📝شبِ هول
🖌#لیلا_مهدوی نوشت:
🔹«زیر تیغ ستاره جبار»، یک مستند است. گزارشی از زنان و دخترانی که رویاهای جوانیشان به دست اصحاب قدرت و حکومت نابود شد و آنها تنها برای حفظ بقا جنگیدند و هر کسی ظرفیت تحمل بیشتری داشت، فرو نریخت و ادامه داد. در طول روایت نشان میدهد که چگونه ایدئولوژی یک مکتب بر کرامت و ارزشهای وجودی انسانها برتری داده میشود و فردیت و آزادی شخصی را به حاشیه میکشاند.
🔹داستان پر از تصاویر بدیع و آشناییزدایی شده است که مخاطب را به دنبال خود میکشد. روایت از سال ۱۹۴۱ و در شهر پراگ از کشور چکسلواکی در بلوک شرق اروپا آغاز میشود. از زمانی که نازیها و فاشیسم سعی دارند چکسلواکی را تحت سیطره هیتلر در بیاورند. چیزی که بیشتر از گزارش روزهای سیاه پراگ مخاطب را جذب میکند این است که در میان این تیرگیها راوی همواره به دنبال روزنه نور است و به خاطر امید، کولهبار زندگی را به دوش خود میکشد و پیش میرود. نگاه زنانه راوی گزارش بیشتری از شیوه و جزئیات زندگی میدهد، تصویر بهتری میسازد و به همین دلیل حس بیشتری را در مخاطب برمیانگیزاند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#لیلا_مهدوی نوشت:
🔹«زیر تیغ ستاره جبار»، یک مستند است. گزارشی از زنان و دخترانی که رویاهای جوانیشان به دست اصحاب قدرت و حکومت نابود شد و آنها تنها برای حفظ بقا جنگیدند و هر کسی ظرفیت تحمل بیشتری داشت، فرو نریخت و ادامه داد. در طول روایت نشان میدهد که چگونه ایدئولوژی یک مکتب بر کرامت و ارزشهای وجودی انسانها برتری داده میشود و فردیت و آزادی شخصی را به حاشیه میکشاند.
🔹داستان پر از تصاویر بدیع و آشناییزدایی شده است که مخاطب را به دنبال خود میکشد. روایت از سال ۱۹۴۱ و در شهر پراگ از کشور چکسلواکی در بلوک شرق اروپا آغاز میشود. از زمانی که نازیها و فاشیسم سعی دارند چکسلواکی را تحت سیطره هیتلر در بیاورند. چیزی که بیشتر از گزارش روزهای سیاه پراگ مخاطب را جذب میکند این است که در میان این تیرگیها راوی همواره به دنبال روزنه نور است و به خاطر امید، کولهبار زندگی را به دوش خود میکشد و پیش میرود. نگاه زنانه راوی گزارش بیشتری از شیوه و جزئیات زندگی میدهد، تصویر بهتری میسازد و به همین دلیل حس بیشتری را در مخاطب برمیانگیزاند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نوشابه من همیشه زرد بود
🖌#طاهره_آشیانی نوشت:
🔹اولین باری که به سینما رفتم را یادم نیست، اما میدانم با خواهرم رفتم. خواهری که از من و دو تا برادرم بزرگتر بود. هر پنجشنبه چهار تا بلیط میخرید و ما را میبرد سینما. هر هفته هم یک سینما. بعد از این که فیلم تمام میشد، خواهرم ما را میبرد و ساندویچ میخوردیم. آن ساندویچها که خوشمزهترین غذایی بودند که تا حالا خوردهام. یادم هست لای نان لواش کالباس میگذاشتند با جعفری، پیاز و گوجه و من پیاز و گوجهها را جدا میکردم و میدادم به برادرهایم و نان و کالباس و جعفری میخوردم با نوشابه شیشهای که نوشابه من همیشه زرد بود.
🔹من درس سینما خواندم تا رویاهایم را بسازم چون تنها راه رویاسازی سینما بود به خیالم. چند روز قبل در سینما قمهکشی شده بود و من وحشت کردم، دلم سوخت برای مهمترین دنیای رویاسازی و خیالبافی. چه شد که آنهمه زیبایی سالنهای سینما و امنیتی که در آن احساس میکردیم تبدیل شد به میدان قمهکشی. چه به سر نسلی آمده که سینما برایشان اولویت نیست، برایشان مهم نیست.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#طاهره_آشیانی نوشت:
🔹اولین باری که به سینما رفتم را یادم نیست، اما میدانم با خواهرم رفتم. خواهری که از من و دو تا برادرم بزرگتر بود. هر پنجشنبه چهار تا بلیط میخرید و ما را میبرد سینما. هر هفته هم یک سینما. بعد از این که فیلم تمام میشد، خواهرم ما را میبرد و ساندویچ میخوردیم. آن ساندویچها که خوشمزهترین غذایی بودند که تا حالا خوردهام. یادم هست لای نان لواش کالباس میگذاشتند با جعفری، پیاز و گوجه و من پیاز و گوجهها را جدا میکردم و میدادم به برادرهایم و نان و کالباس و جعفری میخوردم با نوشابه شیشهای که نوشابه من همیشه زرد بود.
🔹من درس سینما خواندم تا رویاهایم را بسازم چون تنها راه رویاسازی سینما بود به خیالم. چند روز قبل در سینما قمهکشی شده بود و من وحشت کردم، دلم سوخت برای مهمترین دنیای رویاسازی و خیالبافی. چه شد که آنهمه زیبایی سالنهای سینما و امنیتی که در آن احساس میکردیم تبدیل شد به میدان قمهکشی. چه به سر نسلی آمده که سینما برایشان اولویت نیست، برایشان مهم نیست.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ماهیها عاشق میشوند
🖌#مجتبی_تقوی_زاد نوشت:
🔹رشت شهر پیادهروی است. تمام زمانیکه در این شهر زندگی کردم، خودرو نخریدم. شهر زیر پایم بود و همه جا را قدم میزدم. کوچه پس کوچهها را میگشتم و چشم میدوختم به درهای دلبر چوبی. به ایوانهای چوبی، به پنجرههای چوبی، به کتیبههای بالای درها. غرق میشدم در عطر نمناک رشت قدیم. هنوز هم رشت برای من کوچه پس کوچههای قدیمی است نه ساختمانهای سر به فلک کشیده. شهر شبزندهدار و شکمچران رشت را میتوانید توی میدان شهرداری ببینید. مردم شهر گرم و صمیمیاند و شوخطبعی عنصر جدایی ناپذیرشان. از این شهر دانشمند و شاعر کم برنخاسته که هر کدام قلههایی در رشته کوههای علم و ادب ایران بودهاند. از پروفسور سمیعی و پروفسور رضا معروف گرفته تا ابتهاج و سرتیپپور و همه آنها که آوردن نامشان، طوماری بلند میطلبد.
