مجله الکترونیک واو – Telegram
مجله الکترونیک واو
236 subscribers
845 photos
839 links
با «واو» می‌خواهیم همه وقتمان را با کتاب‌ها سپری کنیم، فارغ از هیاهوی جهان!
Download Telegram
📝از محتوا به یادگار اسمی دارد!

🖌#سمیه_فیروزفر نوشت:

🔹«حبیبی داعشی» که در ترجمه فارسی به «عاشق داعشی من» برگردان ‌شده، رمانی است ۳۰۰ صفحه‌ای که می‌توانست ۱۵۰ صفحه باشد. رمانی که محصول دغدغه نویسنده درباره جذب جوانان ناآگاه به داعش است ولی متأسفانه نتوانسته دغدغه‌اش را خوب بیان کند. نگاه تک‌بعدی نویسنده با چاشنی عدم پژوهش کافی و فقدان اطلاعات دقیق از پدیده منحوس داعش و نحوه و دلایل جذب جوانان باعث شده در چند نقطه خاص از رمان دچار پرش محتوا شود به‌گونه‌ای که مخاطب دچار سردرگمی شده و حس می‌کند صفحه‌ای در این میان جاافتاده و نخوانده باقی‌مانده، ولی واقعیت این است که گسستگی مطلب در عین مطول بودنش باعث بروز این ایراد شده است.

🔹بعد از گذشت سال‌ها از تأسیس و جولان دادن داعش در منطقه خاورمیانه کمتر نویسنده‌ای اهتمام به نوشتن رمان و داستان با دستمایه داعش داشته و اغلب کتب مرتبط به‌صورت مستند یا گزارش یا مصاحبه هستند لذا اصل پرداخت این نویسنده جوان به این موضوع را می‌توان نقطه عطفی در راستای تولید آثار بیشتری در این باب قلمداد کرد و ارج نهاد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝داستان‌های اندک برای یک شهر بزرگ

🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:

🔹 کم نیستند رمان‌ها و داستان‌هایی که با پرداخت‌های خوب شهرها، روستاها و حتی مکان‌های مختلفی در ذهن مخاطب خود برای همیشه ماندگار کرده‌اند. از کلیدر در رمان محمود دولت‌آبادی گرفته تا اهواز در آثار احمد محمود، اصفهان در آثار هوشنگ گلشيری.

🔹 می‌شود درباره شهرها بسیار گفت و نوشت، اما ما قصد داریم برویم سراغ تصویر شهرها در ادبیات داستانی امروز. مثلا همین مشهد خودمان که (۱۰ دی) در تقویم به نامش، نامگذاری شده. مشهد، شهری بزرگ که نویسنده خوب هم کم ندارد، آیا نباید در ادبیات داستانی ما پررنگ‌تر باشد؟ عجیب نیست فهرست داستان‌نویسانی که به هویت این شهر در آثارشان پرداخته‌اند، همین‌قدر کوتاه و جمع‌وجور باشد؟ هرچند اگر سراغ بسیاری از شهرهای دیگر هم برویم، درمورد اغلب آن‌ها به فهرست بلندبالایی نمی‌رسیم.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝با کمرهای دولاشده به بالا می‌دویدند

🖌#قاسم_فتحی نوشت:

🔹از پشت دَرهای بسته، درگیری‌ها را می‌دیدم. صدای گازیدن همزمان موتورهای نیروی ویژه و فرار مردم. مردم در عین ناهماهنگی، هنوز داشتند شبیه مورچه‌هایی که نفت به سوراخ‌شان ریخته‌اند، از این کوچه فرار می‌کردند به آن یکی کوچه. سَردَر ساختمان ما بزرگ نوشته‌اند: «روزنامه مردم مشهد». کاش می‌شد دست تَک‌تَکشان را می‌گرفتم و می‌بردمشان بالا توی تحریریه. یکی‌شان با ترس گفت: «دَرو باز کن. به امام رضا چاره دیگه‌ای نداشتیم. بذار بریم.»

