Evening Wind – Telegram
Evening Wind
41.3K subscribers
1.72K photos
61 videos
7 files
38 links
Download Telegram
The passing of an artist is always challenging, but their body of work provides comfort. I say this because music, paintings, sculptures, and other artistic creations are immortalized through history, preserved in the minds of people from one generation to the next, and various other forms. Faramarz was one of the finest Iranian guitarists and pop artists who has left us, but his voice and unique guitar playing will always be remembered. He was not just a musician, but also a journalist and one of the few who excelled in the field of music.
فریدون فرخزاد برای من اوج یک مرد ایرانی هست، بدون حتی یک لکه سیاه در کارنامه حیف و صد حیف که با اون اتفاق هر چی استعداد بود از بین رفت. اگر ایران آزاد ادامه میافت اینا از همینی که بودن هم فرا می‌رفتن. البته درست در کشوری آزاد می‌زیستن ولی ایران آزاد مردم ایران خیلی فرق می‌داشت. امان از آدم‌های نادان. نابغه‌های تلف شده‌ای که مهاجرت می‌کنند چون نه ایرانی وجود داره نه آزادیی و تا آزادیی نباشه زندگی معنایی نداره.


در گوشهٔ این اتاقِ تاریک
یک باغ نشسته‌است بیدار

از دوست ندیده جز مذلّت
از غیر کشیده رنجِ بسیار

در ریشهٔ هر گیاهِ سبزش
انبوهِ کسالت است و دیوار

بر بامِ بلندِ ابرهایش
خورشید نمی‌شود پدیدار

هر ثانیه‌اش هزار سال است
در فاصلهٔ نگاه و دیدار

این باغ منم که خسته از خویش
در خویش خزیده‌ام دوصد بار

عشق است که می‌دهد خزانم
عشق است که می‌کند گرفتار
خوش خیالی بیهوده است
چیزی جز دریافت‌هایی تلخ به‌جا نمانده است
آنچه را که اندک‌اندک از دست می‌دهیم
از دست می‌دهیم، حتی زندگی‌مان را
مداوم است و گریزناپذیر
- قسمتی از شعر زمان از دست نرفته بود از پابلو نرودا
Daniel Murtagh, Kate
جدیدا سریالی شروع کردم به نام in treatment «تحت درمان » که کلا سه فصل هر فصل بین ۲۵ تا ۴۰ قسمت هست.
موضوع سریال هم کل اپیزود تراپیست با بیماری‌های خود حرف می‌زنه و البته زندگی شخصی خودش هم هست زیاد چیزی ازش نمی‌دونم چون تازه شروع کردم و بعد از اون hbo هم ساخته که مهر تاییدی میشه که این اثر رو باید حتما دید.
«زندگی مانند یک رویاست که هرگز به واقعیت تبدیل نمی شود. در این دریای سیاه، دلمان به طولانی ترین انتظار محکوم است. هر آغازی به پایان می رسد و هر لحظه ای که به دست می آوریم، مانند قطره ای در دریایی از افسردگی است که ما را فرو می برد.»

در دلم، بارانی از غم و اندوه می‌بارد هر قطره، دلم را به دریاهای اشک می‌کشاند بیا و از دلم غم را بردار که من در این دریا غرق شده‌ام
«در زمانی که سایه‌های غم به دل‌ها فرو می‌ریختند و ابرها به آسمان رنگی تاریک می‌بخشیدند، آن فرشته‌ی زخم‌خورده‌ی زمینی، با دستانی خونین از رنگ غم، بر آسمان پرتاب شد. آن دل‌های شکسته را به خاک سپرد، آوازی دریغ‌شده از دست داد. و در هر نفسی، اشک‌هایی که از چشمان مردم روانه می‌شد، نقاشی‌ای برای درد و اندوه بود. آه، این دنیا که آرامش را در بغل خود نخواست، و تنها خشونت و غم را در آغوش گرفت.»

در سکوت شب، اشک‌ها بارانی شدند از دل‌های شکسته،
و در زمان غم، آسمان با ناله‌های دریایی تیره شد.
«باده‌ی شادی در جام عشق او ریخته شده بود. دلم پر از نغمه‌های شادی بود که از لبانم بیرون می‌جست. با دیدن روی خندانش، دلم مثل پرنده‌ای آزاد می‌پرید و در آسمان شفاف احساساتش می‌رقصید.
آه، آن روزها که در کنارش بودم، همه چیز مثل یک رویا بود. او و من، دو جانی که به هم پیوسته بودند و در دامنه‌ی عشق می‌پریدند. لحظاتی که با هم سپری می‌کردیم، همیشه مملو از شادی و آرامش بود.
اما حالا، آسمان ابری شده بود و باد شدیدی بر دلم وحشت آورده بود. دیگر نمی‌توانستم آن رویا را دوباره تجربه کنم. اما هنوز در خاطرم می‌ماند آن زمان‌هایی که با او بودم و دلم در غم و شادیش شکسته و سرگردان بود.»