🔹من پیش از رفتن پدرم، هر بار که به رشت میآمدم، هر طور شده خودم را به بازار میرساندم تا چند قدم راه بروم و زندگی را نفس بکشم. تو گویی مرکز توزیع زندگی در جهان برای من همین کوچههای مملو از جمعیت با کف همیشه خیس بود.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#مجتبی_تقوی_زاد نوشت:
🔹رشت شهر پیادهروی است. تمام زمانیکه در این شهر زندگی کردم، خودرو نخریدم. شهر زیر پایم بود و همه جا را قدم میزدم. کوچه پس کوچهها را میگشتم و چشم میدوختم به درهای دلبر چوبی. به ایوانهای چوبی، به پنجرههای چوبی، به کتیبههای بالای درها. غرق میشدم در عطر نمناک رشت قدیم. هنوز هم رشت برای من کوچه پس کوچههای قدیمی است نه ساختمانهای سر به فلک کشیده. شهر شبزندهدار و شکمچران رشت را میتوانید توی میدان شهرداری ببینید. مردم شهر گرم و صمیمیاند و شوخطبعی عنصر جدایی ناپذیرشان. از این شهر دانشمند و شاعر کم برنخاسته که هر کدام قلههایی در رشته کوههای علم و ادب ایران بودهاند. از پروفسور سمیعی و پروفسور رضا معروف گرفته تا ابتهاج و سرتیپپور و همه آنها که آوردن نامشان، طوماری بلند میطلبد.
🔹من پیش از رفتن پدرم، هر بار که به رشت میآمدم، هر طور شده خودم را به بازار میرساندم تا چند قدم راه بروم و زندگی را نفس بکشم. تو گویی مرکز توزیع زندگی در جهان برای من همین کوچههای مملو از جمعیت با کف همیشه خیس بود.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝یادگاری عزیزِ مردی که از چیزی نمیترسید
🖌#پرستو_علی_عسگر_نجاد نوشت:
🔹قلم حاجقاسم در کتاب «از چیزی نمیترسیدم»، قلم یک نویسنده ماهر است. خوب و دقیق، فضاسازی میکند و نشان میدهد. آنها که حاجقاسم را از نزدیک میشناسند، گواهی میدهند او همیشه در حال خواندن بوده. قاسم سلیمانی جنگجو نبود، مجاهد بود. تصویری که ما از او در کتاب میبینیم، جهانی که از دریچه چشم او تماشا میکنیم، جهان ستیزه نیست؛ جهان صلح است، جهان طبیعت و زیبایی و مهر.
🔹تصویری که ذهن ما بهصورت خودکار برای کودکیهای سردار سلیمانی میسازد، در این کتاب بههم میریزد. میبینیم که او تا سالهای جوانی، با چیزی بهعنوان مرجع تقلید آشنا نبوده. بچهحزباللهی درسخوان معطر نبوده که پلههای ترقی را یکی پس از دیگری طی کند! میبینیم آهستهآهسته با دیگر واجبات دین آشنا و مأنوس میشود. میبینیم درس را بهخاطر اداکردن قرض مالی پدرش و کسب درآمد، رها میکند. میبینیم چقدر سختی میکشد تا از فساد لبالب روزگار پهلوی دور بماند و مشغول کار و ورزش باشد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#پرستو_علی_عسگر_نجاد نوشت:
🔹قلم حاجقاسم در کتاب «از چیزی نمیترسیدم»، قلم یک نویسنده ماهر است. خوب و دقیق، فضاسازی میکند و نشان میدهد. آنها که حاجقاسم را از نزدیک میشناسند، گواهی میدهند او همیشه در حال خواندن بوده. قاسم سلیمانی جنگجو نبود، مجاهد بود. تصویری که ما از او در کتاب میبینیم، جهانی که از دریچه چشم او تماشا میکنیم، جهان ستیزه نیست؛ جهان صلح است، جهان طبیعت و زیبایی و مهر.
🔹تصویری که ذهن ما بهصورت خودکار برای کودکیهای سردار سلیمانی میسازد، در این کتاب بههم میریزد. میبینیم که او تا سالهای جوانی، با چیزی بهعنوان مرجع تقلید آشنا نبوده. بچهحزباللهی درسخوان معطر نبوده که پلههای ترقی را یکی پس از دیگری طی کند! میبینیم آهستهآهسته با دیگر واجبات دین آشنا و مأنوس میشود. میبینیم درس را بهخاطر اداکردن قرض مالی پدرش و کسب درآمد، رها میکند. میبینیم چقدر سختی میکشد تا از فساد لبالب روزگار پهلوی دور بماند و مشغول کار و ورزش باشد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝ما آدمهای نابابی نیستیم
🖌#فاطمه_محمدی نوشت:
🔹«سقوط» نقطه تلاقی ادبیات و فلسفه کامو است. یک رمان فلسفی کامل که همچون همنوعانش سعی میکند تا هم ویژگیهای یک داستان خوب و پر کشش را در خود جای دهد و هم در زیر بنای محتوای خود، اندیشههای مؤلفش را بهخوبی انتقال دهد. اکثر افرادی که برای اولین بار این کتاب را در دست میگیرند، ممکن است در مورد فرم اتخاذ شده در آن دچار شک شوند. اما زمانی که بدانیم تمام این نوشتهها، تنها بخشهایی از گفتوگوست که ژان راوی آنهاست و ما صدا یا جوابی از مخاطب نمیشنویم، این فرم روشنتر نیز میشود.
🔹همه چیز از یک شب سرد در آمستردام و از یک میخانه شروع میشود. در این نقطه است که ژان باتیس کلمانس ـ شخصیت اصلی کتاب «سقوط» ـ وارد میشود. آلبر کامو به سراغ تمهایی از جمله گناه، اعتراف، پرهیز از مورد قضاوت واقع شدن و...میرود و در آخر این ما هستیم که در این شش شب با ژان همراه میشویم. تا زمانی که کتاب را میبندیم، همچون گدایی، با او زیر لب زمزمه کنیم: «آه آقا! ما آدم بد و نابابی نیستم. فقط روشنایی را گم کردهایم.»
🔺متن کامل این یادداشت را اینجا بخوانید.
🖌#فاطمه_محمدی نوشت:
🔹«سقوط» نقطه تلاقی ادبیات و فلسفه کامو است. یک رمان فلسفی کامل که همچون همنوعانش سعی میکند تا هم ویژگیهای یک داستان خوب و پر کشش را در خود جای دهد و هم در زیر بنای محتوای خود، اندیشههای مؤلفش را بهخوبی انتقال دهد. اکثر افرادی که برای اولین بار این کتاب را در دست میگیرند، ممکن است در مورد فرم اتخاذ شده در آن دچار شک شوند. اما زمانی که بدانیم تمام این نوشتهها، تنها بخشهایی از گفتوگوست که ژان راوی آنهاست و ما صدا یا جوابی از مخاطب نمیشنویم، این فرم روشنتر نیز میشود.
🔹همه چیز از یک شب سرد در آمستردام و از یک میخانه شروع میشود. در این نقطه است که ژان باتیس کلمانس ـ شخصیت اصلی کتاب «سقوط» ـ وارد میشود. آلبر کامو به سراغ تمهایی از جمله گناه، اعتراف، پرهیز از مورد قضاوت واقع شدن و...میرود و در آخر این ما هستیم که در این شش شب با ژان همراه میشویم. تا زمانی که کتاب را میبندیم، همچون گدایی، با او زیر لب زمزمه کنیم: «آه آقا! ما آدم بد و نابابی نیستم. فقط روشنایی را گم کردهایم.»
