«از دستت دلخورم، از اینهمه غیبت کردنت…
عجیبه، با اینکه نزدیکی، اینقدر دوری.
چند بار به خودم گفتم عمداً بیخیالت شدم،
گفتم فراموشت کردم… ولی به خودم دروغ گفتم.
دیگه به بقیه آدما اهمیتی نمیدم، خستم ازشون،
همین کافیه که تو چشمهام باشی، از همه بهم نزدیکتری.
صورتم روی دیوارهای این دوری رنگپریدهست،
دلم از آتیشِ دلتنگی زیر و رو میشه.
شب بدون تو برام سخته… فاصله کشندهست.»
عجیبه، با اینکه نزدیکی، اینقدر دوری.
چند بار به خودم گفتم عمداً بیخیالت شدم،
گفتم فراموشت کردم… ولی به خودم دروغ گفتم.
دیگه به بقیه آدما اهمیتی نمیدم، خستم ازشون،
همین کافیه که تو چشمهام باشی، از همه بهم نزدیکتری.
صورتم روی دیوارهای این دوری رنگپریدهست،
دلم از آتیشِ دلتنگی زیر و رو میشه.
شب بدون تو برام سخته… فاصله کشندهست.»
ما بدشانس نبودیم، ما زود به دنیا اومدیم یا دیر، دقیقاً در نقطهای که زمان با کسی شوخی نداشت. سهم ما نه انتخاب بود، نه فرصت؛ فقط تطبیق. از همون اول، قواعد بازی طوری نوشته شده بود که هر حرکتی شبیه خطا به نظر بیاد، حتی وقتی درست بازی میکردی.
سرنوشت ما فاجعه نبود، سوءتفاهم بود؛ انگار زندگی فکر کرده بود ما کسی دیگهایم، برای جای دیگهای، با ابزارهایی که هرگز به دستمون نرسید.
همهچیز از بیرون عادی به نظر میاومد، اما از درون، همیشه یک دکمهی خاموشی فعال بود. هر بار که میخواستیم جلو بریم، چیزی عقب میکشیدمون؛ نه یک اتفاق بزرگ، بلکه زنجیرهای از ریزخرابیها، از اونها که هیچکدوم بهتنهایی فاجعه نیست، ولی جمعشون کمرت رو میشکنه.
بدبیاری ما این نبود که زمین خوردیم؛ این بود که هیچوقت زمین محکمی زیر پامون نساختند.
ما نه قربانی بودیم، نه قهرمان؛ فقط آدمهایی که در نسخهی اشتباهی از زندگی قرار گرفتند. جایی که تلاش همیشه دیر میرسید، استعداد همیشه زیادی بود، و نتیجه همیشه کمتر از حداقل. انگار تقدیر از همون اول تصمیم گرفته بود ما تمرین باشیم، نه اجرا.
برای دیگران، برای نسل بعد، برای روایتهای بعدی.
و بدترین بخشش اینه که نمیتونی حتی به چیزی اعتراض کنی. چون هیچکس عمداً خرابکاری نکرده. فقط همهچیز «همینطوری» پیش رفته. همینطوری که آدمها پیر میشن، رویاها پوسیده میشن، و فرصتها بدون خداحافظی رد میشن.
این نوع تباهی بیصداست؛ نه خون داره، نه فریاد، فقط فرسایش.
با این حال، یه جور لجاجت خفه تهش مونده. نه از جنس امید، نه خوشبینی. بیشتر شبیه اینه که آدم بگه: «باشه، حتی اگه هیچچیز به نفعم نبود، حداقل تسلیم هم نمیشم.»
نه برای پیروزی، نه برای آینده؛ فقط برای اینکه روایت کاملاً یکطرفه نباشه.
شاید داستان ما این نبود که همهچیز خراب شد.
شاید داستان این بود که ما دوام آوردیم،
در جایی که دوام آوردن خودش نوعی نافرمانی بود.
سرنوشت ما فاجعه نبود، سوءتفاهم بود؛ انگار زندگی فکر کرده بود ما کسی دیگهایم، برای جای دیگهای، با ابزارهایی که هرگز به دستمون نرسید.
