Evening Wind – Telegram
Evening Wind
41.3K subscribers
1.72K photos
61 videos
8 files
38 links
Download Telegram
گاهی باید فهمید که انرژی، وقت، حرف، مهربانی و جانِ آدم، سوختی نیست که بشود بی‌هزینه خرجش کرد برای هر چیزی که اسمش «رابطه» یا «نگرانی» یا «دلسوزی» است. بعضی آدم‌ها، بعضی موقعیت‌ها، مثل زمینی‌اند که هرچه بریزی توی‌شان، هرچه خرج کنی، هرچه ببخشی، آخرش چیزی جز خار و تلخی پس نمی‌دهند. خاکشان بیمار است، ریشه‌هایشان پوسیده، و تو هرچقدر هم امید داشته باشی، باز چیزی ازش درنمی‌آید که ارزش پرورش داشته باشد.

بعضی چیزها نه نیاز به ترمیم دارند، نه ظرفیتش را. فقط بلدن هرچه دستت را دراز می‌کنی، بکشند پایین و تمام نورت را خاموش کنند. تو هم مثل خیلی‌ها، بارها از شدت مهربانی رفتی و برای کسانی انرژی گذاشتی که حتی یک‌بار به این فکر نکردند چه چیزی را از تو می‌گیرند. تو خواستی رشد کنند، آن‌ها خواستند مصرفت کنند.

دنیا این‌جور وقت‌ها قانونِ ساده‌ای دارد:
نذار خونِ دلت خوراکِ چیزی بشه که قرار نیست بهتر بشه.
نه عشق، نه دوست، نه خانواده، نه گذشته هیچ‌کدام اگر ارادهٔ فهمیدن یا تغییر ندارند، ارزش ندارند که روحت را بریزی پایشان.

گاهی بلندترین مهرِ انسان این است که عقب بکشد.
گاهی سالم‌ترین کار این است که بگذاری همان‌جور که هستند بمانند، چون تلاش تو فقط تضعیفِ توست.
تو نمی‌توانی چیزی را که «نمی‌خواهد» رشد کند، نجات بدهی.

خودت را خرجِ زمین‌هایی نکن که از ریشه خراب‌اند.
خودت را ببخش برای جاهایی که دوام نیاوردی نه اشتباه کردی، نه بی‌وفایی.
فقط دیر فهمیده بودی که بعضی جاها محلِ روییدن نیست.

تو برای خاک بهتری ساخته شده‌ای.
چه قشنگ بود. دوست داشتم این توضیح رو در مورد این نقاشی.
🦋
گاهی چیزها تو رو از دور صدا می‌کنن، هیجان توی تنت می‌دوانن، یه عطش عجیبی توی دلت می‌اندازن… اما وقتی نزدیک می‌شی، وقتی می‌خوای دست دراز کنی و واقعاً بهش برسی، انگار همه‌چی دود می‌شه و می‌ره هوا.
یه چیزی هست که شوق رو در تو بیدار می‌کنه، اما قدرت رسیدن رو ازت می‌قاپه.
مثل سایه‌ای که ظاهرش پررنگه، اما هرقدر جلوتر بری، عقب‌تر می‌ره.

این تضاد لعنتی آدم رو از پا درمیاره:
اون کشش عجیب، اون عطش که تو رو می‌سوزونه…
ولی درست لحظه‌ای که باید قدم آخر رو برداری، انگار تمام توانت از بدنت می‌ره.
نه چون نمی‌خوای، چون نمی‌تونی.
انگار چیزی درونت خاموش می‌شه، مثل لامپی که برقش قطع می‌شه درست زمانی که بیشتر از همیشه به نورش احتیاج داری.

و همین جنگ بین میل و ناتوانی، بین خواستن و نرسیدن،
آدم رو فرسوده می‌کنه.
کم‌کم یاد می‌گیری که هر چیزی که عطش درست می‌کنه، قرار نیست سیرت کنه.
بعضی چیزها فقط هستن که دلت رو تحریک کنن، امید بیارن، آتش روشن کنن…
اما به محض اینکه بخوای واقعاً لمس‌شون کنی، می‌فهمی از اول هم برای داشتن نبودن.
فقط برای سوزاندن.

و دردناک‌تر اینه که ما همچنان دنبالشان می‌دویم،
چون آدم وقتی میل داشته باشه…
حتی اگر هزاربار زمین‌گیرش کنه، باز هم دنبال لحظه‌ای می‌ره که شاید این‌بار بشه.