🔺متن کامل این یادداشت را اینجا بخوانید.
📝چرا باید «ماتی خان» بخوانیم؟
🖌#حسام_آبنوس نوشت:
🔹«ماتی خان» از آن کتابها است که از همان صفحه اول یقهتان را میچسبد و تا تمام نشود رهایتان نمیکند. قصهای سرگرم کننده و جذاب که در دل صحرا اتفاق میافتد. مملو از جزئیات زندگی در صحرا. آقای اونق قصه «ماتی خان» را طوری سر و شکل داده که نتوانید کتاب را زمین بگذارید. «ماتی خان» عبدالرحمن اونق دست شما را با خودش میگیرد و میبرد به دل ترکمن صحرا. زندگی میان اوبههای ترکمنی. صدای رود ارتک و هایهای چوپانها که گله را پای قیزلار داغی میبرند. صدای دوتار و اشعار مختومقلی.
🔹«ماتی خان» از آن رمانها نیست که یک خط بخوانی، بتوانی دو جمله برای بازنشر در شبکه اجتماعی از دلش دربیاوری. ولی از حیث الیم و جغرافیا «ماتی خان» یادآور رمان نادر ابراهیمی است. میتواند دست شما را بگیرد و با خودش وارد یک ماجرای حماسی کند. ماجرایی که حرف از غیرت میزند. ترکمنهایی که حاضرند همهچیزشان را بدهند ولی غیرتشان پا برجا بماند. «ماتی خان» قصه همین آدمها است. قصهای که شنیدنش سرعت گردش خون را در رگهایتان بالا میبرد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#حسام_آبنوس نوشت:
🔹«ماتی خان» از آن کتابها است که از همان صفحه اول یقهتان را میچسبد و تا تمام نشود رهایتان نمیکند. قصهای سرگرم کننده و جذاب که در دل صحرا اتفاق میافتد. مملو از جزئیات زندگی در صحرا. آقای اونق قصه «ماتی خان» را طوری سر و شکل داده که نتوانید کتاب را زمین بگذارید. «ماتی خان» عبدالرحمن اونق دست شما را با خودش میگیرد و میبرد به دل ترکمن صحرا. زندگی میان اوبههای ترکمنی. صدای رود ارتک و هایهای چوپانها که گله را پای قیزلار داغی میبرند. صدای دوتار و اشعار مختومقلی.
🔹«ماتی خان» از آن رمانها نیست که یک خط بخوانی، بتوانی دو جمله برای بازنشر در شبکه اجتماعی از دلش دربیاوری. ولی از حیث الیم و جغرافیا «ماتی خان» یادآور رمان نادر ابراهیمی است. میتواند دست شما را بگیرد و با خودش وارد یک ماجرای حماسی کند. ماجرایی که حرف از غیرت میزند. ترکمنهایی که حاضرند همهچیزشان را بدهند ولی غیرتشان پا برجا بماند. «ماتی خان» قصه همین آدمها است. قصهای که شنیدنش سرعت گردش خون را در رگهایتان بالا میبرد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝برایم از آتش خبر بیاور
🖌 #محمد_عربی درباره «داغ دلربا» نوشت:
🔹میثم امیری که تجربه مستندنگاری سیل خوزستان را در کارنامه دارد، در دی ماه نود و هشت با شهادت حاج قاسم سلیمانی تنها نویسندهای است که بار سفر میبندد و برای ثبت این حادثه تاریخی دست به قلم میبرد. او این کتاب را با حضور در تشییع اهواز، تهران، قم و کرمان نوشته است.
🔹مهمترین نقطه قوت کتاب صداقت نویسنده در روایت است. کتاب از گفتن حرف حق ترس ندارد، ماجراهای بعد از شهادت را سانسور نمیکند و از طرفی قصد سیاهنمایی ندارد. خوب و بد ماجرا را با هم میبیند. اشتباهات را گردن همه نمیاندازد و قصد سفید کردن هیچ آدمی را ندارد. مستندنگاری امیری در تاریخ خواهد ماند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌 #محمد_عربی درباره «داغ دلربا» نوشت:
🔹میثم امیری که تجربه مستندنگاری سیل خوزستان را در کارنامه دارد، در دی ماه نود و هشت با شهادت حاج قاسم سلیمانی تنها نویسندهای است که بار سفر میبندد و برای ثبت این حادثه تاریخی دست به قلم میبرد. او این کتاب را با حضور در تشییع اهواز، تهران، قم و کرمان نوشته است.
🔹مهمترین نقطه قوت کتاب صداقت نویسنده در روایت است. کتاب از گفتن حرف حق ترس ندارد، ماجراهای بعد از شهادت را سانسور نمیکند و از طرفی قصد سیاهنمایی ندارد. خوب و بد ماجرا را با هم میبیند. اشتباهات را گردن همه نمیاندازد و قصد سفید کردن هیچ آدمی را ندارد. مستندنگاری امیری در تاریخ خواهد ماند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝«حبیب» دُنکیشوت نیست!
🖌#فاطمه_نخلی_زاده درباره «دور زدن در خیابان یکطرفه» نوشت:
🔹یکی از نقاط قوت کتاب، شخصیت پردازی آن است. نویسنده در کتابش، حبیب را آنقدر خوب و درست تصویر میکند که خواننده ایمان دارد از این شخصیت برنمیآید که خون دخترش را پایمال، با باند قاچاق همراه و موجب افسوس خانوادهای دیگر شود.
🔹ایده نوشتن داستان خوب است، اما ضعفهای جدی دارد که ذهن خواننده را سخت مشغول میکند. ذهنی که تا صفحههای پایانی کتاب همچنان منتظر معجزهای است. منتظر اتفاقی دور از انتظار که حبیبِ خوشقلب را به نتیجه مطلوبش برساند اما برخلاف انتظارِ خواننده، داستان جوری تمام میشود که احتمالا کمتر مخاطبی انتظارش را دارد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#فاطمه_نخلی_زاده درباره «دور زدن در خیابان یکطرفه» نوشت:
🔹یکی از نقاط قوت کتاب، شخصیت پردازی آن است. نویسنده در کتابش، حبیب را آنقدر خوب و درست تصویر میکند که خواننده ایمان دارد از این شخصیت برنمیآید که خون دخترش را پایمال، با باند قاچاق همراه و موجب افسوس خانوادهای دیگر شود.
🔹ایده نوشتن داستان خوب است، اما ضعفهای جدی دارد که ذهن خواننده را سخت مشغول میکند. ذهنی که تا صفحههای پایانی کتاب همچنان منتظر معجزهای است. منتظر اتفاقی دور از انتظار که حبیبِ خوشقلب را به نتیجه مطلوبش برساند اما برخلاف انتظارِ خواننده، داستان جوری تمام میشود که احتمالا کمتر مخاطبی انتظارش را دارد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پر نقشونگار، مثل قالی کرمان
🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:
🔹کرمانیها اهل داستانند. قصه زیاد دارند و بلدند چطور ساده و جذاب قصه بگویند. اگر به کرمان سفر کرده باشید، اگر در بازار شهر کرمان راه رفته و فضاها وکاروانسراهای قدیمی را دیده باشید، میتوانید با خودتان کلی برای این فضا قصه بسازید؛ شهر پرقصهای که میخواهیم برویم سراغ نویسندگانش و ببینیم چقدر شهرشان را به داستانها و رمانهایشان راه دادهاند و از آن نوشتهاند.
