اما شما به من بگویید ، چه کسی توانسته با فرار کردن زندگیاش را نجات دهد؟
من دارم با شما حرف میزنم. از شما سوال میپرسم. حتی میتوانم برایتان نامهای بنویسم. من برای کسانی که وجود ندارند یا شک دارم که وجود داشته باشند یا خیلی وقت است که مُردهاند یا احتمالا نامههای من برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد ، نامه مینوشتم و یا گاهی هنوز هم مینویسم. آقای عزیز خودتان را ناراحت نکنید ؛ شما اگر وجود داشتید هم نمیتوانستید کمکی به من بکنید.
کسی مثل شما تصمیم میگیرد که شادتر باشد و نیز باور دارد که تصمیمش همان مهره گمشدهایست که برای اندکی تغییر ، کفایت میکند.
اما کسی مثل من به راه چاره اعتقادی ندارد. ما فقط یادمیگیریم با شکستها دست و پنجه نرم کنیم یا در آخر ، فرار میتواند تنها راه حل باشد.
من دارم با شما حرف میزنم. از شما سوال میپرسم. حتی میتوانم برایتان نامهای بنویسم. من برای کسانی که وجود ندارند یا شک دارم که وجود داشته باشند یا خیلی وقت است که مُردهاند یا احتمالا نامههای من برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد ، نامه مینوشتم و یا گاهی هنوز هم مینویسم. آقای عزیز خودتان را ناراحت نکنید ؛ شما اگر وجود داشتید هم نمیتوانستید کمکی به من بکنید.
کسی مثل شما تصمیم میگیرد که شادتر باشد و نیز باور دارد که تصمیمش همان مهره گمشدهایست که برای اندکی تغییر ، کفایت میکند.
اما کسی مثل من به راه چاره اعتقادی ندارد. ما فقط یادمیگیریم با شکستها دست و پنجه نرم کنیم یا در آخر ، فرار میتواند تنها راه حل باشد.
من علیرغم اینکه از شهر و اوضاع احوالم خسته بودم ، از خودم هم خسته بودم.
تنهایی همانند ویروسی خطرناک به تک تک سلولهای سازندهام نفوذ کرده بود و چیزی جز یک روح ناچیز برایم بجا نگذاشته بود.
میخواستم از خودم فرار کنم ولی انگار فراموش کرده بودم هرچقدر هم که از خودم فرار کنم هر بار با دیدن آینه ، خودم رو میبینم.
تنهایی همانند ویروسی خطرناک به تک تک سلولهای سازندهام نفوذ کرده بود و چیزی جز یک روح ناچیز برایم بجا نگذاشته بود.
میخواستم از خودم فرار کنم ولی انگار فراموش کرده بودم هرچقدر هم که از خودم فرار کنم هر بار با دیدن آینه ، خودم رو میبینم.
اون میگفت خواب خوبه،
چون میتونستی آروم چشماتو روهم بذاری و فراموش کنی که به اینجا تعلق داری.
چون میتونستی نباشی...
حتی برای یه مدت کوتاه.
وقتی که رفت یه یادداشت گذاشته بود،
"منتظر بودم بخوابی و بعد رفتم. میدونستم موقع خواب درد نمیکشی."
خندیدم. اون موقع فهمیدم که خواب خیلی خوبه.
چون میتونستی آروم چشماتو روهم بذاری و فراموش کنی که به اینجا تعلق داری.
چون میتونستی نباشی...
حتی برای یه مدت کوتاه.
وقتی که رفت یه یادداشت گذاشته بود،
"منتظر بودم بخوابی و بعد رفتم. میدونستم موقع خواب درد نمیکشی."
خندیدم. اون موقع فهمیدم که خواب خیلی خوبه.
اکنون ، بر روی برفها راه میروم و من جودی آبوتی هستم که پدر و مادرش او را رها کردهاند. جولیا کفشهایم را به سخره میگیرد ، من درسهایم را نمیخوانم و بابالنگ دراز عزیزم جواب نامههایم را نمیدهد. شعرم در ماهنامهی مدرسه چاپ شده و کسی نیست تا این شادی را با او تقسیم کنم. ریشههایم به هیچجا بند نیست و اندوه لهم کرده است.
