«در لحظات ساکت، تنها با خودم به فکرافتادم، مثل آن دورههایی که بیشترین خودآگاهی را پیدا میکنم. آیا واقعاً میتوانم کسی را درک کنم یا حتی خودم را؟ آیا هرکسی یک پلهی عمیق تر از درونش دارد؟ احساساتی که درونمان پنهان میشوند، پیچیدگیهایی دارند که ما گاهی از خودمان مخفی میکنیم. اما آیا توانایی داریم این پیچیدگیها را باز کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم؟»
دو رویی آدمها، مرا در هم فرو میبرد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان میدهد،
اما در دل تاریکش، پنهان میماند، به خودمان.
دو رویی آدمها، مرا در هم فرو میبرد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان میدهد،
اما در دل تاریکش، پنهان میماند، به خودمان.
«در نیمهشبهای تنها، که آسمان چونان پتویی تیره بر زمین کشیده شده، زمزمههای خاموش اندیشهها، در پسِ هر پُلی، پنهان میشوند. دستهای من، مثل شاخساران خشک، در جستجوی نوری نامرئی، تا شاید آغوشی گرم را بیابند، یا پرندهای آزاد را در قلب خویش.»
«خورشید در آسمان روشن، میخندد به روی ما، رنگینکمان شادیها، در دلهایمان تابید. بیا تا باهم بخندیم، بیاندیشیم به فردا، که امید و خوشحالی، هر لحظه دل را خنداند.»
در ساحل بیکسی غرق خودم،
موجهای عشق از دلم بر میآید.
با خورشید آرزوها، میانهرویی میکنم،
از تاریکیها به سوی روشناییها میرود.
در هر خندهای، خندهی اوست،
نغمههای شادی از دلم میجوشد.
باغی از شعر، آباد از عشق،
در دلم میروید، مثل گلی در باغ ممنوعه.
به خوابهایم دامن بزن، ای زمانه!
در زمینهی آرزوها پرواز میکنم.
چون پرندهای آزاد، در آسمان دلم،
با افقها به دلخوشی میپیوندم.
موجهای عشق از دلم بر میآید.
با خورشید آرزوها، میانهرویی میکنم،
از تاریکیها به سوی روشناییها میرود.
در هر خندهای، خندهی اوست،
نغمههای شادی از دلم میجوشد.
باغی از شعر، آباد از عشق،
در دلم میروید، مثل گلی در باغ ممنوعه.
به خوابهایم دامن بزن، ای زمانه!
در زمینهی آرزوها پرواز میکنم.
چون پرندهای آزاد، در آسمان دلم،
با افقها به دلخوشی میپیوندم.
زندگی همچون آتش زیر خاکستر،
هر دم فرو میکشد به خاموشی.
غمهایم چونان سایههای غمزده،
بر دیوارهای خالی اتاقم.
چهرهای در آینه، بیروح و رنگ،
لبخندی که گم شده در غبار زمان.
زخمهای ناپیدا، دلهای شکسته،
صدایی که در سکوت فریاد میکشد.
شبهای بیپایان، بیخوابیهای تلخ،
رویای گمشده در هزارتوی وهم.
دستهایی که به هیچ نمیرسند،
امیدهایی که در تاریکی میمیرند.
جهان همچون پردهای خاکستری،
بدون رنگ، بدون نور، بدون زندگی.
و من، اسیر در قفسی بیدریچه،
با دلی که در بند غمها اسیر است.
هر دم فرو میکشد به خاموشی.
غمهایم چونان سایههای غمزده،
بر دیوارهای خالی اتاقم.
چهرهای در آینه، بیروح و رنگ،
لبخندی که گم شده در غبار زمان.
زخمهای ناپیدا، دلهای شکسته،
صدایی که در سکوت فریاد میکشد.
شبهای بیپایان، بیخوابیهای تلخ،
رویای گمشده در هزارتوی وهم.
دستهایی که به هیچ نمیرسند،
امیدهایی که در تاریکی میمیرند.
جهان همچون پردهای خاکستری،
بدون رنگ، بدون نور، بدون زندگی.
و من، اسیر در قفسی بیدریچه،
با دلی که در بند غمها اسیر است.