🔹آشنایی با استان کرمان و حالوهوای آن را تا حد زیادی باید مدیون هوشنگ مرادی کرمانی دانست. قصهگویی که ساده و روان مینویسد و کرمان در نوشتههایش از قالیبافخانهها گرفته تا کوچه و خیابان زنده است. علومی هم اهل شهر بم است. در داستانهایش هم بم نقش پررنگی دارد. او اسطورهها را دوست دارد و داستانها و اسطورههای مردم یک شهر کوچک را در قالبی مدرن و امروزی در رمانها و داستانهایش ارائه میکند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:
🔹کرمانیها اهل داستانند. قصه زیاد دارند و بلدند چطور ساده و جذاب قصه بگویند. اگر به کرمان سفر کرده باشید، اگر در بازار شهر کرمان راه رفته و فضاها وکاروانسراهای قدیمی را دیده باشید، میتوانید با خودتان کلی برای این فضا قصه بسازید؛ شهر پرقصهای که میخواهیم برویم سراغ نویسندگانش و ببینیم چقدر شهرشان را به داستانها و رمانهایشان راه دادهاند و از آن نوشتهاند.
🔹آشنایی با استان کرمان و حالوهوای آن را تا حد زیادی باید مدیون هوشنگ مرادی کرمانی دانست. قصهگویی که ساده و روان مینویسد و کرمان در نوشتههایش از قالیبافخانهها گرفته تا کوچه و خیابان زنده است. علومی هم اهل شهر بم است. در داستانهایش هم بم نقش پررنگی دارد. او اسطورهها را دوست دارد و داستانها و اسطورههای مردم یک شهر کوچک را در قالبی مدرن و امروزی در رمانها و داستانهایش ارائه میکند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝روایتی خلاف آمد عادت از جنگ!
🖌#لادن_عظیمی نوشت:
🔹«اثریا» از آن کتابهایی است که وقتی به پایان میرسد میتوانی بگویی: «این شد یک کتاب سرپا و درست با موضوع جنگ.» اکبرخانی به هیچوجه تلاش نمیکند تا تصویری ماورایی از شخصیتهایش ارائه دهد. او به شخصیتهایش حق میدهد از جنگ بیزار باشند و گله کنند. شخصیتهایی که او آفریده بیش از آنکه از مردم طلبکار باشند و آنها را قدرنشناس بدانند از جنگ طلبکارند. و این جهانبینی غالب کتاب است. «اثریا» در روایت کوتاه خود به جنگ با تمام ابعادش پرداخته است. روایت «اثریا» از جنگ اگرچه خلاف عادت مالوف است اما گامی مهم در راستای بالندگی ادبیات ضدجنگ در کشور است.
🔹خلأ شخصیتپردازی که اینروزها در رمانها و خاطرهنویسیها به شدت چشمگیر است در «اثریا» دیده نمیشود. ما در «اثریا» با خوانش متفاوتی از جنگ روبهرو میشویم. خوانشی که مبتنی بر خصایص جوانان همین زمانه است و به روایتهای جنگ پدرانشان شباهت چندانی ندارد. نیما اکبرخانی در خلاف آمد عادت جنگ را روایت کردهاست و این شایسته تقدیر است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#لادن_عظیمی نوشت:
🔹«اثریا» از آن کتابهایی است که وقتی به پایان میرسد میتوانی بگویی: «این شد یک کتاب سرپا و درست با موضوع جنگ.» اکبرخانی به هیچوجه تلاش نمیکند تا تصویری ماورایی از شخصیتهایش ارائه دهد. او به شخصیتهایش حق میدهد از جنگ بیزار باشند و گله کنند. شخصیتهایی که او آفریده بیش از آنکه از مردم طلبکار باشند و آنها را قدرنشناس بدانند از جنگ طلبکارند. و این جهانبینی غالب کتاب است. «اثریا» در روایت کوتاه خود به جنگ با تمام ابعادش پرداخته است. روایت «اثریا» از جنگ اگرچه خلاف عادت مالوف است اما گامی مهم در راستای بالندگی ادبیات ضدجنگ در کشور است.
🔹خلأ شخصیتپردازی که اینروزها در رمانها و خاطرهنویسیها به شدت چشمگیر است در «اثریا» دیده نمیشود. ما در «اثریا» با خوانش متفاوتی از جنگ روبهرو میشویم. خوانشی که مبتنی بر خصایص جوانان همین زمانه است و به روایتهای جنگ پدرانشان شباهت چندانی ندارد. نیما اکبرخانی در خلاف آمد عادت جنگ را روایت کردهاست و این شایسته تقدیر است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝سلفی ده نفره
🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:
🔹ضبطو آوردن. من از گوشه کیفم نوارو درآوردم. از همون دوستم گرفته بودم. به ندا گفتم بذاره تو ضبط و بزنه تا بیاد اول. تا ندا نوارو ببره اولش. همزمان با شروع آهنگ اومدم تو. انصافا رقصم قشنگ بود. بچهها هم اول جا خوردن. میدونین خب یه ذره ترسیده بودن. فرداش مدرسه غوغا بود. از وسط زنگ اول، من و ندا رو خواستن دفتر. به زنگ تفریح نکشیده مامانای هر دومون اومدن مدرسه. بعد دونهدونه بچههایی که تو جشن تولد بودن، رفتن دفتر.
🔹اصل مسئله یک عکس بود. زمان اون عکس، یه سری ترکه خشک بیپستی و بلندی بودن. الان هر کدوم هویت داشت هیکلشون. هیکلهای بیقواره ازفرمافتاده یه عده زن چهلساله. مهناز گفت: «آهنگ اون روزو پیدا کردم. هزار بار تا حالا گوش کردم. خیلی سعی کردم باهاش برقصم. مثل تو. ولی نشد. آرزوم بود بتونم اونطوری برقصم. یه طوری که انگار حرکات عادی خودمه. مثلا حواسم نیست. ولی نتونستم. رقص یاد نگرفتم.» و بغضش ترکید. خلاصه دردسرتون ندم جناب. دونه دونه اشکاشون ریخت یا بغض کردن و گفتن که رقص بلد نیستن. از اون ده نفر، نه نفرشون رقص بلد نبودن...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:
🔹ضبطو آوردن. من از گوشه کیفم نوارو درآوردم. از همون دوستم گرفته بودم. به ندا گفتم بذاره تو ضبط و بزنه تا بیاد اول. تا ندا نوارو ببره اولش. همزمان با شروع آهنگ اومدم تو. انصافا رقصم قشنگ بود. بچهها هم اول جا خوردن. میدونین خب یه ذره ترسیده بودن. فرداش مدرسه غوغا بود. از وسط زنگ اول، من و ندا رو خواستن دفتر. به زنگ تفریح نکشیده مامانای هر دومون اومدن مدرسه. بعد دونهدونه بچههایی که تو جشن تولد بودن، رفتن دفتر.