🔹چند ثانیه نگذشته بود که یک‌نفر خورد به شیشه یا نمی‌دانم خودش را زد به شیشه کافه. دَر کشویی را باز کرد و آمد تو. تندتند اشک می‌ریخت. گفت: «این دستمالو خیس کن.» صاحب‌ کافه، دستمال را گرفت زیر شیر آب. بعد با هیجان گفت: «یه اشک‌آور انداختن و بعد هم من پرتش کردم سمت خودشون.» ما هیچ‌کدام برایش کف نزدیم. هیچ‌کدام برای این مبارزه‌اش تشویقش نکردیم. ما زل زده بودیم به چشم‌هایش. کاش می‌پرسیدیم از بیکاری‌ات چقدری می‌گذرد. کاش موضعش را مشخص می‌کرد. باید می‌گفت کدام طرفی است و رفت...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝مثل یک لیوان آب خنک

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹«دست‌نوشته مرموز» داستانی نوجوانانه و برای نوجوانان است. لیندا نیوبری، با داستانی کاملا واقع‌گرایانه، با لحنی عادی و سبک و شیرین، نوجوانان را روبه‌روی آینه‌ای از زندگی خودشان می‌گیرد. زندگی معمولی‌شان که برعکس سبک رایج جن‌وپری رمان‌ها و فیلم‌های نوجوان، بسیار عادی و روزمره و خالی از ماورا‌ست و خود همین ویژگی میان این همه هیجان شدید و فراز‌ و فرود مصنوعی که ذائقه نوجوانان را معتاد کرده، مثل نوشیدن لیوانی آب گوارا، پس از خستگی یک روز گرم است.

🔹شخصیت‌پردازی نینا بسیار دقیق و واقع‌گرایانه‌ است. نینا نوجوانی کاملا عادی، شبیه فرزندان خود ماست. دقیقا در گامی میانه‌راه کودکی و بزرگسالی. خانم لیندا نیوبری با ظرافت بسیار داستان نوجوانی را تعریف می‌کند که مادرش را گم کرده؛ در شهر محل سکونتشان مانده؛ دستش به اتفاقات دست اول پیرامون مادر نمی‌رسد؛ پدرش هم تصمیم گرفته اطلاعات دست اول را فعلا از او مخفی کند. این نیناست که با تمام این ندانسته‌ها، بار غیبت مادر و شایعات پشت سر او و آشفتگی‌های زندگی‌اش را بر دوش می‌کشد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝شبِ هول

🖌#لیلا_مهدوی نوشت:

🔹«زیر تیغ ستاره جبار»، یک مستند است. گزارشی از زنان و دخترانی که رویاهای جوانی‌شان به دست اصحاب قدرت و حکومت نابود شد و آن‌ها تنها برای حفظ بقا جنگیدند و هر کسی ظرفیت تحمل بیشتری داشت، فرو نریخت و ادامه داد. در طول روایت نشان می‌دهد که چگونه ایدئولوژی یک مکتب بر کرامت و ارزش‌های وجودی انسان‌ها برتری داده می‌شود و فردیت و آزادی شخصی را به حاشیه می‌کشاند.

🔹داستان پر از تصاویر بدیع و آشنایی‌زدایی شده است که مخاطب را به دنبال خود می‌کشد. روایت از سال ۱۹۴۱ و در شهر پراگ از کشور چکسلواکی در بلوک شرق اروپا آغاز می‌شود. از زمانی که نازی‌ها و فاشیسم سعی دارند چکسلواکی را تحت سیطره هیتلر در بیاورند. چیزی که بیشتر از گزارش روزهای سیاه پراگ مخاطب را جذب می‌کند این است که در میان این تیرگی‌ها راوی همواره به دنبال روزنه نور است و به خاطر امید، کوله‌بار زندگی را به دوش خود می‌کشد و پیش می‌رود. نگاه زنانه راوی گزارش بیشتری از شیوه و جزئیات زندگی می‌دهد، تصویر بهتری می‌سازد و به همین دلیل حس بیشتری را در مخاطب برمی‌انگیزاند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نوشابه من همیشه زرد بود

