتو روهم بذاری و فراموش کنی که به اینجا تعلق داری.
چون میتونستی نباشی...
حتی برای یه مدت کوتاه.
وقتی که رفت یه یادداشت گذاشته بود،
"منتظر بودم بخوابی و بعد رفتم. میدونستم موقع خواب درد نمیکشی."
خندیدم. اون موقع فهمیدم که خواب خیلی خوبه.
اکنون ، بر روی برفها راه میروم و من جودی آبوتی هستم که پدر و مادرش او را رها کردهاند. جولیا کفشهایم را به سخره میگیرد ، من درسهایم را نمیخوانم و بابالنگ دراز عزیزم جواب نامههایم را نمیدهد. شعرم در ماهنامهی مدرسه چاپ شده و کسی نیست تا این شادی را با او تقسیم کنم. ریشههایم به هیچجا بند نیست و اندوه لهم کرده است.
آدم هیچوقت نمیتونه از خودش فرار کنه.
احتمالا ذهنم مثل یه تیمارستانه که همه داخلش جیغ میکشن و با خودم میگم "ببین دیگه حتی نمیتونی از آدمهای ذهنت فرار کنی"
احتمالا ذهنم مثل یه تیمارستانه که همه داخلش جیغ میکشن و با خودم میگم "ببین دیگه حتی نمیتونی از آدمهای ذهنت فرار کنی"
ما ترک میکنیم و از تنهایی مینالیم
خودمون رها میکنیم
و انتظار رها نشدن رو داریم
چه مرگمونه..؟
خودمون رها میکنیم
و انتظار رها نشدن رو داریم
چه مرگمونه..؟
آقای عزیز ، تا به حال دلتنگ شدهاید؟
نه از آن دلتنگیها که همیشه با شماست ، از آن دلتنگیها که همیشه رخ نمیدهد و آدم انقدر دنبالش میرود تا بالاخره گرفتار میشود. میبینید که خاطرات چقدر دور و محو اند؟ این ویژگی آنهاست.
انگار هرگز اتفاق نیوفتادند ، انگار که رویا بوده باشند. به مکانهای دور فکر میکنم. دلم میخواهد خودم را دار بزنم. اشک گرمی از گوشهی چشمم میلرزد و میرقصد و سقوط میکند.
من را بغل کنید یا نکنید نمیدانم. تا به حال احساس بدی در بدن داشتهاید؟ بیشتر در لحافت فرو میروی اما باز سرد است. تا انتهای جهان سرد است. کاش کودک بودم ، بعد از گریه خوابم میبُرد. نیستم ، زخمیام و به خواب نمیروم.
نه از آن دلتنگیها که همیشه با شماست ، از آن دلتنگیها که همیشه رخ نمیدهد و آدم انقدر دنبالش میرود تا بالاخره گرفتار میشود. میبینید که خاطرات چقدر دور و محو اند؟ این ویژگی آنهاست.
انگار هرگز اتفاق نیوفتادند ، انگار که رویا بوده باشند. به مکانهای دور فکر میکنم. دلم میخواهد خودم را دار بزنم. اشک گرمی از گوشهی چشمم میلرزد و میرقصد و سقوط میکند.
من را بغل کنید یا نکنید نمیدانم. تا به حال احساس بدی در بدن داشتهاید؟ بیشتر در لحافت فرو میروی اما باز سرد است. تا انتهای جهان سرد است. کاش کودک بودم ، بعد از گریه خوابم میبُرد. نیستم ، زخمیام و به خواب نمیروم.