Evening Wind
فروغ فرخزاد // «میخواهم در همه چیز حفرهای بسازم و در عمق آن فرو بروم. میخواهم به مرکز زمین برسم. عشق من در آن نقطه قرار گرفته، مکانی که در آن بذرها سبز میشوند، ریشهها در هم تنیده میشوند و آفرینش حتی در حالت از هم پاشیدگی به فعالیت خود ادامه میدهد. فکر…
۸ دی ماه سالروز تولد فروغ فرخزاد
گاهی آدم آنقدر در خودش جمع میشود که جهان بیرون فقط بهصورت لکههایی محو عبور میکند. صداها خفهاند، نور کدر است، و نفس کشیدن بیشتر شبیه انجام یک وظیفهی اجباریست تا نشانهی زنده بودن. انگار برای ماندن، باید کوچک شد؛ باید شانهها را جمع کرد، نگاه را پایین انداخت، و اجازه داد همهچیز از کنارت رد شود بیآنکه درگیرت کند. در چنین لحظهای، تن به پناهگاه بدل میشود. نه برای آرامش، بلکه برای دوام آوردن. ذهن آهستهآهسته عقب میکشد، افکار در خودشان تا میخورند، و آدم سعی میکند کمتر حس کند، کمتر ببیند، کمتر بخواهد. نه از ترس، بلکه از فرسودگی. از اینکه دیگر توان واکنش ندارد. این حالت نه غم خالص است، نه افسردگیِ نمایشی؛ بیشتر یک سکوتِ سنگین است، مثل مکثی طولانی پیش از فرو ریختن. جایی که آدم هنوز ایستاده، اما میداند اگر یک فشار کوچک دیگر وارد شود، شاید فروبپاشد. برای همین ترجیح میدهد بیحرکت بماند، مثل کسی که در سرمای شدید، به خواب رفتن فکر میکند چون بیدار ماندن دردناکتر است.
Finally, it’s over.
We have so many memories with this series; so much time has passed and so many things have happened.
And thanks to the Duffer Brothers for creating this work.
We have so many memories with this series; so much time has passed and so many things have happened.
And thanks to the Duffer Brothers for creating this work.