🖌#طاهره_آشیانی نوشت:

🔹اولین باری که به سینما رفتم را یادم نیست، اما می‌دانم با خواهرم رفتم. خواهری که از من و دو تا برادرم بزرگتر بود. هر پنج‌شنبه چهار تا بلیط می‌خرید و ما را می‌برد سینما. هر هفته هم یک سینما. بعد از این که فیلم تمام می‌شد، خواهرم ما را می‌برد و ساندویچ می‌خوردیم. آن ساندویچ‌ها که خوشمزه‌ترین غذایی بودند که تا حالا خورده‌ام. یادم هست لای نان لواش کالباس می‌گذاشتند با جعفری، پیاز و گوجه و من پیاز و گوجه‌‌ها را جدا می‌کردم و می‌دادم به برادرهایم و نان و کالباس و جعفری می‌خوردم با نوشابه شیشه‌ای که نوشابه من همیشه زرد بود.

🔹من درس سینما خواندم تا رویاهایم را بسازم چون تنها راه رویا‌سازی سینما بود به خیالم. چند روز قبل در سینما قمه‌کشی شده بود و من وحشت کردم، دلم سوخت برای مهم‌‌ترین دنیای رویاسازی و خیال‌بافی. چه شد که آن‌همه زیبایی سالن‌های سینما و امنیتی که در آن احساس می‌کردیم تبدیل شد به میدان قمه‌کشی. چه به سر نسلی آمده که سینما برایشان اولویت نیست، برایشان مهم نیست.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ماهی‌ها عاشق می‌شوند

🖌#مجتبی_تقوی_زاد نوشت:

🔹رشت شهر پیاده‌روی است. تمام زمانیکه در این شهر زندگی کردم، خودرو نخریدم. شهر زیر پایم بود و همه جا را قدم می‌زدم. کوچه پس کوچه‌ها را می‌گشتم و چشم می‌دوختم به درهای دلبر چوبی. به ایوان‌های چوبی، به پنجره‌های چوبی، به کتیبه‌های بالای درها. غرق می‌شدم در عطر نمناک رشت قدیم. هنوز هم رشت برای من کوچه پس کوچه‌های قدیمی است نه ساختمان‌های سر به فلک کشیده. شهر شب‌زنده‌دار و شکم‌چران رشت را می‌توانید توی میدان شهرداری ببینید. مردم شهر گرم و صمیمی‌اند و شوخ‌طبعی عنصر جدایی ناپذیرشان. از این شهر دانشمند و شاعر کم برنخاسته که هر کدام قله‌هایی در رشته کوه‌های علم و ادب ایران بوده‌اند. از پروفسور سمیعی و پروفسور رضا معروف گرفته تا ابتهاج و سرتیپ‌پور و همه آن‌ها که آوردن نام‌شان، طوماری بلند می‌طلبد.

🔹من پیش از رفتن پدرم، هر بار که به رشت می‌آمدم، هر طور شده خودم را به بازار می‌رساندم تا چند قدم راه بروم و زندگی را نفس بکشم. تو گویی مرکز توزیع زندگی در جهان برای من همین کوچه‌های مملو از جمعیت با کف همیشه خیس بود.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝یادگاری عزیزِ مردی که از چیزی نمی‌ترسید

🖌#پرستو_علی_عسگر_نجاد نوشت:

🔹قلم حاج‌قاسم در کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم»، قلم یک نویسنده ماهر است. خوب و دقیق، فضاسازی می‌کند و نشان می‌دهد. آن‌ها که حاج‌قاسم را از نزدیک می‌شناسند، گواهی می‌دهند او همیشه در حال خواندن بوده. قاسم سلیمانی جنگ‌جو نبود، مجاهد بود. تصویری که ما از او در کتاب می‌بینیم، جهانی که از دریچه چشم او تماشا می‌کنیم، جهان ستیزه نیست؛ جهان صلح است، جهان طبیعت و زیبایی و مهر.

