✏️عزادارن بَیَل، علم پرستی و راه حل گرایی
مهدی خلیلی
🔸غلامحسین ساعدی در داستان ششم از کتاب عزاداران بَیَل قصه ی مردمانی را روایت می کند که با چیزی مواجه می شوند که ماهیت مرموزی دارد، اما گمان می کنند این چیز ضریح امامزاده ای ست که میتواند بیماران را شفا دهد.
🔸داستان از آنجا شروع می شود که مشدی جبار که مدتی به شهر رفته بود و حال به روستا برگشته برای عده ای از اهالی ده تعریف می کند که در راه با شی ای غریب و عجیب برخورد کرده که نه دست و پا دارد نه چشم و گوش، گاو و خانه کوچک و ماشین قراضه هم نیست، و به قول خودِ مشدی جبار «شبیه هیشکی نبود، یه چیز عجیبی بود، مثل یه... والله نمی دونم چی بگم». بعد که اهالی فکر کردند شاید این چیز به دردبخور باشد شال و کلاه کردند و شبانه در زیر نور ماه و با یک فانوس به دنبال آن رفتند، و بعد از مشقت و جست وجو آن را پیدا کردند. بعد از پیدا کردنِ آن شی، هر کدام حدسی زدند، شاید صندوق، یا ماشین چپ شده است، یا آبگرمکن است، شاید هم آهن یک پارچه است. اما این حدس ها مقبول نیفتاد. از داخلِ آن شی صدایی می آید، شاید صدای آب است، شاید صدای زنبور و مگس است، شاید صدای گریه و زاریست. و در نهایت «اسلام» حدس زد شاید «این یه ضریحه. ضریح یه امامزاده» اگرچه درباره ی این حرف هم چند و چون شد ولی نهایتا همه آن را می پذیرند و وقتی آن ضرح را با خود به بیل می آورند به همه می گویند «این ضریحه، یه آقاس، یه امامزاده س» و آن را کنار «علم خانه» نصب می کنند و برایش تشکیلاتی راه می اندازند و «مشدی زینال» که مادرش سیده ای بوده را هم متولی امامزاده می کنند و بعد از آن همه ی مریض ها به این جا می آیند تا شفا بگیرند.
🔸این داستان، که به نحو سمبولیک نوشته شده است، می تواند به انحاء مختلف تفسیر شود. شاید اولین تفسیری که از آن به ذهن متبادر می شود این است که ساعدی بنا دارد بگوید ریشه ی مذهب در جهل و نیاز به یافتن ملجاء است. این برداشت قطعا برداشتی ممکن است، اما من میخواهم به نحوی دیگر از این داستان نمادین رمزگشایی کنم، و آن اینکه انسان همواره به جهلش لباس تقدس می پوشاند و متناسب با تمنیاتش آن جهل را بدل به امری مطلوب می کند و به کار می گیرد. حال اگر به روزگار کنونی نگاه کنیم چه چیزی است که می تواند مصداق همان شی ای باشد که در داستان ساعدی گمشده ی اهالی ده است، پس از یافتن به آن لباس تقدس می پوشانند و آن را حلّال مشکلات و مریضی ها می دانند؟ به نظر من، علم و فناوری جدید (و بطور خاص فناوری جدید) چنین نقشی را در دنیای ما ایفا می کند. علم و فناوری آن گمشده ای است که همه ی ما در پی آنیم، راه حل همه ی دردها را از آن می جویند و بی آن که تاملّی جدی در ماهیت آن کرده باشیم به آن لباس تقدس می پوشانیم. این تفکر که هر چیزی جز علم جدید را نامفهوم می داند علم پرستی (Scientism) نامیده می شود، و این دیدگاه که راه حل همه ی مشکلات انسان در ساختِ فناوری های جدید است راه حل گرایی (Solutionism) تعبیر می شود. علم پرستی و راه حل گرایی با محترم شمردن علم و فناوری متفاوت است. در علم پرستی و راه حل گرایی همه ی معارف و راه حل های بشری "منحصر" در علم و فناوری می شوند. علم پرستی و راه حل گرایی از جنس دین اند، و ما مومنانِ این دینیم.
🔸علم پرستی و راه حل گرایی در کشورهای منشا علم و فناوری به نحوی و در کشور های واردکننده ی آن به نحوی دیگر در جریان است. شاید بتوان داستان ساعدی را وصفِ حال مردمان و سیاست مدارانِ کشورهای تاسعه نایافته یا در حال توسعه دانست. به طور خاص در ایران، و پس از اولین برخوردها با علم و فناوری جدید در اواخر دوره ی صفویه و اوایل دوره قاجار تا به حال، همواره حالتی خاضعانه نسبت به این برساخته های انسانِ عصر جدید وجود داشته است. حتی اگر غرب را هیولای کفر و الحاد بدانیم، علم و ابزار جدید را بی هیچ تاملّی مقدس می دانیم و به آن ها دخیل می بندیم، و آن ها را راه حل همه ی معضلات و مشکلات مان می دانیم. هیچ گاه به نحو جدی در ماهیت آنها و تاثیری که در این دویست سال از علم و فناوری برای ما حاصل شده تامل نمی کنیم.
🔸آیا دانشگاه ایرانی، که بستر علم و فناوری است، توانسته زندگی انسان ایرانی را غنی تر کند؟ آیا توانسته صنعت ما را در خدمتِ نیازهای اصلی مان بکشاند؟ آیا علم جدید توانسته فهم ما را از عالم هستی عمیق تر کند؟ آیا فناوری های گوناگون نهایتا زندگی ما را تسهیل کرده اند یا تنها به آلودگی کلان شهر های ما و تخریب محیط زیست مان انجامیده اند؟ اینها سوالات مهمی اند که انسان ایرانی پس از حدود دویست سال مواجهه با علم و فناوری جدید با آن مواجه است، اما هم چنان تمایل دارد با مقدس دانستن علم و فناوری به وجوه انسانی و اخلاقی و فلسفی این برساخته های انسانی نیندیشد و خود را راضی کند که این ها راه حل همه ی مشکلات اند.
مهدی خلیلی
🔸غلامحسین ساعدی در داستان ششم از کتاب عزاداران بَیَل قصه ی مردمانی را روایت می کند که با چیزی مواجه می شوند که ماهیت مرموزی دارد، اما گمان می کنند این چیز ضریح امامزاده ای ست که میتواند بیماران را شفا دهد.
🔸داستان از آنجا شروع می شود که مشدی جبار که مدتی به شهر رفته بود و حال به روستا برگشته برای عده ای از اهالی ده تعریف می کند که در راه با شی ای غریب و عجیب برخورد کرده که نه دست و پا دارد نه چشم و گوش، گاو و خانه کوچک و ماشین قراضه هم نیست، و به قول خودِ مشدی جبار «شبیه هیشکی نبود، یه چیز عجیبی بود، مثل یه... والله نمی دونم چی بگم». بعد که اهالی فکر کردند شاید این چیز به دردبخور باشد شال و کلاه کردند و شبانه در زیر نور ماه و با یک فانوس به دنبال آن رفتند، و بعد از مشقت و جست وجو آن را پیدا کردند. بعد از پیدا کردنِ آن شی، هر کدام حدسی زدند، شاید صندوق، یا ماشین چپ شده است، یا آبگرمکن است، شاید هم آهن یک پارچه است. اما این حدس ها مقبول نیفتاد. از داخلِ آن شی صدایی می آید، شاید صدای آب است، شاید صدای زنبور و مگس است، شاید صدای گریه و زاریست. و در نهایت «اسلام» حدس زد شاید «این یه ضریحه. ضریح یه امامزاده» اگرچه درباره ی این حرف هم چند و چون شد ولی نهایتا همه آن را می پذیرند و وقتی آن ضرح را با خود به بیل می آورند به همه می گویند «این ضریحه، یه آقاس، یه امامزاده س» و آن را کنار «علم خانه» نصب می کنند و برایش تشکیلاتی راه می اندازند و «مشدی زینال» که مادرش سیده ای بوده را هم متولی امامزاده می کنند و بعد از آن همه ی مریض ها به این جا می آیند تا شفا بگیرند.
🔸این داستان، که به نحو سمبولیک نوشته شده است، می تواند به انحاء مختلف تفسیر شود. شاید اولین تفسیری که از آن به ذهن متبادر می شود این است که ساعدی بنا دارد بگوید ریشه ی مذهب در جهل و نیاز به یافتن ملجاء است. این برداشت قطعا برداشتی ممکن است، اما من میخواهم به نحوی دیگر از این داستان نمادین رمزگشایی کنم، و آن اینکه انسان همواره به جهلش لباس تقدس می پوشاند و متناسب با تمنیاتش آن جهل را بدل به امری مطلوب می کند و به کار می گیرد. حال اگر به روزگار کنونی نگاه کنیم چه چیزی است که می تواند مصداق همان شی ای باشد که در داستان ساعدی گمشده ی اهالی ده است، پس از یافتن به آن لباس تقدس می پوشانند و آن را حلّال مشکلات و مریضی ها می دانند؟ به نظر من، علم و فناوری جدید (و بطور خاص فناوری جدید) چنین نقشی را در دنیای ما ایفا می کند. علم و فناوری آن گمشده ای است که همه ی ما در پی آنیم، راه حل همه ی دردها را از آن می جویند و بی آن که تاملّی جدی در ماهیت آن کرده باشیم به آن لباس تقدس می پوشانیم. این تفکر که هر چیزی جز علم جدید را نامفهوم می داند علم پرستی (Scientism) نامیده می شود، و این دیدگاه که راه حل همه ی مشکلات انسان در ساختِ فناوری های جدید است راه حل گرایی (Solutionism) تعبیر می شود. علم پرستی و راه حل گرایی با محترم شمردن علم و فناوری متفاوت است. در علم پرستی و راه حل گرایی همه ی معارف و راه حل های بشری "منحصر" در علم و فناوری می شوند. علم پرستی و راه حل گرایی از جنس دین اند، و ما مومنانِ این دینیم.
🔸علم پرستی و راه حل گرایی در کشورهای منشا علم و فناوری به نحوی و در کشور های واردکننده ی آن به نحوی دیگر در جریان است. شاید بتوان داستان ساعدی را وصفِ حال مردمان و سیاست مدارانِ کشورهای تاسعه نایافته یا در حال توسعه دانست. به طور خاص در ایران، و پس از اولین برخوردها با علم و فناوری جدید در اواخر دوره ی صفویه و اوایل دوره قاجار تا به حال، همواره حالتی خاضعانه نسبت به این برساخته های انسانِ عصر جدید وجود داشته است. حتی اگر غرب را هیولای کفر و الحاد بدانیم، علم و ابزار جدید را بی هیچ تاملّی مقدس می دانیم و به آن ها دخیل می بندیم، و آن ها را راه حل همه ی معضلات و مشکلات مان می دانیم. هیچ گاه به نحو جدی در ماهیت آنها و تاثیری که در این دویست سال از علم و فناوری برای ما حاصل شده تامل نمی کنیم.
