به عمق آبیهای چشمانم نگاه کردم، همانجا که احساسات بیپایان مخفی شدهاند، آنجا که خاموشی داستانهای بیپایان را روایت میکند. در غروب آسمان، آفتاب به ابرها پناه آورده بود، همانطور که انسانها نیز در تاریکی شب به دنبال روشنایی قلبی میگرفتند. بندرت میتوانستم تفاوت بین دنیای خیالی و واقعی را تشخیص دهم، هر دو به یکدیگر میریختند و تبدیل به یک داستان زیبا میشدند.
در این دریایی بیپایان از تاریکی و روشنی،
آرامشی مییابم در آغوش خودم، پنهان شده از نگاه دیگران،
همنفس با دریا، همجریان با باد،
من در این بیکرانی پنهان شدهام، آرام و آرام،
همچون موجی که به ساحل میرسد، خوابآلود و آرام.
در این دریایی بیپایان از تاریکی و روشنی،
آرامشی مییابم در آغوش خودم، پنهان شده از نگاه دیگران،
همنفس با دریا، همجریان با باد،
من در این بیکرانی پنهان شدهام، آرام و آرام،
همچون موجی که به ساحل میرسد، خوابآلود و آرام.
در پوسته تاریک شب، روح من گم شده است، چون پرتاب شده از آغوش نور. در هر نگاه، دردی عمیق میجویم، اما سکوت فریادهایم را فرو میبرد. سرگردان در این بیابانِ خاموش، دلم به یک تکه سنگ مانده است، بازمانده از شکست های بیشمار زندگی.
و در انتها، همچون آخرین نغمهی آوازِ افسوسآور، میگویم:
"در این دریاچهی سیاهِ اشک، سکونتی نیست،
وحشتِ تنهایی، درونِ من میگریزد،
در این تاریکی، گم شدهام،
تنها، با خودِ خاموشی."
و در انتها، همچون آخرین نغمهی آوازِ افسوسآور، میگویم:
"در این دریاچهی سیاهِ اشک، سکونتی نیست،
وحشتِ تنهایی، درونِ من میگریزد،
در این تاریکی، گم شدهام،
تنها، با خودِ خاموشی."
Evening Wind
فریدون فرخزاد برای من اوج یک مرد ایرانی هست، بدون حتی یک لکه سیاه در کارنامه حیف و صد حیف که با اون اتفاق هر چی استعداد بود از بین رفت. اگر ایران آزاد ادامه میافت اینا از همینی که بودن هم فرا میرفتن. البته درست در کشوری آزاد میزیستن ولی ایران آزاد مردم ایران…
عشقی خندان تعارف کرده و میخواست برای پذیرایی آنها را به اتاق ببرد و در حالی که با یکی از آنان صحبت کنان جلو بود، یکی از دو نفر، از عقب تیری به سوی او خالی کرد و بیدرنگ هر سه نفر فرار کردند. عشقی فریاد کشید و خود را به کوچه رسانید. در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد.
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم
از عمق درونم، در بیابانِ تاریکِ روحم، احساس میکنم که هر آنچه که دوست داشتم به دستمان نخواهد آمد. روزها به سوی تاریکی میرود و من در این تنهایی، در این دریای سکوت، گم شدهام. حتی آوازِ باد هم نمیتواند دردِ من را به دیگران برساند.
دلم از دردِ تنهایی میسوزد،
تاریکی شبها مرا میخواند،
از غمِ روزگار در دلم نفس میکشد،
و تنها با خاطرات رویاها خواب میبینم.
دلم از دردِ تنهایی میسوزد،
تاریکی شبها مرا میخواند،
از غمِ روزگار در دلم نفس میکشد،
و تنها با خاطرات رویاها خواب میبینم.
