آن زمانها که دبیرستان میرفتید ، در گوشهای از حیاط مدرسه ، روی زمین دراز کشیدهاید؟چشمهایتان را بستهاید؟ برگ درختی روی گونههایتان سقوط کند ، صدای مکالمات دانشآموزان باهم درآمیخته شده ، اما شما هیچ نفهمید چه میگویند ؛ آقای عزیز ، شما دلتان برای حضور چیزی توی شکم ، پوشیدن لباسهای گرم در سرمای اکتبر ، دیررسیدن به اتوبوس مدرسه ، شنیدن یک موسیقی غمانگیز توی راه و بعد رسیدن به تمام آن چیزهای نفرتانگیز تنگ میشود؟
گاهی فکر میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد چه میکنم یا چه میگویم.
فرانچسکای عزیزم
چندروزی نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم.
در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم.
نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم هر قدمی که برمیدارم ممکن است مرا بُکشد.
وقتی مشغول فکر کردن به این هستم که آیا "من" دارد راه میرود یا خیر ، نزدیک است ماشینی در خیابان زیرم کند ، یا پیانویی از بالای ساختمان روی کلهام بیوفتد. یا شاید هم در گوشه اتاقم بمیرم. من کار میکنم؟ بله ؛ ولی گاهی یادم میرود دقیقا چه کاری.
گمان میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد که چه میکنم یا چه میگویم. تنها چیزی که درحال حاضر محوریت مرا در بر گرفته یا خلاء وجودی بیپایان است.
حتی گاهی حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم.
فرانچسکا ؛
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت میآوریم؟
امیدوارم هرچه زودتر در خانهی زرد ببینمت.
دوستدار تو
چندروزی نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم.
در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم.
نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم هر قدمی که برمیدارم ممکن است مرا بُکشد.
وقتی مشغول فکر کردن به این هستم که آیا "من" دارد راه میرود یا خیر ، نزدیک است ماشینی در خیابان زیرم کند ، یا پیانویی از بالای ساختمان روی کلهام بیوفتد. یا شاید هم در گوشه اتاقم بمیرم. من کار میکنم؟ بله ؛ ولی گاهی یادم میرود دقیقا چه کاری.
گمان میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد که چه میکنم یا چه میگویم. تنها چیزی که درحال حاضر محوریت مرا در بر گرفته یا خلاء وجودی بیپایان است.
حتی گاهی حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم.
فرانچسکا ؛
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت میآوریم؟
امیدوارم هرچه زودتر در خانهی زرد ببینمت.
دوستدار تو
دلم میخواد یه نفر رو انقدر بزنم که هم دستام خونی شه ، هم اون تا حد مرگ بره
وقتی یاد استعداد دوستیابیم میوفتم دلم میخواد هیچوقت روی زمین وجود نداشته باشم
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت میآوریم؟
گمان میکردیم هرلحظه از دلتنگیِ چیزی میمیریم ولی باز هم نمیمردیم و به لحظهی بعدی میرسیدیم. فرانچسکا ، خاطرات دور و محو اند. درست مثل آرام زندگی کردن. نه مأیوس کننده است ، نه پوچ. همانطور که خودت دیدی اصلا بد نیست ؛ حتی بدیهیات هم شگفت انگیزند. زندگی خیلی بزرگ است و من خیلی کوچکم. این اشکالی ندارد ، همیشه از دوردست ها به آن لبخند محوی میزنم. به قول خودت ، من قلب کوچکی دارم با مشکلی بزرگ.
گمان میکردیم هرلحظه از دلتنگیِ چیزی میمیریم ولی باز هم نمیمردیم و به لحظهی بعدی میرسیدیم. فرانچسکا ، خاطرات دور و محو اند. درست مثل آرام زندگی کردن. نه مأیوس کننده است ، نه پوچ. همانطور که خودت دیدی اصلا بد نیست ؛ حتی بدیهیات هم شگفت انگیزند. زندگی خیلی بزرگ است و من خیلی کوچکم. این اشکالی ندارد ، همیشه از دوردست ها به آن لبخند محوی میزنم. به قول خودت ، من قلب کوچکی دارم با مشکلی بزرگ.
بیشتر وقتها بابت گارد گرفتنِ بیدلیلم نسبت به بقیه عذاب وجدان دارم
الان دراز کشیدم روی چمن خیس. هوا خنکه ، آب از فواره پخش شده و حالا نور خورشید داره به قطرات میتابه. چشمهام رو بخاطر نور آفتاب میبندم. هیچ فکر و خیالی توی سرم نیست ، حداقلش فکرهای مهمی نیستن.