🔸آیا دانشگاه ایرانی، که بستر علم و فناوری است، توانسته زندگی انسان ایرانی را غنی تر کند؟ آیا توانسته صنعت ما را در خدمتِ نیازهای اصلی مان بکشاند؟ آیا علم جدید توانسته فهم ما را از عالم هستی عمیق تر کند؟ آیا فناوری های گوناگون نهایتا زندگی ما را تسهیل کرده اند یا تنها به آلودگی کلان شهر های ما و تخریب محیط زیست مان انجامیده اند؟ اینها سوالات مهمی اند که انسان ایرانی پس از حدود دویست سال مواجهه با علم و فناوری جدید با آن مواجه است، اما هم چنان تمایل دارد با مقدس دانستن علم و فناوری به وجوه انسانی و اخلاقی و فلسفی این برساخته های انسانی نیندیشد و خود را راضی کند که این ها راه حل همه ی مشکلات اند.
🔸در انتهای داستان ششم عزاداران بَیَل، دو کامیون بزرگ که دنبال چیزی میگشتند به بَیَل میرسند. یک گروهبان آمریکایی و بعد سربازها از کامیون پیاده میشوند و میریزند توی ده، آنجا را خوب می گردند تا برسند به علم خانه. آن شی را پیدا میکنند و می گذارند توی یکی از کامیونها. آمریکایی از بیلی ها می پرسد این را از کجا آورده اید؟، در نهایت کاشف به عمل میآید مشدی جبار مسبب بوده. مشدی جبار را سوار کامیون میکنند. آمریکایی و سربازها هم سوار میشوند و کامیونها حرکت میکند. کامیونها که حرکت میکند «موسرخه» به «عبدالله» می گوید: «خوش به حال مشد جبار که از شهر نرسیده دوباره برگشت شهر»!
🔸پی نوست: از محمدقائم خانی تشکر می کنم به خاطر معرفی عزاداران بیل به من و گوشزد کردن این که داستان ششم ش می تواند به مباحث فلسفه فناوری ارتباط داشته باشد.
🔸پی نوست: از محمدقائم خانی تشکر می کنم به خاطر معرفی عزاداران بیل به من و گوشزد کردن این که داستان ششم ش می تواند به مباحث فلسفه فناوری ارتباط داشته باشد.
Forwarded from H4E
#روز_اول #دانشگاه
👤 سخنرانان :
🔹 دکتر آندرو پینسنت
🔸 دکتر رضا منصوری
🔹 دکتر علی مقداری
🔸 دکتر سید جواد میری
🔍 @H4E97
📷 instagram.com/h4e97
👤 سخنرانان :
🔹 دکتر آندرو پینسنت
🔸 دکتر رضا منصوری
🔹 دکتر علی مقداری
🔸 دکتر سید جواد میری
🔍 @H4E97
📷 instagram.com/h4e97
Forwarded from H4E
#اخلاق_و_فناوری
#روز_دوم گردهمایی "علوم انسانی برای نخبگان"
❇️ پانل اخلاق، فناوری و هوش مصنوعی
✴️ یکشنبه، ۲۳ اردیبهشت، ساعت ۱۶، سالن خوارزمی دانشکده مهندسی کامپیوتر
🔍 @H4E97
📷 instagram.com/H4E97
#روز_دوم گردهمایی "علوم انسانی برای نخبگان"
❇️ پانل اخلاق، فناوری و هوش مصنوعی
✴️ یکشنبه، ۲۳ اردیبهشت، ساعت ۱۶، سالن خوارزمی دانشکده مهندسی کامپیوتر
🔍 @H4E97
📷 instagram.com/H4E97
Forwarded from H4E
#اخلاق_و_فناوری
#روز_سوم گردهمایی "علوم انسانی برای نخبگان"
❇️ پانل با موضوع : اخلاق، فناوری و هوش مصنوعی
✴️ دوشنبه، ۲۴ اردیبهشت، ساعت ۱۶، سالن خوارزمی دانشکده مهندسی کامپیوتر
🔍 @H4E97
#روز_سوم گردهمایی "علوم انسانی برای نخبگان"
❇️ پانل با موضوع : اخلاق، فناوری و هوش مصنوعی
✴️ دوشنبه، ۲۴ اردیبهشت، ساعت ۱۶، سالن خوارزمی دانشکده مهندسی کامپیوتر
🔍 @H4E97
نقد علم و فناوری معاصر_01.mp3
15.8 MB
سخنرانی دکتر مهدی گلشنی
نقد چارچوب معاصر علم و تکنولوژی، علم فردا
نقد چارچوب معاصر علم و تکنولوژی، علم فردا
✏️نگاهی به رمان ر-ه-ش از منظر فلسفۀ تکنولوژی
ابوطالب صفدری
🔶رضا امیرخانی برای اهالی ادب و به خصوص علاقهمندانِ رمان نامِ آشنایی است. نویسندهای که رویکردی صمیمی و به دور از تکلفاتِ معمول به نویسندگی دارد و همین هم باعث شده تا همواره مورد استقبال مخاطبانش واقع شود. او که از یک سو تحصیلکردۀ رشتۀ مهندسی مکانیک است و از سوی دیگر دل در سنت دینی و بومیِ این سرزمین دارد، دغدغههای بسیاری در مورد نسبت سنت و مدرنیته در ذهن خود پرورش داده و از طریق نثرِ روانِ خویش به جامعه عرضه داشته است. آخرین اثرِ وی به نام ر-ه-ش، تأملی است در خور توجه دربارۀ معماری و ساختمانسازی در شهر تهران و به ویژۀ منطقۀ 1 این کلانشهر. امیرخانی در این رمان که با استقبال بسیار خوبی هم مواجه شده و ظرف چند ماه به چاپ هفتم رسید، نسبتی جدی در مورد فناوری و تأثیرات آن در حیاتِ فرهنگیِ انسان ایرانی برقرار کرده است. در واقع او توسعۀ تکنولوژی و پیامدهای ناشی از آن را یکی از اصلیترین نقاطِ برخورد سنت و مدرنیته میداند. در این نوشتار سعی میکنم تا با استفاده از آموزههای فلسفۀ تکنولوژی، به تحلیل این رمان بپردازم.
🔶همان طور که پیشتر هم اشاره شد، ر-ه-ش هم مثل رمانِ پیشین امیرخانی، بیوتن، دغدغۀ سنت و مدرنیته را دارد، اما تفاوت ر-ه-ش با بیوتن تفاوت بنیادینی است. ر-ه-ش محلِ دقیقِ برخوردِ سنت و مدرنیته را تکنولوزی میداند و با همین فرض به سراغ یکی از این تکنولوزیها میرود: ساختمان و ساختمانسازی. همین نگاهِ موردکاوانۀ ر-ه-ش است که آن را از حدِ یک رمانِ سرگرمکننده، دستِ کم به لحاظ مضمون و محتوا به سطح یک رمانِ متفکرانه و جدی ارتقا میدهد.
🔶پیش از آنکه وارد تحلیل رمان شویم بهتر است خلاصهای فشرده از آن را مرور کنیم. ر-ه-ش داستانِ خانوادهای سه نفره است که فرزندِ خانواده –ایلیا- به بیماریِ آسم مبتلاست و هوایِ آلودۀ تهران هم حال او را بدتر میکند. پدر خانواده – علا- یکی از مدیرانِ شهرداریِ منطقۀ 1 تهران است که اولویت اولش نه خانواده که پیشرفت شغلی است؛ مادر خانواده- مالیا- معماری است که عمیقاً دلنگرانِ فرزندِ رنجور خویش است و به منظورِ نگهداری از وی شغلش را هم رها کرده است. رمان، روایتگرِ دغدغهها و کشمکشهای این خانواده است. تلاش علا برای پیشرفت شغلی و کوششِ مالیا برای مراقبت از ایلیا که حوادث رمان را رقم میزنند.
🔶 کلانروایتِ استعاری
همان طور که اشاره شد ر-ه-ش هم در کلانروایتِ خود به گونهای کاملاً استعاری به مسئلۀ تکنولوژی میپردازد و هم در سطح خردهروایتهایی که جریانِ منطقیِ داستان را میسازند. اما در سطحِ کلان روایت، 4 کاراکتر اصلیِ ر-ه-ش را به گونهای استعاری چنین میتوان تحلیل کرد:
- علا: یکی از مدیران شهرداری که میتوان آن را نمادِ و نمایندۀ آنهایی دانست که قائل به توسعۀ فناوریاند بی هیچ ملاحظه و پروایی؛
- مالیا: همسر علا که او را میتوان نماد و نمایندۀ همۀ کسانی دانست که دلنگران سنت و فرهنگاند و درصددند تا کاری برای آن کنند؛
- ایلیا: کودکی مریضاحوال که در اثر آلودگی هوای تهران حال و روزش بدتر میشود. او را میتوان نمادی از سنتِ مریضاحوالی دانست که در هجوم فناوری در حال از دست رفتن است. شاید بتوان کودک بودنِ این کاراکتر را تمایل شخصیِ امیرخانی دانست به سنت، اینکه سنت چون کودک، معصوم است و پاک. این تمایل شخص خودش را در کاراکتر بعدی هم نشان میدهد؛
- ارمیا: ارمیا کسی است که از شهر به دامنِ طبیعت گریخته و در آنجا با چوپانی روزگار میگذراند. او در واقع راهحلِ امیرخانی است. راهحلی معقول و منطقی که آشکارا هایدگری است(در این مورد بیشتر خواهم گفت). ارمیا هم به سنت و طبیعت پایبند است و در کوه زندگی میکند، گوسفند پرورش میدهد، و هم از فناوریهای مدرنی که آسیبی به طبیعت نمیرسانند استفاده میکند: از باتری آفتابی، از بالابر و از چتر. مالیا نهایتاً از علا عبور میکند و ایلیا، این سنتِ رو به احتضار را به ارمیا میسپرد.