🔹تصویری که ذهن ما به‌صورت خودکار برای کودکی‌های سردار سلیمانی می‌سازد، در این کتاب به‌هم‌ می‌ریزد. می‌بینیم که او تا سال‌های جوانی، با چیزی به‌عنوان مرجع تقلید آشنا نبوده. بچه‌حزب‌اللهی درس‌خوان معطر نبوده که پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند! می‌بینیم آهسته‌آهسته با دیگر واجبات دین آشنا و مأنوس می‌شود. می‌بینیم درس را به‌خاطر اداکردن قرض مالی پدرش و کسب درآمد، رها می‌کند. می‌بینیم چقدر سختی می‌کشد تا از فساد لبالب روزگار پهلوی دور بماند و مشغول کار و ورزش باشد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ما آدم‌های نابابی نیستیم

🖌#فاطمه_محمدی نوشت:

🔹«سقوط» نقطه تلاقی ادبیات و فلسفه کامو است. یک رمان فلسفی کامل که هم‌چون هم‌نوعانش سعی می‌کند تا هم ویژگی‌های یک داستان خوب و پر کشش را در خود جای دهد و هم در زیر بنای محتوای خود، اندیشه‌های مؤلفش را به‌خوبی انتقال دهد. اکثر افرادی که برای اولین بار این کتاب را در دست می‌گیرند، ممکن است در مورد فرم اتخاذ شده در آن دچار شک شوند. اما زمانی که بدانیم تمام این نوشته‌ها، تنها بخش‌هایی از گفت‌وگو‌ست که ژان راوی آن‌هاست و ما صدا یا جوابی از مخاطب نمی‌شنویم، این فرم روشن‌تر نیز می‌شود.

🔹همه چیز از یک شب سرد در آمستردام و از یک میخانه شروع می‌شود. در این نقطه است که ژان باتیس کلمانس ـ شخصیت اصلی کتاب «سقوط» ـ وارد می‌شود. آلبر کامو به سراغ تم‌هایی از جمله گناه، اعتراف، پرهیز از مورد قضاوت واقع شدن و...می‌رود و در آخر این ما هستیم که در این شش شب با ژان همراه می‌شویم. تا زمانی که کتاب را می‌بندیم، هم‌چون گدایی، با او زیر لب زمزمه کنیم: «آه آقا! ما آدم بد و نابابی نیستم. فقط روشنایی را گم کرده‌ایم.»

🔺متن کامل این یادداشت را اینجا بخوانید.
📝چرا باید «ماتی خان» بخوانیم؟

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹«ماتی خان» از آن کتاب‌ها است که از همان صفحه اول یقه‌تان را می‌چسبد و تا تمام نشود رهایتان نمی‌کند. قصه‌ای سرگرم کننده و جذاب که در دل صحرا اتفاق می‌افتد. مملو از جزئیات زندگی در صحرا. آقای اونق قصه «ماتی خان» را طوری سر و شکل داده که نتوانید کتاب را زمین بگذارید. «ماتی خان» عبدالرحمن اونق دست شما را با خودش می‌گیرد و می‌برد به دل ترکمن صحرا. زندگی میان اوبه‌های ترکمنی. صدای رود ارتک و های‌های چوپان‌ها که گله را پای قیزلار داغی می‌برند. صدای دوتار و اشعار مختوم‌قلی.

