موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
746 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
تا ابد که نمیتونی فرار کنی...میتونی؟
غافل از هر فکری که در رویاهای شبانه و کابوس های روزانه‌ام دنبال میکردم ، یک روزصبح دنیا برای من وارونه میشود.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوه‌ای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش می‌تواند از آروزی دیرینه‌ام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینه‌اش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقی‌ست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.
لابد اونام براشون سخت بوده که باور کنن دارن درد میکشن ، منم برام سخته که باور کنم دیگه نمیتونم چیزهایی رو داشته باشم که دیگه نیستن
بدون هیچ دلیل منطقی عصبیم و کاری برای رفع کردنش هم نمیتونم بکنم ، حتی بابت اینکه حس خوبی ندارم و نمیتونم چیز مثبتی به کسی منتقل کنم هم عذاب وجدان دارم
امروز خیلی خسته‌ام ، فردا از من نپرس که چرا نمیخندم ، گفته بودم که چقدر سخت است و ویروس پوچی و ناامیدی ، چنین راحت بر پیکرمان فرود میاید و من آخرین باری که چشم‌هایم با دهانم همراه شد را به یاد ندارم.
Forwarded from 𝑩𝒍𝒖𝒆𝒕𝒉
- گردشِ‌زندانی‌ها

https://news.1rj.ru/str/EmptyCreature
فرانچسکای عزیزم ؛
بیشتر وقت‌ها احساس میکنم کسی مرا تماشا میکند ، برای همین دوست دارم وانمود کنم نقش اول این فیلم من هستم. منی که به طرز فجیع و بسیار دراماتیک مشغول خلق کردن دنیایی بر بوم روبروی خود هستم. به طلوع آفتاب زل میزنم و آفتاب در نهایت با همکاری تهیه‌کننده‌ی این صحنه ، از آسمان تیره به آرامی سر میکشد و من فکر میکنم رنگ‌های آبی و طلایی درکنار هم هیچوقت این چنین زیبا به نظر نرسیده‌اند.
من اینجا نقش زنی به نام جین را دارم. اکثر شب‌ها را با چشم‌های باز صبح میکنم ، در چهره‌ام ردی از بی‌خوابی‌ها درست زیر چشمانم دیده میشود. البته بگویم ، جین خوابیدن را دوست دارد ، شاید بیشتر از هرچیزی و هرکسی در این جهان. اما جین بدون بستن چشمان خودهم کابوس می‌بیند.
در اصل ، او فردی ناامید است که حالا گمان میکند دیگر قرار نیست دنیا به او روی خوش نشان دهد. پس در واقعیت به جست و جوی چیزی خیال‌انگیز می‌پردازد که منشا حقیقی داشته باشد و در عین حال فقط او قادر به زنده‌ کردن آنها باشد.
فرانچسکا ، من تا به حال در دنیا‌های متخلفی زندگی کرده‌‌ام.
در زندگی‌های پس از مرگ ، گاه خداوندی بودم که یونانیان باستان با جان گرفتن نام زئوس بر لب‌هایشان از من آذرخش می‌خواستند ، گاه کشیشی بودم که هیچ‌گاه در آغوش خاک آرامش را نبوسید ، گاه نویسنده‌ای تارک دنیا بودم که روزی در خانه زرد خود را حلق آویز کرد و اکنون نمیدانم چه کسی هستم.
من واقعی هستم یا خیال؟
همه‌ی من خیلی وقت است که میان رنگ‌ها گمشده.