ابوطالب صفدری
🔶رضا امیرخانی برای اهالی ادب و به خصوص علاقهمندانِ رمان نامِ آشنایی است. نویسندهای که رویکردی صمیمی و به دور از تکلفاتِ معمول به نویسندگی دارد و همین هم باعث شده تا همواره مورد استقبال مخاطبانش واقع شود. او که از یک سو تحصیلکردۀ رشتۀ مهندسی مکانیک است و از سوی دیگر دل در سنت دینی و بومیِ این سرزمین دارد، دغدغههای بسیاری در مورد نسبت سنت و مدرنیته در ذهن خود پرورش داده و از طریق نثرِ روانِ خویش به جامعه عرضه داشته است. آخرین اثرِ وی به نام ر-ه-ش، تأملی است در خور توجه دربارۀ معماری و ساختمانسازی در شهر تهران و به ویژۀ منطقۀ 1 این کلانشهر. امیرخانی در این رمان که با استقبال بسیار خوبی هم مواجه شده و ظرف چند ماه به چاپ هفتم رسید، نسبتی جدی در مورد فناوری و تأثیرات آن در حیاتِ فرهنگیِ انسان ایرانی برقرار کرده است. در واقع او توسعۀ تکنولوژی و پیامدهای ناشی از آن را یکی از اصلیترین نقاطِ برخورد سنت و مدرنیته میداند. در این نوشتار سعی میکنم تا با استفاده از آموزههای فلسفۀ تکنولوژی، به تحلیل این رمان بپردازم.
🔶همان طور که پیشتر هم اشاره شد، ر-ه-ش هم مثل رمانِ پیشین امیرخانی، بیوتن، دغدغۀ سنت و مدرنیته را دارد، اما تفاوت ر-ه-ش با بیوتن تفاوت بنیادینی است. ر-ه-ش محلِ دقیقِ برخوردِ سنت و مدرنیته را تکنولوزی میداند و با همین فرض به سراغ یکی از این تکنولوزیها میرود: ساختمان و ساختمانسازی. همین نگاهِ موردکاوانۀ ر-ه-ش است که آن را از حدِ یک رمانِ سرگرمکننده، دستِ کم به لحاظ مضمون و محتوا به سطح یک رمانِ متفکرانه و جدی ارتقا میدهد.
🔶پیش از آنکه وارد تحلیل رمان شویم بهتر است خلاصهای فشرده از آن را مرور کنیم. ر-ه-ش داستانِ خانوادهای سه نفره است که فرزندِ خانواده –ایلیا- به بیماریِ آسم مبتلاست و هوایِ آلودۀ تهران هم حال او را بدتر میکند. پدر خانواده – علا- یکی از مدیرانِ شهرداریِ منطقۀ 1 تهران است که اولویت اولش نه خانواده که پیشرفت شغلی است؛ مادر خانواده- مالیا- معماری است که عمیقاً دلنگرانِ فرزندِ رنجور خویش است و به منظورِ نگهداری از وی شغلش را هم رها کرده است. رمان، روایتگرِ دغدغهها و کشمکشهای این خانواده است. تلاش علا برای پیشرفت شغلی و کوششِ مالیا برای مراقبت از ایلیا که حوادث رمان را رقم میزنند.
🔶 کلانروایتِ استعاری
همان طور که اشاره شد ر-ه-ش هم در کلانروایتِ خود به گونهای کاملاً استعاری به مسئلۀ تکنولوژی میپردازد و هم در سطح خردهروایتهایی که جریانِ منطقیِ داستان را میسازند. اما در سطحِ کلان روایت، 4 کاراکتر اصلیِ ر-ه-ش را به گونهای استعاری چنین میتوان تحلیل کرد:
- علا: یکی از مدیران شهرداری که میتوان آن را نمادِ و نمایندۀ آنهایی دانست که قائل به توسعۀ فناوریاند بی هیچ ملاحظه و پروایی؛
- مالیا: همسر علا که او را میتوان نماد و نمایندۀ همۀ کسانی دانست که دلنگران سنت و فرهنگاند و درصددند تا کاری برای آن کنند؛
- ایلیا: کودکی مریضاحوال که در اثر آلودگی هوای تهران حال و روزش بدتر میشود. او را میتوان نمادی از سنتِ مریضاحوالی دانست که در هجوم فناوری در حال از دست رفتن است. شاید بتوان کودک بودنِ این کاراکتر را تمایل شخصیِ امیرخانی دانست به سنت، اینکه سنت چون کودک، معصوم است و پاک. این تمایل شخص خودش را در کاراکتر بعدی هم نشان میدهد؛
- ارمیا: ارمیا کسی است که از شهر به دامنِ طبیعت گریخته و در آنجا با چوپانی روزگار میگذراند. او در واقع راهحلِ امیرخانی است. راهحلی معقول و منطقی که آشکارا هایدگری است(در این مورد بیشتر خواهم گفت). ارمیا هم به سنت و طبیعت پایبند است و در کوه زندگی میکند، گوسفند پرورش میدهد، و هم از فناوریهای مدرنی که آسیبی به طبیعت نمیرسانند استفاده میکند: از باتری آفتابی، از بالابر و از چتر. مالیا نهایتاً از علا عبور میکند و ایلیا، این سنتِ رو به احتضار را به ارمیا میسپرد.
🔶 خردهروایتهای داستان
اما رهش در روایتِ خردِ خود نیز نسبتی جدی با فناوری برقرار میکند که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد. پیش از اشاره به متنِ رمان بهتر است دیدگاه هایدگریِ حاکم بر رمان را بشناسیم. ر-ه-ش، در مقابل تکنولوژی عمیقاً هایدگری است. هایدگر را میتوان اولین فیلسوفِ مهمی دانست که در مورد تکنولوژی به تأمل پرداخت و آثار مهمی را پدید آورد. مقالۀ مشهور و تأثیرگذار پرسش از تکنولوژی را شاید بتوان مهمترین مقالۀ هایدگر در بابِ تکنولوژی به حساب آورد. او در این مقاله برخوردی رمانتیک با تکنولوژی مدرن دارد و آن را هویتی میداند که در حالِ حملۀ دائم به طبیعت است. حملهای که به خوبی در ر-ه-ش انعکاس یافته است. در بخشی از رمان، تابِ کنفیای که به درختانِ حیات خانه بسته شده است، در اثر شکستِ بیدِ مجنون از بین میرود و مالیا که در حال تاببازی بود با صورت روی خاک میافتد. اما چه خاکی!:
صورتم روی خاک است. خاک هم بوی خاک نمیدهد...بوی روغن سوخته میدهد انگار (31).
خاک، نمادِ کاملی از طبیعت است که حالا در مقابل حملۀ بیرحمانۀ تکنولوژی بویِ روغن گرفته است، روغنی که از تاور کرینِ همسایه که در حال برجسازی است نشت کرده است:
تاب تاب عباسی، خدا من را نندازی،...و به جای این که از تاب بیافتیم هراسناکیم که مبادا علمِ تاورکرین بیافتد روی سرمان... (16)
🔶از منظر هایدگر، طبیعت برای تکنولوژی مدرن چیزی نیست جز منبعی آماده برای استخراج انرژی و در جهان تکنولوژیک ، رودِ راین دیگر منظرهای زیبا برای خلق آثار هنری نیست بلکه منبعی است برای تولید انرژی الکتریکی. او تفاوتی بنیادین بین تکنولوژیهای سنتی – آسیاب بادی- و تکنولوژیهای مدرن میبیند. تقابلی که در ر-ه-ش نیز انعکاسهای متعددی دارد:
تهران - با این نماهای رومی- شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودیشدهی بیریختی است منطقهی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانشجوی معماری دارد؟ (ص 10)
🔶شاید بتوان تقابل تهران و هگمتانه را تقابل نیروگاههای اتمی و آسیاب بادی دانست! اوجِ این تقابلِ رمانتیکِ تکنیکی در رمان را در تقابلِ تابِ آهنی و تابِ کنفی که به دور درختانِ حیات بسته شده است میتوانیم ببینیم. آنجا که مالیا (مادر) با ایلیا (فرزند) چنین صحبت میکند:
- یک تاب دیگر برایت درست میکنم. من تاب فلزی دوست ندارم ایلیا. اصلاً دوست ندارم تاب آهنی باشد.
- من دلم ظرف رفت برای تاب آهنی!
- ضعف نرود دلت. دوباره درست میکنم برایت؛ با همان طناب کنفی. آخر من طناب پلاستیکی را هم دوست ندارم. طنابِ کنفی را میبندم به درخت... (45)
امیرخانی این تقابل را به شکل دقیقی ترسیم میکند و دست به تحلیل آن هم میزند:
- چرا تاب فلزی عموهمسایه را راه ندادی؟
از ذهنش پاک نمیشود...باید براش بهتر توضیح بدهم. جوری که بفهمد.
- تو باغها درخت بود. درخت میکاشتند. درختها زنده بودند ایلیا. حالا تو باغها چه چیزی کاشتهاند؟
- ساختمان!
- آفرین! ساختمانها زندهاند مثل درختها؟
- نه! چیزی درنمیآید ازشان. نه برگ دارند نه شاخه نه میوه...
- آفرین ایلیای مامان! تاب فلزش هم فلزش جان ندارد. ازش چیزی در نمیآید...
- زنده بودن یعنی متصل بودن به مادر طبیعت. هر چیزی که به مادر طبیعت متصل باشد زنده است. درخت تکان نمیخورد اما زنده است...چون ریشه در خاک دارد (52).
اما رهش در روایتِ خردِ خود نیز نسبتی جدی با فناوری برقرار میکند که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد. پیش از اشاره به متنِ رمان بهتر است دیدگاه هایدگریِ حاکم بر رمان را بشناسیم. ر-ه-ش، در مقابل تکنولوژی عمیقاً هایدگری است. هایدگر را میتوان اولین فیلسوفِ مهمی دانست که در مورد تکنولوژی به تأمل پرداخت و آثار مهمی را پدید آورد. مقالۀ مشهور و تأثیرگذار پرسش از تکنولوژی را شاید بتوان مهمترین مقالۀ هایدگر در بابِ تکنولوژی به حساب آورد. او در این مقاله برخوردی رمانتیک با تکنولوژی مدرن دارد و آن را هویتی میداند که در حالِ حملۀ دائم به طبیعت است. حملهای که به خوبی در ر-ه-ش انعکاس یافته است. در بخشی از رمان، تابِ کنفیای که به درختانِ حیات خانه بسته شده است، در اثر شکستِ بیدِ مجنون از بین میرود و مالیا که در حال تاببازی بود با صورت روی خاک میافتد. اما چه خاکی!:
صورتم روی خاک است. خاک هم بوی خاک نمیدهد...بوی روغن سوخته میدهد انگار (31).