🔹اصل مسئله یک عکس بود. زمان اون عکس، یه سری ترکه خشک بیپستی و بلندی بودن. الان هر کدوم هویت داشت هیکلشون. هیکلهای بیقواره ازفرمافتاده یه عده زن چهلساله. مهناز گفت: «آهنگ اون روزو پیدا کردم. هزار بار تا حالا گوش کردم. خیلی سعی کردم باهاش برقصم. مثل تو. ولی نشد. آرزوم بود بتونم اونطوری برقصم. یه طوری که انگار حرکات عادی خودمه. مثلا حواسم نیست. ولی نتونستم. رقص یاد نگرفتم.» و بغضش ترکید. خلاصه دردسرتون ندم جناب. دونه دونه اشکاشون ریخت یا بغض کردن و گفتن که رقص بلد نیستن. از اون ده نفر، نه نفرشون رقص بلد نبودن...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝«میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است
🖌#معصومه_سعادت نوشت:
🔹«میک هارته اینجا بود» داستانی تکان دهنده است درباره مرگ، احساس گناه، عشق، مرور خاطرات، خانواده، خودسرزنشگری و حس رهایی دوران کودکی، شاید باورتان نشود که کتابی با این حجم کم، این همه موضوع مختلف را کنار هم چیده است، و اتفاقاً خیلی هم خوب از پس کار برآمده است. «میک هارته اینجا بود» برای کسانی که دچار فقدان شدهاند بسیار مناسب و کمک کننده است تا از اندوه خود بیرون بیایند و به دیگران هم کمک میکند که دنیای افراد سوگوار و حال و هوایشان را بهتر درک کنند.
🔹یکی از ویژگیهای یک رمان نوجوان خوب، این است که فارغ از سن، بتواند با مخاطب خود ارتباط خوبی برقرار کند و «میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است. این کتاب، اگر شما را به گریه نیندازد، باز هم به شدت اندوهگینتان میکند. همان ابتدای کتاب متوجه میشوید که میک هارته، هنگام دوچرخه سواری، سرش به سنگ خورده و مرده است. شما در خلال داستان میبینید که مرگ یک نوجوان، چه تاثیری روی زندگی تمام اطرافیانش میگذارد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#معصومه_سعادت نوشت:
🔹«میک هارته اینجا بود» داستانی تکان دهنده است درباره مرگ، احساس گناه، عشق، مرور خاطرات، خانواده، خودسرزنشگری و حس رهایی دوران کودکی، شاید باورتان نشود که کتابی با این حجم کم، این همه موضوع مختلف را کنار هم چیده است، و اتفاقاً خیلی هم خوب از پس کار برآمده است. «میک هارته اینجا بود» برای کسانی که دچار فقدان شدهاند بسیار مناسب و کمک کننده است تا از اندوه خود بیرون بیایند و به دیگران هم کمک میکند که دنیای افراد سوگوار و حال و هوایشان را بهتر درک کنند.
🔹یکی از ویژگیهای یک رمان نوجوان خوب، این است که فارغ از سن، بتواند با مخاطب خود ارتباط خوبی برقرار کند و «میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است. این کتاب، اگر شما را به گریه نیندازد، باز هم به شدت اندوهگینتان میکند. همان ابتدای کتاب متوجه میشوید که میک هارته، هنگام دوچرخه سواری، سرش به سنگ خورده و مرده است. شما در خلال داستان میبینید که مرگ یک نوجوان، چه تاثیری روی زندگی تمام اطرافیانش میگذارد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝کشنده یا کُشته؛ در کدامین هوا؟
🖌#فائزه_طاهری نوشت:
🔹«سوگ سیاوش» قصه دایرهوار روزگار است. تکرار میشود و جان میگیرد؛ هربار به نقشی و صورتی. خیر و شر پیوسته به هم میآمیزند و از هم دور میشوند. هرکس در این دایره سهمی ـ اگرچه اندک ـ در یاری نور و نیکی علیه ظلم و تاریکی دارد. با هربار اندیشه در داستان سیاوش، روحی تازه در آن دمیده و هستیاش فراختر میشود.
🔹«هر کس باید در قبال این خون ریخته بداند که با کیست و در هوای کشنده است یا کشته.» در قصّه سیاوش فرصتی برای تعلّل نیست چرا که خونی ریخته شده و باید جهت خود را انتخاب کنیم. باید بگویم داستان سیاوش و دنبال کردن جستار آن از زبان مسکوب مزیّتی خودشناسانه دارد. دقیقتر که بخوانیم یادآور میشود که هرکدام ما مسئول کار خویشتنیم و باید انتخاب کنیم و بدانیم که به نیروی خیر یاری میدهیم یا شر. زمانی به نیروی خیر یاری میدهیم که بتوانیم بر تاریکی درون خودمان غلبه کنیم و نوری بیفروزیم.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#فائزه_طاهری نوشت:
🔹«سوگ سیاوش» قصه دایرهوار روزگار است. تکرار میشود و جان میگیرد؛ هربار به نقشی و صورتی. خیر و شر پیوسته به هم میآمیزند و از هم دور میشوند. هرکس در این دایره سهمی ـ اگرچه اندک ـ در یاری نور و نیکی علیه ظلم و تاریکی دارد. با هربار اندیشه در داستان سیاوش، روحی تازه در آن دمیده و هستیاش فراختر میشود.
🔹«هر کس باید در قبال این خون ریخته بداند که با کیست و در هوای کشنده است یا کشته.» در قصّه سیاوش فرصتی برای تعلّل نیست چرا که خونی ریخته شده و باید جهت خود را انتخاب کنیم. باید بگویم داستان سیاوش و دنبال کردن جستار آن از زبان مسکوب مزیّتی خودشناسانه دارد. دقیقتر که بخوانیم یادآور میشود که هرکدام ما مسئول کار خویشتنیم و باید انتخاب کنیم و بدانیم که به نیروی خیر یاری میدهیم یا شر. زمانی به نیروی خیر یاری میدهیم که بتوانیم بر تاریکی درون خودمان غلبه کنیم و نوری بیفروزیم.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝در جستجوی آرمانی بس بعید
🖌#نگین_عظیمی نوشت:
🔹غروب است و در برهوتی در ناکجاآباد، در کنار تکدرختی خشک، «استراگون» بر پشتهای خاک نشسته و در تلاش است پوتینش را از پا درآورد. در اینحین «ولادیمیر» وارد صحنه شده و صحبتهایی میانشان ردوبدل میشود؛ تا اینکه حرف از «گودو» به میان میآید:
«استراگون: … بیا بریم.
ولادیمیر: نمیتونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودوایم.»
آنها با شخصی به نام «گودو» قرار دارند. گودو هرکه هست، برای آنها به مثابه یک ناجی است که با آمدنش از وضع کنونی رهایی مییابند.
