غافل از هر فکری که در رویاهای شبانه و کابوس های روزانهام دنبال میکردم ، یک روزصبح دنیا برای من وارونه میشود.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوهای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش میتواند از آروزی دیرینهام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینهاش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقیست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوهای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش میتواند از آروزی دیرینهام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینهاش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقیست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.
لابد اونام براشون سخت بوده که باور کنن دارن درد میکشن ، منم برام سخته که باور کنم دیگه نمیتونم چیزهایی رو داشته باشم که دیگه نیستن
بدون هیچ دلیل منطقی عصبیم و کاری برای رفع کردنش هم نمیتونم بکنم ، حتی بابت اینکه حس خوبی ندارم و نمیتونم چیز مثبتی به کسی منتقل کنم هم عذاب وجدان دارم
امروز خیلی خستهام ، فردا از من نپرس که چرا نمیخندم ، گفته بودم که چقدر سخت است و ویروس پوچی و ناامیدی ، چنین راحت بر پیکرمان فرود میاید و من آخرین باری که چشمهایم با دهانم همراه شد را به یاد ندارم.
𝑩𝒍𝒖𝒆𝒕𝒉
- گردشِزندانیها 「 https://news.1rj.ru/str/EmptyCreature 」
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فرانچسکای عزیزم ؛
بیشتر وقتها احساس میکنم کسی مرا تماشا میکند ، برای همین دوست دارم وانمود کنم نقش اول این فیلم من هستم. منی که به طرز فجیع و بسیار دراماتیک مشغول خلق کردن دنیایی بر بوم روبروی خود هستم. به طلوع آفتاب زل میزنم و آفتاب در نهایت با همکاری تهیهکنندهی این صحنه ، از آسمان تیره به آرامی سر میکشد و من فکر میکنم رنگهای آبی و طلایی درکنار هم هیچوقت این چنین زیبا به نظر نرسیدهاند.
من اینجا نقش زنی به نام جین را دارم. اکثر شبها را با چشمهای باز صبح میکنم ، در چهرهام ردی از بیخوابیها درست زیر چشمانم دیده میشود. البته بگویم ، جین خوابیدن را دوست دارد ، شاید بیشتر از هرچیزی و هرکسی در این جهان. اما جین بدون بستن چشمان خودهم کابوس میبیند.
در اصل ، او فردی ناامید است که حالا گمان میکند دیگر قرار نیست دنیا به او روی خوش نشان دهد. پس در واقعیت به جست و جوی چیزی خیالانگیز میپردازد که منشا حقیقی داشته باشد و در عین حال فقط او قادر به زنده کردن آنها باشد.
فرانچسکا ، من تا به حال در دنیاهای متخلفی زندگی کردهام.
در زندگیهای پس از مرگ ، گاه خداوندی بودم که یونانیان باستان با جان گرفتن نام زئوس بر لبهایشان از من آذرخش میخواستند ، گاه کشیشی بودم که هیچگاه در آغوش خاک آرامش را نبوسید ، گاه نویسندهای تارک دنیا بودم که روزی در خانه زرد خود را حلق آویز کرد و اکنون نمیدانم چه کسی هستم.
بیشتر وقتها احساس میکنم کسی مرا تماشا میکند ، برای همین دوست دارم وانمود کنم نقش اول این فیلم من هستم. منی که به طرز فجیع و بسیار دراماتیک مشغول خلق کردن دنیایی بر بوم روبروی خود هستم. به طلوع آفتاب زل میزنم و آفتاب در نهایت با همکاری تهیهکنندهی این صحنه ، از آسمان تیره به آرامی سر میکشد و من فکر میکنم رنگهای آبی و طلایی درکنار هم هیچوقت این چنین زیبا به نظر نرسیدهاند.
من اینجا نقش زنی به نام جین را دارم. اکثر شبها را با چشمهای باز صبح میکنم ، در چهرهام ردی از بیخوابیها درست زیر چشمانم دیده میشود. البته بگویم ، جین خوابیدن را دوست دارد ، شاید بیشتر از هرچیزی و هرکسی در این جهان. اما جین بدون بستن چشمان خودهم کابوس میبیند.
در اصل ، او فردی ناامید است که حالا گمان میکند دیگر قرار نیست دنیا به او روی خوش نشان دهد. پس در واقعیت به جست و جوی چیزی خیالانگیز میپردازد که منشا حقیقی داشته باشد و در عین حال فقط او قادر به زنده کردن آنها باشد.
فرانچسکا ، من تا به حال در دنیاهای متخلفی زندگی کردهام.
در زندگیهای پس از مرگ ، گاه خداوندی بودم که یونانیان باستان با جان گرفتن نام زئوس بر لبهایشان از من آذرخش میخواستند ، گاه کشیشی بودم که هیچگاه در آغوش خاک آرامش را نبوسید ، گاه نویسندهای تارک دنیا بودم که روزی در خانه زرد خود را حلق آویز کرد و اکنون نمیدانم چه کسی هستم.
من واقعی هستم یا خیال؟
همهی من خیلی وقت است که میان رنگها گمشده.
همهی من خیلی وقت است که میان رنگها گمشده.
All Of Me
John Legend
Even when you're crying
you're beautiful too
you're beautiful too
احساس میکنم تشخیص واقعیت از رویا هم برایم به مراتب سخت تر شده
باشه همه چی یه روزی درست میشه ولی من الان به درست شدنش نیاز دارم