خاک، نمادِ کاملی از طبیعت است که حالا در مقابل حملۀ بیرحمانۀ تکنولوژی بویِ روغن گرفته است، روغنی که از تاور کرینِ همسایه که در حال برجسازی است نشت کرده است:
تاب تاب عباسی، خدا من را نندازی،...و به جای این که از تاب بیافتیم هراسناکیم که مبادا علمِ تاورکرین بیافتد روی سرمان... (16)
🔶از منظر هایدگر، طبیعت برای تکنولوژی مدرن چیزی نیست جز منبعی آماده برای استخراج انرژی و در جهان تکنولوژیک ، رودِ راین دیگر منظرهای زیبا برای خلق آثار هنری نیست بلکه منبعی است برای تولید انرژی الکتریکی. او تفاوتی بنیادین بین تکنولوژیهای سنتی – آسیاب بادی- و تکنولوژیهای مدرن میبیند. تقابلی که در ر-ه-ش نیز انعکاسهای متعددی دارد:
تهران - با این نماهای رومی- شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودیشدهی بیریختی است منطقهی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانشجوی معماری دارد؟ (ص 10)
🔶شاید بتوان تقابل تهران و هگمتانه را تقابل نیروگاههای اتمی و آسیاب بادی دانست! اوجِ این تقابلِ رمانتیکِ تکنیکی در رمان را در تقابلِ تابِ آهنی و تابِ کنفی که به دور درختانِ حیات بسته شده است میتوانیم ببینیم. آنجا که مالیا (مادر) با ایلیا (فرزند) چنین صحبت میکند:
- یک تاب دیگر برایت درست میکنم. من تاب فلزی دوست ندارم ایلیا. اصلاً دوست ندارم تاب آهنی باشد.
- من دلم ظرف رفت برای تاب آهنی!
- ضعف نرود دلت. دوباره درست میکنم برایت؛ با همان طناب کنفی. آخر من طناب پلاستیکی را هم دوست ندارم. طنابِ کنفی را میبندم به درخت... (45)
امیرخانی این تقابل را به شکل دقیقی ترسیم میکند و دست به تحلیل آن هم میزند:
- چرا تاب فلزی عموهمسایه را راه ندادی؟
از ذهنش پاک نمیشود...باید براش بهتر توضیح بدهم. جوری که بفهمد.
- تو باغها درخت بود. درخت میکاشتند. درختها زنده بودند ایلیا. حالا تو باغها چه چیزی کاشتهاند؟
- ساختمان!
- آفرین! ساختمانها زندهاند مثل درختها؟
- نه! چیزی درنمیآید ازشان. نه برگ دارند نه شاخه نه میوه...
- آفرین ایلیای مامان! تاب فلزش هم فلزش جان ندارد. ازش چیزی در نمیآید...
- زنده بودن یعنی متصل بودن به مادر طبیعت. هر چیزی که به مادر طبیعت متصل باشد زنده است. درخت تکان نمیخورد اما زنده است...چون ریشه در خاک دارد (52).
🔶تقابل درخت و ساختمان! تقابل امر طبیعی که زنده است و امرِ مصنوع که مرده است. به عبارت دیگر میتوان با تسامح گفت که امیرخانی فرقِ فارقی بینِ فناوریهای سنتی یا امور طبیعی و فناوریهای مدرن قائل است. در جای دیگری از رمان باز هم شاهد این تقابل رمانتیک هستیم:
به این فکر میکنم که اگر پدر بود، چه قدر قصهها داشت که از بید مجنون بگوید که کی کاشتیم و مرحوم همسایه کی نارون کاشت...ما کود چه میدادیم و او چه کودی میداد. تو تاریکی نگاه میکنم به بید خودمان و نارونِ همسایه و کنارش...تاورکرین بالا رفته است. بیریخت و بدشکل (11).
در این بخش به یک مفهوم عمیق و انسانی اشاره شده است: قصه و خاطره. برای فهمِ عمیقتر این قطعه، از یکی دیگر از آموزههای فیلسوفان تکنولوژی استفاده میکنم. آلبرت بورگمان در کتاب "فناوری و سیرتِ زندگیِ معاصر " تحلیل درخشانی از پیامدهای عمیق هستیشناسانۀ فناوری ارائه داده و آن را برای فهم وضعیت انسان معاصر به کار می بندد. محور اصلیِ تحلیلهای او را دو مفهوم مصرفگرایی و فعالیتهای کانونی تشکیل میدهد:
🔶 مصرف گرایی
این روزها عبارت مصرفگرایی عبارتی آشنا و رایج است که زیاد به گوشمان میخورد. معنای مصطلحِ آن چیزی نیست جز مصرفِ زیادِ محصولات مختلف. اما بورگمان معنای عمیقتری از این عبارت مراد میکند. از منظرِ او مصرفگرایی ربطی به مصرفِ زیاد یا کمِ محصولات مختلف ندارد، بلکه عبارت است از مصرفِ یک محصول نهایی و عدمِ مشارکت در فرآیند تولید آن. او برای مثال به سیستم گرمایشی مدرن منازل اشاره میکند که در آن گرما به مثابه یک محصولِ نهایی به مصرفِ مشتریان میرسد. ما به این معنا مصرفگرا هستیم یعنی منتظرِ محصولِ نهایی هستیم بی که مایل باشیم خودمان آن محصول را تولید کنیم یا در فرایند تولید آن شرکت داشته باشیم.
🔶 فعالیت کانونی
فعالیت کانونی – مفهومی که بورگمان با الهام از هایدگر ابداع میکند- فعالیتیست که اساساً با مصرفگرایی ناسازگار است، به این معنا که ماهیتاً قابل تبدیل به یک محصول نهایی نیست. برای مثال مراسم شام خوردنِ یک خانواده که در آن همۀ اعضای خانواده مشارکت داشته و به چیزی فراتر از "رفعِ احساس گرسنگی" تبدیل میشود. وقتی اعضای خانواده اعم از فرزندان و والدین دورِ هم جمع میشوند، با یکدیگر به گفت و گو پرداخته و از احوال هم خبردار می شوند یک فعالیت کانونی شکل میگیرد، چون به هیچ وجه قابل ارائه به صورت یک محصول نهایی نیست. خودِ فرآیند، همزمانْ محصول هم هست.
🔶 مفهوم خاطره داشتن از چیزی و قصه گفتن از آن هم محصول یک فعالیت کانونی است. به عبارت دیگر همان طور که در این قطعه از رمان هم منعکس شده است، پدربزرگ خودش درختان را کاشته، به آنها کود داده و آنها را پرورش داده است، یعنی در فرآیند رشد آنها و در محصولِ نهایی مشارکت جدی داشته است و به همین دلیل قصهها و خاطرههای فراوانی از آن در ذهن دارد. اما بلافاصله بعد از اشاره به درختان، تصویر بیریختِ تاور کرین ظاهر میشود. تاور کرینی که هیچ خاطرهای از آن نمیتوان داشت. البته میتوان میتوان از تاورکرین هم چیزی در حافظه داشت، اما خاطره نه! خاطره چیزی بیش از یک حادثۀ تاریخی است. خاطره معمولاً با اشیای جاندار است که ساخته میشود. جاندارانی مثل درخت! درختانی که دیگر در آپارتمان جایی ندارند:
عصبانیم. میخواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمیشود (13).
شاید بتوان این قطعه از رمان را با اشاره به یکی دیگر از آموزههای فلسفۀ تکنولوژی تحلیل کرد، آموزۀ ارزشباریِ فناوری. وفقِ این آموزه، مصنوعات تکنیکی صرفاً ابزارهایی خنثی نبوده و دارای اقتضائاتی هستند. به بیان دیگر این مصنوعات، برخی ارزشها را در خودشان جاسازی کرده و به این ترتیب میتوانند ارزش یا ارزشهایی را تقویت و ارزش یا ارزشهای دیگری را تضعیف کنند. برای مثال خودروهای برقی یا هیبریدی، یک ارزش اخلاقی – اجتماعی، یعنی ارزشهای محیط زیستی – احترام به محیط زیست – را تقویت میکنند. در واقع میتوان چنین گفت که مصنوعات تکنیکی به واسطۀ طراحیِ خاصی که دارند از طریق طراحانِ انسانیِ خود، حاملِ برخی ارزشها میشوند.
🔶متعاقباً میتوان پذیرفت که ساختمان هم به مثابه یک امر مصنوع میتواند تحت تأثیر ارزشهای مختلف، گونههای مختلفی پیدا کنید. آپارتمان – به سبکِ آنچه معمولاً در تهران میبینیم – مصنوعی مدرن است که اساساً حاملِ ارزشهایی مدرن است. ارزشهایی که به تعبیر هایدگر ضدِ طبیعت هستند ولذا در این نوع ساختمانها جایی برای درختها وجود ندارد. ر-ه-ش اشارههای روشنتری هم به ارزشباریِ فناوری دارد:
به این فکر میکنم که اگر پدر بود، چه قدر قصهها داشت که از بید مجنون بگوید که کی کاشتیم و مرحوم همسایه کی نارون کاشت...ما کود چه میدادیم و او چه کودی میداد. تو تاریکی نگاه میکنم به بید خودمان و نارونِ همسایه و کنارش...تاورکرین بالا رفته است. بیریخت و بدشکل (11).
در این بخش به یک مفهوم عمیق و انسانی اشاره شده است: قصه و خاطره. برای فهمِ عمیقتر این قطعه، از یکی دیگر از آموزههای فیلسوفان تکنولوژی استفاده میکنم. آلبرت بورگمان در کتاب "فناوری و سیرتِ زندگیِ معاصر " تحلیل درخشانی از پیامدهای عمیق هستیشناسانۀ فناوری ارائه داده و آن را برای فهم وضعیت انسان معاصر به کار می بندد. محور اصلیِ تحلیلهای او را دو مفهوم مصرفگرایی و فعالیتهای کانونی تشکیل میدهد:
🔶 مصرف گرایی
این روزها عبارت مصرفگرایی عبارتی آشنا و رایج است که زیاد به گوشمان میخورد. معنای مصطلحِ آن چیزی نیست جز مصرفِ زیادِ محصولات مختلف. اما بورگمان معنای عمیقتری از این عبارت مراد میکند. از منظرِ او مصرفگرایی ربطی به مصرفِ زیاد یا کمِ محصولات مختلف ندارد، بلکه عبارت است از مصرفِ یک محصول نهایی و عدمِ مشارکت در فرآیند تولید آن. او برای مثال به سیستم گرمایشی مدرن منازل اشاره میکند که در آن گرما به مثابه یک محصولِ نهایی به مصرفِ مشتریان میرسد. ما به این معنا مصرفگرا هستیم یعنی منتظرِ محصولِ نهایی هستیم بی که مایل باشیم خودمان آن محصول را تولید کنیم یا در فرایند تولید آن شرکت داشته باشیم.