🔹«ماتی خان» از آن رمان‌ها نیست که یک خط بخوانی، بتوانی دو جمله برای بازنشر در شبکه اجتماعی از دلش دربیاوری. ولی از حیث الیم و جغرافیا «ماتی خان» یادآور رمان نادر ابراهیمی است. می‌تواند دست شما را بگیرد و با خودش وارد یک ماجرای حماسی کند. ماجرایی که حرف از غیرت می‌زند. ترکمن‌هایی که حاضرند همه‌چیزشان را بدهند ولی غیرتشان پا برجا بماند. «ماتی خان» قصه همین آدم‌ها است. قصه‌ای که شنیدنش سرعت گردش خون را در رگ‌هایتان بالا می‌برد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝برایم از آتش خبر بیاور

🖌 #محمد_عربی درباره «داغ دلربا» نوشت:

🔹میثم امیری که تجربه مستندنگاری سیل خوزستان را در کارنامه دارد، در دی ماه نود و هشت با شهادت حاج قاسم سلیمانی تنها نویسنده‌ای است که بار سفر می‌بندد و برای ثبت این حادثه تاریخی دست به قلم می‌برد. او این کتاب را با حضور در تشییع اهواز، تهران، قم و کرمان نوشته است.

🔹مهم‌ترین نقطه قوت کتاب صداقت نویسنده در روایت است. کتاب از گفتن حرف حق ترس ندارد، ماجراهای بعد از شهادت را سانسور نمی‌کند و از طرفی قصد سیاه‌نمایی ندارد. خوب و بد ماجرا را با هم می‌بیند. اشتباهات را گردن همه نمی‌اندازد و قصد سفید کردن هیچ آدمی را ندارد. مستندنگاری امیری در تاریخ خواهد ماند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝«حبیب» دُن‌کیشوت نیست!

🖌#فاطمه_نخلی_زاده درباره «دور زدن در خیابان یکطرفه» نوشت:

🔹یکی از نقاط قوت کتاب، شخصیت پردازی آن است. نویسنده در کتابش، حبیب را آن‌قدر خوب و درست تصویر می‌کند که خواننده ایمان دارد از این شخصیت برنمی‌آید که خون دخترش را پایمال، با باند قاچاق همراه و موجب افسوس خانواده‌ای دیگر شود.

🔹ایده نوشتن داستان خوب است، اما ضعف‌های جدی دارد که ذهن خواننده را سخت مشغول می‌کند. ذهنی که تا صفحه‌های پایانی کتاب هم‌چنان منتظر معجزه‌ای است. منتظر اتفاقی دور از انتظار که حبیبِ خوش‌قلب را به نتیجه مطلوبش برساند اما برخلاف انتظارِ خواننده، داستان جوری تمام می‌شود که احتمالا کمتر مخاطبی انتظارش را دارد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پر نقش‌ونگار، مثل قالی کرمان

🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:

🔹کرمانی‌ها اهل داستانند. قصه زیاد دارند و بلدند چطور ساده و جذاب قصه بگویند. اگر به کرمان سفر کرده باشید، اگر در بازار شهر کرمان راه رفته و فضاها وکاروانسراهای قدیمی را دیده باشید، می‌توانید با خودتان کلی برای این فضا قصه بسازید؛ شهر پرقصه‌ای که می‌خواهیم برویم سراغ نویسندگانش و ببینیم چقدر شهرشان را به داستان‌ها و رمان‌هایشان راه داده‌اند و از آن نوشته‌اند.

🔹آشنایی با استان کرمان و حال‌وهوای آن را تا حد زیادی باید مدیون هوشنگ مرادی کرمانی دانست. قصه‌گویی که ساده و روان می‌نویسد و کرمان در نوشته‌هایش از قالیباف‌خانه‌ها گرفته تا کوچه و خیابان زنده است. علومی هم اهل شهر بم است. در داستان‌هایش هم بم نقش پررنگی دارد. او اسطوره‌ها را دوست دارد و داستان‌ها و اسطوره‌های مردم یک شهر کوچک را در قالبی مدرن و امروزی در رمان‌ها و داستان‌هایش ارائه می‌کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝روایتی خلاف آمد عادت از جنگ!

