«بین دیوارهای شهر، حکایتهایی از گذشته،با زبانی از سنگ و بتن میگویند.ما در خیابانهایی از خاطرات،با قدمهایی از تاریخ میگردیم.»
به روایت ستونها و سقفها
از تاریخ ما میگوییم
دیوارهایی که شاهد بودهاند
به آواز دلخواه ما بودهاند
به روایت ستونها و سقفها
از تاریخ ما میگوییم
دیوارهایی که شاهد بودهاند
به آواز دلخواه ما بودهاند
«در گذر زمانی که پیچیدهترین سرنوشتهادر پیچ و خم تاریخ پنهان شدهاند،ما با گامهایی از امید و مبارزه،به سوی آینده نامعلوم میرود.»
زمانی که سرنوشت ما
در پیچ و خم تاریخ پنهان شده است
ما همچون پرندهای در آسمان تاریخ
با بالایی از امید و عشق
به سوی آینده پریدهایم
زمانی که سرنوشت ما
در پیچ و خم تاریخ پنهان شده است
ما همچون پرندهای در آسمان تاریخ
با بالایی از امید و عشق
به سوی آینده پریدهایم
«با دلی پر از شور و شوق، ناگهان میخواهم بگویم: "عاشق توام". تو را در هر نگاهی، در هر نفسی، احساس میکنم. دلم به خاطر تو، همیشه در حال خواندن آهنگی زیباست. دلم به زیبایی و شگفتی تو علاقهمند شده است. دلم مانند ماهی در اقیانوسی از احساسات عمیقتر میشود. عشق تو، همچون روزگاری بیپایان، دلم را میپروراند. دلم با نگاهی به چشمان تو، از دل خود میپرسد: "آیا تو نیز مرا میبینی؟" هرگز احساس تنهایی نمیکنم، زیرا دلم همیشه با توست. با تمام وجودم، دلم به تو متعلق است. هرگز فراموش نکن، دلم همواره تو را در خود میپروراند.»
در دریای عمق عشق تو، دلم غرق میشود،
به تو گویم "عاشق توام"، با نفسی آهسته میگویمش.
در دریای عمق عشق تو، دلم غرق میشود،
به تو گویم "عاشق توام"، با نفسی آهسته میگویمش.
«دلم برای خودم میسوزد، همچون شمعی که در تاریکیهای نهایت فرسوده میسوزد. احساس میکنم در این دریایی از افسردگی و تنهایی غرق شدهام، بیاشتیاق به هرگونه نوری که میتواند زندگیم را روشن کند. این دل تنها در انتظار لحظهای است که صدای تو از دور برایم برخیزد، اما آسمان به بیرحمی ابری شده است و نمیگذارد نور امید به من برسد.در این زندانی بیقید و شرط دلم، تنها با تصویر تو از خودش نشانهای از زندگی میبیند. تویی که به زندگیام رنگ و بویی دادی، اما حالا که نیستی، هر رنگی از من پریده و تمامی شعلههای عشقی که در دلم روشن بود، به سرما سپرده شدهاند.آیا هیچگاه به یادم خواهی آمد؟ آیا صدای تو هرگز از زندان تاریک این دل بیرون خواهد آمد؟ یا تا ابد، در این دریایی از غم، تنهایی، و ناراحتی گم خواهم شد، منتظر لحظهای که تو باشی و باز دلم را به زندگی بزنی.»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
به عمق آبیهای چشمانم نگاه کردم، همانجا که احساسات بیپایان مخفی شدهاند، آنجا که خاموشی داستانهای بیپایان را روایت میکند. در غروب آسمان، آفتاب به ابرها پناه آورده بود، همانطور که انسانها نیز در تاریکی شب به دنبال روشنایی قلبی میگرفتند. بندرت میتوانستم تفاوت بین دنیای خیالی و واقعی را تشخیص دهم، هر دو به یکدیگر میریختند و تبدیل به یک داستان زیبا میشدند.
