از لبخندات باید به عنوان اثر هنری یاد کنن ، نمیدونم خودت میدونی یا نه اما وقتی لبخند میزنی حس میکنم هیچچیز بدی تو دنیا وجود نداره. با اینکه ممکنه گاهی اوقات خودم جزو همون چیزای "بد" توی دنیا باشم.
و فکر کنم عاقلانه نیست که که با دیدن لبخندات ، منم لبخند میزنم. کاری که خیلی کم انجامش میدم.
و فکر کنم عاقلانه نیست که که با دیدن لبخندات ، منم لبخند میزنم. کاری که خیلی کم انجامش میدم.
حقیقت این است که گمان نمیکردم زندگیام این شکلی بماند فرانچسکا. و نیز به شکل دیگری از زندگی هم فکر نکرده بودم. زندگی من را میترساند. و فکر کردن به زندگی ، زندگی کردن را خراب میکند و من مدام به زندگی فکر میکنم.
اشتباه برداشت نکنید. نه من نمیگویم همهچیز مأیوس کننده و پوچ است ، بالعکس ، هرگز قسمتی از بدنتان را با قسمتی دیگر لمس کردهاید؟ ساییدن پاها به ملافهها قبل از بهخواب رفتن چه احساسی دارد؟ تا به حال حس کردهاید که نور آفتاب ، چشمهایتان را میزند و بعد پلکهایتان را محکم روی هم فشار دهید؟ میدانستید صدای گنجشکهای صبح زود خانهای روستایی ، چقدر زندگیبخش است؟
مهِ صبحگاهی یک جنگل را دیدهاید؟ حرکت یک کفشدوزک روی پوست دست چی؟
نفس کشیدن در میان برفها ، پا برهنه راه رفتن روی چمنها و خاکها ، دراز کشیدن وسط فرش خانه در یکی از روزهای غمانگیز سپتامبر ، به خواب رفتن روی سرامیک سرد... ، میبینید؟
این چیزها آنقدر هم بد نیستند. زیبایی وجود دارد. اما فرانچسکا ، به نظر شما زیبایی وحشتناک نیست؟
گاهی روی قلبتان سنگینی نمیکند؟ تاب آوردن آن سخت نمیشود؟ از آن بیزار نمیشوید؟
اشتباه برداشت نکنید. نه من نمیگویم همهچیز مأیوس کننده و پوچ است ، بالعکس ، هرگز قسمتی از بدنتان را با قسمتی دیگر لمس کردهاید؟ ساییدن پاها به ملافهها قبل از بهخواب رفتن چه احساسی دارد؟ تا به حال حس کردهاید که نور آفتاب ، چشمهایتان را میزند و بعد پلکهایتان را محکم روی هم فشار دهید؟ میدانستید صدای گنجشکهای صبح زود خانهای روستایی ، چقدر زندگیبخش است؟
مهِ صبحگاهی یک جنگل را دیدهاید؟ حرکت یک کفشدوزک روی پوست دست چی؟
نفس کشیدن در میان برفها ، پا برهنه راه رفتن روی چمنها و خاکها ، دراز کشیدن وسط فرش خانه در یکی از روزهای غمانگیز سپتامبر ، به خواب رفتن روی سرامیک سرد... ، میبینید؟
این چیزها آنقدر هم بد نیستند. زیبایی وجود دارد. اما فرانچسکا ، به نظر شما زیبایی وحشتناک نیست؟
گاهی روی قلبتان سنگینی نمیکند؟ تاب آوردن آن سخت نمیشود؟ از آن بیزار نمیشوید؟
-من یا تو؟
+تو
-حالا چرا من...؟
+تو ، تو نیستی. من هستم. منی که پنهان و محوه. میبینی؟میشنوی؟میفهمی؟
+تو
-حالا چرا من...؟
+تو ، تو نیستی. من هستم. منی که پنهان و محوه. میبینی؟میشنوی؟میفهمی؟
فکر میکنی زیر چشمهایت چه شکلیست؟میخواستی لمسشان کنی؟اما نمیفهمی که بیرون شدهای؟ از صدای من توی گوشهایت خستهای؟دلت برای کاکتوس های کوچک و بزرگ در حیاط قدیمی تنگ شده؟ پدربزرگت زمانی زنده بود و حالا مُرده ، زمانی وجود داشته و حالا وجود ندارد. آن خاطرهی تو ، زمانی اکنون بوده و حالا از میان رفته. وقتی به از میان رفتن فکر میکنی گریهات میگیرد؟
هی. ببین من رو. این تموم میشه. حالش بهتر میشه. من میدونم. تو هم حالت بهتر میشه. هممون میخندیم. راه میریم و بلند آواز میخونیم. میریم گل میکاریم وسط پارک و میخندیم. میریم با گربه همسایه صحبت میکنیم و میخندیم. میرقصیم تو خیابونا و یادمون میاد که زندهایم. یادمون که اومد ، نفس میکشیم و میخندیم.
چه میشد اگر یک روز تعطیل فقط خودم تنها روی زمین بودم. داد میزدم و خالی میشدم. به موزههای هنر میرفتم و بدون دخالت فقط تماشا میکردم.