الان فقط خودمم و خودم. تنها.
کافیه برای لحظهای آرامش؟
الان فقط خودمم و خودم. تنها.
کافیه برای لحظهای آرامش؟
موجودیدرپوچترینهیچکجایعالم.
فرانچسکای عزیزم چندروزی نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم. در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم. نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم…
حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم. همهی اینها باهم جوری در وجود و روحم رخنه کرده است که حس میکنم مغزم از کاه ساخته شده و چیزی برای فهمیدن نیست و هرچه هست همانی هست که حقیقت بیان میکند. دنیا همان است و ناامیدی همان. و اینها تغییر ناپذیرند.
این احساساتی که پیش زمینه و زیرمجموعهی پوچیام شدند مرا عذاب میدهند ، درست به اندازهای که نمیتوانم نصیحتهای دروغی را بشنوم که بیان میدارد "زندگی ارزشی والا دارد" چون من ارزش والا را نه دیده و نه لمس کردهام. راجع به چیزی حرف زدن که پس از مرگ میآید مسخره است. چه کسی آن را تجربه کرده؟ هیچکس. و چه کسی به سمت آن میرود؟ همه.
ولی اینکه چه کسی مرگ را "انتخاب" میکند پرسش جداگانهای است.
این احساساتی که پیش زمینه و زیرمجموعهی پوچیام شدند مرا عذاب میدهند ، درست به اندازهای که نمیتوانم نصیحتهای دروغی را بشنوم که بیان میدارد "زندگی ارزشی والا دارد" چون من ارزش والا را نه دیده و نه لمس کردهام. راجع به چیزی حرف زدن که پس از مرگ میآید مسخره است. چه کسی آن را تجربه کرده؟ هیچکس. و چه کسی به سمت آن میرود؟ همه.
ولی اینکه چه کسی مرگ را "انتخاب" میکند پرسش جداگانهای است.
اگه نقاشی بلد بودم ، رنگهام رو مهمون بوم میکردم و هرروز از لبخندات میکشیدم ، و قاب عکسی از موهای شلختت روی دیوار اتاقم نصب میکردم
سر یه سری چیزا عصبی میشم و حالم بد میشه که واقعا ارزش نداره و خودمم این رو میدونم. ناراحتم ، رو مود خوبی نیستم ، دلم میخواد گریه کنم درحالی که این واکنشام کاملا غیرمنطقیه.
فقط کاش محو میشدم و انقدر آزاردهنده نبودم
فقط کاش محو میشدم و انقدر آزاردهنده نبودم
عزیز تقریبا از دست رفتهام
میخواهم شرح حال این روزهایم را به عرضت برسانم.
متاسفانه بعد رفتنت آنقدر که فکر میکردم غمگین نشدم و حتی نتوانستم پشت سرت چند قطره اشک برای بدرقه بریزم.
و این راحتی و خیال آسوده بیشتر از خوشحال ، نگرانم میکند که شاید بدنم هنوز گرم است و نکند عمق فاجعه هنوز مشخص نشده.
نگرانم که آرامش قبل از طوفان باشم.
همانند سربازی که از جنگ زنده برگشته ، اما هرروز با جای خالی پایش مواجه میشود.
و هر شب با کابوس جنگ ، خواب بار سفر میبندد از چشمانش.
نگرانم که هنوز باور نکردهام که بازمانده جنگ هستم ، نه نجات یافته.
"نامهای که هرگز فرستاده نشد"
میخواهم شرح حال این روزهایم را به عرضت برسانم.
متاسفانه بعد رفتنت آنقدر که فکر میکردم غمگین نشدم و حتی نتوانستم پشت سرت چند قطره اشک برای بدرقه بریزم.
و این راحتی و خیال آسوده بیشتر از خوشحال ، نگرانم میکند که شاید بدنم هنوز گرم است و نکند عمق فاجعه هنوز مشخص نشده.
نگرانم که آرامش قبل از طوفان باشم.
همانند سربازی که از جنگ زنده برگشته ، اما هرروز با جای خالی پایش مواجه میشود.
و هر شب با کابوس جنگ ، خواب بار سفر میبندد از چشمانش.
نگرانم که هنوز باور نکردهام که بازمانده جنگ هستم ، نه نجات یافته.
"نامهای که هرگز فرستاده نشد"
Eleanor Rigby
Cody Fry
All the lonely people
Where do they all come from?
Where do they all come from?