🔶 فعالیت کانونی
فعالیت کانونی – مفهومی که بورگمان با الهام از هایدگر ابداع میکند- فعالیتیست که اساساً با مصرفگرایی ناسازگار است، به این معنا که ماهیتاً قابل تبدیل به یک محصول نهایی نیست. برای مثال مراسم شام خوردنِ یک خانواده که در آن همۀ اعضای خانواده مشارکت داشته و به چیزی فراتر از "رفعِ احساس گرسنگی" تبدیل میشود. وقتی اعضای خانواده اعم از فرزندان و والدین دورِ هم جمع میشوند، با یکدیگر به گفت و گو پرداخته و از احوال هم خبردار می شوند یک فعالیت کانونی شکل میگیرد، چون به هیچ وجه قابل ارائه به صورت یک محصول نهایی نیست. خودِ فرآیند، همزمانْ محصول هم هست.
🔶 مفهوم خاطره داشتن از چیزی و قصه گفتن از آن هم محصول یک فعالیت کانونی است. به عبارت دیگر همان طور که در این قطعه از رمان هم منعکس شده است، پدربزرگ خودش درختان را کاشته، به آنها کود داده و آنها را پرورش داده است، یعنی در فرآیند رشد آنها و در محصولِ نهایی مشارکت جدی داشته است و به همین دلیل قصهها و خاطرههای فراوانی از آن در ذهن دارد. اما بلافاصله بعد از اشاره به درختان، تصویر بیریختِ تاور کرین ظاهر میشود. تاور کرینی که هیچ خاطرهای از آن نمیتوان داشت. البته میتوان میتوان از تاورکرین هم چیزی در حافظه داشت، اما خاطره نه! خاطره چیزی بیش از یک حادثۀ تاریخی است. خاطره معمولاً با اشیای جاندار است که ساخته میشود. جاندارانی مثل درخت! درختانی که دیگر در آپارتمان جایی ندارند:
عصبانیم. میخواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمیشود (13).
شاید بتوان این قطعه از رمان را با اشاره به یکی دیگر از آموزههای فلسفۀ تکنولوژی تحلیل کرد، آموزۀ ارزشباریِ فناوری. وفقِ این آموزه، مصنوعات تکنیکی صرفاً ابزارهایی خنثی نبوده و دارای اقتضائاتی هستند. به بیان دیگر این مصنوعات، برخی ارزشها را در خودشان جاسازی کرده و به این ترتیب میتوانند ارزش یا ارزشهایی را تقویت و ارزش یا ارزشهای دیگری را تضعیف کنند. برای مثال خودروهای برقی یا هیبریدی، یک ارزش اخلاقی – اجتماعی، یعنی ارزشهای محیط زیستی – احترام به محیط زیست – را تقویت میکنند. در واقع میتوان چنین گفت که مصنوعات تکنیکی به واسطۀ طراحیِ خاصی که دارند از طریق طراحانِ انسانیِ خود، حاملِ برخی ارزشها میشوند.
🔶متعاقباً میتوان پذیرفت که ساختمان هم به مثابه یک امر مصنوع میتواند تحت تأثیر ارزشهای مختلف، گونههای مختلفی پیدا کنید. آپارتمان – به سبکِ آنچه معمولاً در تهران میبینیم – مصنوعی مدرن است که اساساً حاملِ ارزشهایی مدرن است. ارزشهایی که به تعبیر هایدگر ضدِ طبیعت هستند ولذا در این نوع ساختمانها جایی برای درختها وجود ندارد. ر-ه-ش اشارههای روشنتری هم به ارزشباریِ فناوری دارد:
🔶پنجرههای جنوبیِ آفتابگیرِ اولین نقشه را کوچک گرفتم. بعدها وقتی مجبور بودم در ژوژمانِ شرکت حاضر شوم، فهمیدم در ناخودآگاه تلاش کردهام تا ارتباط فرزندان ساکنان را با هوا قطع کنم!...یکهو نورگیر غرب را که زیر شش متر فاصله داشت با دیوار روبهرو و قانوناً باید با شیشهی مشجر طرح میزدم، پنجرهی عریض میگرفتم که فرزندانِ ساکنان، بادِ غربِ تهران را حس کنند تا آلودهگی کمتر آزارشان بدهد (22).
🔶اما این ارزشها چگونه واردِ مصنوعات تکنیکی میشوند؟ به واسطۀ طراحان. آموزهای در فلسفۀ فناوری وجود دارد تحت عنوان تعین ناقص طراحی تحتِ معیارهای تکنیکی. وفق این آموزه این فقط معیارهای فنی و محاسباتی نیستند – که امیرخانی با واژۀ قانوناً بدانها اشاره میکند - که شکل نهایی مصنوع تکنیکی را تعیین میکنند، بلکه اندیشههای پیدا و پنهانِ طراح در فرآیند نهایی موثرند. اندیشههای مثل فرهنگ خانوادگی، باورهای دینی و شخصی، سبک زندگی، ذوق و سلیقه و ... که همه به صورت ناخودآگاه – و گاهی خودآگاه – در این فرآیند نقش دارند. در این بخش از رمان رویکردِ مادرانۀ مالیا به طراحی ساختمان به خوبی به تصویر کشیده است. مادری که ناخودآگاه دلنگرانِ کودکان است تا حتماً هوای تازه استنشاق کنند و به همین خاطر این دغدغۀ خود را ، این ارزشِ مادرانه را در مصنوعی که طراحی میکند هم جاسازی مینماید. حتی نقشِ مادر هم فرصتی فراهم میکند تا بر تقابلِ فناوریهای مدرن با رویکردهای طبیعی و انسانی تأکید شود:
دوست دارم سرم را فرو کنم در دهانش تا ببینم بعد از حنجره و بعد از نای، آیا از ریههاش سردرمیآورم یا نه؟ مادر اگر سردرنیاورد، دستگاههای رادیولوژی و سونوگرافی سر در میآورند؟ (20)
🔶ر-ه-ش توصیف ادبی – شاعرانۀ بسیار درخشانی هم از غلبۀ مطلق فناوری در زندگیهای روزمرهمان ارائه میدهد. ضمن اینکه بازهم تقابلِ هایدگری و رویکرد رمانتیک به این فناوریها هم مورد تأکید دوباره واقع میشود:
آینه را گرفت سمت ساختمان شیشهای و مقداری از نور پس از گذار از پنجرۀ دوجداره خورد وسط لنز رنگی منشیِ شرکتِ طبقهی دوم ساختمانِ اداری و مقداری از نور را شیشههای سکوریت قزوین پخش کردند روی سنگهای گرانیت چینی که میگفتند مال درود لرستان است و انعکاس نور از سنگ گرانیت چینی، عدل خورد وسط سیمان سفید روی دیوار کناری و شیشهی ماشین کرهای وسط کاشانک و رانندهاش خیال کرد گوشی موبایلش زنگ خورده است و صفحهی تاچش روشن شده است...قبلترها نور میخورد وسط قلب مادر من و باقیش فتوسنتز میشد وسط موهای آویزان بید مجنون...یک قطره از نور حرام نمیشد (18).
غلبهای که حتی انسانها را هم به طور کامل بلعیده است:
اول بدنش را، بعد پاش را بعد دستانش را و بعد سرش را از داخل گوش در میآورد...(ص 122)
🔶و این همان خطری است که هایدگر گوشزدمان میکند: اینکه فناوری چنان غلبهای پیدا کند که حتی انسانها را هم تبدیل به منابعی برای گسترش خود کند. امیرخانی نهایتاً پیشنهاد خود را برای برونرفت از این موقعیت ارائه میدهد. بازگشت به سنت همزانِ با حفظِ برخی فناوریهای انسانی که تقابل کمتری با سنت، فرهنگ و طبیعت دارند:
دوست دارم ایلیا را بگذارم پیش ارمیا. از این فضا چه قدر چیز میآموزد...از آن سو از این مرد چه قدر خواهد آموخت (ص 178).
🔶اما این ارزشها چگونه واردِ مصنوعات تکنیکی میشوند؟ به واسطۀ طراحان. آموزهای در فلسفۀ فناوری وجود دارد تحت عنوان تعین ناقص طراحی تحتِ معیارهای تکنیکی. وفق این آموزه این فقط معیارهای فنی و محاسباتی نیستند – که امیرخانی با واژۀ قانوناً بدانها اشاره میکند - که شکل نهایی مصنوع تکنیکی را تعیین میکنند، بلکه اندیشههای پیدا و پنهانِ طراح در فرآیند نهایی موثرند. اندیشههای مثل فرهنگ خانوادگی، باورهای دینی و شخصی، سبک زندگی، ذوق و سلیقه و ... که همه به صورت ناخودآگاه – و گاهی خودآگاه – در این فرآیند نقش دارند. در این بخش از رمان رویکردِ مادرانۀ مالیا به طراحی ساختمان به خوبی به تصویر کشیده است. مادری که ناخودآگاه دلنگرانِ کودکان است تا حتماً هوای تازه استنشاق کنند و به همین خاطر این دغدغۀ خود را ، این ارزشِ مادرانه را در مصنوعی که طراحی میکند هم جاسازی مینماید. حتی نقشِ مادر هم فرصتی فراهم میکند تا بر تقابلِ فناوریهای مدرن با رویکردهای طبیعی و انسانی تأکید شود:
دوست دارم سرم را فرو کنم در دهانش تا ببینم بعد از حنجره و بعد از نای، آیا از ریههاش سردرمیآورم یا نه؟ مادر اگر سردرنیاورد، دستگاههای رادیولوژی و سونوگرافی سر در میآورند؟ (20)
🔶ر-ه-ش توصیف ادبی – شاعرانۀ بسیار درخشانی هم از غلبۀ مطلق فناوری در زندگیهای روزمرهمان ارائه میدهد. ضمن اینکه بازهم تقابلِ هایدگری و رویکرد رمانتیک به این فناوریها هم مورد تأکید دوباره واقع میشود:
آینه را گرفت سمت ساختمان شیشهای و مقداری از نور پس از گذار از پنجرۀ دوجداره خورد وسط لنز رنگی منشیِ شرکتِ طبقهی دوم ساختمانِ اداری و مقداری از نور را شیشههای سکوریت قزوین پخش کردند روی سنگهای گرانیت چینی که میگفتند مال درود لرستان است و انعکاس نور از سنگ گرانیت چینی، عدل خورد وسط سیمان سفید روی دیوار کناری و شیشهی ماشین کرهای وسط کاشانک و رانندهاش خیال کرد گوشی موبایلش زنگ خورده است و صفحهی تاچش روشن شده است...قبلترها نور میخورد وسط قلب مادر من و باقیش فتوسنتز میشد وسط موهای آویزان بید مجنون...یک قطره از نور حرام نمیشد (18).
