آلبر کامو // «بدون هنرم نمیتوانم زندگی کنم اما هرگز آن را مهمتر از همه چیز، در زندگی نمیدانم. اگر به آن احتیاج دارم به این دلیل است که آن نمیتواند از همنوعان من تفکیک شود و جدا انگاشته شود. هنر است که به من شور و زندگی میدهد هر آنچه که هستم با همنوعانم در یک سطح زندگی میکنم. هنر وسیلهای است که با ارائه تصویری مشترک از خوشیها و سختیها، افراد را به هیجان میآورد و هنرمند را موظف میکند که خود را از بقیه جدا نداند و هنرمند را تابع این حقیقت میکند که متواضعترین باشد. کسی که انتخاب کرده یک هنرمند باشد چون احساس میکند فرد متفاوتی است، به زودی میفهمد که نه میتواند هنر خود را حفظ کند و نه تفاوت خود را، مگر اینکه بپذیرد او هم مانند بقیه است و تفاوتی با آن ها ندارد. هنرمند خود را شبیه دیگران میکند زیرا در میانه راه بین زیبایی هنر و جامعه انسانی که نمیتواند خود را از آن جدا کند، قرار گرفته است.»
هنری میلر // «آنچه که میخواهم، این است که وجود خودم را اکتشاف کنم. میخواهم بدانم در وجود من چه رازی نهفته است. میخواهم که همه، همین کار را انجام بدهند. مثل یک احمقی هستم که قوطی بازکن در دست دارد که می خواهد در این کره خاکی، هر چیز در بستهای را باز کند و دورن آن را کشف کند ولی نمیداند که از کجا باید شروع کند. میدانم در زیر این آشفتگیها، دنیایی از شگفتی وجود دارد، مطمئنم.»
آن درویان (و کارل سیگان) // «هرگز فکر نمیکنم دوباره کنار کارل برگردم. اما موضوع مهم این است که وقتی با هم بودیم، تقریبا بیست سال، ما درک روشنی از این داشتیم که چقدر زندگی کوتاه و ارزشمند است. هر لحظهای که زنده بودیم و در کنار هم، لحظاتی فوق العاده و معجزهآسا بود. معجزهآسا نه به معنای توضیح ناپذیر یا فرا طبیعی. میدانستیم که از شانس بهرهمند بودهایم، این شانس محض میتوانست آنقدر خوب و سخاوتمند باشد که در این گستردگی فضا و بیکرانی زمان، ما همدیگر را پیدا کنیم، طرز رفتار او با من و طرز رفتار من با او، طوری که از یکدیگر و خانوادهمان مراقبت میکردیم وقتی او زنده بود همة اینها فوقالعاده بود. اینها خیلی مهمتر از این فکر است که روزی او را دوباره خواهم دید. اما من او را دیدم، ما همدیگر را دیدیم، همدیگر را در این کیهان پیدا کردیم و این شگفتانگیز بود.»
فروغ فرخزاد // «میخواهم در همه چیز حفرهای بسازم و در عمق آن فرو بروم. میخواهم به مرکز زمین برسم. عشق من در آن نقطه قرار گرفته، مکانی که در آن بذرها سبز میشوند، ریشهها در هم تنیده میشوند و آفرینش حتی در حالت از هم پاشیدگی به فعالیت خود ادامه میدهد. فکر میکنم همیشه به این صورت بوده... در تولد و سپس مرگ. فکر میکنم بدنم شکلی موقت و گذراست. میخواهم به ذات و اساس آن برسم.»
جنیس جاپلین // «هیچ نقطه عطفی وجود نخواهد داشت... هیچ چیزی در مورد اینکه ماه بعدی همه چیز بهتر میشود وجود ندارد، یک سال کوفتی دیگه، یک زندگی کوفتی دیگه. هیچ زمانی برای انتظار آن لحظه ندارید. فقط باید به اطرافتان نگاه کرده و بگویید، «پس اینه زندگی. فقط همین بود و بس». همه به این چیزهای کوچک نیاز دارند ولی نمیتوانند آنها را به دست بیاورند. همه فقط به یک مقدار اعتماد از طرف دیگران نیاز دارند... همه دوست دارند به طور تجربی به آن برسند ولی پا پس میکشند... چه شرمساری بدی. این حالت خیلی به درست و فراخ بودن آدمی نزدیک است».
جوان دیدیون // «میخواهم در حین اینکه من را میخوانی، دقیقاً بدانی من کی هستم، کجا قرار دارم و اینکه در ذهنم چه میگذرد. میخواهم دقیقاً چیزی را که میگیری درک کنی: با زنی روبرو هستید که برای مدتی شدیداً حس میکرده که از خیلی از ایدههایی که برای مردم جذاب است فاصله گرفته. با زنی روبرو هستید که در نقطهای در این مسیر، تمام باوری که به ارتباطات اجتماعی داشته از دست داده..... در الگوی پرعظمت تلاش و کوشش انسانی.»
جوان دیدیون // «خودفریبی همواره سختترین فریب است. حقه و فریبهایی که روی دیگران جواب میدهد در مورد خود فرد هیچ ارزشی ندارد در اینجا هیچ لبخند زیبایی و هیچ لیستی از اهداف خوب دیگر موثر واقع نمیشود و فریبنده نخواهد بود. یکی ورقها را به طور نمایشی بُر میزند اما به خاطر کارتهای علامتگذاریشده این کار بیهوده است ، به دلیل نادرست این لطف در حق فرد میشود که یک پیروزی ظاهری بدست میآورد که هیچ تلاش واقعی برای آن پیروزی صورت نگرفته است؛ یک رفتار ظاهرا قهرمانانه که از آن شرمنده بوده است. حقیقت ناراحتکننده این است که عزت نفس هیچ ربطی به تایید دیگران ندارد. هرچه قدر هم که به تعویق بیندازیم بالاخره باید در آن تختخواب ناراحت و عذابآوری که برای خود ساختهایم، به تنهایی دراز بکشیم، اینکه در آن تختخواب به خواب برویم یا نرویم به این بستگی دارد که آیا به خودمان احترام میگذاریم یا نه. احترام به خود هیچ ربطی به ظاهر امور ندارد اما در عوض به صلح و آرامش درونی فرد مربوط میشود.
افراد دارای عزت نفس یک سرسختی خاص و شجاعت اخلاقی از خود نشان می دهند. عزت نفس یک نوع انظباط خاص است. عزت نفس حسی است که فرد با انجام کارهایی که به طور خاص نیاز ندارد که انجام بدهد زندگی میکند؛ با کنار گذاشتن ترسها و تردیدها و با رها کردن آسایش و راحتی های لحظهای. عزت نفس یک انظباط شخصی است یک عادت ذهنی که نمی توان به آن تظاهر کرد بلکه میتوان آن را در وجود خود پرورش داد و به دیگران آموزش داد.»
باب دیلن // «مشکل من این بود که سعی میکردم زیبایی را تعریف کنم اما حالا آن را همانطور که هست میپذیرم به همین دلیل است که همینگوی را دوست دارم. زیاد مطالعه نمیکنم معمولا آنچه را که مردم به دستم میدهند را میخوانم اما آثار همینگوی را میخوانم. او مجبور نبود از صفات استفاده کند واقعا مجبور نبود آنچه که بیان میکرد را با صفات، تعریف کند؛ او فقط حرف خود را بیان میکند. من هنوز هم نمی توانم این کار را انجام دهم اما این جیزی که به دنبال آن هستم.»