🔹«در انتظار گودو» آینه تمامنمای ابزورد است. پوچانگاریای که در گیرودار جنگ جهانی دوّم و در رفتوآمدهای پیاپی میان یأس و امید، با تکیه بر معناباختگی هستی، از لابهلای ویرانههای انسانی جنگ سربرمیآورْد و بهسرعت انتشار مییافت. در انتظار گودو نمایشِ چنگانداختن به امید است برای یافتن معنا. معنایی که گویا هرگز نبوده و نخواهد بود.ترکیب پوچی و بدبینیِ ویژه بکت با کمدی در این نمایشنامه، منجر به خلق ژانری جدید در ادبیات مدرن به نام تراژیکمدی شد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#نگین_عظیمی نوشت:
🔹غروب است و در برهوتی در ناکجاآباد، در کنار تکدرختی خشک، «استراگون» بر پشتهای خاک نشسته و در تلاش است پوتینش را از پا درآورد. در اینحین «ولادیمیر» وارد صحنه شده و صحبتهایی میانشان ردوبدل میشود؛ تا اینکه حرف از «گودو» به میان میآید:
«استراگون: … بیا بریم.
ولادیمیر: نمیتونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودوایم.»
آنها با شخصی به نام «گودو» قرار دارند. گودو هرکه هست، برای آنها به مثابه یک ناجی است که با آمدنش از وضع کنونی رهایی مییابند.
🔹«در انتظار گودو» آینه تمامنمای ابزورد است. پوچانگاریای که در گیرودار جنگ جهانی دوّم و در رفتوآمدهای پیاپی میان یأس و امید، با تکیه بر معناباختگی هستی، از لابهلای ویرانههای انسانی جنگ سربرمیآورْد و بهسرعت انتشار مییافت. در انتظار گودو نمایشِ چنگانداختن به امید است برای یافتن معنا. معنایی که گویا هرگز نبوده و نخواهد بود.ترکیب پوچی و بدبینیِ ویژه بکت با کمدی در این نمایشنامه، منجر به خلق ژانری جدید در ادبیات مدرن به نام تراژیکمدی شد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پیشگویی نویسنده فمینیست برای آینده
🖌#محمد_قائم_خانی نوشت:
🔹«خانم دلوی» را باید پیشگویی ویرجینیا وولف برای آینده دانست؛ چنین نویسندهای است ویرجینیا وولف. در اکنونِ رمان، آدمهای متفاوت قرار است در میهمانی خانم دلوی همدیگر را ملاقات کنند، که میکنند، در پایانِ یک روز گرم ماه ژوئن. در مهمانیِ کلاریسا که همه آنها که سازنده این جهان انگلیسی متمدناند، قرار است همدیگر را ببینند. این جا در این شب، قرار است چیزی از جنسِ باطن جامعه به نمایش در بیاید. قرار است اتفاقی بیفتد و تکلیفِ آینده مشخص شود.
🔹از نظر نمایشِ موقعیت داستانی، میهمانی به عنوانِ نقطه به هم رسیدنِ شبکه انسانهای مرتبط، اهمیتی در همان حد دارد. آن باطنی که در اینجا حضور خویش را تحمیل میکند، نه زایایی که مرگ است. آن غیرِ منتظره که ناگهان فرود میآید، خبر مرگِ سپتیموس است. در ظاهر خبری ناخوشآیند است، ولی در واقع، زندگی ادامه پیدا میکند. سپتیموس اسمیت که وولف او را همزاد خانم دلوی نامیده است، سویه دیگر شخصیت کلاریساست...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#محمد_قائم_خانی نوشت:
🔹«خانم دلوی» را باید پیشگویی ویرجینیا وولف برای آینده دانست؛ چنین نویسندهای است ویرجینیا وولف. در اکنونِ رمان، آدمهای متفاوت قرار است در میهمانی خانم دلوی همدیگر را ملاقات کنند، که میکنند، در پایانِ یک روز گرم ماه ژوئن. در مهمانیِ کلاریسا که همه آنها که سازنده این جهان انگلیسی متمدناند، قرار است همدیگر را ببینند. این جا در این شب، قرار است چیزی از جنسِ باطن جامعه به نمایش در بیاید. قرار است اتفاقی بیفتد و تکلیفِ آینده مشخص شود.
🔹از نظر نمایشِ موقعیت داستانی، میهمانی به عنوانِ نقطه به هم رسیدنِ شبکه انسانهای مرتبط، اهمیتی در همان حد دارد. آن باطنی که در اینجا حضور خویش را تحمیل میکند، نه زایایی که مرگ است. آن غیرِ منتظره که ناگهان فرود میآید، خبر مرگِ سپتیموس است. در ظاهر خبری ناخوشآیند است، ولی در واقع، زندگی ادامه پیدا میکند. سپتیموس اسمیت که وولف او را همزاد خانم دلوی نامیده است، سویه دیگر شخصیت کلاریساست...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پیشنهادی متفاوت در روزگار رونق رمان آپارتمانی
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹«ماتیخان» سراسر حماسه و غیرت و حمیت است. غیرتی که بسان خون در رگ ترکمنها از آنان قومی امیدوار و پر تلاش ساخته است. این رمان به عنوان یک رمان اقلیمی در جغرافیایی صحرایی و کوهستانی رقم میخورد. توصیفات نویسنده از این جغرافیا به همراه زندگی چوپانی و اشعار بومی مختومقلی خان رمان را نمونهای قابل توجه کرده آن هم در زمانه رونق رمانهای آپارتمانی و تهرانی.
🔹رمان «ماتیخان» شروع خوبی دارد. شروعی که پاشنه آشیل هر کتابی محسوب میشود. اگر قلاب نویسنده نگیرد کار آن کتاب در ذهن خوانندگان کم طاقت این روزگار تمام است. اما عبدالرحمن اونق با قلابش خواننده را میگیرد. ماجرای کتاب زمانی شروع میشود که به ریشسفیدان ترکمن خبر میدهند حکومت قصد دارد در تمامی قبیلههای مرزنشین مرزبانی بسازد. ماتیخان به عنوان یکی از بزرگان قبایل این موضوع را به مردم خود میگوید. ترکمنها تا آن روز چیزهای جالبی از مأموران حکومتی نشنیده بودند برای همین دچار وحشت میشوند و این وحشت منجر به واکنشهایی میشود...
#کتاب_ماه
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹«ماتیخان» سراسر حماسه و غیرت و حمیت است. غیرتی که بسان خون در رگ ترکمنها از آنان قومی امیدوار و پر تلاش ساخته است. این رمان به عنوان یک رمان اقلیمی در جغرافیایی صحرایی و کوهستانی رقم میخورد. توصیفات نویسنده از این جغرافیا به همراه زندگی چوپانی و اشعار بومی مختومقلی خان رمان را نمونهای قابل توجه کرده آن هم در زمانه رونق رمانهای آپارتمانی و تهرانی.
🔹رمان «ماتیخان» شروع خوبی دارد. شروعی که پاشنه آشیل هر کتابی محسوب میشود. اگر قلاب نویسنده نگیرد کار آن کتاب در ذهن خوانندگان کم طاقت این روزگار تمام است. اما عبدالرحمن اونق با قلابش خواننده را میگیرد. ماجرای کتاب زمانی شروع میشود که به ریشسفیدان ترکمن خبر میدهند حکومت قصد دارد در تمامی قبیلههای مرزنشین مرزبانی بسازد. ماتیخان به عنوان یکی از بزرگان قبایل این موضوع را به مردم خود میگوید. ترکمنها تا آن روز چیزهای جالبی از مأموران حکومتی نشنیده بودند برای همین دچار وحشت میشوند و این وحشت منجر به واکنشهایی میشود...