«زندگی همانند آینهای است که تصاویرش را در لحظات مختلف نشان میدهد. ما به دنیا آمدهایم تا در این آینه نگاه کنیم و حقیقت خود را ببینیم. اما اغلب، تصویرهایی که میبینیم به سختی قابل تشخیصاند. گاهی اوقات، این تصویرها شکسته و مبهماند، گاهی شفاف و روشن. در دنیای پرآشوبی که در آن زندگی میکنیم، یافتن حقیقت و اصالت خودمان همچون جستجوی یک گنجینهی پنهان است. هر روز، باید با خودمان صادق باشیم، باترسهایمان روبهرو شویم و به امیدهایمان بال بدهیم. زندگی یک سفر است، نه یک مقصد. در این سفر، ما باید جرئت کنیم که آرزو کنیم، عشق بورزیم، شکست بخوریم و دوباره برخیزیم. تنها در این صورت است که میتوانیم آینهی خودمان را درک کنیم و تصویری واضح و زیبا از خودمان ببینیم.»
در آینهی زندگانی، انعکاس من کجاست؟
در تاریکیِ شب، آوای رویاهایم چیست؟
در قلب پرآشوبم، صدای سکوت چراست؟
در مسیر سفرم، مقصد و مقصدهایم چیست؟
شکستههایم را برمیدارم، چون قطعات پازل
در روشنای امید، رنگینکمانی خواهم ساخت
با هر شکست، بلندتر میشوم، چون ققنوس از خاک
در سایهروشن این جهان، نوری به قلبم راه خواهد یافت
در جستجوی حقیقت، پرواز میکنم بیپروا
آغوشم را برای عشق، همیشه باز میگذارم
در لحظات دشوار، با ایمان، میخوانم یک نوا
به امید روزی که آینهی دلم، روشنی را بازیاب
در آینهی زندگانی، انعکاس من کجاست؟
در تاریکیِ شب، آوای رویاهایم چیست؟
در قلب پرآشوبم، صدای سکوت چراست؟
در مسیر سفرم، مقصد و مقصدهایم چیست؟
شکستههایم را برمیدارم، چون قطعات پازل
در روشنای امید، رنگینکمانی خواهم ساخت
با هر شکست، بلندتر میشوم، چون ققنوس از خاک
در سایهروشن این جهان، نوری به قلبم راه خواهد یافت
در جستجوی حقیقت، پرواز میکنم بیپروا
آغوشم را برای عشق، همیشه باز میگذارم
در لحظات دشوار، با ایمان، میخوانم یک نوا
به امید روزی که آینهی دلم، روشنی را بازیاب
«در پسِ غبار زمان و خاطرات، مردمان همواره درگیر فراموشیاند. "آنکه به یاد نمیآورد، به آیندهای بیخود مینگرد." همانگونه که ما در گرداب زندگی دست و پا میزنیم، با از دست دادن یادها و خاطرات، روزهایمان به سیاهی شبهای بیپایان شبیه میشود.
فراموشی یک جراحت عمیق.
و اینگونه است که ما، در این دنیای پرآشوب، همواره در تلاشیم تا بر موجهای فراموشی غلبه کنیم. هر روزمان مانند صفحهای جدید از کتابی بیپایان است، کتابی که با تمام قوا مینویسیم ولی در نهایت صفحههایش از یادمان میرود.»
به یاد آوردم که نیستی...
و در این خواب عمیق،
زندهام ولی مردهام
هر روز را مینویسم،
اما هر شب گم میکنم
فراموشی یک جراحت عمیق.
و اینگونه است که ما، در این دنیای پرآشوب، همواره در تلاشیم تا بر موجهای فراموشی غلبه کنیم. هر روزمان مانند صفحهای جدید از کتابی بیپایان است، کتابی که با تمام قوا مینویسیم ولی در نهایت صفحههایش از یادمان میرود.»
به یاد آوردم که نیستی...