غلبهای که حتی انسانها را هم به طور کامل بلعیده است:
اول بدنش را، بعد پاش را بعد دستانش را و بعد سرش را از داخل گوش در میآورد...(ص 122)
🔶و این همان خطری است که هایدگر گوشزدمان میکند: اینکه فناوری چنان غلبهای پیدا کند که حتی انسانها را هم تبدیل به منابعی برای گسترش خود کند. امیرخانی نهایتاً پیشنهاد خود را برای برونرفت از این موقعیت ارائه میدهد. بازگشت به سنت همزانِ با حفظِ برخی فناوریهای انسانی که تقابل کمتری با سنت، فرهنگ و طبیعت دارند:
دوست دارم ایلیا را بگذارم پیش ارمیا. از این فضا چه قدر چیز میآموزد...از آن سو از این مرد چه قدر خواهد آموخت (ص 178).
پادکست تقاطع را میتوانید از شنوتو بشنوید یا از همین کانال دانلود کنید.
https://shenoto.com/podcast/23949
https://shenoto.com/podcast/23949
به لطف فراگیری شبکههای مجازی، این روزها زیاد به گوشمان میرسد که گروهی از مردم در ستایش یا حمایت از یک شخصیت یا دوره تاریخی شعار سر دادند؛ یا اینکه فلان همایش یا نشست برای بازخوانی و احیای یک اندیشه یا گفتمان در فلان دانشگاه یا اندیشکده برگزار شد؛ از سیاستمداران میشنویم که از ارزشهای اصیلمان دور شدهایم و باید مجددا به آنها رجوع کنیم. خلاصه آنکه، اطرافمان پر شدهاست از گروههایی که راهکار مشکلات کشور را در این الگو میبینند که یک دوره، اندیشه، یا سنّت باید از نو احیا شود: عدهای در حمایت از رضاشاه شعار میدهند؛ عدهای به دنبال تکریم ایران باستان و سلطنت کوروش هستند؛ عدهای به دنبال بازگشت به اصل انقلاب هستند؛ عدهای خواهان احیای حکومت عدل علوی هستند؛ عدهای خواهان بازگشت به شخص امام هستند. اما این علاقهمندی و شور نسبت به دورهها و رویدادهای پیشین چیست و از کجا سر برآوردهاست؟
پادکست تقاطع را میتوانید از شنوتو بشنوید یا از همین کانال دانلود کنید.
https://shenoto.com/podcast/23949
پادکست تقاطع را میتوانید از شنوتو بشنوید یا از همین کانال دانلود کنید.
https://shenoto.com/podcast/23949
✏️سرکوب حس؛ نگاهی به 1984 اورول
مهدی خلیلی
🔸خوانش رایج از رمان 1984 چنین است که جرج اورول در این کتاب میخواهد پادآرمانشهری سوسیالیستی را تصویر کند که در آن حکومتی تمامیتخواه به رهبریِ ناظر کبیر بر مردم حاکم شده و بر تکتک اعمال و حتی افکار آنها نظارت میکند. در این حکومت، اعمال محدودیت بر شهروندان توسط نهادها و فناوریها صورت میگیرد؛ نهادهایی چون وزارت حقیقت (که مشخص میکند چه باید حق یا باطل باشد، و همینطور این حق و باطل با گذشت زمان چگونه باید تغییر کند)، وزارت عشق (که وظیفهاش شکنجه و ارعاب است تا عشق را محدود به عشق به ناظر کبیر و وفاداری را محدود به وفاداری به حزب کند-بخش سوم)، پلیس اندیشه (که بهنفع حکومت خبرچینی، و جرم اندیشه را کشف میکند-ص207)، و فناوریهایی چون تلهاسکرین (که از سویی حقایقِ مصوب حزب حاکم را منتشر میکند و از طرفی همهجا حاضر است و بر مردم نظارت میکند-ص11)، شیپور (وسیلهای برای جاسوسی کردن از سوراخ کلید در-ص67)، میکروفونهای مخفی (برای تشخیص و ضبط صدای مشکوک-ص118)، و البته رسانهها و فناوریهای ارتباطی که در چنین حکومتی نه ابزاری برای آگاهشدن که آلتی برای تسلط و نظارت بر مردم اند، نظارت و تسلطی که با پیشرفت فناوری برای اولین بار بهطور تام و تمام ممکن شده است.
🔹«با معیارهای جدید حتی کلیسای کاتولیک قرون وسطی هم تسامح داشتهاست. پارهای از دلایل چنین کاری این بوده که در گذشته هیچ حکومتی قدرت زیر نظر گرفتن مداوم افراد را نداشتهاست. اما اختراع چاپ قبضه کردن افکار عمومی را سادهتر کرد و فیلم و رادیو این روند را جلوتر بردند. با توسعهی تلویزیون و پیشرفت فنی آن، که به این دستگاه امکان داد در آنِ واحد فرستنده و گیرنده باشد، فاتحهی حریم زندگی خوانده شد. هر شهروند، یا دستکم هر شهروندی که ارزش پاییدن را داشت، بیست و چهار ساعته تحت مراقبت پلیس و در معرض صدای تبلیغات رسمی قرار میگرفت. دیگر مسیرهای ارتباطی هم بسته بود. امکان تحمیل اطاعت کامل از ارادهی دولت، همچنین یک کاسه شدن عقاید، اکنون اولین بار به وجود آمد.» (ص203)🔹
🔸خوانش پیشین از رمان اگرچه صحیح است، عمق اندیشه اورول را توصیف نمیکند. در واقع، این خوانش برای ما روشن نمیکند که با محدود شدن آزادی از طریق حکومت خودکامه و نهادها و ابزارهایی که بهکار گرفتهاست، چه چیزی از دست میرود؟ آیا جرم حکومتهای مطلقه صرفا همین است که آزادی را از ما میگیرند یا با از بین رفتن آزادی چیزی ارزشمندتر نیز از دست میرود؟
🔸به نظر من، اورول تلاش دارد نشان دهد آن داشتهی جبرانناپذیری که هر انسان داراست و ممکن است با اعمال قدرت حکومتهای تمامیتخواه نابود شود مواجههی بکر و اصیل انسان با واقعیت است که از طریق حس به دست میآید؛ حس مجرای برخورد ما با واقعیت است، بدون حس هیچ دانشی ممکن نیست، هیچ دیدگاهی قابل سنجش و ارزیابی نیست، عقلانیت مبتنی بر حس است، عطوفت و همدلی مبتنی بر حس است، همچنین لذت (و بهطور خاص لذت جنسی) با حس ممکن میشود. اورول در رمان 1984 بر این دیدگاه است که حکومتهای بسته با تمام قدرت حس یا مجرای اصیل برخورد انسان با واقعیت را سرکوب میکنند.
🔸این سرکوبگری عموما با انحصار در دسترسی به منابع اطلاعات و ایجاد محدودیت در استفاده از وسایل ارتباطی ایجاد میشود و با گسترش خبرچینان و جاسوسان در میان مردم و تفتیش بیسروصدا و گاه خشونتبار عقاید، دامنگیر میشود، اما شیوههای پیچیدهتری نیز دارد. یکی از این شیوهها خودانضباطی است که طبق آن افراد باید یاد بگیرند واقعیت را خود بهنحوی تفسیر و تاویل کنند که با آموزههای حکومت در تضاد نباشد. این تفسیر و تاویل میتواند حتی دوگانهباوری یعنی پذیرش دو باور متناقض یا پذیرش باوری که در تناقض آشکار با واقعیت است، نیز بینجامد.
🔹«دوگانهباوری یعنی قدرت نگهداشتن دو باور متناقض در ذهن در آن واحد، و پذیرفتن هر دوی آنها. انتلکتوئل حزب میداند که یادهایش در کدام جهت باید دگرگونه شود. بنابراین میداند که دارد به واقعیت حقه میزند. اما با تمرین دوگانهباوری خود را اقناع میکند که واقعیت نقض نشدهاست. این روند باید آگاهانه باشد، والّا با دقت کافی انجام نمیگیرد. باید ناآگاهانه هم باشد، والّا احساس جعل واقعیت، و بنابراین گناه، با خود به همراه میآورد.» (ص211)🔹
🔸از نظر این نوع حکومتها، واقعیت چیزی خارجی نیست که توسط مواجههی بیواسطه حاصل شود؛ واقعیت آن است که منابع موثق حکومت تمامیتخواه تصدیق میکنند.
🔹«بگذار به تو بگویم که واقعیت برونذاتی نیست. واقعیت در ذهن انسان وجود دارد و بس. نه در ذهن فرد، که مرتکب اشتباه میشود و به هر صورت نابود میشود، بلکه تنها در ذهن حزب که جمعی و جاودانی است. آنچه در تلقی حزب حقیقت باشد، حقیقت است.» (ص247)🔹
مهدی خلیلی
🔸خوانش رایج از رمان 1984 چنین است که جرج اورول در این کتاب میخواهد پادآرمانشهری سوسیالیستی را تصویر کند که در آن حکومتی تمامیتخواه به رهبریِ ناظر کبیر بر مردم حاکم شده و بر تکتک اعمال و حتی افکار آنها نظارت میکند. در این حکومت، اعمال محدودیت بر شهروندان توسط نهادها و فناوریها صورت میگیرد؛ نهادهایی چون وزارت حقیقت (که مشخص میکند چه باید حق یا باطل باشد، و همینطور این حق و باطل با گذشت زمان چگونه باید تغییر کند)، وزارت عشق (که وظیفهاش شکنجه و ارعاب است تا عشق را محدود به عشق به ناظر کبیر و وفاداری را محدود به وفاداری به حزب کند-بخش سوم)، پلیس اندیشه (که بهنفع حکومت خبرچینی، و جرم اندیشه را کشف میکند-ص207)، و فناوریهایی چون تلهاسکرین (که از سویی حقایقِ مصوب حزب حاکم را منتشر میکند و از طرفی همهجا حاضر است و بر مردم نظارت میکند-ص11)، شیپور (وسیلهای برای جاسوسی کردن از سوراخ کلید در-ص67)، میکروفونهای مخفی (برای تشخیص و ضبط صدای مشکوک-ص118)، و البته رسانهها و فناوریهای ارتباطی که در چنین حکومتی نه ابزاری برای آگاهشدن که آلتی برای تسلط و نظارت بر مردم اند، نظارت و تسلطی که با پیشرفت فناوری برای اولین بار بهطور تام و تمام ممکن شده است.
