موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
745 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
فکر میکنی این‌ها چرندیاتِ تو نیستند؟فکر میکنی من تو ذهنت خودم رو جا کرده‌ام و مجبورت میکنم این‌ها را بنویسی؟ میترسی که من درون تو را ببینم؟ چون دیدم و خالی بود؟خالی بودنت تاریک و وهم‌آور بود؟
با این‌حال دلم برایت سوخت.
فکر میکنی که نتوانستی تاریکی‌ات رو از من پنهان کنی؟
حالت را بهم میزنم؟این نوع موسیقی حوصله‌ات را سر‌میبرد؟
اما تو همیشه این نوع موسیقی را دوست داشتی.حالا هم دوستش داری...اما از شنیدنش بیزاری؟آه..تو هیچوقت دوستش نداشتی.
فرانچسکا میگه"راستشو بخوای دکترا هنوز نفهمیدن با چه پدیده‌ای سر و کله میزنن،منم نمیدونم حقیقتا،اسم خاصی رو نمیشه براش انتخاب کرد.عین زمانیِ که رنگ‌هات رو گم کردی.وجودت رو گم کردی و در به در دنبال خوده واقعیتی ولی انگار ازت دزدینش،انگار خوده واقعیت رو مچاله کردن و بعد داخل سطل‌زباله انداختن.حس طرد شدن رو میده."
ویکتور مُرد.
اون شجاع نبود.
فقط یه آدم بزدل و تنها بود.
و من؟!
من هیچکس نیستم.
+ Do you believe you could change me the I've changed you?
- I already did.

: Hannibal
و احساسات اعجاب‌آور و بدمزه‌‌ای به‌ نام ترس ، در تالار وجودم به رقص پرداختند.
زمان کند میشه و عمیق تر و عمیق تر توی خودت فرو میری.
تاریکیِ مهارنشدنیِ رخنه کرده در وجود غم‌زده من و جسم هزاران رنگ تو هرگز نتوانست از این مرداب زندگی نجاتمان دهد.
دیگر حتی آسمان پر ستاره ونگوگ عزیز هم رنگ باخته بود. آفتاب گردان‌هایش پلاسیده و پژمرده شده بود.گرامافون گوشه کافه قدیمی که خاطره‌هایمان در انجا نقش بسته بود نیز صدای دلنوازی نمیداد و پیانوی قدیمیِ خاک‌خورده تو هم کنج زیرزمین درحال غرق شدن بود.
گل‌ها پژمرده، رنگین‌کمان مرده،آسمان افتابیِ جولای به تاریکی تابوتی زیر انبوهی خاک، ماه له شده و خورشید سرد بود.‌طوری که گویا پایانمان فرا رسیده باشد.
بگذار روح خسته و ناامید منِ ناتوان در روح چند رنگِ تو به رقص دربیاید و در آخر قطرات باران ، این لجن‌زار درونمان را بشوید و خاکستر وجودمان با خیالی خوش به دست زجه‌های باد سپرده شود.
-تو شیطانی!
+اگه تعریفت از شیطان این باشه...
تعریف ها فرق میکنه،کلمه ها فرق میکنه،دیدگاه‌ها فرق میکنه، دنیا ها فرق میکنه...میدونی؟
-"تضاد."
Somethings, once you've loved them,become yours forever.
and if you try to let them go,they only circle back and return to you.
they become part of who you are...
or destroy you
All my favourite conversations always made in the A.M
تنهایی همانند مایع لزج و بدمزه‌ای در سرنگ غم به سیاه‌رگ های قلبش تزریق میشد.باد سردی درون مغز پوچ و توخالی‌اش میپیچید و خاطرات بجا مانده را کنار میزد. مرگ رنگین‌کمان وجودش ، و چشمانی که با خون تزئین شده بود و آخرین اشک‌هایش روی دیوار "من درد کشیده‌ام" را به رخ میکشید.
میدونی خدایی‌ وجود نداره ، مگه نه؟
همین الانشم فهمیدی که این حرفا فقط یه مشت خزعبلاته که یه نفر از خودش در آورده تا تو رو از اون‌چیزی که واقعا هستی و کاری که واقعا میخوای‌ بکنی دور نگه داره.

- American Horror Story
گاهی هیجان زده می‌شم و اشتباهاتی انجام می‌دم که ازشون پشیمون می‌شم. این عصبیم می‌کنه که هیچ کنترلی روی خودم و اشتباهاتم ندارم، پس به جای گریه کردن به خودم آسیب می‌زنم.
و بخاطر آسیب زدن به خودم ، بیشتر عصبی میشم و باز هم به خودم آسیب میزنم.
فرانچسکای عزیزم ،
درست به یاد ندارم اولین باری که از تو نامه‌ای با یک تمبر طلایی رنگ دریافت کردم چه روزی در ماه دسامبر بود و بعد از اون همیشه منتظر رسیدنِ نامه‌های بعدی بودم.
مثل همیشه ، امیدوارم در شرایط خوبی باشی و حال خوبی نیز داشته باشی.
آخرین دفعه که به دیدارت آمده بودم ، به اجبار بود و حدس میزنم تو هم این رو فهمیده باشی.
امروز ، بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم.
همونطور که گفته بودی "خصلت آدم همینه. زود از همه‌چی خسته میشه"
ولی یه جور بدی خستم ، که با قرص و خواب هم درست نمیشه و بخاطر همین احساس بدی دارم.
فرانچسکا ، تا به حال شده هویت خودت رو گم کنی؟ یادت بره کی بودی ، کجا بودی ، قصد چه‌کاری رو داشتی؟
به تازگی زیاد دچار این قضیه میشم و حس میکنم تنها دلیلی که داره ، اینه که به لحظه‌ها توجه چندانی ندارم. انگار که بی‌توجهی باعث شده یادم بره کی‌ام. یادم بره چیکاره‌ام و حتی یادم بره چی‌ میخوام.
باورت نمیشه،اصلا باورت نمیشه.
امروز آقای راچستر دوبار صدایم کرد.
و من؟ من گیج شده بودم‌ ، با گیجی نگاهشون میکردم و جوابی نمیدادم ، میدونستم شخصی که آقای راچستر صدایش کرده بین ماست ، ولی اینکه کیه؟ انگار جوابش پشت به پرده بود ، باید پرده رو کنار میزدم تا بفهمم کیه.
کوتاه بود ، سره ده ثانیه یادم افتاد اون شخص ، خودمم. ولی لعنت.
ده ثانیه یادم رفته بود کی بودم.باورت میشه؟
خودم رو یادم رفت.
قبل از اینکه این نوشته رو شروع کنم ، در به در دنبال اسمت بودم ، من حتی یادم رفته بود تو کی بودی.
تو رو هم یادم رفته بود.
من...حتی خاطرات رو هم دقیق یادم نیست.
من میدونم بعد یک ، دو میاد. ولی هیچوقت به این فکر نکردم دو چیه؟ دو کجاست و بدون یک چه معنی داره.
معانی تو ذهنم وابسته به همن. با فراموش کردن یک ، دو رو هم فراموش میکنم...
این من رو میترسونه و حتی نمیدونم بره درست کردنش باید چیکار کنم..
احتمالا دوباره خانواده‌ام من رو به دیدار تو بیاورند.
راستی
امیدوارم آفتاب گردان‌هایی که برایت فرستادم ، همراه این نامه به دستت رسیده باشد.

دوستدار تو