#خودنبشت
تاریخ هر روز تغییر میکند. دیوانهوار نیست؟ که چطور این اعداد سیال، به محض آن که میخواهی به شمایلشان عادت کنی، بزرگ و بزرگتر میشوند؟
کاغذی بر میدارم تا بنویسم، تاریخ روز را نمیدانم، به پیاش میروم و پیش از آن که بیابمش، روز رفته و نوشته رفته و همه چیز به تاریخ پیوسته. دیگر نمیتوانم تفاوت قائل شوم میان ثانیهشمار و روزشمار و سالشمار؛ همگی با یک سرعت بالا میروند و با هرکدام از واحدها که زندگیام را بشماری، جابهجایی صفر است.
🍓4🕊2💔1
#خودنبشت
راننده با لهجهی گیلکی، تلفنی حرف میزد:《اگه به بقیه خدمت کنم در اصل به خودم خدمت کردم. برای چی؟ برای اینکه دیگه اون احساسات بد سراغم نمیان. برای اینکه مجبور نباشم احساسات آزاردهنده درونی خودم رو تحمل کنم، و برای تحملش برم کارهای نادرست بکنم. حالا بهانهی خدمت به خودم، خدمت به خداونده و بهانهی خدمت به خداوند، خدمت به زن و بچه و آدما و همسایههاست و الی آخر. متوجهی؟ این خدمت باید با شوق باشه دیگه، نه برای اینکه مجبوری.میگن باید هرچه داریم رو ایثار کنیم. حالا چی داریم جز دلخوشی؟ به شکرانه دلخوشیای که داریم، به شکرانهی اینکه از مهلکهی مصرف مواد مخدر، با یه نیروی با عشق و مهربانی در اومدم، بایستی این دلخوشی رو در خدمت دیگران قرار بدم، این خدمت منه و با شوق انجامش میدم. بنابراین کاری که میخوام بکنم...مقصد همینجاست؟》
💘7