🔹«با معیارهای جدید حتی کلیسای کاتولیک قرون وسطی هم تسامح داشتهاست. پارهای از دلایل چنین کاری این بوده که در گذشته هیچ حکومتی قدرت زیر نظر گرفتن مداوم افراد را نداشتهاست. اما اختراع چاپ قبضه کردن افکار عمومی را سادهتر کرد و فیلم و رادیو این روند را جلوتر بردند. با توسعهی تلویزیون و پیشرفت فنی آن، که به این دستگاه امکان داد در آنِ واحد فرستنده و گیرنده باشد، فاتحهی حریم زندگی خوانده شد. هر شهروند، یا دستکم هر شهروندی که ارزش پاییدن را داشت، بیست و چهار ساعته تحت مراقبت پلیس و در معرض صدای تبلیغات رسمی قرار میگرفت. دیگر مسیرهای ارتباطی هم بسته بود. امکان تحمیل اطاعت کامل از ارادهی دولت، همچنین یک کاسه شدن عقاید، اکنون اولین بار به وجود آمد.» (ص203)🔹
🔸خوانش پیشین از رمان اگرچه صحیح است، عمق اندیشه اورول را توصیف نمیکند. در واقع، این خوانش برای ما روشن نمیکند که با محدود شدن آزادی از طریق حکومت خودکامه و نهادها و ابزارهایی که بهکار گرفتهاست، چه چیزی از دست میرود؟ آیا جرم حکومتهای مطلقه صرفا همین است که آزادی را از ما میگیرند یا با از بین رفتن آزادی چیزی ارزشمندتر نیز از دست میرود؟
🔸به نظر من، اورول تلاش دارد نشان دهد آن داشتهی جبرانناپذیری که هر انسان داراست و ممکن است با اعمال قدرت حکومتهای تمامیتخواه نابود شود مواجههی بکر و اصیل انسان با واقعیت است که از طریق حس به دست میآید؛ حس مجرای برخورد ما با واقعیت است، بدون حس هیچ دانشی ممکن نیست، هیچ دیدگاهی قابل سنجش و ارزیابی نیست، عقلانیت مبتنی بر حس است، عطوفت و همدلی مبتنی بر حس است، همچنین لذت (و بهطور خاص لذت جنسی) با حس ممکن میشود. اورول در رمان 1984 بر این دیدگاه است که حکومتهای بسته با تمام قدرت حس یا مجرای اصیل برخورد انسان با واقعیت را سرکوب میکنند.
🔸این سرکوبگری عموما با انحصار در دسترسی به منابع اطلاعات و ایجاد محدودیت در استفاده از وسایل ارتباطی ایجاد میشود و با گسترش خبرچینان و جاسوسان در میان مردم و تفتیش بیسروصدا و گاه خشونتبار عقاید، دامنگیر میشود، اما شیوههای پیچیدهتری نیز دارد. یکی از این شیوهها خودانضباطی است که طبق آن افراد باید یاد بگیرند واقعیت را خود بهنحوی تفسیر و تاویل کنند که با آموزههای حکومت در تضاد نباشد. این تفسیر و تاویل میتواند حتی دوگانهباوری یعنی پذیرش دو باور متناقض یا پذیرش باوری که در تناقض آشکار با واقعیت است، نیز بینجامد.
🔹«دوگانهباوری یعنی قدرت نگهداشتن دو باور متناقض در ذهن در آن واحد، و پذیرفتن هر دوی آنها. انتلکتوئل حزب میداند که یادهایش در کدام جهت باید دگرگونه شود. بنابراین میداند که دارد به واقعیت حقه میزند. اما با تمرین دوگانهباوری خود را اقناع میکند که واقعیت نقض نشدهاست. این روند باید آگاهانه باشد، والّا با دقت کافی انجام نمیگیرد. باید ناآگاهانه هم باشد، والّا احساس جعل واقعیت، و بنابراین گناه، با خود به همراه میآورد.» (ص211)🔹
🔸از نظر این نوع حکومتها، واقعیت چیزی خارجی نیست که توسط مواجههی بیواسطه حاصل شود؛ واقعیت آن است که منابع موثق حکومت تمامیتخواه تصدیق میکنند.
🔹«بگذار به تو بگویم که واقعیت برونذاتی نیست. واقعیت در ذهن انسان وجود دارد و بس. نه در ذهن فرد، که مرتکب اشتباه میشود و به هر صورت نابود میشود، بلکه تنها در ذهن حزب که جمعی و جاودانی است. آنچه در تلقی حزب حقیقت باشد، حقیقت است.» (ص247)🔹
🔸از همین روست که حتی علومی چون ریاضیات وابسته به خواست حزب اند، و منطق و حقیقیت آن چیزیست که حزب دیکته میکند (ص83). علاوه بر درست اندیشیدن باید درست احساس کرد و درست خواب دید. (ص279). «گذشته» نیز امری تعینیافته نیست و میتوان آن را دستکاری کرد، و این ضروریست زیرا بدون در دست داشتن گذشته نمیتوان آینده را بدست آورد، اما لازم است گذشته را طوری تفسیر و ارائه کرد که متناسب با تمنیات حکومت تمامیتخواه باشد و این امری کاملا ممکن است زیرا اولا حکومت، که در «حال» قدرت دارد، میتواند زمام «گذشته» را در دست بگیرد و آن را آنگونه که صحیح میداند بیان کند (ص246)، ثانیا مردمِ منضبط تفسیرِ مصوب حکومت از گذشته را بیچون و چرا و با قابلیت «مهار اندیشه» که حکومت در اختیار آنها قرار دادهاست میپذیرند، و حتی اگر گزارش حکومت از گذشته تغییر کند آنها نیز ذهنیت خود از گذشته را تغییر خواهند داد. مردم یاد میگیرند به چیزی که ممکن است از دیدِ حکومت غلط یا جرم باشد از ابتدا فکر نکنند تا از آسیبهای آن در امان بمانند.
🔹«تفکراتی که امکان دامن زدن به گرایشی شکاکآلود یا عصیانآمیز را ایجاد میکند، از پیش با انضباط اکتسابی درونی از میان میرود. اولین و سادهترین مرحلهی چنین انضباطی، که میتوان آن را به کودکان نیز آموخت، در زبان جدید توقف جرم نامیده میشود. توقف جرم یعنی استعداد توقف کردن در آستانهی هر اندیشهی خطرناک، طوری که گویا غریزی است. این استعداد مشتمل است بر قدرت پی نبردن به مناسبت و مشابهت و در نیافتن خطاهای منطقی، و نیز بدفهمیدن سادهترین بحثها در جایی که که مغایر با سوسیانگل است، و ملالت و دلزدگی از رشته افکاری که توان راه بردن به سوی رافضیگری دارد. بهطور خلاصه، توقف جرم یعنی حماقتی ایمنیبخش. اما حماقت بس نیست. برعکس، همرنگی به معنای کامل کلمه در اختیار گرفتن روندهای ذهنی را به همان کمالی که آکروبات بدنش را در اختیار میگیرد، ایجاد میکند.» (ص209)🔹
🔸محدودیت دیگری که حکومت خودکامه ایجاد میکند، تغییر در زبان، بهعنوان محمل بیان مواجههی انسان با واقعیت، است؛ وقتی زبان محدود شود، حتی اگر حسی بکر در دسترس انسان قرار گیرد، این حس به درک و بیان در نمیآید و بیبهره از لباس کلمه در ابهام میماند. در نتیجه، اندیشه نیز محدود به دریافتهایی که در زبان جدید ممکن اند خواهد شد. در زبان جدید کلماتی که از نظر حزب غیرضروری اند حذف میشوند. در این زبان به ندرت میتوان فکری نامقبول را پیش برد. کلمات طوری با صراحت و دقت طراحی شدهاند که تنها معنای مطلوب حکومت را منتقل کنند و حتی معانی سایهای هم نداشته باشند که امری دیگر را به ذهن متبادر کند. (ص305-312) وقتی زبان محدود شد و هرگونه حس و اندیشه فقط در محدودهای خاص مجاز دانسته شد، حتی میتوان مردم را از آزادی برخوردار کرد، چون در این شرایط دیگر هیچ خطری وجود ندارد.
🔹«اینکه تودهها چه عقایدی دارند، یا ندارند، با بیاعتنایی تلقی میشود. میتوان آنان را از آزادی عقلی برخوردار کرد، چرا که عقلی در سر ندارند.» (ص207) 🔹
🔸آدمهایی که حکومت تمامیتخواه تربیت میکند نه بهلحاظ نظری خلاقیت دارند نه دیگر شور و شوق زندگی دارند. آنها بیشتر بهعنوان عاملهای مکانیکی در خدمت حزب عمل میکنند، عاملهایی که لذت حسیشان هم محدود به خواست حکومت است. بهطور خاص، تجربهی جنسی این افراد صرفا برای گسترشِ ایدئولوژی حزب از طریق تولیدِ فرزندان باورمندِ به حزب است، نه برای لذت یا تشکیل خانوادهی مستقل و یا هر امر دیگر.
🔹«تنها هدف شناختهشدهی ازدواج، آوردن بچه برای خدمت به حزب بود. لازم بود رابطهی جنسی، مانند استعمال شیاف، عملی انزجارآور و فرعی تلقی شود.» (ص69-70)🔹
🔸غریزهی جنسی سرکش است و این سرکشی میتواند از کنترل و انضباط حکومت خارج شود و از آنجا که در حکومت تمامیتخواه چیزی نباید خارج از مدیریت او باشد، امر جنسی همواره باید مورد انضباط قرار گیرد. در ضمن امر جنسی میتواند در خدمت به فردیت شخص، و نه شور و شوقِ معطوف به حکومت، دولت، وطن، و هر امر کلی دیگر، عمل کند و از نظر حکومت تمامیتخواه این مطلوب نیست.