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹«اثریا» از آن کتاب‌هایی است که وقتی به پایان می‌رسد می‌توانی بگویی: «این شد یک کتاب سرپا و درست با موضوع جنگ.» اکبرخانی به هیچ‌وجه تلاش نمی‌کند تا تصویری ماورایی از شخصیت‌هایش ارائه دهد. او به شخصیت‌هایش حق می‌دهد از جنگ بیزار باشند و گله کنند. شخصیت‌هایی که او آفریده بیش از آنکه از مردم طلبکار باشند و آن‌ها را قدرنشناس بدانند از جنگ طلبکارند. و این جهان‌بینی غالب کتاب است. «اثریا» در روایت کوتاه خود به جنگ با تمام ابعادش پرداخته است. روایت «اثریا» از جنگ اگرچه خلاف عادت مالوف است اما گامی مهم در راستای بالندگی ادبیات ضدجنگ در کشور است.

🔹خلأ شخصیت‌پردازی که این‌روزها در رمان‌ها و خاطره‌نویسی‌ها به شدت چشمگیر است در «اثریا‌» دیده نمی‌شود. ما در «اثریا» با خوانش متفاوتی از جنگ روبه‌رو می‌شویم. خوانشی که مبتنی بر خصایص جوانان همین زمانه است و به روایت‌های جنگ‌ پدرانشان شباهت چندانی ندارد. نیما اکبرخانی در خلاف آمد عادت جنگ را روایت کرده‌است و این شایسته تقدیر است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝سلفی ده نفره

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹ضبطو آوردن. من از گوشه کیفم نوارو درآوردم. از همون دوستم گرفته بودم. به ندا گفتم بذاره تو ضبط و بزنه تا بیاد اول. تا ندا نوارو ببره اولش. همزمان با شروع آهنگ اومدم تو. انصافا رقصم قشنگ بود. بچه‌ها هم اول جا خوردن. می‌دونین خب یه ذره ترسیده بودن. فرداش مدرسه غوغا بود. از وسط زنگ اول، من و ندا رو خواستن دفتر. به زنگ تفریح نکشیده مامانای هر دومون اومدن مدرسه. بعد دونه‌دونه بچه‌هایی که تو جشن تولد بودن، رفتن دفتر.

🔹اصل مسئله یک عکس بود. زمان اون عکس، یه سری ترکه خشک بی‌پستی و بلندی بودن. الان هر کدوم هویت داشت هیکلشون. هیکل‌های بی‌قواره ازفرم‌افتاده‌ یه عده زن چهل‌ساله. مهناز گفت: «آهنگ اون روزو پیدا کردم. هزار بار تا حالا گوش کردم. خیلی سعی کردم باهاش برقصم. مثل تو. ولی نشد. آرزوم بود بتونم اون‌طوری برقصم. یه طوری که انگار حرکات عادی خودمه. مثلا حواسم نیست. ولی نتونستم. رقص یاد نگرفتم.» و بغضش ترکید. خلاصه دردسرتون ندم جناب. دونه دونه اشکاشون ریخت یا بغض کردن و گفتن که رقص بلد نیستن. از اون ده نفر، نه نفرشون رقص بلد نبودن...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝«میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است

🖌#معصومه_سعادت نوشت:

🔹«میک هارته اینجا بود» داستانی تکان دهنده است درباره مرگ، احساس گناه، عشق، مرور خاطرات، خانواده، خودسرزنش‌گری و حس رهایی دوران کودکی، شاید باورتان نشود که کتابی با این حجم کم، این همه موضوع مختلف را کنار هم چیده است، و اتفاقاً خیلی هم خوب از پس کار برآمده است. «میک هارته اینجا بود» برای کسانی که دچار فقدان شده‌اند بسیار مناسب و کمک کننده است تا از اندوه خود بیرون بیایند و به دیگران هم کمک می‌کند که دنیای افراد سوگوار و حال و هوایشان را بهتر درک کنند.

