موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
745 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
اگه نقاشی بلد بودم ، رنگهام رو مهمون بوم میکردم و هرروز از لبخندات میکشیدم ، و قاب عکسی از موهای شلختت روی دیوار اتاقم نصب میکردم
سر یه سری چیزا عصبی میشم و حالم بد میشه که واقعا ارزش نداره و خودمم این رو میدونم. ناراحتم ، رو مود خوبی نیستم ، دلم میخواد گریه کنم درحالی که این واکنشام کاملا غیرمنطقیه.
فقط کاش محو میشدم و انقدر آزاردهنده نبودم
عزیز تقریبا از دست رفته‌ام
میخواهم شرح حال این روزهایم را به عرضت برسانم.
متاسفانه بعد رفتنت آنقدر که فکر میکردم غمگین نشدم و حتی نتوانستم پشت سرت چند قطره اشک برای بدرقه بریزم.
و این راحتی و خیال آسوده بیشتر از خوشحال ، نگرانم میکند که شاید بدنم هنوز گرم است و نکند عمق فاجعه هنوز مشخص نشده.
نگرانم که آرامش قبل از طوفان باشم.
همانند سربازی که از جنگ زنده برگشته ، اما هرروز با جای خالی پایش مواجه میشود.
و هر شب با کابوس جنگ ، خواب بار سفر میبندد از چشمانش.
نگرانم که هنوز باور نکرده‌ام که بازمانده جنگ هستم ، نه نجات یافته.

"نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد"
روز به خیر
اگر روزتون با پریود شروع نشده عابویسلی بهتون حسودیم میشه
عقل و احساس فرق میکنن ، عقل مثل قانون عمل و عکس العمل میمونه ؛
یادت باشم یادم هستی
دوست داشته باشم ، دوستم داری
حرف در مقابل حرف
فرانچسکا میگه "انسان بودن درد داره. این زمانی پیش میاد که سعی داشته باشی انسانی زندگی کنی. چون میخوای فوق العاده باشی ، ولی میفهمی که چقدر ناقصی. دربرابر زمین. دربرابر این آسمون و زمینی که داخلش میلیاردها انسان زندگی میکنن. همیشه یکم نقص داشتن لازمه برای بودن. قرار نیست همیشه همه‌ی مردم رو راضی نگه داری تا انسانیتت ثابت بشه ، چون قرار نیست این اتفاق بیوفته. صرفا برای خوشحال کردن مردم زندگی نکن چون اینطوری خودت زندگی نمیکنی. زندگی کوتاهه پس برای آدمهای خوب وقت بذار و به فهمیدن و خوب بودن ادامه بده. چون بهای زیستن فهمیدنه."
دوست دارم برای یکی کتاب بخونم.
تا ابد که نمیتونی فرار کنی...میتونی؟
غافل از هر فکری که در رویاهای شبانه و کابوس های روزانه‌ام دنبال میکردم ، یک روزصبح دنیا برای من وارونه میشود.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوه‌ای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش می‌تواند از آروزی دیرینه‌ام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینه‌اش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقی‌ست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.
لابد اونام براشون سخت بوده که باور کنن دارن درد میکشن ، منم برام سخته که باور کنم دیگه نمیتونم چیزهایی رو داشته باشم که دیگه نیستن
بدون هیچ دلیل منطقی عصبیم و کاری برای رفع کردنش هم نمیتونم بکنم ، حتی بابت اینکه حس خوبی ندارم و نمیتونم چیز مثبتی به کسی منتقل کنم هم عذاب وجدان دارم
امروز خیلی خسته‌ام ، فردا از من نپرس که چرا نمیخندم ، گفته بودم که چقدر سخت است و ویروس پوچی و ناامیدی ، چنین راحت بر پیکرمان فرود میاید و من آخرین باری که چشم‌هایم با دهانم همراه شد را به یاد ندارم.