🔹«مساله صرفا این نبود که غریزهی جنسی دنیایی خاص خود میآفریند که از حوزهی اختیار حزب بیرون میرود و بنابراین، در صورت امکان، باید نابودش کرد. مساله مهمتر این بود که محرومیت جنسی موجب برانگیختن شور و هیجانی میشود که، به این دلیل امکان تبدیل آن به تب جنگ و رهبرپرستی، مطلوب مینماید.»🔹
🔹«تفکراتی که امکان دامن زدن به گرایشی شکاکآلود یا عصیانآمیز را ایجاد میکند، از پیش با انضباط اکتسابی درونی از میان میرود. اولین و سادهترین مرحلهی چنین انضباطی، که میتوان آن را به کودکان نیز آموخت، در زبان جدید توقف جرم نامیده میشود. توقف جرم یعنی استعداد توقف کردن در آستانهی هر اندیشهی خطرناک، طوری که گویا غریزی است. این استعداد مشتمل است بر قدرت پی نبردن به مناسبت و مشابهت و در نیافتن خطاهای منطقی، و نیز بدفهمیدن سادهترین بحثها در جایی که که مغایر با سوسیانگل است، و ملالت و دلزدگی از رشته افکاری که توان راه بردن به سوی رافضیگری دارد. بهطور خلاصه، توقف جرم یعنی حماقتی ایمنیبخش. اما حماقت بس نیست. برعکس، همرنگی به معنای کامل کلمه در اختیار گرفتن روندهای ذهنی را به همان کمالی که آکروبات بدنش را در اختیار میگیرد، ایجاد میکند.» (ص209)🔹
🔸محدودیت دیگری که حکومت خودکامه ایجاد میکند، تغییر در زبان، بهعنوان محمل بیان مواجههی انسان با واقعیت، است؛ وقتی زبان محدود شود، حتی اگر حسی بکر در دسترس انسان قرار گیرد، این حس به درک و بیان در نمیآید و بیبهره از لباس کلمه در ابهام میماند. در نتیجه، اندیشه نیز محدود به دریافتهایی که در زبان جدید ممکن اند خواهد شد. در زبان جدید کلماتی که از نظر حزب غیرضروری اند حذف میشوند. در این زبان به ندرت میتوان فکری نامقبول را پیش برد. کلمات طوری با صراحت و دقت طراحی شدهاند که تنها معنای مطلوب حکومت را منتقل کنند و حتی معانی سایهای هم نداشته باشند که امری دیگر را به ذهن متبادر کند. (ص305-312) وقتی زبان محدود شد و هرگونه حس و اندیشه فقط در محدودهای خاص مجاز دانسته شد، حتی میتوان مردم را از آزادی برخوردار کرد، چون در این شرایط دیگر هیچ خطری وجود ندارد.
🔹«اینکه تودهها چه عقایدی دارند، یا ندارند، با بیاعتنایی تلقی میشود. میتوان آنان را از آزادی عقلی برخوردار کرد، چرا که عقلی در سر ندارند.» (ص207) 🔹
🔸آدمهایی که حکومت تمامیتخواه تربیت میکند نه بهلحاظ نظری خلاقیت دارند نه دیگر شور و شوق زندگی دارند. آنها بیشتر بهعنوان عاملهای مکانیکی در خدمت حزب عمل میکنند، عاملهایی که لذت حسیشان هم محدود به خواست حکومت است. بهطور خاص، تجربهی جنسی این افراد صرفا برای گسترشِ ایدئولوژی حزب از طریق تولیدِ فرزندان باورمندِ به حزب است، نه برای لذت یا تشکیل خانوادهی مستقل و یا هر امر دیگر.
🔹«تنها هدف شناختهشدهی ازدواج، آوردن بچه برای خدمت به حزب بود. لازم بود رابطهی جنسی، مانند استعمال شیاف، عملی انزجارآور و فرعی تلقی شود.» (ص69-70)🔹
🔸غریزهی جنسی سرکش است و این سرکشی میتواند از کنترل و انضباط حکومت خارج شود و از آنجا که در حکومت تمامیتخواه چیزی نباید خارج از مدیریت او باشد، امر جنسی همواره باید مورد انضباط قرار گیرد. در ضمن امر جنسی میتواند در خدمت به فردیت شخص، و نه شور و شوقِ معطوف به حکومت، دولت، وطن، و هر امر کلی دیگر، عمل کند و از نظر حکومت تمامیتخواه این مطلوب نیست.
🔹«مساله صرفا این نبود که غریزهی جنسی دنیایی خاص خود میآفریند که از حوزهی اختیار حزب بیرون میرود و بنابراین، در صورت امکان، باید نابودش کرد. مساله مهمتر این بود که محرومیت جنسی موجب برانگیختن شور و هیجانی میشود که، به این دلیل امکان تبدیل آن به تب جنگ و رهبرپرستی، مطلوب مینماید.»🔹
🔸برای اورول، امر جنسی امریست در مقابلِ مرگ که به زندگی معنا میبخشد. (نگاه کنید به گفتگوی وینستون و جولیا-ص137-138) از نظر او، معنایی که از عشق انسانی سرچشمه میگیرد در مقابل معنایی است که هر عنصر مکانیکی به خاطر خدمت به هدف کلی سازمان کسب میکند. معنای اول از سویی کاملا شخصی و انفرادیست چون در رابطهی مشخص یک انسان با انسانی دیگر طرح میشود و نه در رابطهی فرد بهعنوان یک جزء با کلِ سامانه، و از سوی دیگر، کاملا انسانی است و از رابطهی دو انسان با هم نشات میگیرد و نه از عملکرد فرد در سازمانی که هدفی از پیشتعیینشده دارد. اما حکومت تمامیتخواه این فردیت و انسانیت را خوش نمیدارد.
🔸در حکومت تمامیتخواه عشق، دوستی، لذت زندگی، خنده، کنجکاوی، شهامت و دیگر امور انسانی ممکن نخواهند بود زیرا در آن زندگی جاری نیست. ریشهی بنیادین نفی زندگی در حکومتهای خودکامه این است که حس، چه حسِ نظری که مبنای فهمیدن است، و چه حسی که مجرای لذت بردن است، سرکوب میشود.
🔸در انتها جا دارد دو نکته دیگر دربارهی 1984 بیان کنم اما بسطش بماند برای فرصتی دیگر. نکته اول اینکه فناوریهای کنترلی، از سال 1948 که رمان نگاشته شده تا به امروز بسیار پیشرفت کردهاند و تلهاسکرینی که در رمان تصویر میشود دیگر خیالی نیست. امروزه همهی ما با موتور جستجوگر گوگل در مورد پرسشهایمان به جستجو میپردازیم، افکارمان را در شبکههای اجتماعی چون فیسبوک و توئیتر به اشتراک میگذاریم. از پیامرسانهایی چون تلگرام و اخیرا پیامرسانهای ایرانی استفاده میکنیم و خصوصیترین عکسها و اندیشههایمان را در آنجا قرار میدهیم. با استفاده از مخابرات دولتی و خصوصی با هم صحبت میکنیم و به هم پیام ارسال میکنیم. همواره توسط دوربینهای مختلفی که در جایجای شهر نصب شدهاند دیده میشویم. مجموعهی این سامانهها میتوانند تصویری جامع از تصورات، تخیلات، افکار و اعمال ما به نمایش بگذارند. تصویری که میتواند خیلی کاملتر از تلهاسکرینی که در 1984 حضور داشت باشد.
🔸مطلب دیگر اینکه آن شکلی از حکومت که در رمان اورول مذمت شده حکومت تمامیتخواه سوسیالیستی است. اما امروزه این نوع از حکومت خیلی مطرح نیست، در عوض شکلهای گوناگونی از قدرت به دنبال تسلط هرچه بیشتر بر افکار و اعمال انسانهایند. درضمن، تمنای تسلط بر دیگران صرفا محدود به حکومتها نیست، و امروزه شرکتهای بزرگی چون گوگل و فیسبوک اند که ناظرهای کبیر دوران ما را شکل میدهند. ما انسانها محکوم به پذیرش انضباطها و نظمهای گوناگونی هستیم که حکومتهای تمامیتخواه، اعم از حکومت سلاطین، حکومتهای مطلقهی دینی، حکومت سرمایه و سرمایهداران، در کنار حکومتِ شرکتهای بزرگ اقتصادی، و عموما با استفاده از فناوریهای جدید به ما تحمیل میکنند.
🔺 ارجاعهای متن به ترجمهی صالح حسینی از کتاب 1984 جورج اورول، چاپ پانزدهم، انتشارات نیلوفر صورت گرفتهاست.
🔸در حکومت تمامیتخواه عشق، دوستی، لذت زندگی، خنده، کنجکاوی، شهامت و دیگر امور انسانی ممکن نخواهند بود زیرا در آن زندگی جاری نیست. ریشهی بنیادین نفی زندگی در حکومتهای خودکامه این است که حس، چه حسِ نظری که مبنای فهمیدن است، و چه حسی که مجرای لذت بردن است، سرکوب میشود.
🔸در انتها جا دارد دو نکته دیگر دربارهی 1984 بیان کنم اما بسطش بماند برای فرصتی دیگر. نکته اول اینکه فناوریهای کنترلی، از سال 1948 که رمان نگاشته شده تا به امروز بسیار پیشرفت کردهاند و تلهاسکرینی که در رمان تصویر میشود دیگر خیالی نیست. امروزه همهی ما با موتور جستجوگر گوگل در مورد پرسشهایمان به جستجو میپردازیم، افکارمان را در شبکههای اجتماعی چون فیسبوک و توئیتر به اشتراک میگذاریم. از پیامرسانهایی چون تلگرام و اخیرا پیامرسانهای ایرانی استفاده میکنیم و خصوصیترین عکسها و اندیشههایمان را در آنجا قرار میدهیم. با استفاده از مخابرات دولتی و خصوصی با هم صحبت میکنیم و به هم پیام ارسال میکنیم. همواره توسط دوربینهای مختلفی که در جایجای شهر نصب شدهاند دیده میشویم. مجموعهی این سامانهها میتوانند تصویری جامع از تصورات، تخیلات، افکار و اعمال ما به نمایش بگذارند. تصویری که میتواند خیلی کاملتر از تلهاسکرینی که در 1984 حضور داشت باشد.
🔸مطلب دیگر اینکه آن شکلی از حکومت که در رمان اورول مذمت شده حکومت تمامیتخواه سوسیالیستی است. اما امروزه این نوع از حکومت خیلی مطرح نیست، در عوض شکلهای گوناگونی از قدرت به دنبال تسلط هرچه بیشتر بر افکار و اعمال انسانهایند. درضمن، تمنای تسلط بر دیگران صرفا محدود به حکومتها نیست، و امروزه شرکتهای بزرگی چون گوگل و فیسبوک اند که ناظرهای کبیر دوران ما را شکل میدهند. ما انسانها محکوم به پذیرش انضباطها و نظمهای گوناگونی هستیم که حکومتهای تمامیتخواه، اعم از حکومت سلاطین، حکومتهای مطلقهی دینی، حکومت سرمایه و سرمایهداران، در کنار حکومتِ شرکتهای بزرگ اقتصادی، و عموما با استفاده از فناوریهای جدید به ما تحمیل میکنند.
🔺 ارجاعهای متن به ترجمهی صالح حسینی از کتاب 1984 جورج اورول، چاپ پانزدهم، انتشارات نیلوفر صورت گرفتهاست.