«در لحظات ساکت، تنها با خودم به فکرافتادم، مثل آن دورههایی که بیشترین خودآگاهی را پیدا میکنم. آیا واقعاً میتوانم کسی را درک کنم یا حتی خودم را؟ آیا هرکسی یک پلهی عمیق تر از درونش دارد؟ احساساتی که درونمان پنهان میشوند، پیچیدگیهایی دارند که ما گاهی از خودمان مخفی میکنیم. اما آیا توانایی داریم این پیچیدگیها را باز کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم؟»
دو رویی آدمها، مرا در هم فرو میبرد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان میدهد،
اما در دل تاریکش، پنهان میماند، به خودمان.
دو رویی آدمها، مرا در هم فرو میبرد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان میدهد،
اما در دل تاریکش، پنهان میماند، به خودمان.
«در نیمهشبهای تنها، که آسمان چونان پتویی تیره بر زمین کشیده شده، زمزمههای خاموش اندیشهها، در پسِ هر پُلی، پنهان میشوند. دستهای من، مثل شاخساران خشک، در جستجوی نوری نامرئی، تا شاید آغوشی گرم را بیابند، یا پرندهای آزاد را در قلب خویش.»
«خورشید در آسمان روشن، میخندد به روی ما، رنگینکمان شادیها، در دلهایمان تابید. بیا تا باهم بخندیم، بیاندیشیم به فردا، که امید و خوشحالی، هر لحظه دل را خنداند.»
در ساحل بیکسی غرق خودم،
موجهای عشق از دلم بر میآید.
با خورشید آرزوها، میانهرویی میکنم،
از تاریکیها به سوی روشناییها میرود.
در هر خندهای، خندهی اوست،
نغمههای شادی از دلم میجوشد.
باغی از شعر، آباد از عشق،
در دلم میروید، مثل گلی در باغ ممنوعه.
به خوابهایم دامن بزن، ای زمانه!
در زمینهی آرزوها پرواز میکنم.
چون پرندهای آزاد، در آسمان دلم،
با افقها به دلخوشی میپیوندم.
موجهای عشق از دلم بر میآید.
با خورشید آرزوها، میانهرویی میکنم،
از تاریکیها به سوی روشناییها میرود.
در هر خندهای، خندهی اوست،
نغمههای شادی از دلم میجوشد.
باغی از شعر، آباد از عشق،
در دلم میروید، مثل گلی در باغ ممنوعه.
به خوابهایم دامن بزن، ای زمانه!
در زمینهی آرزوها پرواز میکنم.
چون پرندهای آزاد، در آسمان دلم،
با افقها به دلخوشی میپیوندم.
زندگی همچون آتش زیر خاکستر،
هر دم فرو میکشد به خاموشی.
غمهایم چونان سایههای غمزده،
بر دیوارهای خالی اتاقم.
چهرهای در آینه، بیروح و رنگ،
لبخندی که گم شده در غبار زمان.
زخمهای ناپیدا، دلهای شکسته،
صدایی که در سکوت فریاد میکشد.
شبهای بیپایان، بیخوابیهای تلخ،
رویای گمشده در هزارتوی وهم.
دستهایی که به هیچ نمیرسند،
امیدهایی که در تاریکی میمیرند.
جهان همچون پردهای خاکستری،
بدون رنگ، بدون نور، بدون زندگی.
و من، اسیر در قفسی بیدریچه،
با دلی که در بند غمها اسیر است.
هر دم فرو میکشد به خاموشی.
غمهایم چونان سایههای غمزده،
بر دیوارهای خالی اتاقم.
چهرهای در آینه، بیروح و رنگ،
لبخندی که گم شده در غبار زمان.
زخمهای ناپیدا، دلهای شکسته،
صدایی که در سکوت فریاد میکشد.
شبهای بیپایان، بیخوابیهای تلخ،
رویای گمشده در هزارتوی وهم.
دستهایی که به هیچ نمیرسند،
امیدهایی که در تاریکی میمیرند.
جهان همچون پردهای خاکستری،
بدون رنگ، بدون نور، بدون زندگی.
و من، اسیر در قفسی بیدریچه،
با دلی که در بند غمها اسیر است.