هیچکس نبود که مرا ببیند یا صدای مرا بشنود. چه میشد اگر هرکس در دنیای خود میزیست و دنیای خود را ستایش میکرد؟
هیچکس نبود که مرا ببیند یا صدای مرا بشنود. چه میشد اگر هرکس در دنیای خود میزیست و دنیای خود را ستایش میکرد؟
آن زمانها که دبیرستان میرفتید ، در گوشهای از حیاط مدرسه ، روی زمین دراز کشیدهاید؟چشمهایتان را بستهاید؟ برگ درختی روی گونههایتان سقوط کند ، صدای مکالمات دانشآموزان باهم درآمیخته شده ، اما شما هیچ نفهمید چه میگویند ؛ آقای عزیز ، شما دلتان برای حضور چیزی توی شکم ، پوشیدن لباسهای گرم در سرمای اکتبر ، دیررسیدن به اتوبوس مدرسه ، شنیدن یک موسیقی غمانگیز توی راه و بعد رسیدن به تمام آن چیزهای نفرتانگیز تنگ میشود؟
گاهی فکر میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد چه میکنم یا چه میگویم.
فرانچسکای عزیزم
چندروزی نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم.
در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم.
نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم هر قدمی که برمیدارم ممکن است مرا بُکشد.
وقتی مشغول فکر کردن به این هستم که آیا "من" دارد راه میرود یا خیر ، نزدیک است ماشینی در خیابان زیرم کند ، یا پیانویی از بالای ساختمان روی کلهام بیوفتد. یا شاید هم در گوشه اتاقم بمیرم. من کار میکنم؟ بله ؛ ولی گاهی یادم میرود دقیقا چه کاری.
گمان میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد که چه میکنم یا چه میگویم. تنها چیزی که درحال حاضر محوریت مرا در بر گرفته یا خلاء وجودی بیپایان است.
حتی گاهی حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم.
فرانچسکا ؛
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت میآوریم؟
امیدوارم هرچه زودتر در خانهی زرد ببینمت.
دوستدار تو
چندروزی نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم.
در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم.
نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم هر قدمی که برمیدارم ممکن است مرا بُکشد.
وقتی مشغول فکر کردن به این هستم که آیا "من" دارد راه میرود یا خیر ، نزدیک است ماشینی در خیابان زیرم کند ، یا پیانویی از بالای ساختمان روی کلهام بیوفتد. یا شاید هم در گوشه اتاقم بمیرم. من کار میکنم؟ بله ؛ ولی گاهی یادم میرود دقیقا چه کاری.
گمان میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد که چه میکنم یا چه میگویم. تنها چیزی که درحال حاضر محوریت مرا در بر گرفته یا خلاء وجودی بیپایان است.
حتی گاهی حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم.
فرانچسکا ؛
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت میآوریم؟
امیدوارم هرچه زودتر در خانهی زرد ببینمت.
دوستدار تو
دلم میخواد یه نفر رو انقدر بزنم که هم دستام خونی شه ، هم اون تا حد مرگ بره
وقتی یاد استعداد دوستیابیم میوفتم دلم میخواد هیچوقت روی زمین وجود نداشته باشم
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت میآوریم؟
گمان میکردیم هرلحظه از دلتنگیِ چیزی میمیریم ولی باز هم نمیمردیم و به لحظهی بعدی میرسیدیم. فرانچسکا ، خاطرات دور و محو اند. درست مثل آرام زندگی کردن. نه مأیوس کننده است ، نه پوچ. همانطور که خودت دیدی اصلا بد نیست ؛ حتی بدیهیات هم شگفت انگیزند. زندگی خیلی بزرگ است و من خیلی کوچکم. این اشکالی ندارد ، همیشه از دوردست ها به آن لبخند محوی میزنم. به قول خودت ، من قلب کوچکی دارم با مشکلی بزرگ.
گمان میکردیم هرلحظه از دلتنگیِ چیزی میمیریم ولی باز هم نمیمردیم و به لحظهی بعدی میرسیدیم. فرانچسکا ، خاطرات دور و محو اند. درست مثل آرام زندگی کردن. نه مأیوس کننده است ، نه پوچ. همانطور که خودت دیدی اصلا بد نیست ؛ حتی بدیهیات هم شگفت انگیزند. زندگی خیلی بزرگ است و من خیلی کوچکم. این اشکالی ندارد ، همیشه از دوردست ها به آن لبخند محوی میزنم. به قول خودت ، من قلب کوچکی دارم با مشکلی بزرگ.
بیشتر وقتها بابت گارد گرفتنِ بیدلیلم نسبت به بقیه عذاب وجدان دارم
الان دراز کشیدم روی چمن خیس. هوا خنکه ، آب از فواره پخش شده و حالا نور خورشید داره به قطرات میتابه. چشمهام رو بخاطر نور آفتاب میبندم. هیچ فکر و خیالی توی سرم نیست ، حداقلش فکرهای مهمی نیستن.
الان فقط خودمم و خودم. تنها.
کافیه برای لحظهای آرامش؟
الان فقط خودمم و خودم. تنها.
کافیه برای لحظهای آرامش؟