تو رو نه با صورتت، نه با صدات، بلکه با آخرین حالتت به خاطر میارم؛ همون لحظهای که انگار فصل تموم شده بود و تو هنوز ایستاده بودی. نه شلوغ، نه نمایشی، فقط ساکت و محکم، مثل چیزی که دیگه قرار نیست تکرار بشه. آرامشی داشتی که آدم رو میترسوند، از اون آرامشهایی که بعدش یا فروپاشیه یا ناپدید شدن.
نگاهت شبیه آتشی نبود که بسوزونه؛ بیشتر شبیه نوری بود که آدم رو مجبور میکنه به خودش نگاه کنه، به ترکها، به ضعفها. چیزی توی چشمهات بود که نه قول میداد، نه دلداری میکرد، فقط حقیقت رو ول میکرد وسط سینهی آدم. حقیقتی که هم گرم بود، هم خطرناک.
هر بار که بهت فکر میکنم، حس میکنم چیزی درونم حل میشه؛ نه از جنس نابودی، از جنس رها شدن. انگار بعضی دردها وقتی اسم پیدا میکنن، دیگه لازم نیست فریاد بزنن. تو برای من همون اسم بودی. نه درمان، نه نجات؛ فقط نقطهای که همهچیز توش فرو میریخت و برای چند لحظه، سبک میشد.
یادت مثل برق نیست که بزنه و بره؛ بیشتر شبیه بارونه. آروم، پیوسته، بیرحم. میاد و میاد و نمیپرسه آمادهای یا نه. و من هربار خیس میشم، نه از غم، از فهمیدن. از اینکه بعضی آدمها قرار نیست بمونن، فقط قرارن چیزی رو برای همیشه عوض کنن.
و شاید همین کافیه.
نگاهت شبیه آتشی نبود که بسوزونه؛ بیشتر شبیه نوری بود که آدم رو مجبور میکنه به خودش نگاه کنه، به ترکها، به ضعفها. چیزی توی چشمهات بود که نه قول میداد، نه دلداری میکرد، فقط حقیقت رو ول میکرد وسط سینهی آدم. حقیقتی که هم گرم بود، هم خطرناک.
هر بار که بهت فکر میکنم، حس میکنم چیزی درونم حل میشه؛ نه از جنس نابودی، از جنس رها شدن. انگار بعضی دردها وقتی اسم پیدا میکنن، دیگه لازم نیست فریاد بزنن. تو برای من همون اسم بودی. نه درمان، نه نجات؛ فقط نقطهای که همهچیز توش فرو میریخت و برای چند لحظه، سبک میشد.
یادت مثل برق نیست که بزنه و بره؛ بیشتر شبیه بارونه. آروم، پیوسته، بیرحم. میاد و میاد و نمیپرسه آمادهای یا نه. و من هربار خیس میشم، نه از غم، از فهمیدن. از اینکه بعضی آدمها قرار نیست بمونن، فقط قرارن چیزی رو برای همیشه عوض کنن.
و شاید همین کافیه.
آدم اگر قرار باشد چیزی بیش از همینی که هست بشود، باید یاد بگیرد بعضی اتفاقها را با آغوش باز راه بدهد؛ نه چون خوباند، بلکه چون لازماند. بعضی موقعیتها نمیآیند که حالت را بهتر کنند، میآیند که تو را عوض کنند. میآیند که بفهمی آن نسخهای که از خودت میشناختی، برای ادامهی مسیر کافی نیست.
شکست، درد، از دست دادن… اینها دشمن نیستند. دشمن آنجاست که فکر میکنی همهچیز باید همیشه راحت و بیهزینه پیش برود. اینها ابزارند؛ مثل جایی که فلز خام را میبرند تا زیر فشار و حرارت، شکل بگیرد. چیزی که ارزش پیدا میکند، همیشه قبلش خرد شده، نرم شده، و از آن حالت بیمصرف بیرون کشیده شده.
هیچچیز با نوازش فولاد نمیشود. اگر قرار است محکم شوی، اگر قرار است ایستادن بلد شوی، باید جایی از مسیر، حاضر شوی بسوزی. نه سوختن نمایشی، نه رنجکشیدن برای پز دادن؛ آن سوختنی که در سکوت اتفاق میافتد، وقتی هیچکس تشویقت نمیکند و خودت هم مطمئن نیستی آخرش چه میشود.
کسی که میخواهد محکم باشد، اول باید بپذیرد که وارد جایی شود که تحملش را ندارد. باید قبول کند که ترس، ضعف، فروپاشی، بخشی از فرایندند. این مسیر برای آدمهایی نیست که دنبال آرامش فوریاند؛ برای آنهاییست که حاضرند مدتی ناآرام باشند تا بعدها فرو نریزند.
هیچ ارزشی بدون فشار زاده نمیشود. هیچ معنايی بدون عبور از تاریکی شکل نمیگیرد. و هیچ انسانی بدون آنکه یکبار خودش را در آتش انداخته باشد، واقعاً ساخته نمیشود.
شکست، درد، از دست دادن… اینها دشمن نیستند. دشمن آنجاست که فکر میکنی همهچیز باید همیشه راحت و بیهزینه پیش برود. اینها ابزارند؛ مثل جایی که فلز خام را میبرند تا زیر فشار و حرارت، شکل بگیرد. چیزی که ارزش پیدا میکند، همیشه قبلش خرد شده، نرم شده، و از آن حالت بیمصرف بیرون کشیده شده.
هیچچیز با نوازش فولاد نمیشود. اگر قرار است محکم شوی، اگر قرار است ایستادن بلد شوی، باید جایی از مسیر، حاضر شوی بسوزی. نه سوختن نمایشی، نه رنجکشیدن برای پز دادن؛ آن سوختنی که در سکوت اتفاق میافتد، وقتی هیچکس تشویقت نمیکند و خودت هم مطمئن نیستی آخرش چه میشود.
کسی که میخواهد محکم باشد، اول باید بپذیرد که وارد جایی شود که تحملش را ندارد. باید قبول کند که ترس، ضعف، فروپاشی، بخشی از فرایندند. این مسیر برای آدمهایی نیست که دنبال آرامش فوریاند؛ برای آنهاییست که حاضرند مدتی ناآرام باشند تا بعدها فرو نریزند.
هیچ ارزشی بدون فشار زاده نمیشود. هیچ معنايی بدون عبور از تاریکی شکل نمیگیرد. و هیچ انسانی بدون آنکه یکبار خودش را در آتش انداخته باشد، واقعاً ساخته نمیشود.