«زندگی همانند آینهای است که تصاویرش را در لحظات مختلف نشان میدهد. ما به دنیا آمدهایم تا در این آینه نگاه کنیم و حقیقت خود را ببینیم. اما اغلب، تصویرهایی که میبینیم به سختی قابل تشخیصاند. گاهی اوقات، این تصویرها شکسته و مبهماند، گاهی شفاف و روشن. در دنیای پرآشوبی که در آن زندگی میکنیم، یافتن حقیقت و اصالت خودمان همچون جستجوی یک گنجینهی پنهان است. هر روز، باید با خودمان صادق باشیم، باترسهایمان روبهرو شویم و به امیدهایمان بال بدهیم. زندگی یک سفر است، نه یک مقصد. در این سفر، ما باید جرئت کنیم که آرزو کنیم، عشق بورزیم، شکست بخوریم و دوباره برخیزیم. تنها در این صورت است که میتوانیم آینهی خودمان را درک کنیم و تصویری واضح و زیبا از خودمان ببینیم.»
در آینهی زندگانی، انعکاس من کجاست؟
در تاریکیِ شب، آوای رویاهایم چیست؟
در قلب پرآشوبم، صدای سکوت چراست؟
در مسیر سفرم، مقصد و مقصدهایم چیست؟
شکستههایم را برمیدارم، چون قطعات پازل
در روشنای امید، رنگینکمانی خواهم ساخت
با هر شکست، بلندتر میشوم، چون ققنوس از خاک
در سایهروشن این جهان، نوری به قلبم راه خواهد یافت
در جستجوی حقیقت، پرواز میکنم بیپروا
آغوشم را برای عشق، همیشه باز میگذارم
در لحظات دشوار، با ایمان، میخوانم یک نوا
به امید روزی که آینهی دلم، روشنی را بازیاب
در آینهی زندگانی، انعکاس من کجاست؟
در تاریکیِ شب، آوای رویاهایم چیست؟
در قلب پرآشوبم، صدای سکوت چراست؟
در مسیر سفرم، مقصد و مقصدهایم چیست؟
شکستههایم را برمیدارم، چون قطعات پازل
در روشنای امید، رنگینکمانی خواهم ساخت
با هر شکست، بلندتر میشوم، چون ققنوس از خاک
در سایهروشن این جهان، نوری به قلبم راه خواهد یافت
در جستجوی حقیقت، پرواز میکنم بیپروا
آغوشم را برای عشق، همیشه باز میگذارم
در لحظات دشوار، با ایمان، میخوانم یک نوا
به امید روزی که آینهی دلم، روشنی را بازیاب
«در پسِ غبار زمان و خاطرات، مردمان همواره درگیر فراموشیاند. "آنکه به یاد نمیآورد، به آیندهای بیخود مینگرد." همانگونه که ما در گرداب زندگی دست و پا میزنیم، با از دست دادن یادها و خاطرات، روزهایمان به سیاهی شبهای بیپایان شبیه میشود.
فراموشی یک جراحت عمیق.
و اینگونه است که ما، در این دنیای پرآشوب، همواره در تلاشیم تا بر موجهای فراموشی غلبه کنیم. هر روزمان مانند صفحهای جدید از کتابی بیپایان است، کتابی که با تمام قوا مینویسیم ولی در نهایت صفحههایش از یادمان میرود.»
به یاد آوردم که نیستی...
و در این خواب عمیق،
زندهام ولی مردهام
هر روز را مینویسم،
اما هر شب گم میکنم
فراموشی یک جراحت عمیق.
و اینگونه است که ما، در این دنیای پرآشوب، همواره در تلاشیم تا بر موجهای فراموشی غلبه کنیم. هر روزمان مانند صفحهای جدید از کتابی بیپایان است، کتابی که با تمام قوا مینویسیم ولی در نهایت صفحههایش از یادمان میرود.»
به یاد آوردم که نیستی...
و در این خواب عمیق،
زندهام ولی مردهام
هر روز را مینویسم،
اما هر شب گم میکنم