آدم هیچوقت نمیتونه از خودش فرار کنه.
احتمالا ذهنم مثل یه تیمارستانه که همه داخلش جیغ میکشن و با خودم میگم "ببین دیگه حتی نمیتونی از آدمهای ذهنت فرار کنی"
احتمالا ذهنم مثل یه تیمارستانه که همه داخلش جیغ میکشن و با خودم میگم "ببین دیگه حتی نمیتونی از آدمهای ذهنت فرار کنی"
ما ترک میکنیم و از تنهایی مینالیم
خودمون رها میکنیم
و انتظار رها نشدن رو داریم
چه مرگمونه..؟
خودمون رها میکنیم
و انتظار رها نشدن رو داریم
چه مرگمونه..؟
آقای عزیز ، تا به حال دلتنگ شدهاید؟
نه از آن دلتنگیها که همیشه با شماست ، از آن دلتنگیها که همیشه رخ نمیدهد و آدم انقدر دنبالش میرود تا بالاخره گرفتار میشود. میبینید که خاطرات چقدر دور و محو اند؟ این ویژگی آنهاست.
انگار هرگز اتفاق نیوفتادند ، انگار که رویا بوده باشند. به مکانهای دور فکر میکنم. دلم میخواهد خودم را دار بزنم. اشک گرمی از گوشهی چشمم میلرزد و میرقصد و سقوط میکند.
من را بغل کنید یا نکنید نمیدانم. تا به حال احساس بدی در بدن داشتهاید؟ بیشتر در لحافت فرو میروی اما باز سرد است. تا انتهای جهان سرد است. کاش کودک بودم ، بعد از گریه خوابم میبُرد. نیستم ، زخمیام و به خواب نمیروم.
نه از آن دلتنگیها که همیشه با شماست ، از آن دلتنگیها که همیشه رخ نمیدهد و آدم انقدر دنبالش میرود تا بالاخره گرفتار میشود. میبینید که خاطرات چقدر دور و محو اند؟ این ویژگی آنهاست.
انگار هرگز اتفاق نیوفتادند ، انگار که رویا بوده باشند. به مکانهای دور فکر میکنم. دلم میخواهد خودم را دار بزنم. اشک گرمی از گوشهی چشمم میلرزد و میرقصد و سقوط میکند.
من را بغل کنید یا نکنید نمیدانم. تا به حال احساس بدی در بدن داشتهاید؟ بیشتر در لحافت فرو میروی اما باز سرد است. تا انتهای جهان سرد است. کاش کودک بودم ، بعد از گریه خوابم میبُرد. نیستم ، زخمیام و به خواب نمیروم.
کلمات خیلی مهمن. روی هم انباشته شدنشون آدم و خفه میکنه.
گاهی حس میکنم از حجم زیاد افکار دارم غرق میشم و کسی نیست که کمکم کنه. هیچکس صدام رو نمیشنوه. صدام بین زمزمههای آدمهای توی سرم گم میشه و من خفه میشم. خفه میشم و میرم ته ته ته.
به خودم میگم انقدر روحم زخمی شده که حس میکنم بخشی از وجودمه. بخشی از نفسهام ، بخشی از خونم ، بخشی از خانوادم.
از خودم میپرسم ، فرار کنم و برم و محو شم؟
و بعد به پنجره نگاه میکنم و درد میکشم.
درد میکشم و درد میکشم و درد میکشم.
به خودم میگم انقدر روحم زخمی شده که حس میکنم بخشی از وجودمه. بخشی از نفسهام ، بخشی از خونم ، بخشی از خانوادم.
از خودم میپرسم ، فرار کنم و برم و محو شم؟
و بعد به پنجره نگاه میکنم و درد میکشم.
درد میکشم و درد میکشم و درد میکشم.
اما عزیز من،
من برای مُردن به اندازه کافی خوششانس نیستم.
من برای مُردن به اندازه کافی خوششانس نیستم.
نه ؛ من تو رو بهتر از خودت نمیشناسم. فقط با یه روح بیدفاع طرفم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده