موجودیدرپوچترینهیچکجایعالم.
فرانچسکای عزیزم چندروزی نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم. در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم. نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم…
حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم. همهی اینها باهم جوری در وجود و روحم رخنه کرده است که حس میکنم مغزم از کاه ساخته شده و چیزی برای فهمیدن نیست و هرچه هست همانی هست که حقیقت بیان میکند. دنیا همان است و ناامیدی همان. و اینها تغییر ناپذیرند.
این احساساتی که پیش زمینه و زیرمجموعهی پوچیام شدند مرا عذاب میدهند ، درست به اندازهای که نمیتوانم نصیحتهای دروغی را بشنوم که بیان میدارد "زندگی ارزشی والا دارد" چون من ارزش والا را نه دیده و نه لمس کردهام. راجع به چیزی حرف زدن که پس از مرگ میآید مسخره است. چه کسی آن را تجربه کرده؟ هیچکس. و چه کسی به سمت آن میرود؟ همه.
ولی اینکه چه کسی مرگ را "انتخاب" میکند پرسش جداگانهای است.
این احساساتی که پیش زمینه و زیرمجموعهی پوچیام شدند مرا عذاب میدهند ، درست به اندازهای که نمیتوانم نصیحتهای دروغی را بشنوم که بیان میدارد "زندگی ارزشی والا دارد" چون من ارزش والا را نه دیده و نه لمس کردهام. راجع به چیزی حرف زدن که پس از مرگ میآید مسخره است. چه کسی آن را تجربه کرده؟ هیچکس. و چه کسی به سمت آن میرود؟ همه.
ولی اینکه چه کسی مرگ را "انتخاب" میکند پرسش جداگانهای است.
اگه نقاشی بلد بودم ، رنگهام رو مهمون بوم میکردم و هرروز از لبخندات میکشیدم ، و قاب عکسی از موهای شلختت روی دیوار اتاقم نصب میکردم
سر یه سری چیزا عصبی میشم و حالم بد میشه که واقعا ارزش نداره و خودمم این رو میدونم. ناراحتم ، رو مود خوبی نیستم ، دلم میخواد گریه کنم درحالی که این واکنشام کاملا غیرمنطقیه.
فقط کاش محو میشدم و انقدر آزاردهنده نبودم
فقط کاش محو میشدم و انقدر آزاردهنده نبودم
عزیز تقریبا از دست رفتهام
میخواهم شرح حال این روزهایم را به عرضت برسانم.
متاسفانه بعد رفتنت آنقدر که فکر میکردم غمگین نشدم و حتی نتوانستم پشت سرت چند قطره اشک برای بدرقه بریزم.
و این راحتی و خیال آسوده بیشتر از خوشحال ، نگرانم میکند که شاید بدنم هنوز گرم است و نکند عمق فاجعه هنوز مشخص نشده.
نگرانم که آرامش قبل از طوفان باشم.
همانند سربازی که از جنگ زنده برگشته ، اما هرروز با جای خالی پایش مواجه میشود.
و هر شب با کابوس جنگ ، خواب بار سفر میبندد از چشمانش.
نگرانم که هنوز باور نکردهام که بازمانده جنگ هستم ، نه نجات یافته.
"نامهای که هرگز فرستاده نشد"
میخواهم شرح حال این روزهایم را به عرضت برسانم.
متاسفانه بعد رفتنت آنقدر که فکر میکردم غمگین نشدم و حتی نتوانستم پشت سرت چند قطره اشک برای بدرقه بریزم.
و این راحتی و خیال آسوده بیشتر از خوشحال ، نگرانم میکند که شاید بدنم هنوز گرم است و نکند عمق فاجعه هنوز مشخص نشده.
نگرانم که آرامش قبل از طوفان باشم.
همانند سربازی که از جنگ زنده برگشته ، اما هرروز با جای خالی پایش مواجه میشود.
و هر شب با کابوس جنگ ، خواب بار سفر میبندد از چشمانش.
نگرانم که هنوز باور نکردهام که بازمانده جنگ هستم ، نه نجات یافته.
"نامهای که هرگز فرستاده نشد"
Eleanor Rigby
Cody Fry
All the lonely people
Where do they all come from?
Where do they all come from?
روز به خیر
اگر روزتون با پریود شروع نشده عابویسلی بهتون حسودیم میشه
اگر روزتون با پریود شروع نشده عابویسلی بهتون حسودیم میشه
عقل و احساس فرق میکنن ، عقل مثل قانون عمل و عکس العمل میمونه ؛
یادت باشم یادم هستی
دوست داشته باشم ، دوستم داری
حرف در مقابل حرف
یادت باشم یادم هستی
دوست داشته باشم ، دوستم داری
حرف در مقابل حرف
فرانچسکا میگه "انسان بودن درد داره. این زمانی پیش میاد که سعی داشته باشی انسانی زندگی کنی. چون میخوای فوق العاده باشی ، ولی میفهمی که چقدر ناقصی. دربرابر زمین. دربرابر این آسمون و زمینی که داخلش میلیاردها انسان زندگی میکنن. همیشه یکم نقص داشتن لازمه برای بودن. قرار نیست همیشه همهی مردم رو راضی نگه داری تا انسانیتت ثابت بشه ، چون قرار نیست این اتفاق بیوفته. صرفا برای خوشحال کردن مردم زندگی نکن چون اینطوری خودت زندگی نمیکنی. زندگی کوتاهه پس برای آدمهای خوب وقت بذار و به فهمیدن و خوب بودن ادامه بده. چون بهای زیستن فهمیدنه."
غافل از هر فکری که در رویاهای شبانه و کابوس های روزانهام دنبال میکردم ، یک روزصبح دنیا برای من وارونه میشود.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوهای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش میتواند از آروزی دیرینهام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینهاش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقیست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوهای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش میتواند از آروزی دیرینهام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینهاش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقیست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.