🔹یکی از ویژگی‌های یک رمان نوجوان خوب، این است که فارغ از سن، بتواند با مخاطب خود ارتباط خوبی برقرار کند و «میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است. این کتاب، اگر شما را به گریه نیندازد، باز هم به شدت اندوهگینتان می‌کند. همان ابتدای کتاب متوجه می‌شوید که میک هارته، هنگام دوچرخه سواری، سرش به سنگ خورده و مرده است. شما در خلال داستان می‌بینید که مرگ یک نوجوان، چه تاثیری روی زندگی تمام اطرافیانش می‌گذارد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝کشنده یا کُشته؛ در کدامین هوا؟

🖌#فائزه_طاهری نوشت:

🔹«سوگ سیاوش» قصه دایره­‌وار روزگار است. تکرار می­‌شود و جان می‌گیرد؛ هربار به نقشی و صورتی. خیر و شر پیوسته به هم می­‌آمیزند و از هم دور می‌شوند. هرکس در این دایره سهمی ـ اگرچه اندک ـ در یاری نور و نیکی علیه ظلم و تاریکی دارد. با هربار اندیشه در داستان سیاوش، روحی تازه در آن دمیده و هستی‌­اش فراخ­‌تر می‌­شود.

🔹«هر کس باید در قبال این خون ریخته بداند که با کیست و در هوای کشنده است یا کشته.» در قصّه سیاوش فرصتی برای تعلّل نیست چرا که خونی ریخته شده و باید جهت خود را انتخاب کنیم. باید بگویم داستان سیاوش و دنبال کردن جستار آن از زبان مسکوب مزیّتی خودشناسانه دارد. دقیق‌­تر که بخوانیم یادآور ­می‌­شود که هرکدام ما مسئول کار خویشتنیم و باید انتخاب کنیم و بدانیم که به نیروی خیر یاری می­‌دهیم یا شر. زمانی به نیروی خیر یاری ­می‌­دهیم که بتوانیم بر تاریکی درون خودمان غلبه کنیم و نوری بیفروزیم.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝در جستجوی آرمانی بس بعید

🖌#نگین_عظیمی نوشت:

🔹غروب است و در برهوتی در ناکجاآباد، در کنار تک‌درختی خشک، «استراگون» بر پشته‌ای خاک نشسته و در تلاش است پوتینش را از پا درآورد. در این‌حین «ولادیمیر» وارد صحنه شده و صحبت‌هایی میانشان ردوبدل می‌شود؛ تا اینکه حرف از «گودو» به میان می‌آید:
«استراگون: … بیا بریم.
ولادیمیر: نمی‌تونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودوایم.»
آن‌ها با شخصی به نام «گودو» قرار دارند. گودو هرکه هست، برای آن‌ها به مثابه یک ناجی است که با آمدنش از وضع کنونی رهایی می‌یابند.

🔹«در انتظار گودو» آینه‌ تمام‌نمای ابزورد است. پوچ‌انگاری‌ای که در گیرودار جنگ جهانی دوّم و در رفت‌وآمدهای پیاپی میان یأس و امید، با تکیه بر معناباختگی هستی، از لابه‌لای ویرانه‌های انسانی جنگ سربرمی‌آورْد و به‌سرعت انتشار می‌یافت. در انتظار گودو نمایشِ چنگ‌انداختن به امید است برای یافتن معنا. معنایی که گویا هرگز نبوده و نخواهد بود.ترکیب پوچی و بدبینیِ ویژه بکت با کمدی در این نمایش‌نامه، منجر به خلق ژانری جدید در ادبیات مدرن به نام تراژیکمدی شد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پیش‌گویی نویسنده فمینیست برای آینده

🖌#محمد_قائم_خانی نوشت:

🔹«خانم دلوی» را باید پیش‌گویی ویرجینیا وولف برای آینده دانست؛ چنین نویسنده‌ای است ویرجینیا وولف. در اکنونِ رمان، آدم‌های متفاوت قرار است در میهمانی خانم دلوی همدیگر را ملاقات کنند، که می‌کنند، در پایانِ یک روز گرم ماه ژوئن. در مهمانیِ کلاریسا که همه آن‌ها که سازنده این جهان انگلیسی متمدن‌اند، قرار است هم‌دیگر را ببینند. این جا در این شب، قرار است چیزی از جنسِ باطن جامعه به نمایش در بیاید. قرار است اتفاقی بیفتد و تکلیفِ آینده مشخص شود.