#کتاب_ماه
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
👍1
📝از جنگ رهایی نداریم
🖌#فاطمه_سادات_موسوی نوشت:
🔹تمام شخصیتهای داستانی مازن معروف بهنحوی زخم خوردهاند. حتی سالها بعد از اتمام جنگ از محل زخمشان خون جاری میشود و گویی جنگ خیال ندارد تا لحظهای که زندهاند دست از سرشان بردارد. در نگاه اول داستانهای کتاب «شوخی با نظامیها» به نظرم احوالات شخصی آمدند؛ اما در واقع مضمونی کاریتر به من منتقل شده بود. جنگ و آوارگی. جنگ و زخمهای ابدی. جنگ و جدال درونی انسانها. نویسنده علاوه براینکه سوژههای کمتر دیده شدهای را برای قهرمانی داستانهایش انتخاب کرده بود، از رگههای جهان فانتزی و سورئال هم غافل نشده و جذابیت کتاب را دوچندان کرده است.
🔹داستانهای بدیع و خلاقانه «شوخی با نظامیها» را از دست ندهید. داستان مردی که زیر آوار هر دو دستش قطع شده، زنی که آلزایمر گرفته و همسرش بعد از جنگ مفقودالاثر شده، پسری که آتش گرفتن برادر و همکلاسیهایش را دیده و… علیرغم اینکه دغدغه نویسنده کتاب «شوخی با نظامیها» جنگ بوده اما، قرار نیست مضمون داستان گلدرشت بخورد توی صورتتان. بزرگترین نقطه قوت کتاب هم همین است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#فاطمه_سادات_موسوی نوشت:
🔹تمام شخصیتهای داستانی مازن معروف بهنحوی زخم خوردهاند. حتی سالها بعد از اتمام جنگ از محل زخمشان خون جاری میشود و گویی جنگ خیال ندارد تا لحظهای که زندهاند دست از سرشان بردارد. در نگاه اول داستانهای کتاب «شوخی با نظامیها» به نظرم احوالات شخصی آمدند؛ اما در واقع مضمونی کاریتر به من منتقل شده بود. جنگ و آوارگی. جنگ و زخمهای ابدی. جنگ و جدال درونی انسانها. نویسنده علاوه براینکه سوژههای کمتر دیده شدهای را برای قهرمانی داستانهایش انتخاب کرده بود، از رگههای جهان فانتزی و سورئال هم غافل نشده و جذابیت کتاب را دوچندان کرده است.
🔹داستانهای بدیع و خلاقانه «شوخی با نظامیها» را از دست ندهید. داستان مردی که زیر آوار هر دو دستش قطع شده، زنی که آلزایمر گرفته و همسرش بعد از جنگ مفقودالاثر شده، پسری که آتش گرفتن برادر و همکلاسیهایش را دیده و… علیرغم اینکه دغدغه نویسنده کتاب «شوخی با نظامیها» جنگ بوده اما، قرار نیست مضمون داستان گلدرشت بخورد توی صورتتان. بزرگترین نقطه قوت کتاب هم همین است.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝دریا همیشه مردگانش را پس میدهد
🖊#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:
🔹دریا بسیار باهوش است و هیچوقت زندهها را به ساحل پس نمیدهد. او همیشه مردهها را میاندازد بیرون. ماهیهای مرده، خرچنگهای مرده و بهقول محلیها ملیماهی (همان مارماهی) مرده را… آن روزها مشاهداتم از دریا جدی شده بود، فراغت و قدمزدنهای صبحگاهی و عصرگاهی آنقدر خوب بود که ببینم دور از پایتخت چه خوب میتوان زندگی را مشاهده و فکر کرد. کمکم مردههای دریا مرا به خود جلب کردند. کمکم یاد گرفتم مشاهداتم را توی دفترم بنویسم و با عکس ثبتشان کنم.
🔹 درون یک انسان، در جوامع انسانی، در طبیعت و حتماً در مریخ و ماه و عطارد هم تجربه نیستی و اضمحلال، تجربه پوسیدن از درون و تمامشدن چیزی است مثل سرنوشت مردگان دریا. ما آدمها که تا این لحظه خودمان را هوشمندترین موجودات جهان میدانیم و نمیدانیم جهانهای دیگر و آدمهای دیگری هم ساکن این جهان بزرگ هستند یا نه، خبر نمیشویم که چگونه یک درون رفتهرفته متلاشی میشود، میخندیم، خبرهای فیک میخوانیم، هر طور بتوانیم سر هم کلاه میگذاریم و بعد روزی به زانو میافتیم...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖊#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:
🔹دریا بسیار باهوش است و هیچوقت زندهها را به ساحل پس نمیدهد. او همیشه مردهها را میاندازد بیرون. ماهیهای مرده، خرچنگهای مرده و بهقول محلیها ملیماهی (همان مارماهی) مرده را… آن روزها مشاهداتم از دریا جدی شده بود، فراغت و قدمزدنهای صبحگاهی و عصرگاهی آنقدر خوب بود که ببینم دور از پایتخت چه خوب میتوان زندگی را مشاهده و فکر کرد. کمکم مردههای دریا مرا به خود جلب کردند. کمکم یاد گرفتم مشاهداتم را توی دفترم بنویسم و با عکس ثبتشان کنم.
🔹 درون یک انسان، در جوامع انسانی، در طبیعت و حتماً در مریخ و ماه و عطارد هم تجربه نیستی و اضمحلال، تجربه پوسیدن از درون و تمامشدن چیزی است مثل سرنوشت مردگان دریا. ما آدمها که تا این لحظه خودمان را هوشمندترین موجودات جهان میدانیم و نمیدانیم جهانهای دیگر و آدمهای دیگری هم ساکن این جهان بزرگ هستند یا نه، خبر نمیشویم که چگونه یک درون رفتهرفته متلاشی میشود، میخندیم، خبرهای فیک میخوانیم، هر طور بتوانیم سر هم کلاه میگذاریم و بعد روزی به زانو میافتیم...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پرسشهای بیپاسخ آقای غول
🖌#عرفانه_معینی نوشت:
🔹همه ما در هر سن و موقعیتی که باشیم دستکم یک بار سؤالاتی مثل من چیستم؟ برای چه آفریده شدهام؟ معنای زندگی چیست؟ ذهنمان را مشغول کردهاند. یکی از افرادی که با جدیت تمام به سراغ پاسخی برای سؤالاتش رفت تولستوی بود. او پاسخ خودش به سؤالاتی که در رابطه با معنای زندگی و مذهب در ذهنش شکل گرفته بود را در کتابی به نام «اعتراف» یا «اعتراف من» بعد از گذشت چندسال منتشر کرد.