در باغ عشق آن کس که نقش او خلق شده گویی هر ذره از آفتاب، گلی از او برداشته
«در تاریکی شب، تنهایی مرا می‌لرزاند. سایه‌ها در دلم رقص می‌کنند و نگرانی‌هایی درونم را فرا می‌گیرند. زمزمه‌هایی از غم و اندوه، زندگیم را همچون باد بی‌رحم، می‌پوشانند. در این دریای ابدی از تاریکی، دست‌هایم به دنبال نوری می‌گردند که هرگز پیدا نمی‌شود. زندگی، چه بی‌معنی است، که هرگز خوشبختی را در آغوش نمی‌کشد، و من تنها در این دریا بی‌پایان از غم و تنهایی غرق می‌شوم.»

تنهایی در شب تاریک با غم و اندوه می‌پیوندد نوری در دل دریا نیست در غم درونم غرق می‌شوم
«بین دیوارهای شهر، حکایت‌هایی از گذشته،با زبانی از سنگ و بتن می‌گویند.ما در خیابان‌هایی از خاطرات،با قدم‌هایی از تاریخ می‌گردیم.»

به روایت ستون‌ها و سقف‌ها
از تاریخ ما می‌گوییم
دیوارهایی که شاهد بوده‌اند
به آواز دلخواه ما بوده‌اند
«در گذر زمانی که پیچیده‌ترین سرنوشت‌هادر پیچ و خم تاریخ پنهان شده‌اند،ما با گام‌هایی از امید و مبارزه،به سوی آینده نامعلوم می‌رود.»

زمانی که سرنوشت ما
در پیچ و خم تاریخ پنهان شده است
ما همچون پرنده‌ای در آسمان تاریخ
با بالایی از امید و عشق
به سوی آینده پریده‌ایم
«با دلی پر از شور و شوق، ناگهان می‌خواهم بگویم: "عاشق توام". تو را در هر نگاهی، در هر نفسی، احساس می‌کنم. دلم به خاطر تو، همیشه در حال خواندن آهنگی زیباست. دلم به زیبایی و شگفتی تو علاقه‌مند شده است. دلم مانند ماهی در اقیانوسی از احساسات عمیقتر می‌شود. عشق تو، همچون روزگاری بی‌پایان، دلم را می‌پروراند. دلم با نگاهی به چشمان تو، از دل خود می‌پرسد: "آیا تو نیز مرا می‌بینی؟" هرگز احساس تنهایی نمی‌کنم، زیرا دلم همیشه با توست. با تمام وجودم، دلم به تو متعلق است. هرگز فراموش نکن، دلم همواره تو را در خود می‌پروراند.»

در دریای عمق عشق تو، دلم غرق می‌شود،
به تو گویم "عاشق توام"، با نفسی آهسته می‌گویمش.
«دلم برای خودم می‌سوزد، همچون شمعی که در تاریکی‌های نهایت فرسوده می‌سوزد. احساس می‌کنم در این دریایی از افسردگی و تنهایی غرق شده‌ام، بی‌اشتیاق به هرگونه نوری که می‌تواند زندگیم را روشن کند. این دل تنها در انتظار لحظه‌ای است که صدای تو از دور برایم برخیزد، اما آسمان به بی‌رحمی ابری شده است و نمی‌گذارد نور امید به من برسد.در این زندانی بی‌قید و شرط دلم، تنها با تصویر تو از خودش نشانه‌ای از زندگی می‌بیند. تویی که به زندگی‌ام رنگ و بویی دادی، اما حالا که نیستی، هر رنگی از من پریده و تمامی شعله‌های عشقی که در دلم روشن بود، به سرما سپرده شده‌اند.آیا هیچگاه به یادم خواهی آمد؟ آیا صدای تو هرگز از زندان تاریک این دل بیرون خواهد آمد؟ یا تا ابد، در این دریایی از غم، تنهایی، و ناراحتی گم خواهم شد، منتظر لحظه‌ای که تو باشی و باز دلم را به زندگی بزنی.»
دیشب ..
تو را در خواب دیدم
کاش بیدار نمی‌شدم
به عمق آبی‌های چشمانم نگاه کردم، همان‌جا که احساسات بی‌پایان مخفی شده‌اند، آن‌جا که خاموشی داستان‌های بی‌پایان را روایت می‌کند. در غروب آسمان، آفتاب به ابرها پناه آورده بود، همان‌طور که انسان‌ها نیز در تاریکی شب به دنبال روشنایی قلبی می‌گرفتند. بندرت می‌توانستم تفاوت بین دنیای خیالی و واقعی را تشخیص دهم، هر دو به یکدیگر می‌ریختند و تبدیل به یک داستان زیبا می‌شدند.

در این دریایی بی‌پایان از تاریکی و روشنی،
آرامشی می‌یابم در آغوش خودم، پنهان شده از نگاه دیگران،
هم‌نفس با دریا، هم‌جریان با باد،
من در این بی‌کرانی پنهان شده‌ام، آرام و آرام،
همچون موجی که به ساحل می‌رسد، خواب‌آلود و آرام.
تینا ترنر // "گاهی اوقات باید همه چیز را رها کنید... خود را خالی(پاک)کنید. اگر از چیزی ناراضی هستید، هر چیزی که شما را پایین می آورد، از شر آن خلاص شوید. زیرا متوجه خواهید شد که وقتی آزاد هستید ... حقیقت شماست. خود واقعی بیرون می‌آید."