🔹از نظر نمایشِ موقعیت داستانی، میهمانی به عنوانِ نقطه به هم رسیدنِ شبکه انسان‌های مرتبط، اهمیتی در همان حد دارد. آن باطنی که در اینجا حضور خویش را تحمیل می‌کند، نه زایایی که مرگ است. آن غیرِ منتظره که ناگهان فرود می‌آید، خبر مرگِ سپتیموس است. در ظاهر خبری ناخوش‌آیند است، ولی در واقع، زندگی ادامه پیدا می‌کند. سپتیموس اسمیت که وولف او را همزاد خانم دلوی نامیده است، سویه دیگر شخصیت کلاریساست...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پیشنهادی متفاوت در روزگار رونق رمان آپارتمانی

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹«ماتی‌خان» سراسر حماسه و غیرت و حمیت است. غیرتی که بسان خون در رگ ترکمن‌ها از آنان قومی امیدوار و پر تلاش ساخته است. این رمان به عنوان یک رمان اقلیمی در جغرافیایی صحرایی و کوهستانی رقم می‌خورد. توصیفات نویسنده از این جغرافیا به همراه زندگی چوپانی و اشعار بومی مختوم‌قلی خان رمان را نمونه‌ای قابل توجه کرده آن هم در زمانه رونق رمان‌های آپارتمانی و تهرانی.

🔹رمان «ماتی‌خان» شروع خوبی دارد. شروعی که پاشنه آشیل هر کتابی محسوب می‌شود. اگر قلاب نویسنده نگیرد کار آن کتاب در ذهن خوانندگان کم طاقت این روزگار تمام است. اما عبدالرحمن اونق با قلابش خواننده را می‌گیرد. ماجرای کتاب زمانی شروع می‌شود که به ریش‌سفیدان ترکمن خبر می‌دهند حکومت قصد دارد در تمامی قبیله‌های مرزنشین مرزبانی بسازد. ماتی‌خان به عنوان یکی از بزرگان قبایل این موضوع را به مردم خود می‌گوید. ترکمن‌ها تا آن روز چیزهای جالبی از مأموران حکومتی نشنیده بودند برای همین دچار وحشت می‌شوند و این وحشت منجر به واکنش‌هایی می‌شود...
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
👍1
📝از جنگ رهایی نداریم

🖌#فاطمه_سادات_موسوی نوشت:

🔹تمام شخصیت­‌های داستانی مازن معروف به‌نحوی زخم خورده‌اند. حتی سال­‌ها بعد از اتمام جنگ از محل زخم­­شان خون جاری می‌شود و گویی جنگ خیال ندارد تا لحظه‌ای که زنده‌اند دست از سرشان بردارد. در نگاه اول داستان­‌های کتاب «شوخی با نظامی‌ها» به نظرم احوالات شخصی آمدند؛ اما در واقع مضمونی کاری‌تر به من منتقل ­شده بود. جنگ و آوارگی. جنگ و زخم‌های ابدی. جنگ و جدال درونی انسان‌ها. نویسنده علاوه براینکه سوژه‌های کم­تر دیده شده‌ای را برای قهرمانی داستان‌هایش انتخاب کرده بود، از رگه‌های جهان فانتزی و سورئال هم غافل نشده و جذابیت کتاب را دوچندان کرده است.

🔹داستان‌­های بدیع و خلاقانه «شوخی­ با نظامی‌­ها» را از دست ندهید. داستان مردی که زیر آوار هر دو دستش قطع شده، زنی که آلزایمر گرفته و همسرش بعد از جنگ مفقودالاثر شده، پسری که آتش گرفتن برادر و هم­کلاسی‌­هایش را دیده و… علی­‌رغم اینکه دغدغه نویسنده کتاب «شوخی با نظامی‌­ها» جنگ بوده اما، قرار نیست مضمون داستان گل‌درشت بخورد توی صورت­تان. بزرگ­ترین نقطه قوت کتاب هم همین است.


🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.