اما واقعیت؟
بعضی چیزها فقط بلدند تو را مشتاق کنند
نه سیراب.
«اولین پوستر فیلم THE DRAMA به کارگردانی کریستوفر بورگلی منتشر شد؛ با بازی زندایا و رابرت پتینسون
Forwarded from دیوان سخن
مهم‌ترین آموختۀ امروز من:

The difference between "Acquisition" and "Learning":

Acquisition(فراگیری): Non-conscious development of ability.

Learning(یادگیری): Conscious accumulation of knowledge.

"فراگیری" یک روند ناخودآگاه و طبیعی است؛ در حالی‌که "یادگیری" کاملا ارادی و با پیروی خودآگاه از یک دستورالعمل حاصل می‌شود.

#زبان‌شناسی #فیلولوژی
به شدت جالب، فراگیری نه یادگیری حالا من از دید خودم این مطلب پایین رو براتون آوردم بخونید چیزی که من جدیدا فهمیدم ما باید فرابگیریم نه یادبگیریم

مغز خودبه‌خود مطلب را در شبکه‌ی شناختی خودش جاگذاری کند، بدون اینکه مجبور شوی حفظ کنی.
نتیجه: مطالب تبدیل می‌شوند به «حس»، «الگو»، «درک»، نه «خط و حفظ و نکته».


ورود نرم (Soft Input)، نه مطالعهٔ رسمی
در Acquisition، مغز باید قبل از فهمیدن، «آشنا» شود.

روش:
• یک فصل یا مقاله را مثل روزنامه‌خوانی ورق بزن.
• دنبال فهمیدن جمله‌ها نباش فقط ببین «دربارهٔ چی حرف می‌زند؟»
• ۲ دقیقه، نه بیشتر.

اثر:
مغز در پس‌زمینه ساختار را می‌گیرد؛ دفعهٔ دوم که بخوانی، ۵ برابر ساده‌تر می‌شود.

ورود تکراری کوتاه، نه یکبار طولانی (Micro Exposure)

فراگیری یعنی
مواجهه‌های کوتاه و پیوسته
، نه مطالعهٔ سنگین.

برنامهٔ ۱۰ دقیقه‌ای:

• ۵ دقیقه مرور آزاد
• ۳ دقیقه نگاه‌کردن به یک بخش سخته
• ۲ دقیقه بستن کتاب و گفتن اینکه «چی یادم مونده؟»

۳۰ بار مواجههٔ ۱۰ دقیقه‌ای → بهتر از ۵ ساعت نشستن و کندن متن.


پیدا کردن الگو، نه حفظ نکته‌ها

Acquisition مغز را مجبور می‌کند
پترن
بسازد.

تمرین:


هر فصلی را به این ۳ جمله تقلیل بده:
1.
این فصل دربارهٔ چه تغییری است؟

2.
کدام نیروها با هم تضاد/تعامل دارند؟

3.
این ایده در تاریخ/روابط بین‌الملل/سیاست چه مثالی دارد؟


وقتی الگو را دیدی، خود متن خودش «می‌چسبد».


ورود واقعی (Real Input)، نه حفظ کتاب درسی
کتاب درسی
مصنوعی
است. Acquisition از
محتوای واقعی
اتفاق می‌افتد.

• یک مقالهٔ روزنامه خارجی
• یک ویدئو کوتاه (۱–۲ دقیقه)
• یک پادکست ۵ دقیقه‌ای
• یک توییت تحلیلی

چرا؟

چون مغز در محیط واقعی، مفهوم را راحت‌تر جذب می‌کند.

یادگیری از طریق بازتولید ناخودآگاه، نه خلاصه‌نویسی
در یادگیری: می‌نویسی → حفظ می‌کنی.
در فراگیری:
بازسازی می‌کنی بدون اینکه از روی متن نگاه کنی.


تمرین ۵۰ ثانیه‌ای:

کتاب را ببند.
۱ دقیقه بگو:
«این فصل
می‌خواهد بگوید
که…»
همین.
مهم نیست ناقص باشد. مغز خودش شبکه‌سازی می‌کند.


یادگیری بدون اراده: تبدیل مطالب به گفتگو
Acquisition از
تعامل
ایجاد می‌شود.
تمرین:

هر مبحثی را به کسی (حتی به خودت) توضیح بده، اما
به زبان خودت، نه زبان کتاب
.
این تبدیل می‌شود به فهم ناخودآگاه.