🔹او تلاش کرده است تا در این کتاب راهکارهایی برای خلاصی از این افکار ارائه کند اما همانطور که گفته شد انتهای کتاب بسیار ناامید کننده است زیرا او در سراسر کتاب به نقد دین میپردازد، نظریات و ایراداتی را به دین وارد میکند اما زمانی که سؤالات زیادی در ذهن مخاطب ایجاد میشود بدون هیچ دلیل قانعکنندهای مجدد به دین بر میگردد، گویا ناگهان به این نتیجه میرسد که تمامی نقدها پوچ و بیمعنی بوده است. به نظر میرسد هدف تولستوی بیشتر بیان نتیجه تحقیقاتش بوده تا بیان راه حل و یا کمک به انسانهایی که مانند او تجربه سردرگمی داشتهاند...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#عرفانه_معینی نوشت:
🔹همه ما در هر سن و موقعیتی که باشیم دستکم یک بار سؤالاتی مثل من چیستم؟ برای چه آفریده شدهام؟ معنای زندگی چیست؟ ذهنمان را مشغول کردهاند. یکی از افرادی که با جدیت تمام به سراغ پاسخی برای سؤالاتش رفت تولستوی بود. او پاسخ خودش به سؤالاتی که در رابطه با معنای زندگی و مذهب در ذهنش شکل گرفته بود را در کتابی به نام «اعتراف» یا «اعتراف من» بعد از گذشت چندسال منتشر کرد.
🔹او تلاش کرده است تا در این کتاب راهکارهایی برای خلاصی از این افکار ارائه کند اما همانطور که گفته شد انتهای کتاب بسیار ناامید کننده است زیرا او در سراسر کتاب به نقد دین میپردازد، نظریات و ایراداتی را به دین وارد میکند اما زمانی که سؤالات زیادی در ذهن مخاطب ایجاد میشود بدون هیچ دلیل قانعکنندهای مجدد به دین بر میگردد، گویا ناگهان به این نتیجه میرسد که تمامی نقدها پوچ و بیمعنی بوده است. به نظر میرسد هدف تولستوی بیشتر بیان نتیجه تحقیقاتش بوده تا بیان راه حل و یا کمک به انسانهایی که مانند او تجربه سردرگمی داشتهاند...
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نمایش جهل با زبان داستان
🖌#نفیسه_گروهی نوشت:
🔹«زن در ریگ روان» داستان زن و مردی است که در یکی از روستاهای ساحلی جهان در یک گودال گیر افتادهاند و هر آن احتمال دفن شدن آنها توسط ماسههای ساحلی است که با باد تکان میخورند. روایت، خطی و ساده است ولی اتفاقات درون داستان دلهرهآور و جذاب است. در واقع باید گفت با یک داستان نفسبُر روبهرو هستید و از خصوصیات بارز آن تقابل و تضادِ تفکربرانگیز است. «زندگی و مرگ»، «شن و باد»، «زن و مرد» و «جهل و دانایی».
🔹حیرتانگیز است که نمایش جهل، نقطه قوت داستان است گویی که نویسنده از دریچه علم، اجتماع ، فلسفه و حتی روانشناسی به آن نگاه کرده است. او حتی از ظلم و استبدادی که در لایههای جامعه زنده اما پنهان است، نمیگذرد و آن را بهخوبی نمایش میدهد. «زن در ریگ روان» از آن جهت حائر اهمیت است که ذهن را دچار چالش میکند و از آن کتابهایی است که باید آرامآرام بخوانید. داستان کند پیش میرود اما این کندی از هیجان داستان نمیکاهد. کوبو آبه با قصهگویی دلنشینش تکتک اتفاقات را رمزگشایی میکند و تا آن را هضم نکنید رهایتان نمیکند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#نفیسه_گروهی نوشت:
🔹«زن در ریگ روان» داستان زن و مردی است که در یکی از روستاهای ساحلی جهان در یک گودال گیر افتادهاند و هر آن احتمال دفن شدن آنها توسط ماسههای ساحلی است که با باد تکان میخورند. روایت، خطی و ساده است ولی اتفاقات درون داستان دلهرهآور و جذاب است. در واقع باید گفت با یک داستان نفسبُر روبهرو هستید و از خصوصیات بارز آن تقابل و تضادِ تفکربرانگیز است. «زندگی و مرگ»، «شن و باد»، «زن و مرد» و «جهل و دانایی».
🔹حیرتانگیز است که نمایش جهل، نقطه قوت داستان است گویی که نویسنده از دریچه علم، اجتماع ، فلسفه و حتی روانشناسی به آن نگاه کرده است. او حتی از ظلم و استبدادی که در لایههای جامعه زنده اما پنهان است، نمیگذرد و آن را بهخوبی نمایش میدهد. «زن در ریگ روان» از آن جهت حائر اهمیت است که ذهن را دچار چالش میکند و از آن کتابهایی است که باید آرامآرام بخوانید. داستان کند پیش میرود اما این کندی از هیجان داستان نمیکاهد. کوبو آبه با قصهگویی دلنشینش تکتک اتفاقات را رمزگشایی میکند و تا آن را هضم نکنید رهایتان نمیکند.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝این صدای شاه است!
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹«شاه بیشین» روایتگر لحظات آخر زندگی مردی است که در نظر همگان از همه مواهب زندگی مادی برخوردار بوده، اما وقتی با مرگ تنها میشود در مییابیم که این همه مقام و موقعیتهای ظاهری دردی از او دوا نمیکند و یکه و تنها در غربت جان میسپارد و دور از وطن آبا و اجدادیاش در گوشهای از جهان به دور از هیاهو و در سکوتی همیشگی به ابدیت می پیوندد. «شاه بیشین» به مخاطب این امکان را میدهد تا یک راوی را که خیلی هم اهل قضاوت نیست نزدیک محمدرضا و فرح ببیند و مونولوگوار و خطاب به آنها از خاطرات، از اقدامات و تصمیمات غلط و درستشان بخواند.
🔹روایت رمان «شاه بیشین» به شکل خطی نیست. مزینانی در این رمان از زمان اسطورهای یا دایرهوار استفاده کرده است. زمانی که محمدرضا به زمان حال، گذشته و آینده برمیگردد با عبارتی تکراری باز به نقطه صفر زمان بر میگردد و گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است، در تمام داستان، بعد از هر قسمتی، شاه از ترجیع بند «آها ای پدر تاجدار» استفاده میکند و با این حرف به نقطه صفر زمان میرسد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:
🔹«شاه بیشین» روایتگر لحظات آخر زندگی مردی است که در نظر همگان از همه مواهب زندگی مادی برخوردار بوده، اما وقتی با مرگ تنها میشود در مییابیم که این همه مقام و موقعیتهای ظاهری دردی از او دوا نمیکند و یکه و تنها در غربت جان میسپارد و دور از وطن آبا و اجدادیاش در گوشهای از جهان به دور از هیاهو و در سکوتی همیشگی به ابدیت می پیوندد. «شاه بیشین» به مخاطب این امکان را میدهد تا یک راوی را که خیلی هم اهل قضاوت نیست نزدیک محمدرضا و فرح ببیند و مونولوگوار و خطاب به آنها از خاطرات، از اقدامات و تصمیمات غلط و درستشان بخواند.
🔹روایت رمان «شاه بیشین» به شکل خطی نیست. مزینانی در این رمان از زمان اسطورهای یا دایرهوار استفاده کرده است. زمانی که محمدرضا به زمان حال، گذشته و آینده برمیگردد با عبارتی تکراری باز به نقطه صفر زمان بر میگردد و گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است، در تمام داستان، بعد از هر قسمتی، شاه از ترجیع بند «آها ای پدر تاجدار» استفاده میکند و با این حرف به نقطه صفر زمان میرسد.
🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.