همهچیز از بیرون عادی به نظر میاومد، اما از درون، همیشه یک دکمهی خاموشی فعال بود. هر بار که میخواستیم جلو بریم، چیزی عقب میکشیدمون؛ نه یک اتفاق بزرگ، بلکه زنجیرهای از ریزخرابیها، از اونها که هیچکدوم بهتنهایی فاجعه نیست، ولی جمعشون کمرت رو میشکنه.
بدبیاری ما این نبود که زمین خوردیم؛ این بود که هیچوقت زمین محکمی زیر پامون نساختند.
ما نه قربانی بودیم، نه قهرمان؛ فقط آدمهایی که در نسخهی اشتباهی از زندگی قرار گرفتند. جایی که تلاش همیشه دیر میرسید، استعداد همیشه زیادی بود، و نتیجه همیشه کمتر از حداقل. انگار تقدیر از همون اول تصمیم گرفته بود ما تمرین باشیم، نه اجرا.
برای دیگران، برای نسل بعد، برای روایتهای بعدی.
و بدترین بخشش اینه که نمیتونی حتی به چیزی اعتراض کنی. چون هیچکس عمداً خرابکاری نکرده. فقط همهچیز «همینطوری» پیش رفته. همینطوری که آدمها پیر میشن، رویاها پوسیده میشن، و فرصتها بدون خداحافظی رد میشن.
این نوع تباهی بیصداست؛ نه خون داره، نه فریاد، فقط فرسایش.
با این حال، یه جور لجاجت خفه تهش مونده. نه از جنس امید، نه خوشبینی. بیشتر شبیه اینه که آدم بگه: «باشه، حتی اگه هیچچیز به نفعم نبود، حداقل تسلیم هم نمیشم.»
نه برای پیروزی، نه برای آینده؛ فقط برای اینکه روایت کاملاً یکطرفه نباشه.
شاید داستان ما این نبود که همهچیز خراب شد.
شاید داستان این بود که ما دوام آوردیم،
در جایی که دوام آوردن خودش نوعی نافرمانی بود.
تو رو نه با صورتت، نه با صدات، بلکه با آخرین حالتت به خاطر میارم؛ همون لحظهای که انگار فصل تموم شده بود و تو هنوز ایستاده بودی. نه شلوغ، نه نمایشی، فقط ساکت و محکم، مثل چیزی که دیگه قرار نیست تکرار بشه. آرامشی داشتی که آدم رو میترسوند، از اون آرامشهایی که بعدش یا فروپاشیه یا ناپدید شدن.
نگاهت شبیه آتشی نبود که بسوزونه؛ بیشتر شبیه نوری بود که آدم رو مجبور میکنه به خودش نگاه کنه، به ترکها، به ضعفها. چیزی توی چشمهات بود که نه قول میداد، نه دلداری میکرد، فقط حقیقت رو ول میکرد وسط سینهی آدم. حقیقتی که هم گرم بود، هم خطرناک.
هر بار که بهت فکر میکنم، حس میکنم چیزی درونم حل میشه؛ نه از جنس نابودی، از جنس رها شدن. انگار بعضی دردها وقتی اسم پیدا میکنن، دیگه لازم نیست فریاد بزنن. تو برای من همون اسم بودی. نه درمان، نه نجات؛ فقط نقطهای که همهچیز توش فرو میریخت و برای چند لحظه، سبک میشد.
یادت مثل برق نیست که بزنه و بره؛ بیشتر شبیه بارونه. آروم، پیوسته، بیرحم. میاد و میاد و نمیپرسه آمادهای یا نه. و من هربار خیس میشم، نه از غم، از فهمیدن. از اینکه بعضی آدمها قرار نیست بمونن، فقط قرارن چیزی رو برای همیشه عوض کنن.
و شاید همین کافیه.
نگاهت شبیه آتشی نبود که بسوزونه؛ بیشتر شبیه نوری بود که آدم رو مجبور میکنه به خودش نگاه کنه، به ترکها، به ضعفها. چیزی توی چشمهات بود که نه قول میداد، نه دلداری میکرد، فقط حقیقت رو ول میکرد وسط سینهی آدم. حقیقتی که هم گرم بود، هم خطرناک.