و در این خواب عمیق،
زندهام ولی مردهام
هر روز را مینویسم،
اما هر شب گم میکنم
حس خوبی به کانال دارم قبلا گفته بودم ناراضیم از چیزهایی که میذارم ولی الان ❤️ دوستش دارم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
«روزگار غریبیست. شبها در خیابانهای خالی از زندگی، صدای باد زوزه میکشد. سایهها در تاریکی گم میشوند و هیچکس نمیداند پشت آن پنجرههای بسته چه اسراری نهفته است.
نگاهم به افق دوخته شده است، جایی که شاید نور امیدی دوباره بدرخشد. اما خیابانها همچنان خاموش و سرد هستند.
چشمانم خسته از دیدن این همه بیتفاوتی، به آسمان دوخته شدهاند. شاید در آن ابرهای تاریک، نشانی از روشنایی باشد. اما زمان همچنان میگذرد و تنها چیزی که باقی میماند، صدای زوزهی باد است.»
در این شبِ سرد و خاموش،
دلهای ما پر از فراموش.
غمهایمان چون سایهها،
گم در دل این شبِ سیاه.
نگاهم به افق دوخته شده است، جایی که شاید نور امیدی دوباره بدرخشد. اما خیابانها همچنان خاموش و سرد هستند.
چشمانم خسته از دیدن این همه بیتفاوتی، به آسمان دوخته شدهاند. شاید در آن ابرهای تاریک، نشانی از روشنایی باشد. اما زمان همچنان میگذرد و تنها چیزی که باقی میماند، صدای زوزهی باد است.»
در این شبِ سرد و خاموش،
دلهای ما پر از فراموش.
غمهایمان چون سایهها،
گم در دل این شبِ سیاه.
صدای او، نفسش،
چه دارد در خود؟
مثل نغمهای که در سکوتِ شبانه زمزمه میکند،
در عمقِ تاریکی طنینانداز،
نفسش،
آرام و سنگین،
مثل عبورِ آهستهی ابرها،
موجی از احساسات،
که قلبم را لمس میکند.
نفسش،
مانند نسیم صبحگاهی،
در گوشهی باغ خاطرات،
زمزمهای از آرامش و عشق،
سرودِ بیکلامِ زندگی.
صدایش،
صدای او،
مثل ملودیِ ناپیدای باران،
که بر شیشههای پنجره میکوبد،
هر قطره،
لحظهای از حقیقت،
هر کلمه،
پر از معنایی عمیق،
که در جانم مینشیند.
چه دارد؟
شاید،
آوازِ پرندگانِ سپیدهدم،
یا لالایی مادرانه،
که در خوابهای کودکی گم میشود.
یا شاید،
فریادی خاموش،
در میانِ شبهای بلند،
که به گوشهایم میرسد،
و در قلبم طنین میاندازد.
این صدا،
این نفس،
سرشار از چیزی است،
که هیچ واژهای نمیتواند توصیف کند،
تنها میتوان حس کرد،
با هر ضربان قلب،
با هر نفس،
با هر لحظه از زندگی
چه دارد در خود؟
مثل نغمهای که در سکوتِ شبانه زمزمه میکند،
در عمقِ تاریکی طنینانداز،
نفسش،
آرام و سنگین،
مثل عبورِ آهستهی ابرها،
موجی از احساسات،
که قلبم را لمس میکند.
نفسش،
مانند نسیم صبحگاهی،
در گوشهی باغ خاطرات،
زمزمهای از آرامش و عشق،
سرودِ بیکلامِ زندگی.
صدایش،
صدای او،
مثل ملودیِ ناپیدای باران،
که بر شیشههای پنجره میکوبد،
هر قطره،
لحظهای از حقیقت،
هر کلمه،
پر از معنایی عمیق،
که در جانم مینشیند.
چه دارد؟
شاید،
آوازِ پرندگانِ سپیدهدم،
یا لالایی مادرانه،
که در خوابهای کودکی گم میشود.
یا شاید،
فریادی خاموش،
در میانِ شبهای بلند،
که به گوشهایم میرسد،
و در قلبم طنین میاندازد.
این صدا،
این نفس،
سرشار از چیزی است،
که هیچ واژهای نمیتواند توصیف کند،
تنها میتوان حس کرد،
با هر ضربان قلب،
با هر نفس،
با هر لحظه از زندگی