در این دریایی بیپایان از تاریکی و روشنی،
آرامشی مییابم در آغوش خودم، پنهان شده از نگاه دیگران،
همنفس با دریا، همجریان با باد،
من در این بیکرانی پنهان شدهام، آرام و آرام،
همچون موجی که به ساحل میرسد، خوابآلود و آرام.
در این دریایی بیپایان از تاریکی و روشنی،
آرامشی مییابم در آغوش خودم، پنهان شده از نگاه دیگران،
همنفس با دریا، همجریان با باد،
من در این بیکرانی پنهان شدهام، آرام و آرام،
همچون موجی که به ساحل میرسد، خوابآلود و آرام.
در پوسته تاریک شب، روح من گم شده است، چون پرتاب شده از آغوش نور. در هر نگاه، دردی عمیق میجویم، اما سکوت فریادهایم را فرو میبرد. سرگردان در این بیابانِ خاموش، دلم به یک تکه سنگ مانده است، بازمانده از شکست های بیشمار زندگی.
و در انتها، همچون آخرین نغمهی آوازِ افسوسآور، میگویم:
"در این دریاچهی سیاهِ اشک، سکونتی نیست،
وحشتِ تنهایی، درونِ من میگریزد،
در این تاریکی، گم شدهام،
تنها، با خودِ خاموشی."
و در انتها، همچون آخرین نغمهی آوازِ افسوسآور، میگویم:
"در این دریاچهی سیاهِ اشک، سکونتی نیست،
وحشتِ تنهایی، درونِ من میگریزد،
در این تاریکی، گم شدهام،
تنها، با خودِ خاموشی."
Evening Wind
فریدون فرخزاد برای من اوج یک مرد ایرانی هست، بدون حتی یک لکه سیاه در کارنامه حیف و صد حیف که با اون اتفاق هر چی استعداد بود از بین رفت. اگر ایران آزاد ادامه میافت اینا از همینی که بودن هم فرا میرفتن. البته درست در کشوری آزاد میزیستن ولی ایران آزاد مردم ایران…
عشقی خندان تعارف کرده و میخواست برای پذیرایی آنها را به اتاق ببرد و در حالی که با یکی از آنان صحبت کنان جلو بود، یکی از دو نفر، از عقب تیری به سوی او خالی کرد و بیدرنگ هر سه نفر فرار کردند. عشقی فریاد کشید و خود را به کوچه رسانید. در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد.
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم
از عمق درونم، در بیابانِ تاریکِ روحم، احساس میکنم که هر آنچه که دوست داشتم به دستمان نخواهد آمد. روزها به سوی تاریکی میرود و من در این تنهایی، در این دریای سکوت، گم شدهام. حتی آوازِ باد هم نمیتواند دردِ من را به دیگران برساند.
دلم از دردِ تنهایی میسوزد،
تاریکی شبها مرا میخواند،
از غمِ روزگار در دلم نفس میکشد،
و تنها با خاطرات رویاها خواب میبینم.
دلم از دردِ تنهایی میسوزد،
تاریکی شبها مرا میخواند،
از غمِ روزگار در دلم نفس میکشد،
و تنها با خاطرات رویاها خواب میبینم.
«در لحظات ساکت، تنها با خودم به فکرافتادم، مثل آن دورههایی که بیشترین خودآگاهی را پیدا میکنم. آیا واقعاً میتوانم کسی را درک کنم یا حتی خودم را؟ آیا هرکسی یک پلهی عمیق تر از درونش دارد؟ احساساتی که درونمان پنهان میشوند، پیچیدگیهایی دارند که ما گاهی از خودمان مخفی میکنیم. اما آیا توانایی داریم این پیچیدگیها را باز کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم؟»
دو رویی آدمها، مرا در هم فرو میبرد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان میدهد،
اما در دل تاریکش، پنهان میماند، به خودمان.
دو رویی آدمها، مرا در هم فرو میبرد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان میدهد،
اما در دل تاریکش، پنهان میماند، به خودمان.