هر بار که بهت فکر میکنم، حس میکنم چیزی درونم حل میشه؛ نه از جنس نابودی، از جنس رها شدن. انگار بعضی دردها وقتی اسم پیدا میکنن، دیگه لازم نیست فریاد بزنن. تو برای من همون اسم بودی. نه درمان، نه نجات؛ فقط نقطهای که همهچیز توش فرو میریخت و برای چند لحظه، سبک میشد.
یادت مثل برق نیست که بزنه و بره؛ بیشتر شبیه بارونه. آروم، پیوسته، بیرحم. میاد و میاد و نمیپرسه آمادهای یا نه. و من هربار خیس میشم، نه از غم، از فهمیدن. از اینکه بعضی آدمها قرار نیست بمونن، فقط قرارن چیزی رو برای همیشه عوض کنن.
و شاید همین کافیه.
آدم اگر قرار باشد چیزی بیش از همینی که هست بشود، باید یاد بگیرد بعضی اتفاقها را با آغوش باز راه بدهد؛ نه چون خوباند، بلکه چون لازماند. بعضی موقعیتها نمیآیند که حالت را بهتر کنند، میآیند که تو را عوض کنند. میآیند که بفهمی آن نسخهای که از خودت میشناختی، برای ادامهی مسیر کافی نیست.
شکست، درد، از دست دادن… اینها دشمن نیستند. دشمن آنجاست که فکر میکنی همهچیز باید همیشه راحت و بیهزینه پیش برود. اینها ابزارند؛ مثل جایی که فلز خام را میبرند تا زیر فشار و حرارت، شکل بگیرد. چیزی که ارزش پیدا میکند، همیشه قبلش خرد شده، نرم شده، و از آن حالت بیمصرف بیرون کشیده شده.
هیچچیز با نوازش فولاد نمیشود. اگر قرار است محکم شوی، اگر قرار است ایستادن بلد شوی، باید جایی از مسیر، حاضر شوی بسوزی. نه سوختن نمایشی، نه رنجکشیدن برای پز دادن؛ آن سوختنی که در سکوت اتفاق میافتد، وقتی هیچکس تشویقت نمیکند و خودت هم مطمئن نیستی آخرش چه میشود.
کسی که میخواهد محکم باشد، اول باید بپذیرد که وارد جایی شود که تحملش را ندارد. باید قبول کند که ترس، ضعف، فروپاشی، بخشی از فرایندند. این مسیر برای آدمهایی نیست که دنبال آرامش فوریاند؛ برای آنهاییست که حاضرند مدتی ناآرام باشند تا بعدها فرو نریزند.
هیچ ارزشی بدون فشار زاده نمیشود. هیچ معنايی بدون عبور از تاریکی شکل نمیگیرد. و هیچ انسانی بدون آنکه یکبار خودش را در آتش انداخته باشد، واقعاً ساخته نمیشود.
شکست، درد، از دست دادن… اینها دشمن نیستند. دشمن آنجاست که فکر میکنی همهچیز باید همیشه راحت و بیهزینه پیش برود. اینها ابزارند؛ مثل جایی که فلز خام را میبرند تا زیر فشار و حرارت، شکل بگیرد. چیزی که ارزش پیدا میکند، همیشه قبلش خرد شده، نرم شده، و از آن حالت بیمصرف بیرون کشیده شده.
هیچچیز با نوازش فولاد نمیشود. اگر قرار است محکم شوی، اگر قرار است ایستادن بلد شوی، باید جایی از مسیر، حاضر شوی بسوزی. نه سوختن نمایشی، نه رنجکشیدن برای پز دادن؛ آن سوختنی که در سکوت اتفاق میافتد، وقتی هیچکس تشویقت نمیکند و خودت هم مطمئن نیستی آخرش چه میشود.
کسی که میخواهد محکم باشد، اول باید بپذیرد که وارد جایی شود که تحملش را ندارد. باید قبول کند که ترس، ضعف، فروپاشی، بخشی از فرایندند. این مسیر برای آدمهایی نیست که دنبال آرامش فوریاند؛ برای آنهاییست که حاضرند مدتی ناآرام باشند تا بعدها فرو نریزند.
هیچ ارزشی بدون فشار زاده نمیشود. هیچ معنايی بدون عبور از تاریکی شکل نمیگیرد. و هیچ انسانی بدون آنکه یکبار خودش را در آتش انداخته باشد، واقعاً ساخته نمیشود.