برنامهٔ مطالعهٔ کامل به سبک فراگیری

🔹 صبح:


۱۰ دقیقه ورق‌زدن آزاد (Soft Input)

🔹 ظهر:


۱۰ دقیقه مطالعهٔ واقعی با منبع طبیعی (خبر، پادکست، مقاله)

🔹 عصر:


۱۰ دقیقه بازتولید (بگو: چی می‌خواست بگه؟)

🔹 شب:


۵ دقیقه نگاه کردن به یک تصویر/نمودار از همان فصل

کل زمان روزانه = ۳۵ دقیقه


بهترین روش برای معدل ۱۸–۲۰ بدون فرسودگی.

برای امتحان‌محورترین دروس هم جواب می‌دهد
وقتی Acquisition اتفاق می‌افتد:
• خودبه‌خود مثال‌ها یادت می‌ماند
• خودبه‌خود ساختار فصل در حافظه می‌ماند
• خودبه‌خود می‌توانی سؤال تشریحی را تحلیل‌محور جواب بدهی (نه حفظی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کلمه جالبی گفت. «دانش شفاهی»

دانش شفاهی چیست؟
دانش شفاهی یعنی دانشی که با گفتن و شنیدن منتقل می‌شود، نه با نوشتن.
یعنی چیزی که از طریق حرف مردم، تجربه‌ شخصی، روایت خانواده‌ها، نقل‌قول‌ها و حافظه‌ی جمعی منتقل می‌شود.

چیزی شبیه:
«می‌گن فلان چیز این‌جوریه…»
«ما از قدیم این کارو این‌طوری می‌کردیم…»
«پدرم می‌گفت بهترین راه اینه…»

مشکلش اینه که:
• دقیق نیست،
• قابل‌سنجش نیست،
• ثابت و قابل‌ارجاع نیست،
• ممکنه اشتباه منتقل بشه،
• و معمولاً دانش قابل اعتماد یا عمیق محسوب نمی‌شود.

به همین دلیل می‌گن دانش شفاهی، دانش چندان محکمی نیست.


مقابل دانش شفاهی چیست؟
مقابلش می‌شود دانش مکتوب یا دانش رسمی و ثبت‌شده.

که به آن می‌گویند:
دانش مکتوب / دانش مدون (Written or Documented Knowledge)
یعنی دانشی که:
• ثبت شده،
• قابل‌بررسی است،
• منبع دارد،
• می‌توان دوباره به آن مراجعه کرد،
• و خطاها در آن کمتر می‌شود.
مثال: کتاب، مقاله، پژوهش، سند، گزارش، آزمایش، داده.
«اگه یه روز بیاد ازم بپرسه چرا این‌قدر ناامیدی، چی باید بهش بگم؟
اگه واقعاً ناامید شده باشم چی؟
حتی یه اشاره کوچیک هم می‌تونه منو غرق کنه.
چطور میشه از چیزهایی فرار کرد که مدام به آدم برمی‌گردن؟
چرا آدما توی آینه دنبال سؤال می‌گردن؟
از کدوم در باید برگشت؟
چطور میشه از چیزی که آدم رو وادار می‌کنه ادامه بده، فرار کرد؟
آیا نور واقعاً می‌تونه تاریکی رو شکست بده؟

راستش من دیگه نمی‌دونم چی جواب بدم.
حتی اشتباه‌هام هم تبدیل شدن به اشتباه‌های تکراری.
اون چیزی که توی زمین گم کردیم، خودمون بودیم.
اگه مجبورمون نمی‌کردن به این زندگی ادامه بدیم…
چی باید بهش بگم وقتی می‌پرسه چرا ناامیدی؟
اگه بگم ناامیدم… چون واقعاً ناامیدم.»
«از دستت دلخورم، از این‌همه غیبت کردنت…
عجیبه، با اینکه نزدیکی، این‌قدر دوری.
چند بار به خودم گفتم عمداً بی‌خیالت شدم،
گفتم فراموشت کردم… ولی به خودم دروغ گفتم.
دیگه به بقیه آدما اهمیتی نمی‌دم، خستم ازشون،
همین کافیه که تو چشم‌هام باشی، از همه بهم نزدیک‌تری.
صورتم روی دیوارهای این دوری رنگ‌پریده‌ست،
دلم از آتیشِ دلتنگی زیر و رو می‌شه.
شب بدون تو برام سخته… فاصله کشنده‌ست.»
💕